پاسخ به:رمان پاییز نفرین شده
پنج شنبه 23 دی 1389 1:20 AM
قسمت یازدهم
یه هفته گذشته بود و من و عماد به هم نزدیکتر شده بودیم.بیشتر اوقات توی دانشکده با هم حرف میزدیم و یا تلفنی.اما کم باهاش بیرون میرفتم.در حقیقت فقط دو بار باهاش بیرون رفتم.یکبار که به عصرونه دعوتم کرد و بار دیگه وقتی بود که با هم تا دانشگاه مرکزی رفتیم.نمیخواستم تا مطمئن نشدن از چیزی روابطمو باهاش بیشتر کنم.اونم به همین قانع بود و هیچ اعتراضی نمیکرد.عماد بر خلاف تصورم پسر پررویی نبود خیلی موقر بود و سعی میکرد که در برخورد با من مودب باشه.کم کم داشتم به این نتیجه میرسیدم که ازدواج بدون عشق و بدون دردسر از ازدواجی با عشق آتشین بهتره.میترسیدم که بلایی که سر مادرم اومده بود سر من هم بیاد.نمیخواستم مرد زندگیم طوری باشه که همه ی دختر ها بهش نگاه کنند.دوست داشتم فقط برای خودم باشه.عماد طوری رفتار میکرد که غیر از من به هیچ دختر دیگه ای فکر نمیکنه.به نوعی تسلیم سرنوشت شده بودم.عماد پسر خوبی بود و فکر میکردم که میشه حساب شده پیش رفت و باهاش ازدواج کرد.یه زندگی بی دردسر میخواستم و فکر میکردم رضا برخلاف عماد شرور و شیطونه و نمیشه کنترلش کرد و برای من یه همچین اخلاقی غیر قابل تحمل بود.مریم هنوز باهام قهر بود و بدون اینکه تلاشی برای آشتی کردن بکنه با رضا حرف میزد.با دیدن رضا و مریم با هم حسادتم شروع میشد.تبدیل شده بودم به موجودی که میخواد عشق و دوست داشتن رو با هم داشته باشه.عشق من رضا بود با اینکه با عماد حرف میزدم.برای عماد احترام قائل بودم اما رضا طور دیگه ای بود.وقتی توی تنهایی به رضا فکر میکردم حس میکردم قلبم تند تند میزنه.رضا منو شیفته ی خودش کرده بود.نگاهش منو تا سر حد جنون میبرد نمیتونستم فکرشو لحظه ای از سرم بیرون کنم.نمیدونم چرا اینطوری شده بودم.از دست خودم عصبی بودم اما کاری نمیتونستم بکنم.هم میخواستم رضا رو داشته باشم و هم عماد رو.هر دو باهم.میدونستم که دارم به یه موجود خبیث میشم اما نمیتونستم خودمو کنترل کنم.منی که همیشه بابام رو سرزنش میکردم حالا مثل خودش شده بودم.تمام فکر و ذهنم مشغول رضا بود و دیدارهام با عماد.چقدر دوران سختی بود.حس میکردم توی برزخ گیر کردم که نه راه پس داشتم نه پیش.کسی هم نبود که باهاش حرف بزنم.از بچگی عادت نداشتم که به کسی حرف بزنم.عماد رو دوست داشتم اما رضا منو به اوج میبرد.چقدر از دست خودم عصبی و ناراحت بودم.اما کاری نمیتونستم بکنم.
***
عماد_سلام چطوری خانومی؟
برگشتم به سمتش.دسته گل رزی به دستم داد و کنارم نشست.از اینکارش خجالت کشیدم و گفتم:چرا اینکارو کردی؟خجالتم دادی.
با شیفتگی نگاهم کرد و گفت:اینا دربرابر تو هیچه.اگه با من باشی بیشتر از اینارو به پات میریزم.
_امروز یه جور دیگه شدی.
عماد_خب چون یه خبر خوب برات دارم.
_چی؟
عماد_حدس بزن.
_نمیدونم بگو.اصلا عقلم قد نمیده.
عماد_واقعا نمیتونی فکر کنی؟یه کوچولو به مخ خوشگلت فشار بیار.
_بگو توروخدا.
عماد_باشه...با خونوادم حرف زدم.قراره که هفته ی آینده که تعطیله بیان تهران.تو هم میری دیگه.اصلا با هم میریم.
با شنیدن این حرف از جا پریدم و دسته گل از دستم افتاد.به لکنت افتادم و با وحشت گفتم:چی؟خواستگاری؟وای نه.باورم نمیشه.چرا انقدر زود؟
از شنیدن حرف من جا خورد.میدونستم که توقع همچین عکس العملی از من رو نداره.خودم هم از شنیدن حرفش شوکه شده بودم.ازدواج با عماد یعنی دل بریدن از رضا.از کسی که دوستش داشتم.رضای من چطور میتونست تاب بیاره.اون لحظه صدبار به خودم لعنت میفرستادم که چرا این بازی احمقانه رو شروع کردم.نباید با عماد حرف میزدم.داشتم به حرف رضا میرسیدم که بهم گفت پشیمون میشم.
عماد_منظورت چیه چقدرزود؟تو که انتظار نداری تا ابد با هم دوست باشیم؟هان؟
جوابشو ندادم و خیره شدم به پشت سرش.به رضا که پشت سر عماد تکیه داده بود به درخت و به من نگاه میکرد.میتونستم حالت نگاهشو بفهمم.نکنه اونم از تصمیم عماد خبر داشت؟
عماد_با تو ام شیما.کجایی؟خانومی؟
نمیتونستم چشم از رضا بردارم.هربار که میدیدمش دلم میلرزید.من داشتم با خودم و اون چیکار میکردم؟
عماد وقتی دید به پشت سرش نگاه میکنم برگشت و با دیدن رضا گفت:اون اینجا چیکار میکنه؟
این حرفو زد و به من نگاه کرد.نگاهی خصمانه.انگار که من بهش گفتم بیاد.از جاش بلند شد و به سمتم هجوم آورد.نتونستم از خودم دفاعی کنم.اولین ضربه ای که به صورتم خورد باعث شد بیفتم روی زمین.حتی صدایی هم ازم در نیومد.من مستحق بدترین بود.با رضا بازی کردم و ادعای عاشقا رو در می آوردم.
عماد_کثافت.چطور تونستی؟من خوش خیالو بگو که فکر میکردم حرفایی که پشت سر تو و رضا میزنن دروغه.چه خوش خیالم من.
دستمو روی گونه ام گذاشتم و بهش نگاه کردم.چشماش دیگه مهربون نبود.انگار که داشت به یه حیوون نجس نگاه میکرد.چشمام پر از اشک شد و سعی کردم حرفی بزنم.اما نشد.نتونستم.بغض توی گلوم شکست و تبدیل به گریه شد.وقتی دید گریه میکنم تحریک شد و دوباره به سمتم هجوم آورد خودمو آماده کتک خوردن کردم اما در لحظه ی آخر هیکل رضا جلوم ایستاد و صداش توی گوشم پیچید.
رضا_چته وحشی؟چرا اینجوری میکنی؟
خوشبختانه سر ظهر بود و کسی توی پارک نبود تا این آبروریزی رو ببینه.
عماد_گمشو اونور دزد ناموس.
به رضا و عماد نگاه کردم.جفتشون مقابل هم ایستاده بودن و با خشم به هم نگاه میکردن.نمیخواستم درگیری بینشون پیش بیاد.همش تقصیر من بود.این من بودم که این بازی رو شروع کرده بودم و نمیدونستم چطور تمومش کنم.رضا یه قدم به عقب برداشت و نیم نگاهی به من کرد.دوباره به عماد رو کرد و گفت:عماد بسه.این عشقی بود که بهش داری؟آره؟هیچی بین من و اون نیست.باور کن.
عماد دست گل رو از روی زمین برداشت و پرت کرد توی صورت من و گفت:باور کنم؟داری جوک میگی؟فکر میکنی من خرم؟آره؟کل دانشکدتون میدونن شما دو تا با هم بودید.جفتتون آشغالید.
رضا جواب نداد و به سمت من برگشت.نگاهش غمگین بود.حالا که از نزدیک میدیدمش بیشتر ناراحت میشدم.من با رضا چیکار کرده بودم؟به خاطر چی؟خودم هم نمیدونستم.
لبخند محزونی زد و گفت:میتونی بلند شی؟
از شدت خجالت و شرم سرمو انداختم پایین و دستامو روی زمین گذاشتم و بلند شدم.
عماد_رضا تو یه خائنی.باورم نمیشه که گولم زدی.با من دوست بودی اما چشمت دنبال شیما بود.
رضا با آرامش کیفمو برداشت و گفت:الان عصبانی هستی.بعدا راجع بهش حرف میزنیم.این دختر رو برسون خوابگاه.
به زور آب دهنمو قورت دادم و با صدایی که از ته چاه در میومد گفتم:خودم میرم...
عماد_با این وضع؟بیخود میکنی.برو طرف ماشین تا بیام.
از اینکه هنوز با این همه حرف نسبت بهم احساس مسئولیت میکرد بیشتر از خودم بدم اومد.بدون اینکه حرفی بزنم ازشون فاصله گرفتم.حس کردم پشت لبم داغ شده.دستی به پشت لبم کشیدم که دیدم کف دستم خونی شد.این دومین بار که خون دماغ میشدم.حس میکردم دنیا داره دور سرم میچرخه.دستمو روی سرم گذاشتم و سعی کردم تعادلمو حفظ کنم اما نتونستم و دیگه چیزی نفهمیدم.
***
احساس سوزشی در دستم حس کردم.ناخودآگاه ناله ای کردم و چشمامو باز کردم.اول نتونستم تشخیص بدم کجام.چشمام تار میدید و حس میکردم پرده ای جلوی چشمامو گرفته.بوی الکل به مشامم رسید.حس میکردم توی بیمارستانم و حدس درست بود.چند بار چشمامو بازو بسته کردم تا تونستم محیط اطرافمو ببینم.پرستاری بالای سرم ایستاده بود و داشت به دستم سرم وصل میکرد.وقتی دید نگاهش میکنم لبخندی زد و گفت:بالاخره بهوش اومدی؟میدونی چقدر نامزدتو ناراحت کردی؟
پوزخندی زدم و به آخرین برخوردی که بین من ورضا و عماد اتفاق افتاد فکر کردم.حتی دیگه روم نمیشد توی صورت جفتشون نگاه کنم.
رضا_خانوم پرستار میتونم باهاش حرف بزنم.
به سمت صدا برگشتم.رضا کنار در اتاق ایستاده بود و بهم نگاه میکرد.از خجالت رومو برگردوندم و چیزی نگفتم.
پرستار_باشه.فقط خسته ش نکن.
رضا_ممنون.
صدای قدم هاشو میشنیدم که به تخت نزدیکتر میشد اما جرئت نداشتم برگردم و نگاهش کنم.صدای کشیده شدن صندلی روی کف اتاق اعصابمو به هم میریخت.نفس عمیقی کشیدم و از پنجره اتاق به بیرون نگاه کردم.پاییز.برگ ریزان.باد و بارون.همه چیز حکایت از یه خداحافظی تلخ میداد.یه اتفاق ناگوار.دوباره پاییز بود و دوباره سختی برای من.
چند دقیقه از نشستن رضا گذشته بود اما اونم سعی در حرف زدن نمیکرد.انگار سکوت بهتر از هرچیزی بود.دلم میخواست چیزی نگه و فقط کنارم باشه.کاش درست تصمیم میگرفتم.کاش...
صدای رضا دو رگه و گرفته بود.انگار که ساعت ها فریاد زده بود.سرفه ای کرد و گفت:از روز اولی که دیدمت فهمیدم تو متفاوتی.یه چیزی هستی که تاحالا هیچ دختری رو مثل تو ندیدم.با اینکه سرسخت بودی اما میدونستم که گذشته تلخی داشتی.شیما من همیشه دوست داشتم.بهت همیشه فکر میکردم.وقتی باهات کل کل میکردم به نوعی میخواستم روی احساسم سرپوش بذارم.وقتی با دخترای دیگه دوست میشدم میخواستم فراموشت کنم اما نمیشد.احساسی که به تو دارم رو هیچوقت نداشتم.هیچوقت.بدبختانه وقتی از احساسم مطمئن شدم که تو داشتی با عماد شانستو امتحان میکردی.راستش من آدم نامردی نیستم.نخواستم به عماد نارو بزنم.اون دوست منه.یادت که نرفته به خاطر اون بود که با تو حرف زدم تا شاید قانعت کنم.شیما برام سخت بود تو رو کنار اون ببینم.وقتی میدیدم با چه ذوق و شوقی از عشق به تو حرف میزنه لال میشدم.صدبار پیش خودم تمرین کردم که بهش بگم میخوامت اما وقتی میدیدم به عشق دیدن تو بلند میشه و میاد دانشکده زبونم قفل میشد.راستش عماد پسر خوبیه.رفیقمه نمیخوام بهش نارو بزنم.اما لعنتی حال منم درک میکردی.منو میفهمیدی.میدونی چه حسی داشتم وقتی که میدیدم با اون خوش و بش میکنی؟دلم میخواست خودمو میکشتم.اما وقتی به این فکر میکردم که با اون خوشبخت میشی یه ذره خیالم راحت میشد.من دوست دارم و خواهم داشت.عشق تو چیزی نبود که یه دفعه بوجود بیاد.آروم آروم توی قلبم جا گرفت.وقتی میبینم ناراحتی دلم میخواد که بمیرم و ناراحتیتو نبینم.عشق من به تو در مقابل عشق عماد به تو هیچه.اما نمیخوام نامردی کنم.بحث مردونگیه.تو با اون خوشبخت میشی.عماد پسرخوبیه.باهاش حرف زدم.بهش گفتم که احساس من یه طرفه است و تو احساسی به من نداری.نگران نباش.اون الان از سیلی که بهت زده پشیمونه.فقط میخوام باهاش باشی.بهش اطمینان کن.من به درد تو نمیخورم.نمیتونم باهات باشم.میدونم که بهم احساس داری اما از بین ببرش و به جاش عشق عمادو توی قلبت بذار.
و اون رفت.رضا رفت و من موندم.با عشقی بزرگ که بهش نرسیدم.نمیدونم چطوری رفت.فقط زمانی رو یادمه که توی بیمارستان زیر پتو بودم و گریه میکردم.مثل زمانی که مادرمو از دست دادم.من رضا رو از دست داده بودم.کسی درکم نمیکرد.تنها بودم و عاشق.انگار که یه کوه روی قلبم سنگینی میکرد.یاد حرفاش که میفتادم قلبم می ایستاد.چطور میتونستم نبودشو تحمل کنم.چقدر بازی که شروع کردم برام گرون تموم شد.
***
عماد_از اینکه دست روت بلند کردم عذر میخوام.آخرین باره که ناراحتت میکنم.دوباره اشتباه کردم.
صداش برام آزاردهنده بود.صدای رضا کجا و صدای عماد کجا.حتی سلامش برای من قشنگ ترین صدای دنیا بود اما عماد...شاید چون آدم عاشق چیزی قشنگتر ازوجود معشوقش نمیبینه.
عماد_عزیزم باور کن که دست خودم نبود.نمیتونم تحمل کنم کسی بهت اونطوری نگاه کنه.میدونم تو تقصیر نداشتی.منو ببخش.
گرمی دستشو روی دستم حس کردم.خدای من.این من بودم که اجازه میدادم یه پسر بهم دست بزنه.الان باید رضا کنارم بود نه عماد.لایق بدترین مجازات ها بودم.هیچ حرکتی نکردم.انگار که دستم چوب خشک بود.دستمو نوازش کرد و گفت:میدونم ازم دلخوری.اما عزیزم بهم حق بده.آخ دستم بشکنه که انقدر محکم زدم.جای انگشتام مونده روی گونه ت.
حرفاش برام زجرآور بود.انگار که دارم فحش میشنوم اما کاری نمیتونستم بکنم.من مستحق این مجازات بودم.حالا که رضا نبود چه لزومی داشت که منم راحت باشم.من عذابش داده بودم.با ندونم کاری و غرور بیجایی که داشتم.حالا باید این غرور شکسته میشد.چه کسی بهتر از عماد.
به عماد نگاه کردم.ناراحت بود و پریشون.چطور تونسته بودم قلب دو مردی رو بدست بیارم که توی دانشکده به هوس باز مشهور بودن.
وقتی دید نگاهش میکنم لبخند کمرنگی کنج لبش نشست و با انگشتش روی گونه ام که جای سیلی بود کشید.احساس لذت نمیکردم بیشتر حس میکردم بدنمو دارن با سوزن سوراخ میکنن.
عماد_بازم معذرت میخوام عزیزم.حاضرم تا آخر عمرم معذرت بخوام.
برای لحظه ای صورت رضا رو به جای عماد تصور کردم.چی میشد که رضا کنارم بود و ازم حمایت میکرد.
عماد_میخوام جبران کنم.بگو چیکار کنم؟هرکاری بگی میکنم.
صورتمو برگردوندم به سمت دیگه و گفتم:نمیدونم.
عماد_شیما؟نگام کن.
از روی صندلی بغل تخت بلند شد و گفت:میخوام یه چیزی بهت بگم.
نگاهش کردم.میدونستم میخواد چی بگه.از همین میترسیدم که به سرم اومد.ترس از خواستگاری.
نگاهش روی تک تک اعضای صورتم میچرخید.انگار که میخواست خبر مهم و بزرگی رو بهم بده.من اما با سردی و رخوت نگاهش میکردم.
عماد_با من ازدواج میکنی؟
دوباره تصویر رضا با اون چشمای خوش رنگش.هنوزم نتونستم بفهمم چشماش چه رنگیه.چطور تونسته بودم از خودم برونمش؟