پاسخ به:رمان پاییز نفرین شده
پنج شنبه 23 دی 1389 1:19 AM
قسمت نهم
وارد دانشکده شدم و بدون اینکه به اطراف نگاه کنم به سمت کلاس رفتم که صدای عماد از پشت سرم اومد.
عماد_زبردست؟
سرجام ایستادم و به پشت سرم نگاه کردم.ده بیست نفر پسر گوشه ای از سالن دانشکده ایستاده بودن و داشتن با هم حرف میزدن.عماد از بینشون اومد بیرون و به سمتم اومد.
با لبخند به سر تا پام نگاه کرد و گفت:کجا بودی دختر؟میدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود؟
دوباره شده بودم شیمای سابق.نگاه سردمو بهش دوختم و گفتم:ممنون.باید برم کلاس دارم.
از این برخوردم جا خورد.با تعجب گفت:چیزی شده؟هان؟
_نه.چیزی باید شده باشه؟گفتم که باید برم سر کلاس.ببخشید.
عماد_چرا اینجوری شدی؟اخلاقت زمین تا آسمون فرق کرده.
_نه.تغییری نکردم.همون خسروی سابقم...
نمیخواستم به حرفاش گوش بدم.حس میکردم پشت اون چهره ی به ظاهر معصوم و جذابش یه مار کمین کرده.
عماد_نیستی.باید بهم بگی چی شده.نمیذارم بری سر کلاس.
_هیچی نشده.
عماد_اما...
صبر نکردم حرفشو بزنه و به سمت کلاس رفتم.اونم دنبالم اومد.
عماد_چت شده تو؟این همه چشم انتظارت بودم حالا که اومدی اینجوری میکنی؟دارم با تو حرف میزنم.چرا سرتو انداختی پایین میری؟
دستشو گرفت به دسته ی کیفم و کیفمو کشید.به سمت عقب کشیده شدم و خوردم بهش.از اینکارش ناراحت شدم.میخواستم بهش یه چیزی بگم که گفت:ببخشید معذرت میخوام.آخه تو گوش نمیدی من چی میگم.
با حرص بند کیفمو از دستش بیرون کشیدم و گفتم:دیگه دور و بر من نیا.خب؟نمیخوام باهات حرف بزنم.تصمیمم برای دوستی با تو عوض شده.ترجیح میدم تنها باشم.
عماد_چی داری میگی؟رفتی تهران و برگشتی عوض شدی.نکنه که...
_نکنه که چی؟
عماد_نکنه تهران با کسی هستی؟
_آره هستم.که چی؟به تو چه ربطی داره؟
عماد_باورم نمیشه.داری دروغ میگی.
_دروغ یا راست به خودم مربوطه.از تو خوشم نمیاد.
عماد_یکی بهتر از من پیدا کردی؟
_آره.فکر کردی کی هستی که دست رو هر دختری بذاری به پات بیفته؟
عماد_داری چی میگی؟
_همینکه شنیدی.نمیخوام دیگه باهات حرف بزنم.همین.
عماد_همین؟پس اون همه اعتمادی که من بهت داشتم چی؟
_بزرگش نکن.ما هیچ کاری با هم نداریم.اتفاقی هم نیفتاده.
دیگه صبر نکردم تا بقیه حرفاشو بشنوم.به سمت کلاس رفتم و دیگه دنبالم نیومد.
خوشبختانه هنوز استاد نیومده بود.مریم آخر کلاس نشسته بود و منتظر من بود.با لبخند کنارش نشستم و مشغول صحبت شدیم.
مریم_چطوری دختر؟دلم برات تنگ شده بود.
_خوبم.منم همینطور.چه خبر؟
مریم_هیچی.تو چه خبر؟
_الان عمادو دیدم.
مریم_سر منو کچل کرد از بس پرسید کی میای.هرکاری کرد شماره تو بگیره ندادم.گفتم شاید ناراحت بشی.
_خوب کردی.
مریم_خب چی گفت؟با هم عشقولانه در کردین؟
_نه بابا.گفتم نمیخوام باهاش دیگه حرف بزنم.
مریم_واقعا؟
_اوهوم.حس میکنم رضا و عماد یه جورین.میدونی چی میگم؟
مریم_نه منظورت چیه؟
_مریم باورت نمیشه.عماد قبل رفتنم به تهران بهم گفت که بعضی وقتا با رضا سر یه دختر شرط میبندن.
مریم_چی؟خدای من.نگو توروخدا اینو.
_به خدا باور کن.میدونی یاد کی افتادم؟یاد اون دختره که انصراف داد.
مریم_دختره ی بیچاره.
_اصلا نمیخوام هیچ کدومشونو ببینم.
مریم_داری منو میترسونی شیما.
_هرچی هست دیگه نه با رضا کار دارم نه عماد.میخوام این مدتی که به دانشگاه مونده توی حال خودم باشم.
مریم_نگاش کن چه حلالزاده.
به سمت در کلاس نگاه کردم که دیدم رضا اومد.خدای من چقدر آشفته بود.از اون رضای شیک و تمیز هیچ خبری نبود.موهاش تا حدودی بلند شده بود و اصلاح نکرده بود.انگار توی دنیای دیگه ای سیر میکرد.حواسش اصلا به کلاس نبود.بدون اینکه به کلاس و بچه ها نگاه کنه روی اولین صندلی نشست و به روبروش خیره شد.
مریم_میبینیش چه ریختی شده؟
_از کی اینجوری شده؟
مریم_سه هفته میشه.
_عین جنگلیا شده.
مریم_اما هنوز جیگره.
_تو دیوونه ای.
مریم_خب حقیقتو باید گفت.
دلم برای رضا سوخت.یعنی درباره اش اشتباه کرده بودم؟!اون تلفنی که بهم زد هنوز برام مجهول بود.وقتی بهش گفته بودم خفه شو و گوشی رو قطع کرده بودم.شاید واقعا عماد پیشش نبود و میخواست از احساس من به خودش مطمئن بشه.
مریم_کجایی؟
_هان؟
مریم_به رضا فکر میکنی؟
_آره.چرا اینجوری شده؟
مریم_یه چیزی بگم؟
_بگو!
مریم_از روزی که رفتی اینجوری شده.
_چی؟
مریم_از روزی که با عماد توی سایت حرف زدی.
_تو از کجا میدونی؟
مریم_چون رضا همه ی حرفاشو به من میگه.اون ناراحته که تو با عمادی.
_بسه خواهش میکنم.مریم من هیچ حسی به هیچ کدومشون ندارم.
مریم_اما رضا از تو خوشش میاد.
_اشتباه میکنه.
مریم_خیلی سنگدلی.
همون لحظه استاد وارد کلاس شد و صحبتمون نا تموم موند.حرفای مریم منو به فکر فرو برد.واقعا رضا منو دوست داشت؟نکنه بازی جدید عماد و رضا بود؟حتما همینطور بود.اما نگاه رضا چیز دیگه ای رو نشون میداد.معلوم بود از نظر روحی داغونه که به سر و وضع خودش نرسیده.
استاد مشغول حضور و غیاب بود که به اسم من رسید.
استاد_خسروی طبق معمول نیست.
_نه استاد.هستم.
استاد_چه عجب.فکر کردم انصراف دادی.
_مشکلی برام پیش اومده بود.ببخشید.
استاد_موردی نیست.
همون لحظه رضا به عقب برگشت و بهم نگاه کرد.انگار تازه فهمیده بود که هستم.حالت چهره اش عوض شد و تبسمی کرد.عکس العملی نشون ندادم و سرمو انداختم پایین.
مریم_دیدی شیما؟خیلی عوضی شدی رفتی تهران.
_ولم کن مریم.راحتم بذار.
مریم_هرجور دوس داری.
سر دوراهی مونده بودم.نمیدونستم چیکار کنم.نگاه رضا و حرفای مریم یه طرف و حرفای عماد از طرف دیگه گیجم کرده بود.داشتم روی کاغذ خط میکشیدم و فکر میکردم که قطره خونی روی کاغذ افتاد.با تعجب دستی به بینی م کشیدم که دیدم دستم خونی شد.سراسیمه دستمالی از جیبم درآوردم و روی بینی ام گذاشتم.
مریم_چت شد؟
_هیچی.دماغم خون اومد.
مریم_بلند شو برو بیرون.
از جام بلند شدم و با نگاه از استاد اجازه گرفتم.همه ی نگاه ها به سمت من برگشت.ناخودآگاه به رضا نگاه کردم که دیدم توی حال خودشه.
***
توی سرویس بهداشتی دانشکده بودم و سرمو بالا برده بودم تا خون دماغم بند بیاد.اما هرچقدر که میگذشت بیشتر میشد.انگار که شیر آب باز شده بود.داشتم بیحال میشدم.بدنم کرخت شده بود.دستمو به دیوار گرفتم و خواستم روی صندلی که توی دستشویی دانشکده بود بشینم که در باز شد و مریم اومد تو.
مریم_چت شده؟چرا انقدر لفتش دادی؟نیم ساعته این تویی.استاد گفت بیام سراغت ببینم چی شده.
با بیحالی نگاهش کردم و گفتم:مریم خون دماغم بند نمیاد.حس میکنم دارم بیهوش میشم.
مریم_بیا بشین اینجا.بیا.
زیر بغلمو گرفت و منو روی صندلی نشوند.
مریم_ببین لباساتم خونی شده.بلند شو اینجوری نمیشه.
سرمو به دیوار تکیه دادم و گفتم:ولم کن.بذار بشینم.
مریم_خدایی نکرده چیزیت میشه.بیا بریم دکتر.
_جون توی تنم نمونده.نمیتونم حرکت کنم.
چشمامو بستم و دیگه چیزی نگفتم.نمیخواستم از جام بلند بشم.حالت کرختی و سستی به سراغم اومده بود.چقدر برام لذت بخش بود.
مریم_شیما؟خوابیدی؟
_هوم؟
مریم_شیما؟توروخدا چشماتو باز کن.
آروم آروم چشمامو باز کردم و نگاهش کردم.بالا سرم ایستاده بود و نگام میکرد.طوری نگام میکرد که انگار دارم میمیرم.
_چیه؟
مریم_نصف جون شدم.هرچی صدات کردم جواب ندادی.خون دماغت قطع شده.
_خداروشکر.
دستمالو انداختم توی سطل آشغال و گفتم:بریم بوفه دلم ضعف میره.
مریم_باید بریم دکتر.
_نمیخوام.هیچی نیست.خوب شدم دیگه.
مریم_یه دنده.
_خواهش میکنم مریم.ولم کن.اصلا برو سر کلاست.
مریم_خیلی بد شدی.اصلا دیگه نمیتونم تحملت کنم.
_نکن.مجبورت نکردم.برو.
مریم_آخه چرا اینجوری شدی؟نمیشه باهات دو کلمه حرف زد.
از جام بلند شدم و به سختی به سمت در دستشویی رفتم.مریم زیر بغلمو گرفت و گفت:با این سر و وضع که نمیتونی بری بوفه.بیا بریم خوابگاه.
ازدستشویی اومدیم بیرون.خوشبختانه موقع برگزاری کلاس ها بود و کسی نبود.نفس راحتی کشیدم و گفتم:خوبه کسی نیست.وگرنه آبروم میرفت.
مریم_وقتی من اومدم رضا هم اومد.نمیدونم کجا رفت.
_من درباره رضا نگفتم.
مریم_انقدر لجبازی نکن.چرا نمیخوای یه فرصتی به اونم بدی.همونطور که به عماد دادی.بیچاره رضا.خیلی ناراحته.
_مریم انقدر از اون لعنتی حرف نزن.من ازش میترسم.میفهمی؟
رضا_بچه ها حالتون خوبه؟
صداش از پشت سرم اومد.دلم میخواست برگردم و نگاش کنم اما نتونستم.دلم نمیخواست دوباره با نگاه کردن بهش حالم منقلب بشه.مریم همونطور که زیر بغل منو گرفته بود به رضا گفت:نه حال شیما خوب نیست.تازه خون دماغش بند اومده.
رضا_واقعا؟از اون وقت که اومدی بیرون شیما؟حالت خوبه الان؟
جوابشو ندادم.اصلا نمیخواستم باهاش حرف بزنم.
مریم_شیما؟رضا با توئه ها.
به راه رفتنم ادامه دادم و به مریم گفتم:دارم میرم خوابگاه.نمیای خودم برم.
مریم_بیا بریم دکتر.
_گفتم که میخوام برم خوابگاه.حالم با دیدن بعضیا داره بدتر میشه.
رضا قدم هاشو تند کرد و روبروم وایساد.با دیدن چهره ام یکه ای خورد و با ناراحتی گفت:تو چت شده؟رنگ به رو نداری که.
_از سر راهم برو کنار.
رضا_مگه من چی کردم؟
جوابشو ندادم و بهش محلی نذاشتم.رضا وقتی که دید به حرفش گوش نمیدم دوباره گفت:چرا نمیای ببرمت دکتر؟تو تنها نیستی.
مریم_رضا میشه تنهاش بذاری؟حالش خوب نیست.یذره عصبیه.بهتره بعدا باهاش حرف بزنی.
رضا_آخه چرا؟چرا اینجوری شده؟من این مدت منتظرش بودم تا برگرده اما حالا که اومده داره با من اینجوری رفتار میکنه.
مریم_بعدا رضا.باشه؟
رضا_باشه.بهت زنگ میزنم مریم.من میرم که ناراحتیش بیشتر نشه.