پاسخ به:رمان پاییز نفرین شده
پنج شنبه 23 دی 1389 1:19 AM
قسمت دهم
روی تختم دراز کشیده بودم و به حرفای مریم گوش میدادم.
مریم_چرا نمیای بریم دکتر؟
_چون میدونم هیچی نیست.
مریم_الان رضا باهات حرف میزد چرا جوابشو درست نمیدادی.
_تو از کی دلسوز رضا شدی من خبر ندارم.
مریم_از وقتی که اومد حرف دلشو به من زد.
_نمیخوام راجع بهش فکر کنم.اصلا به رضا اهمیتی نمیدم.
مریم_وایسا ببینم نکنه رفتی تهران خبری شده؟
_فرض کن که اینطوره.
مریم_تعریف کن ببینم چی شده.
_یه پسره اومده خواستگاریم.وضعیتش خوبه.دکتره.توی بیمارستان باهاش آشنا شدم.وقتی عرفان بستری بود.
خودمم از دروغای شاخداری که داشتم میگفتم تعجب کرده بودم.همینجوری از دهنم دروغ در میومد و مریم هم باور میکرد.
مریم_اسمش چیه؟
_اسمش وحیده.30سالشه.
مریم_خب خب.چیزای جدید میشنوم.اونوقت اینارو به من نگفتی؟
_چون هنوز مطمئن نیستم.
مریم_معلومه مطمئنی که داری با عماد و رضا اینجوری میکنی.
_به نظرم کیس مناسبیه.
مریم_معلومه که دلت پیشش گیر کرده.باشه باهاش ازدواج کن.اصلا هم برات مهم نیست که اون رضای بدبخت داره چی میکشه.
_نه مهم نیست.اصلا نمیفهمم چی میگی.یه بار میای میگی عماد.یه بار میگی رضا.حتما پس فردا میگی سگ و گربه میخوانت.
مریم_شیما تو چت شده؟چرا داری با خودت اینجوری میکنی؟به خدا من با رضا حرف میزنم.من حالشو میفهمم.بیچاره از دوری تو داشت دق میکرد.حالام که اومدی اونجوری شد.هیچ میفهمی چقدر نگرانت بود وقتی دید خون دماغ شدی؟
_برام مهم نیست.
مریم_مهم نیست؟آره.چون سنگدلی.چون رفتی تهران و دلت پیش یکی دیگه مونده.
_آره مونده.چرا نمونه.وقتی طرف مناسبه و مثل این دو تا نیست که سر دخترا شرط میبندن.
مریم_از کجا میدونی که اینجوره؟شاید عماد خواسته ذهن تورو نسبت به رضا منحرف کنه.
_مریم به خدا اصلا دلم نمیخواد راجع به رضا حرف بزنم.سرم درد میکنه.تو هم شدی سوهان روح.با کتونی میخی راه میری روی اعصابم.
مریم_خیل خب دیگه هیچی نمیگم.اصلا میرم.تو هم بشین توی این اتاق یه وجبی تا بپوسی.
_میپوسم.حالا برو.
مریم رفت.بدون خداحافظی.بعد از سه سال این اولین دعوای ما بود.به خاطر رضا با من قهر کرد.تنها بودم و با رفتن مریم تنها تر شدم.نمیدونم چه مرگم شده بود.حالا که از احساس رضا خبر داشتم باز هم با خودم لج میکردم.میترسیدم.ترس از اینکه نکنه رضا مثل بابام باشه یا با عماد نقشه کشیده باشن.دلم برای صدای رضا تنگ شده بود.وقتی یادم میومد که چجوری با دلشوره نگاهم کرد و ازم خواست ببرتم دکتر قند توی دلم آب میشد.اما داشتم با خودخواهی با سرنوشتم بازی میکردم.چقدر دوست داشتم رضا هم به من احساسی داشته باشه و حالا که مریم بهم گفته بود میترسیدم.گاهی وقتا ترس باعث میشه که امید به آینده و خوش بینی رو از دست بدی.ترس همیشه خوب نیست و بعضی وقتا برای آدم ضرره.
***
کلمات کتاب جلوی چشمام رژه میرفتن اما نمیتونستم حواسمو جمع کنم.حواسم پیش رضا بود که چند متری من روی صندلی نشسته بود و بهم نگاه میکرد.رفتارش درست مثل پسربچه های 18ساله بود که تازه عاشق شدن.بعد از مدتی نشستن سرمو بالا آوردم که دیدم عماد از کتابخونه اومد بیرون و تا منو دید به سمتم اومد.نگاهی به رضا انداختم که دیدم با عصبانیت به عماد نگاه میکنه.سرمو انداختم پایین و خودمو مشغول خوندن کردم که عماد بغلم نشست.
عماد_خوبی؟
_ممنون.
عماد_خیلی آرومتر از دیروزی.
سرمو آوردم بالا ونیم نگاهی به رضا کردم که دیدم با حرص به من و عماد نگاه میکنه.از این نگاهش خوشم اومد.از اینکه غیرتی شده بود حس خوشایندی بهم دست داد.یک لحظه شیطنتم گل کرد و تصمیم گرفتم با عماد بیشتر حرف بزنم تا عکس العملشو ببینم.
_خب راستش اون روز حالم خوب نبود.
عماد_درک میکنم.منم معذرت میخوام.
_مهم نیست.
عماد_امتحان داری؟
_آره.نیم ساعت دیگه.دارم اونو میخونم.
عماد_راستش من خیلی فکر کردم.فهمیدم رفتارم از اول اشتباه بوده.باور کن که من احساسم نسبت به تو واقعیه.شاید به این خاطر ازم رو برگردوندی که فکر کردی من و رضا سر تو شرط بستیم.چون اون روز توی سایت وقتی اینو گفتم تو تغییر حالت دادی.
_آره درسته.
عماد_اما تو با بقیه فرق داری.باور کن که من میخوام با تو باشم.میفهمی؟
_نمیتونم بهت اعتماد کنم.
عماد_اگه بهم فرصت دوباره بدی چی؟بهت ثابت میکنم اونجور که فکر میکنی نیست.
_خیل خب.باشه.
واقعا خودم هم نمیدونستم دارم چیکار میکنم.کارم صرفا برای این بود که لج رضا رو در بیارم یا اینکه میخواستم به عماد تکیه کنم؟
عماد_باورم نمیشه؟واقعا؟!
_آره.اما همین یه بار.
عماد_بذار برم شیرینی بگیرم.الان میام.کیک خوبه دیگه با قهوه.
خیلی سریع بلند شد و به سمت بوفه رفت.به رضا نگاه کردم که دیدم از جاش بلند شد و به سمتم اومد.حس کردم اومده خفه ام کنه.با ترس بهش نگاه کردم که گفت:داری با منو خودت بد میکنی.این رسمش نیست.پشیمون میشی.
فقط نگاهش کردم.لحنش طوری بود که دلم سوخت.واقعا داشتم با خودم و اون چیکار میکردم؟حس میکردم تبدیل به یه موجود اهریمنی شدم که فقط میخواد اذیت کنه.چقدر نگاهشو دوست داشتم دلم براش سوخت اما قبل از اونکه بذاره حرفی بزنم رفت و منو با یه دنیا سوال تنها گذاشت.
داشتم به حرف رضا فکر میکردم.برای یک لحظه میخواستم بلند بشم و برم سراغش.دلم براش پر میکشید.چقدر نگاه محزونشو دوست داشتم.چرا داشتم با خودم و رضا اینطوری میکردم؟مریض بودم و خبر نداشتم؟
عماد_بفرمایید.اینم قهوه ی شما خانوم زبردست.
لیوان قهوه رو از دستش گرفتم و تشکر کردم.کنارم نشست و کتابو از دستم گرفت.
عماد_وقتی با منی نمیخوام درس بخونی.میخوام حواست پیش من باشه.
_اما دارم دوره میکنم.
عماد_بلدی دیگه.میدونم که بچه زرنگ کلاسی.
_شما پسرا همه چیو درباره ما میدونین.
عماد_بیشتر از اونی که فکرشو بکنی.
_الان کیا میدونن من با توام؟
عماد_بیشتریا میدونن.راستش دیگه فکر نکنم کسی دور و برت بیاد.
_خب راحت شدم پس.
عماد_واقعا؟
_آره واقعا.راستش بعضی وقتا انقدر از دست پسرا کلافه میشم که نگو.انگار برای پیشنهاد دادن از هم سبقت میگیرن.
عماد_میدونم.همه چیو میدونم.
_مشخصه.
عماد_ناراحتی از اینکه اینجوریه؟
_نه.اهمیتی نمیدم.
عماد_خیلی توداری.اینو میدونستی؟
_آره.دوستام هم بهم میگن.
عماد_از این اخلاقت خوشم میاد.مثل بعضی از دوستات نیستی که جلفن.
_مطمئنی از دخترای جلف خوشت نمیاد؟
عماد_آره.باور کن.برای ازدواج ما پسرای یه سری ملاک داریم که جدا از دوستیه.
_جالبه.شما پسرا هرکاری میخواین میکنین بعدش میرین یه زن چشم و گوش بسته میگیرین اما دخترا نه.
عماد_خب دختری که نجیب باشه رو بیشتر پسرا میپسندن.
_آها.پس که اینطور.والا من از کار شما سر در نیاوردم.
عماد_یه سوال بپرسم؟
_بگو.
عماد_به عشق اعتقاد داری؟معتقدی باید با عشق ازدواج کرد یا بعد از ازدواج دو طرف به هم علاقه مند میشن؟
_نمیدونم.
عماد_نمیدونی؟
_نه.چون تاحالا عاشق نشدم.
عماد_کسی رو هم دوس نداشتی؟
_نه.هیچ کس رو.
عماد_نمیخوای امتحان کنی؟نمیخوای از من بیشتر بدونی؟شاید نظرت عوض شد و...
_و چی؟
عماد_هیچی.
نگاهی به ساعتم کردم و گفتم:باید برم دیگه.الان کلاسم شروع میشه.
عماد_امتحانو بدی میای بیرون دیگه؟کلاس که دیگه تشکیل نمیشه.
_نه دیگه.شاید برم بیرون بگردم اگه حسش بود شایدم برم خوابگاه.
عماد_اگه دعوتت کنم به یه عصرونه چی؟
_عصرونه؟
عماد_آره.یه جای دنج و قشنگ.
_نمیدونم.
عماد_نترس.دنجش اونجوری نیس که فکر میکنی.وقتی رفتیم میفهمی.
_حالا ببینم چی میشه.
عماد_باشه.اجبارت نمیکنم.برو به امتحانت برس.دعا میکنم خوب نتیجه بگیری.
_ممنون.بابت قهوه هم همینطور.فعلا خداحافظ.