0

رمان پاییز نفرین شده

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان پاییز نفرین شده
پنج شنبه 23 دی 1389  1:19 AM

قسمت نهم
وارد دانشکده شدم و بدون اینکه به اطراف نگاه کنم به سمت کلاس رفتم که صدای عماد از پشت سرم اومد.
عماد_زبردست؟
سرجام ایستادم و به پشت سرم نگاه کردم.ده بیست نفر پسر گوشه ای از سالن دانشکده ایستاده بودن و داشتن با هم حرف میزدن.عماد از بینشون اومد بیرون و به سمتم اومد.
با لبخند به سر تا پام نگاه کرد و گفت:کجا بودی دختر؟میدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود؟
دوباره شده بودم شیمای سابق.نگاه سردمو بهش دوختم و گفتم:ممنون.باید برم کلاس دارم.
از این برخوردم جا خورد.با تعجب گفت:چیزی شده؟هان؟
_نه.چیزی باید شده باشه؟گفتم که باید برم سر کلاس.ببخشید.
عماد_چرا اینجوری شدی؟اخلاقت زمین تا آسمون فرق کرده.
_نه.تغییری نکردم.همون خسروی سابقم...
نمیخواستم به حرفاش گوش بدم.حس میکردم پشت اون چهره ی به ظاهر معصوم و جذابش یه مار کمین کرده.
عماد_نیستی.باید بهم بگی چی شده.نمیذارم بری سر کلاس.
_هیچی نشده.
عماد_اما...
صبر نکردم حرفشو بزنه و به سمت کلاس رفتم.اونم دنبالم اومد.
عماد_چت شده تو؟این همه چشم انتظارت بودم حالا که اومدی اینجوری میکنی؟دارم با تو حرف میزنم.چرا سرتو انداختی پایین میری؟
دستشو گرفت به دسته ی کیفم و کیفمو کشید.به سمت عقب کشیده شدم و خوردم بهش.از اینکارش ناراحت شدم.میخواستم بهش یه چیزی بگم که گفت:ببخشید معذرت میخوام.آخه تو گوش نمیدی من چی میگم.
با حرص بند کیفمو از دستش بیرون کشیدم و گفتم:دیگه دور و بر من نیا.خب؟نمیخوام باهات حرف بزنم.تصمیمم برای دوستی با تو عوض شده.ترجیح میدم تنها باشم.
عماد_چی داری میگی؟رفتی تهران و برگشتی عوض شدی.نکنه که...
_نکنه که چی؟
عماد_نکنه تهران با کسی هستی؟
_آره هستم.که چی؟به تو چه ربطی داره؟
عماد_باورم نمیشه.داری دروغ میگی.
_دروغ یا راست به خودم مربوطه.از تو خوشم نمیاد.
عماد_یکی بهتر از من پیدا کردی؟
_آره.فکر کردی کی هستی که دست رو هر دختری بذاری به پات بیفته؟
عماد_داری چی میگی؟
_همینکه شنیدی.نمیخوام دیگه باهات حرف بزنم.همین.
عماد_همین؟پس اون همه اعتمادی که من بهت داشتم چی؟
_بزرگش نکن.ما هیچ کاری با هم نداریم.اتفاقی هم نیفتاده.
دیگه صبر نکردم تا بقیه حرفاشو بشنوم.به سمت کلاس رفتم و دیگه دنبالم نیومد.
خوشبختانه هنوز استاد نیومده بود.مریم آخر کلاس نشسته بود و منتظر من بود.با لبخند کنارش نشستم و مشغول صحبت شدیم.
مریم_چطوری دختر؟دلم برات تنگ شده بود.
_خوبم.منم همینطور.چه خبر؟
مریم_هیچی.تو چه خبر؟
_الان عمادو دیدم.
مریم_سر منو کچل کرد از بس پرسید کی میای.هرکاری کرد شماره تو بگیره ندادم.گفتم شاید ناراحت بشی.
_خوب کردی.
مریم_خب چی گفت؟با هم عشقولانه در کردین؟
_نه بابا.گفتم نمیخوام باهاش دیگه حرف بزنم.
مریم_واقعا؟
_اوهوم.حس میکنم رضا و عماد یه جورین.میدونی چی میگم؟
مریم_نه منظورت چیه؟
_مریم باورت نمیشه.عماد قبل رفتنم به تهران بهم گفت که بعضی وقتا با رضا سر یه دختر شرط میبندن.
مریم_چی؟خدای من.نگو توروخدا اینو.
_به خدا باور کن.میدونی یاد کی افتادم؟یاد اون دختره که انصراف داد.
مریم_دختره ی بیچاره.
_اصلا نمیخوام هیچ کدومشونو ببینم.
مریم_داری منو میترسونی شیما.
_هرچی هست دیگه نه با رضا کار دارم نه عماد.میخوام این مدتی که به دانشگاه مونده توی حال خودم باشم.
مریم_نگاش کن چه حلالزاده.
به سمت در کلاس نگاه کردم که دیدم رضا اومد.خدای من چقدر آشفته بود.از اون رضای شیک و تمیز هیچ خبری نبود.موهاش تا حدودی بلند شده بود و اصلاح نکرده بود.انگار توی دنیای دیگه ای سیر میکرد.حواسش اصلا به کلاس نبود.بدون اینکه به کلاس و بچه ها نگاه کنه روی اولین صندلی نشست و به روبروش خیره شد.
مریم_میبینیش چه ریختی شده؟
_از کی اینجوری شده؟
مریم_سه هفته میشه.
_عین جنگلیا شده.
مریم_اما هنوز جیگره.
_تو دیوونه ای.
مریم_خب حقیقتو باید گفت.
دلم برای رضا سوخت.یعنی درباره اش اشتباه کرده بودم؟!اون تلفنی که بهم زد هنوز برام مجهول بود.وقتی بهش گفته بودم خفه شو و گوشی رو قطع کرده بودم.شاید واقعا عماد پیشش نبود و میخواست از احساس من به خودش مطمئن بشه.
مریم_کجایی؟
_هان؟
مریم_به رضا فکر میکنی؟
_آره.چرا اینجوری شده؟
مریم_یه چیزی بگم؟
_بگو!
مریم_از روزی که رفتی اینجوری شده.
_چی؟
مریم_از روزی که با عماد توی سایت حرف زدی.
_تو از کجا میدونی؟
مریم_چون رضا همه ی حرفاشو به من میگه.اون ناراحته که تو با عمادی.
_بسه خواهش میکنم.مریم من هیچ حسی به هیچ کدومشون ندارم.
مریم_اما رضا از تو خوشش میاد.
_اشتباه میکنه.
مریم_خیلی سنگدلی.
همون لحظه استاد وارد کلاس شد و صحبتمون نا تموم موند.حرفای مریم منو به فکر فرو برد.واقعا رضا منو دوست داشت؟نکنه بازی جدید عماد و رضا بود؟حتما همینطور بود.اما نگاه رضا چیز دیگه ای رو نشون میداد.معلوم بود از نظر روحی داغونه که به سر و وضع خودش نرسیده.
استاد مشغول حضور و غیاب بود که به اسم من رسید.
استاد_خسروی طبق معمول نیست.
_نه استاد.هستم.
استاد_چه عجب.فکر کردم انصراف دادی.
_مشکلی برام پیش اومده بود.ببخشید.
استاد_موردی نیست.
همون لحظه رضا به عقب برگشت و بهم نگاه کرد.انگار تازه فهمیده بود که هستم.حالت چهره اش عوض شد و تبسمی کرد.عکس العملی نشون ندادم و سرمو انداختم پایین.
مریم_دیدی شیما؟خیلی عوضی شدی رفتی تهران.
_ولم کن مریم.راحتم بذار.
مریم_هرجور دوس داری.
سر دوراهی مونده بودم.نمیدونستم چیکار کنم.نگاه رضا و حرفای مریم یه طرف و حرفای عماد از طرف دیگه گیجم کرده بود.داشتم روی کاغذ خط میکشیدم و فکر میکردم که قطره خونی روی کاغذ افتاد.با تعجب دستی به بینی م کشیدم که دیدم دستم خونی شد.سراسیمه دستمالی از جیبم درآوردم و روی بینی ام گذاشتم.
مریم_چت شد؟
_هیچی.دماغم خون اومد.
مریم_بلند شو برو بیرون.
از جام بلند شدم و با نگاه از استاد اجازه گرفتم.همه ی نگاه ها به سمت من برگشت.ناخودآگاه به رضا نگاه کردم که دیدم توی حال خودشه.
***
توی سرویس بهداشتی دانشکده بودم و سرمو بالا برده بودم تا خون دماغم بند بیاد.اما هرچقدر که میگذشت بیشتر میشد.انگار که شیر آب باز شده بود.داشتم بیحال میشدم.بدنم کرخت شده بود.دستمو به دیوار گرفتم و خواستم روی صندلی که توی دستشویی دانشکده بود بشینم که در باز شد و مریم اومد تو.
مریم_چت شده؟چرا انقدر لفتش دادی؟نیم ساعته این تویی.استاد گفت بیام سراغت ببینم چی شده.
با بیحالی نگاهش کردم و گفتم:مریم خون دماغم بند نمیاد.حس میکنم دارم بیهوش میشم.
مریم_بیا بشین اینجا.بیا.
زیر بغلمو گرفت و منو روی صندلی نشوند.
مریم_ببین لباساتم خونی شده.بلند شو اینجوری نمیشه.
سرمو به دیوار تکیه دادم و گفتم:ولم کن.بذار بشینم.
مریم_خدایی نکرده چیزیت میشه.بیا بریم دکتر.
_جون توی تنم نمونده.نمیتونم حرکت کنم.
چشمامو بستم و دیگه چیزی نگفتم.نمیخواستم از جام بلند بشم.حالت کرختی و سستی به سراغم اومده بود.چقدر برام لذت بخش بود.
مریم_شیما؟خوابیدی؟
_هوم؟
مریم_شیما؟توروخدا چشماتو باز کن.
آروم آروم چشمامو باز کردم و نگاهش کردم.بالا سرم ایستاده بود و نگام میکرد.طوری نگام میکرد که انگار دارم میمیرم.
_چیه؟
مریم_نصف جون شدم.هرچی صدات کردم جواب ندادی.خون دماغت قطع شده.
_خداروشکر.
دستمالو انداختم توی سطل آشغال و گفتم:بریم بوفه دلم ضعف میره.
مریم_باید بریم دکتر.
_نمیخوام.هیچی نیست.خوب شدم دیگه.
مریم_یه دنده.
_خواهش میکنم مریم.ولم کن.اصلا برو سر کلاست.
مریم_خیلی بد شدی.اصلا دیگه نمیتونم تحملت کنم.
_نکن.مجبورت نکردم.برو.
مریم_آخه چرا اینجوری شدی؟نمیشه باهات دو کلمه حرف زد.
از جام بلند شدم و به سختی به سمت در دستشویی رفتم.مریم زیر بغلمو گرفت و گفت:با این سر و وضع که نمیتونی بری بوفه.بیا بریم خوابگاه.
ازدستشویی اومدیم بیرون.خوشبختانه موقع برگزاری کلاس ها بود و کسی نبود.نفس راحتی کشیدم و گفتم:خوبه کسی نیست.وگرنه آبروم میرفت.
مریم_وقتی من اومدم رضا هم اومد.نمیدونم کجا رفت.
_من درباره رضا نگفتم.
مریم_انقدر لجبازی نکن.چرا نمیخوای یه فرصتی به اونم بدی.همونطور که به عماد دادی.بیچاره رضا.خیلی ناراحته.
_مریم انقدر از اون لعنتی حرف نزن.من ازش میترسم.میفهمی؟
رضا_بچه ها حالتون خوبه؟
صداش از پشت سرم اومد.دلم میخواست برگردم و نگاش کنم اما نتونستم.دلم نمیخواست دوباره با نگاه کردن بهش حالم منقلب بشه.مریم همونطور که زیر بغل منو گرفته بود به رضا گفت:نه حال شیما خوب نیست.تازه خون دماغش بند اومده.
رضا_واقعا؟از اون وقت که اومدی بیرون شیما؟حالت خوبه الان؟
جوابشو ندادم.اصلا نمیخواستم باهاش حرف بزنم.
مریم_شیما؟رضا با توئه ها.
به راه رفتنم ادامه دادم و به مریم گفتم:دارم میرم خوابگاه.نمیای خودم برم.
مریم_بیا بریم دکتر.
_گفتم که میخوام برم خوابگاه.حالم با دیدن بعضیا داره بدتر میشه.
رضا قدم هاشو تند کرد و روبروم وایساد.با دیدن چهره ام یکه ای خورد و با ناراحتی گفت:تو چت شده؟رنگ به رو نداری که.
_از سر راهم برو کنار.
رضا_مگه من چی کردم؟
جوابشو ندادم و بهش محلی نذاشتم.رضا وقتی که دید به حرفش گوش نمیدم دوباره گفت:چرا نمیای ببرمت دکتر؟تو تنها نیستی.
مریم_رضا میشه تنهاش بذاری؟حالش خوب نیست.یذره عصبیه.بهتره بعدا باهاش حرف بزنی.
رضا_آخه چرا؟چرا اینجوری شده؟من این مدت منتظرش بودم تا برگرده اما حالا که اومده داره با من اینجوری رفتار میکنه.
مریم_بعدا رضا.باشه؟
رضا_باشه.بهت زنگ میزنم مریم.من میرم که ناراحتیش بیشتر نشه.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها