پاسخ به:رمان پاییز نفرین شده
پنج شنبه 23 دی 1389 1:21 AM
قسمت چهاردهم
زهرا_راست میگم دیگه.چرا همش دلت میخوای خودتو سرد نشون بدی؟
_چی؟
زهرا_چرا ازش فاصله میگیری؟
_نمیدونم.
زهرا_نمیدونی یا خجالت میکشی؟
_نمیدونم.
زهرا_بیا بشین پیشم.
_میخوای نصیحتم کنی؟
زهرا_آره بیا.
با بی حوصلگی نشستم کنارش و بهش نگاه کردم.
زهرا_نمیخوام بترسونمت اما شیما انقدر خشک نباش.هر دوتون خوشگلین.بیشتر بچه ها خوششون میاد ازتون.پسرا از تو دخترا هم از عماد.نمیخوام بگم عماد پسربدیه.نه اصلا.اما این روزا چیزایی میشنوم.دخترا خیلی بهت حسادت میکنن.انقدر خودتو دلمرده نشون نده.نامزدشی.باهاش باش.کنترلش کن.
چشمامو تنگتر کردم و گفتم:منظورت چیه؟
زهرا_منظوری ندارم فقط میگم یه ذره بیشتر ...
_چی؟
زهرا_عزیزم یذره خودتو کنترل کن.
_چی شده؟بگو؟
صدام میلرزید.ترسیده بودم.نکنه عماد هم با من بود و هم با یکی دیگه...
زهرا_من هرچی رو دیدم میگم.
_چی دیدی؟
زهرا_امروز آنا رو دیدم با عماد.یه جوری به هم چسبیده بودن و با هم حرف میزدن که هرکی رد میشد فکر میکرد نامزدن.
_چی؟!
زهرا_شیما نمیخوام بگم عماد بده اما مواظب باش.
_نمیفهمم.
زهرا_فکر میکنم عماد یه پسر آتیشیه.
_چی؟
زهرا_تو چرا انقدر خنگی.شیما یه ذره به خودت برس.باهاش زیاد برو بیرون.اگه عماد مال یه دختر دیگه ای بود ...
_بسه فهمیدم منظورت چیه.
با نگرانی از جام بلند شدم و شماره ی عماد رو گرفتم.ساعت 9شب بود.حتما الان خونه بود.حس حسادت همه ی وجودمو پر کرده بود.حرف های زهرا زنگ خطری بود که نشون از رفتار بی ثبات عماد میداد.
بعد از چندتا بوق گوشیو برداشت.
_سلام.خوبی؟
عماد_سلام عزیزم.تو خوبی خانومی؟چه خبر؟
_خوبم.سلامتی.حوصلم سر رفته بود.
عماد_قربون حوصلت برم.الان کجایی؟
_خوابگاه.
عماد_کجای خوابگاه؟
_توی اتاق.
نگاهی به زهرا کردم که دیدم با کنجکاوی نگام میکنه.
عماد_دلم برات تنگ شده.کاش میومدی.
_منم همینطور.
عماد_تو چی؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:منم دلم برات تنگ شده.
عماد_اولین باره بعد از این همه مدت اینو ازت شنیدم.
نشستم روی تختم و گفتم:داری چیکار میکنی؟
عماد_داشتم بازی میکردم.
_با کامپیوتر؟
عماد_آره.فردا جمعه ست.میای بریم گردش.
_باشه.
عماد_نمیگی کجا؟
_تو همه جای این شهرو بلدی.
عماد_منظورت چیه؟یعنی از بس دوست دختر بازی کردم و رفتم اینور اونور...
_نه منظورم این نیست.
عماد_چرا همینه.
_چرا اینجوری میکنی؟
عماد_تو حرفات نیش داره.
_عماد من کی با نیش با تو حرف زدم؟
عماد_همین الان.
_واقعا که.من فقط گفتم تو بیشتر بلدی این شهرو.چون با ماشین میری اینور اونور.با دوستات میرین گردش.
عماد_اینارو رضا گفته؟
از این حرفاش کلافه شده بودم.نمیدونستم چیکار کنم.
_چرا سعی میکنی اذیتم کنی؟
صدای یه پسر دیگه اومد که به عماد گفت :با چیپس بیارم یا با خیار؟
_اون کیه؟
عماد_یکی از بچه ها.اومده پیشم شب تنها نباشم.
_آهان.داری مشروب میخوری؟
عماد_نه بابا.این چه حرفیه.
_چیپسو پس میخوای با ماست بخوری؟
عماد_دوست ندارم بهم تعیین تکلیف کنی.
_تو چت شده؟چرا اینجوری میکنی؟
عماد_هرکاری بخوام میکنم.خداحافظ.
خیلی راحت گوشیو قطع کرد.به رفتار دو گانه اش فکر کردم.اون از اولش که خیلی خوب صحبت کرد و حالا...
ناخودآگاه زدم زیر گریه.زهرا با ناراحتی کنارم نشست و بغلم کرد.
زهرا_چی گفت مگه؟
_زهرا من خیلی بدبختم.خیلی.حالا که فکر کردم یکی هست دوستم داره با کاراش زجرم میده.
زهرا_چی میگفت؟
_میگفت هرکاری بخوام میکنم.خیلی بد باهام حرف زد.انگار که داشت مچ میگرفت.
زهرا_پسرا همیشه اینجورین.
_حرفای تو و کارای عماد منو میترسونه.الانم گوشیو روم قطع کرد.
زهرا_بمیرم برات...
***
روز جمعه بود.همیشه از این روز متنفر بودم.احساس دلتنگی بهم دست داده بود.عماد بهم زنگ نزده بود.میدونستم که دیشب تا خرخره مشروب خورده و حالا خوابیده.از اینکارش ناراحت بودم.من پدرمو میدیدم که گاهی وقتا با خوردن مشروب مست میکرد و مادرمو به باد کتک میگرفت.
زهرا_پاشو بریم بیرون.
_چی؟
زهرا_بیا بریم شهر بازی.
_دیوونه شدی؟
زهرا_نخیر.بیا بریم.الناز هم میاد.سه تایی خوش میگذره.
_آخه...
زهرا_آخه چی؟نکنه میخوای منتظر اون عماد بشی ببینی کی بهت زنگ میزنه؟باید بهش بفهمونی که تو محتاجش نیستی.خودش برمیگرده.اون دیوونه ست.بلند شو.خودتو خوشگل کن بریم.
_زهرا؟
زهرا_زهرا و کوفت.بلند شو.
_اگه عماد بفهمه چی؟
زهرا_فهمید هم فهمید.مگه میخوای قتل کنی؟
_نه اما...
زهرا_تو نامزد کردی نرفتی اسیری که.بلند شو.یه ذره خودتو خوشگل کن.بریم بیرون.انقدر دلمرده نباش.بلند شو دختر خوب.
***
از خوابگاه اومدیم بیرون.بعد از مدت ها بود که اینطور به خودم رسیده بودم.همیشه با آرایش خیلی کم و بعضی وقت ها بدون آرایش.اما اینبار به قول زهرا پسرکش شده بودم.زهرا و الناز مدام میگفتن ومیخندیدن اما من به عماد فکر میکردم.ازش میترسیدم.فکر میکردم داره تعقیبم میکنه و نباید رفتار بدی از خودم نشون بدم.
الناز_میگم شیما امروز شدی مثل این دخترایی که اصلا ازشون معلوم نیست ازدواج کردن.
زهرا_راست میگه.یه معصومیتی هم توی چهره ات هست.
_واقعا؟
زهرا_آره.منکه پسر بودم سریع بهت شماره میدادم.
الناز_خوش به حال عماد.
زهرا_آره والا.
_دیوونه ها.
الناز_خیلی دوست داشتم قیافم شبیه تو بود.
_قیافه ی تو هم قشنگه.هرکی یه قیافه ی خاصی داره.
الناز_ممنون عزیزم.
الناز دستمو گرفت و گفت:زیاد فکر نکن.یه ذره خوش میگذرونیم.ببینم امروز چندتا شماره بهم میدن.
بعد چشمکی بهم زد و عینک آفتابیشو روی چشماش گذاشت.
سعی کردم به حرفش گوش بدم و دیگه به چیزی فکر نکنم.اما نمیتونستم.درست بود که عاشق عماد نبودم اما حالا که نامزدم بود احساس مالکیت بهش میکردم.نمیخواستم که کسی جز من باهاش باشه.دوست نداشتم که به کسی جز من ابراز علاقه کنه.شاید داشتم به عماد علاقه مند میشدم.
روی نیمکت توی پارک نشسته بودیم و با هم حرف میزدیم.از درس و از دانشگاه.از پسرای دانشکده که به الناز پیشنهاد میدادن.اولین بار بود که بعد از مدت ها انقدر راحت میخندیدم.
زهرا_بچه ها بستنی میخورین برم بگیرم؟
الناز_تو برو.من میشینم اینجا.
زهرا_من تنهایی برم؟
_من میام باهات.
به همراه زهرا به سمت بستنی فروشی رفتیم که دیدم دو تا پسر به سمت الناز رفتن.
_زهرا اونجارو نگاه.الناز خیلی شیطونه ها.انگار که فهمیده بود اون دوتا پسرا میخوان برن سراغش.
زهرا_الناز شیطونه اما میدونی چیه؟مواظب خودش هم هست.
_بهش حسودیم میشه.چون خیلی شاده.
زهرا_آره.تو هم میتونی مثل اون باشی.
بعد از گرفتن بستنی برگشتیم پیش الناز.اما جاهامون توسط اون دوتا پسر اشغال شده بود.یکی از پسرها که قد بلند و هیکلی داشت با دیدن بستنی با خنده گفت:برای ما گرفتین.دستتون درد نکنه.مرسی.
دستشو به طرف بستنی های که دست من بود دراز کرد که اخمی کردم و گفتم:کسی برای شما نخریده.
رفیقش که موهای بلندی داشت و به شیوه سامورایی ها موهاشو بسته بود خندید و گفت:چقدر تو بداخلاقی خانومی.
زهرا که اخلاق منو میدونست سعی کرد جو رو آروم کنه و گفت:خب دوباره میریم میخریم.اشکال نداره.شیما اینارو بده به اینا ما میریم دوباره بخریم.
بعد بستنی ها رو از دستم گرفت و داد به الناز.
_من میرم میخرم.تو اینجا باش.یه زنگی هم باید بزنم.
الناز_ببخشید شیما.شرمنده.
_خواهش میکنم.
سعی کردم که آروم باشم و نشون ندم که ناراحت شدم.همیشه رفتار پسرها اعصابمو خرد میکرد.
هنوز چند قدم نرفته بودم که پسر موبلنده دنبالم اومد.بی توجه بهش داشتم میرفتم که گفت:از وقتی اومدین با دوستم زیر نظر داریمتون.
_خب که چی؟
_اسمم مهرداده.اسم تو هم که شیما.
_مهم نیست.
مهرداد_دانشجویی؟
_آره.
مهرداد_یه بار تو دانشگاه اصلی دیدمت.توی کتابخونه.یادت اومد؟
_نه یادم نمیاد.
مهرداد_فکر کن.با این موهای بلندم چه جوری منو نمیشناسی؟
_گفتم که یادم نیست.
مهرداد_من شیمی میخونم.بچه ی اراکم.تو چی؟آه بذار بگم.حسابداری.روی کارت کتابخونت نوشته بود.
برای یک لحظه به گذشته برگشتم.حدود یه ماه پیش بود که رفته بودم کتابخونه و اونجا یه پسر مو بلند کنارم بود که مدام بهم نگاه میکرد.اما اصلا بهش محل ندادم.
مهرداد_منو یادت اومد؟
_مزاحم نشو.من کاری با تو ندارم.
مهرداد_مزاحم چیه.
_آقا من نامزد دارم.سر به سرم نذار.
مهرداد_شوخی نکن.
_شوخی نمیکنم.برو از دوستام بپرس.اه.
بستنی ها رو گرفتم که گفت:بذار من حساب کنم.
_نمیخواد.
همون لحظه گوشیم زنگ خورد.مطمئن بودم که عماده.با خوشحالی به صفحه ی موبایل نگاه کردم.خودش بود.بستنی ها رو گذاشتم روی یه نیمکت که نزدیکم بود و جواب دادم.
_الو؟سلام.
صداش گرفته بود.انگار تازه از خواب بیدار شده.
عماد_سلام خوبی؟چه خبر؟
_مرسی خوبم.
عماد_تازه از خواب بیدار شدم.چیکار میکنی؟
_با بچه ها اومدیم پارک.
عماد_کدوم پارک؟
_لونا پارک.
عماد_پس نزدیکی.
_آره.
عماد_با کی اومدی؟
_با زهرا و الناز.
عماد_اهان.
_دیگه چه خبر؟
به مهرداد نگاه کردم که دیدم ازم فاصله گرفته و داره به الناز و زهرا نگاه میکنه که با دوستش گرم صحبتن.
عماد_سلامتی.بابت دیشب من معذرت میخوام.اصلا نمیدونستم دارم چی میگم.
_میفهمم.
عماد_منو میبخشی کوچولو؟
_آره.به شرطی که تکرار نشه.
عماد_قربون دل مهربونت برم.میخوای بیام؟
_نه.برو حموم دوش بگیر.سرحال بیای.دوباره بهت زنگ میزنم.شاید عصر بریم بیرون.خوبه؟
عماد_باشه.هرچی شما بگید.مواظب خودت باش.اگه یکی مزاحمت شد یه میس بزن تا بیام حالشو بگیرم.
_دیوونه ای دیگه.
عماد_دیوونه ی توام.برو مواظب خودت باش.خداحافظ.
_خداحافظ.
لبخندی زدم و پیش خودم گفتم:چقدر زود همه چی درست شد.
مهرداد وقتی دید صحبتم تموم شد اومد سمتم و گفت:حالا فهمیدم تو کی هستی.
_چی؟
با شیفتگی به سرتا پام نگاه کرد و گفت:تو همون شهرآشوب دانشکدتونی.
_چی میگی؟
مهرداد_خبر نداری مگه؟
_بسه نمیخوام بشنوم.
مهرداد_چرا عصبی میشی؟
_گفتم که.من نامزد دارم.نامزدمم هم دانشگاهیمه.برو سراغ یکی دیگه.
بستنی ها رو برداشتم که گفت:چقدر تو بداخلاقی.