0

رمان پاییز نفرین شده

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان پاییز نفرین شده
پنج شنبه 23 دی 1389  1:21 AM

قسمت پانزدهم.
تا رسیدن به کنار الناز و زهرا مدام زیر گوشم ورور کرد و آخرش هم شماره شو داد.حس میکردم دارم به عماد خیانت میکنم.اگر میفهمید که بهم یه پسر شماره داده چه فکری میکرد.مطمئنا منو میکشت.
توی راه برگشت به خوابگاه بودیم.الناز از رفیق مهرداد که اسمش محمد بود حرف میزد که پسر جالبی بود و من و زهرا گوش میدادیم.تصمیم گرفته بود باهاش دوست بشه.
الناز_شیما راستی به تو شماره داد؟
_کی؟
الناز_مهرداد.
_نه.
الناز_چرا؟
_گفتم من نامزد دارم.
الناز_خوب کردی.خیلی پررو بود.
از قصد به الناز نگفتم که بهم شماره داده.میترسیدم به گوش عماد برسه.
زهرا_منکه از هیچ کدومشون خوشم نیومد.
الناز_بچه های خوبی بودن.
زهرا_نمیدونم والا.
الناز_باور کن.
***
عماد ماشینو جلوی یه خونه پارک کرد و گفت:پیاده شو.
_واسه چی؟
عماد_واسه اینکه بریم تو.
_خونه تو؟
عماد_خب آره.روز جمعه ست.گشتمونو هم که زدیم.حالا بریم تو یه چیزی بخوریم بعد برسونمت خوابگاه.صبح که رفتی ددر.حالام باید بیای پیش من.دلم برات تنگ شده.
_آخه...
عماد_بهم اعتماد نداری؟
_نه.منظورم این نیست.
عماد_خب پس پیاده شو.
بعد از ماشین پیاده شد و منتظر عکس العمل من نشد.به سمت در خونه رفت و منتظرم شد.از سر ناچاری از ماشین پیاده شدم و در رو بستم.
عماد_اگه خونه ریخت و پاش بود نگی چرا...مجردیه دیگه.
_باشه.
یه ساختمون یه طبقه.بعد از گذشتن از یه راهرو در رو باز کرد.خونه به سبک قدیمی بود.دری چوبی با شیشه های رنگی.کفشامو درآوردم و با ترس و لرز وارد خونه شدم.جوری رفتار میکردم که عماد به ترسم پی نبره.خودش با بیخیالی کیف و کتشو به سمتی پرت کرد و گفت:چطوره؟
نگاهی به اطراف کردم.سالنی بزرگ که با دو تا فرش 12 متری مفروش شده بود.دو تا در سمت چپ بود و آشپزخونه هم کنار در ورودی.
_خوبه.به هم ریخته که نیست.
عماد_میدونستم میای تمیزش کردم.
_پس فکر همه چیو کردی.
عماد_آینده نگری توی خون منه.
با کنجکاوی به سمت یکی از درهای اتاق رفتم که عماد گفت:اونجا اتاق رضاست.
_آهان.
عماد_اتاق من اتاق بغلیه.
دلم میخواست اتاق رضا رو ببینم اما نمیشد.عماد پشت سرم وارد اتاق شد و در رو بست.بانگرانی نگاهش کردم و سعی کردم خودمو مسلط نشون بدم.اما برام سخت بود.اولین بار بود که اینطوری با عماد تنها میشدم.وقتی دید با نگرانی نگاهش میکنم خندید و اومد سمتم.نگاهی به اتاقش کردم و گفتم:جای خوبیه.اتاق خوبی داری.
نشستم روی تختش و کتابی که روی تخت بود رو برداشتم.کتاب درسی بود.
عماد_چایی میخوری؟
_داری؟
عماد_آره که دارم.الان میارم.تو هم لباساتو در بیار راحت باش.
_آخه...
عماد_آخه چی؟
_آخه لباسم...
عماد چشمکی بهم زد و با خنده از در بیرون رفت.نمیدونم چرا وقتی باهاش تنها میشدم حس میکردم قلبم تندتر از همیشه میزنه.معنیش این نبود که دوسش داشتم؟مقنعه مو از سرم درآوردم و به آیینه نگاه کردم.کش موهامو باز کردم و به خودم نگاه کردم.من زیبا بودم.خودم هم میدونستم اما نمیدونم چرا از قیافه ام راضی نبودم.برام مهم نبود.اصلا خیلی وقت بود که همه چیز برام بی اهمیت شده بود.
از جام بلند شدم و مانتومو درآوردم.حقیقتا لباسم مناسب نبود.همه ی بدنم معلوم بود.خجالت میکشیدم جلوی عماد اینطوری باشم.دودل ایستاده بودم و به خودم توی آینه نگاه میکردم که صدای عماد اومد و بعد خودش توی چارچوب در ایستاد.
عماد_سماورو روشن کردم.الان داغ میشه...
با دیدن من سوت بلندی کشید و به سمتم اومد.
عماد_وای تو چی شدی؟
عین احمق ها مانتومو گرفتم جلوی سینه ام و موهامو زدم پشت گوشم.بهم نزدیک شد و نگام کرد.نگاهش قلبمو میلرزوند.خجالت میکشیدم.دستی به صورتم کشیدم و گفتم:اینجوری نگام نکن.
برای لحظه ای نفهمیدم چی شد.همه چیز خیلی سریع گذشت و وقتی به خودم اومدم که دیدم دارم گریه میکنم و ازش فاصله گرفتم.
عماد مات و مبهوت دستشو گذاشته بود روی صورتش و بهم نگاه میکرد.هر دومون از اتفاقی که بینمون افتاده بود شوکه شده بودیم.حالم داشت به هم میخورد.هنوز لب ها و گونه هام خیس بود.تنها عکس العملی که تونستم نشون بدم سیلی بود که به صورتش زدم و بعدش هم زده بودم زیر گریه.دستی به لب هام کشیدم و با گریه گفتم:چرا اینکارو داشتی میکردی؟من نمیخوام.میفهمی؟
عماد تغییر حالت داد و با ناراحتی گفت:یه بوسه ی عاشقانه این همه جار و جنجال نداره شیما.ما به هم محریم.اینو میفهمی؟
به سمتم اومد و بازوهامو گرفت.چشمامو بستم و گفتم:من آمادگی این کارارو ندارم.
عصبانی شد.میدونستم دارم زیاده روی میکنم.اما نمیتونستم.من به رضا فکر میکردم.میدونستم اگه رضا بود بدون هیچ محدودیتی خودمو در اختیارش میذاشتم.
فشار زیادی روی بازوهام آورد و گفت:داری.خوبشم داری.تو یه دختری.نمیدونم چرا با من اینکارو میکنی.داری دیوونه ام میکنی.این صورتت همش منو به خودش میکشونه.نمیتونم تحمل کنم.میفهمی؟من شوهرتم شیما.اینو بفهم.حق دارم بغلت کنم.حق دارم ببوسمت.تو زن منی نه چیز دیگه ای.من عاشقتم.با تموم وجود.وقتی کنارتم نمیتونم خودمو کنترل کنم.میخوام دستات همیشه توی دستم باشه.بهم تکیه کنی.بیشتر باهام حرف بزنی.تو با این چشمات داری داغونم میکنی...داره از دماغت خون میاد؟
با شنیدن این حرف وحشت کردم.دستی به پشت لبم کشیدم.خون بود.انگار که شیر آب باز شده بود.دستامو زیر بینی ام گرفتم که عماد سراسیمه دستمال کاغذی بهم داد و گفت:نکنه بهت فشار آوردم.خدا منو مرگ بده.
روی تخت نشستم و سرمو گرفتم بالا.اما خون بند نمیومد.حس میکردم دهنم هم مزه تلخ خون رو گرفته.آب دهنمو قورت دادم و گفتم:سرم داره گیج میره.
چشمام سیاهی میرفت.حس میکردم دنیا داره دور سرم میچرخه.تنها چیزی که توی لحظه ی آخر یادمه چهره ی نگران عماد بود و دیگه هیچی...
***
عماد_متاسفم شیما.من نمیتونم باهات بمونم.امیدوارم درکم کنی.چند روز با خودم کلنجار میرم.من عاشقتم.دوستت دارم اما باید درکم کنی.میفهمی؟
خواست دستمو بگیره که دستمو کشیدم عقب و با بیزاری گفتم:درکت نمیکنم و هیچوقت نمیبخشمت.تو هیچوقت نتونستی به حرفام عمل کنی.دکترا میگن تا دو سه ماه دیگه زنده نیستم و من ازت خواستم کنارم باشی.تو شوهرمی اینو میفهمی؟
دست هام سرد بود و بی حس.رگ های دستم مشخص بود.از بس توی این چند هفته آمپول و قرص خورده بودم دیگه جای سالمی توی بدنم نمونده بود.بغضی سنگین گلومو گرفته بود.وقتی بفهمی تا چند ماه دیگه بیشتر زنده نیستی و کسی که ادعا میکرد دوستت داره ترکت میکنه ترجیح میدی زودتر بمیری.
عماد_باید برم.
چونه ام میلرزید.اما نمیخواستم گریه کنم.یاد حرف های عاشقانه اش افتاده بودم ونگاه هاش.و حالا که بهش نیاز داشتم ترکم میکرد.حالا میفهمیدم که عشقش هوس بود.کاش زودتر به چهره ی کثیفش پی میبردم.
_برو.
عماد_امیدوارم که...
دیگه ادامه جملشو نگفت.امیدوار بود خوشبخت بشم؟چطوری؟وقتی بیشتر از دو ماه زنده نیستم؟
_زودتر برو و راحتم بذار.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها