0

رمان پاییز نفرین شده

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان پاییز نفرین شده
پنج شنبه 23 دی 1389  1:20 AM

قسمت دوازدهم.
من در حق رضا بد کرده بودم وحالا باید مجازات میشدم.چه مجازاتی بدتر از اینکه کنار عماد باشم.کنار مردی که دوستش ندارم.زجر از این بیشتر نمیشد.
صدایی از گلوم در اومد که شباهتی به صدای خودم نداشت.
_آره.
لبش به خنده باز شد و به سمتم خم شد.چشمامو بستم که بوسه ای به پیشونیم زد و گفت:ممنونم عزیزم.ممنونم.
احساسمون چقدر متفاوت بود.اون خوشحال و من غمگین.حس میکردم تا مرگ فاصله ای ندارم.از رضا دلگیر شدم.نباید منو تنها میذاشت.درکش نمیکردم.مردونگی برام نامفهوم بود.اون منو دوست داشت و باید کنارم میموند نه اینکه فرار کنه.برای لحظه ای ازش متنفر شدم.من دیگه چیزی نداشتم که از دست بدم.عقل و روح و قلبم متعلق به رضا بود.چقدر سخت بود گذاشتن دستم توی دست مردی که دوسش ندارم.
***
مراسم خواستگاری برام اولین مرحله از سختی بود.خونواده ی عماد خونواده معقول و متشخصی بودند.پدرش دکتر بود و مادرش خانه دار.عماد تک فرزند بود و از نظر مالی هم خونواده ی سطح بالایی بودند.پدرم از این وصلت خوشحال بود.بهتره بگم همه خوشحال بودند غیر از من.از درون میسوختم و چیزی نمیتونستم بگم.عماد رفتارمو به حساب حجب و حیا میذاشت و چقدر سخت بود نقش بازی کردن.
صیغه محرمیت بینمون جاری شد و ما رسما نامزد شدیم.حالا عماد توی روابطش بی پروا شده بود و من فرار میکردم.اولین درگیریمون یه روز بعد از مراسم نامزدی بود.توی اتاقم نشسته بودم که اومد.پدرم آزادمون گذاشته بود و هیچ محدودیتی برامون قرار نداد.
داشتم درس میخوندم که در زد و اومد تو.حالا که نامزد بودیم سعی میکردم رفتار بهتری داشته باشم.
دستی به موهای بلندم کشیدم و از جام بلند شدم.بهش سلام کردم و گفتم:برم برات شربت بیارم.
عماد بازومو گرفت و بهم نگاه کرد.نمیتونستم نگاه های خیره شو تحمل کنم.میترسیدم.وقتی بهم خیره میشد وحشت میکردم.تاب نگاه کردن بهشو نداشتم.سرمو انداختم پایین و گفتم:بذار برم پایین شربت بیارم.الان میام.
عماد_نمیخواد خانومی.اومدم تورو ببینم.دستشو بین موهام برد .از اینکارش احساس خوشایندی بهم دست نداد.خودمو کشیدم عقب و به سمت کش موهام رفتم که روی میز توالت بود.
عماد_دلم میخواد موهات باز باشه شیما.
_اما من راحت نیستم.
عماد_به خاطرمن.
خدای من نمیدونستم چیکار کنم.هرلحظه که میگذشت بی پرواتر میشد.توی ذهنم با رضا مقایسه ش کردم.یعنی اونم همین اخلاقو داشت؟
از پشت بهم نزدیک شد و دستاشو دور کمرم حلقه کرد.انگار برق بهم وصل کرده باشن.واکنشم دست خودم نبود.دستاشو با خشونت از دور کمرم باز کردم و گفتم:ولم کن زشته...
ازش فاصله گرفتم و موهامو بستم.چرا نمیتونستم تحملش کنم؟حس میکردم دارم به رضا خیانت میکنم.
عماد که از رفتارم ناراحت شده بود اما به روی خودش نیاورد.فکر کرد خجالتی هستم به خاطر همین با ملایمت به سمتم اومد و گفت:عزیزم کاری ندارم.فقط دلم میخواد بغلت کنم.همین.
دوباره وجدانم بهم نهیب زد.نباید با عماد اینکارو میکردم.اما قلبم چی.قلب شکست خورده م میگفت مقاومت کنم.
خواست دستمو بگیره که اینبار با لحن تندی بهش گفتم:بهت میگم ولم کن.چندشم میشه وقتی بهم دست میزنی.فهمیدی؟
بدترین حرفی بود که بهش زدم.خودم هم از حرفم پشیمون شدم اما دیر بود.خواستم ازش معذرت بخوام که با ناراحتی گفت:ببخشید که باعث ناراحتی سرکار خانوم شدم.میرم که مزاحم نباشم.
_نه.منظورم این بود که...
عماد_چه منظوری؟هان؟
_نمیدونم.من تاحالا از اینکارا نکردم.
وقتی این حرفو گفتم دوباره خندید و گفت:عزیزم منم اینو میدونم.میدونم که مثل برگ گل پاکی.باور کن نمیخوام به کاری مجبورت کنم.
بی حرکت موندم.سر دوراهی مونده بودم.از یه طرف یاد رضا می افتادم و از طرف دیگه یاد این که من حالا داشتم شوهر میکردم و این انصاف نبود که باهاش این رفتارو کنم.
وقتی دید چیزی نمیگم به سمتم اومد و دستشو زیر چونه ام بود.سرمو بالا آورد و مستقیم به چشمام نگاه کرد.چشمای عسلیشو بهم دوخت.چرا با اینکه انقدر جذاب بود باز هیچ کششی بهش نداشتم.
چند تار از موهام که روی صورتم ریخته بود رو کنار زد و گفت:خیلی خوشگلی.هرچی بیشتر نگاهت میکنم بیشتربه زیبایی هات پی میبرم.باورم نمیشه خدا تورو به من داده شیما.
پیشونیمو بوسید و بغلم کرد.منو به خودش محکم فشار داد و گفت:باورش سخته.کسی که آرزوشو داشتم حالا توی بغلم باشه.آخ خدا چقدر من خوشبختم.
لحظات سخت و طاقت فرسایی بود.چقدر حس میکردم به مرگ نزدیکم.دستاشو دور کمرم بیشتر حلقه کرد و گفت:انقدر که دوستت دارم دلم میخواد که هیشکی جز من تورو نگاه نکنه.همش توی خونه باشی.
نفسم داشت بند میومد.اودکلنش خوش بو بود اما برای من مثل متعفن ترین بوی دنیا بود.عماد چیزی از تیپ و قیافه کم نداشت اما چرا من هیچ کششی بهش نداشتم.به نظرم عماد در مقایسه با رضا هیچ بود.
_دارم خفه میشم.
منو به آرومی از بغلش بیرون آورد و دوباره دستی به موهام کشید.سرم پایین بود.نمیخواستم نگاهش کنم.همش تصویر رضا جای صورت عماد رو میگرفت.صدبار توی اون لحظه خودمو لعنت کردم که ای کاش به عماد جواب مثبت نمیدادم.تنها میموندم بهتر از بودن با عماد بود.حداقل میتونستم رضا رو ببینم و به نگاه هاش خوش باشم.اما حالا که عماد نامزدم بود فکر کردن به رضا جرم محسوب میشد.
عماد_ببخشید عزیزم.نمیتونم خودمو کنترل کنم.بعد از مدت ها بهت رسیدم.همیشه بهت فکر میکردم.این لحظه برام مثل خواب میمونه...چیزی شده؟
بغض توی گلوم صدامو مرتعش کرد.نمیدونم چرا توان مقاومت نداشتم.چرا نمیگفتم دوستت ندارم و راحت میشدم.میترسیدم یا میخواستم به حرف رضا گوش بدم؟
_هیچی نشده.
عماد_ببینم تو رو.
دستاشو دور طرف صورتم گذاشت و نگاهم کرد.چشمام پر از اشک شده بود و صورتشو تار میدیدم.وقتی دید چیزی نمونده که گریه کنم گفت:چرا؟چت شد یهو؟نکنه از من میترسی؟آره؟حس گناه میکنی؟فکر میکنی داریم گناه میکنیم؟دخترا معمولا وقتی نامزد میکنن اولین بار این مسئله براشون پیش میاد.دوستایی داشتم که زناشون این حسو داشتن.
چاره ای نداشتم جز اینکه این دلیلو قبول کنم.نمیتونستم بگم که به خاطر رضا نمیتونم بهت دست بزنم.
_آره.
وقتی این حرفو زدم خندید.خنده ی خوشحالی.دستمو گرفت و منو روی تخت نشوند.خودش کنارم نشست و گفت:ببخشید که خندیدم.اما مسخره ت نکردم.واقعا به خودم افتخار میکنم که همچین دختری نصیبم شده.یه دختر پاک و معصوم که حتی از دست زدن نامزدش هم خجالت میکشه...قربونت برم عزیزم.خانومی من.
چقدر احمق بود.یعنی از نگاه من هیچ چیزی نمیفهمید؟یعنی انقدر نفهم بود یا خودشو زده بود به نفهمی.شاید هم خجالتی بودن من رو قبول کرده بود.
عماد_سرتو بذار روی شونه ام .
مثل بچه های حرف گوش کن حرفی که زد رو انجام دادم .سرشو روی سرم گذاشت و دستمو بین دستاش گرفت.کنارم کسی بود که دوستم داشت و میدونستم برام هرکاری میکرد اما چرا خوشحال نبودم؟مگه همه ی دخترها آرزوشون نبود که همچین مردی داشته باشن اما چرا من مثل بقیه دختر ها نبودم؟نمیتونستم قدرت خیالمو سرکوب کنم.مدام حس میکردم رضا پیشمه.اما این احساس چندان دووم نداشت چون وقتی عماد حرف میزد میفهمیدم که چه خیال باطلیه.
عماد_میدونی چقدر خوشحالم.روزی هزار بار خدا رو شکر میکنم که به تو رسیدم.فکر میکردم رسیدن به تو سخته اما زیادم سخت نبود.هرچند که وقتی به تو رسیدم همه چیز رو فراموش کردم.عزیزم گوشت با منه؟
_اوهوم.
عماد_اوهوم چیه؟بگو بله عزیزم.
_بله.
عماد_دیوونه.عزیزم رو جا انداختی.اشکال نداره خودم یادت میدم.یواش یواش.
_سعی میکنم.ببخشید.
عماد_خانومی خجالتی من.نمیدونی چقدر از این احساست لذت میبرم.
قطره اشکی روی گونه ام افتاد و خیلی سریع اشکمو پاک کردم.
عماد_یه سوال بپرسم؟
_بگو.
عماد_راجع به رضا.
_بگو.
عماد_تو هیچوقت احساسی بهش نداشتی؟
چقدر سخت بود دروغ بگم.چطور میتونستم بگم نه در حالیکه ذره ذره وجودم رضا رو میخواست.نمیخواستم حالا که قراره با هم ازدواج کنیم شک داشته باشه.
_احساس که نه.اون اوایل که تازه ورودی بودیم به قول معروف با بچه ها سر به سرش میذاشتیم.بعدشم که انقدر حرص منو در می آورد که دلم میخواست کله شو بکنم.به نظرم خیلی شیطونه و برای دخترایی که آرومن اصلا این اخلاق خوب نیست.
دروغ نگفتم اما واقعیت رو هم نگفتم.فقط قسمتی از واقعیت رو گفتم.
عماد_شیطونی دخترونه؟
_آره.مثل شما پسرا که شیطونتر از مایین.
عماد_من دیگه نیستم.فقط برای خانومی خودم شیطونی میکنم.قول میدم.
***
عماد در ورودی دانشکده رو برام باز کرد و مثل دربان گفت:بفرمایید بانوی من.
_ممنون.
عماد_خواهش میکنم.
وارد دانشکده شدم و عماد هم پشت سرم اومد.اولین روزی بود که بعد از نامزدیمون با هم وارد دانشکده میشدیم.همه ی نگاه ها به سمت ما بود.فکر میکردم همه مسخره م میکنن.سرم پایین بود و سعی کردم اطرافو نگاه نکنم.
عماد_همه چه با حسرت مارو نگاه میکنن!
حسرت یا تمسخر؟!به نظر منکه تمسخر بود.
عماد_مریم اونجاس.بیا بریم بهش سلام کنیم.
_نمیخوام.کلاس دارم.تو هم بهتره بری دانشکده تون.ممنون منو رسوندی.
عماد_منظورت چیه؟تازه میخوام پز تورو به بقیه بدم.
_انقدر بچه گانه حرف نزن.
عماد_شوخی کردم بابا.برو سر کلاست.بعد از کلاست میریم ناهار میخوریم.خب؟
_باشه.فعلا خداحافظ.
***
سر کلاس نشسته بودم.تک و تنها.هنوز بچه ها وارد کلاس نشده بودن.جعبه شیرینی که برای نامزدی خریده بودم رو گذاشته بودم روی صندلی بغلی و با اعصابی متشنج پاهامو تکون میدادم.طاقت نداشتم با رضا روبرو بشم.چطور میتونستم توی چشماش نگاه کنم؟
کم کم هم کلاسیام وارد کلاس شدند و مریم و رضا هم با هم اومدن.چنان با هم میگفتن و میخندیدن که حسودیم شد.لحظه ای خودمو جای مریم گذاشتم.خوش به حالش.چطور مریم با رضا انقدر صمیمی شده بود.نکنه چیزی بینشون بود؟نه.طاقت نداشتم رضا رو با کس دیگه ای ببینم.اون فقط منو دوست داشت.فقط منو.
تبریک دوستام به خاطر نامزدیم با عماد مثل خنجری بود که روی قلبم میخورد.طاقت نداشتم که حرفاشونو بشنوم اما حفظ ظاهر میکردم.لبخندی احمقانه روی لبم بود و با خوشحالی ظاهری ازشون تشکر میکردم.بعد از اومدن استاد شیرینی رو بین بچه ها تقسیم کردم.مریم و رضا پیش هم بودن.وقتی به مریم رسیدم سرمو انداختم پایین و گفتم:بردار.
مریم_تبریک میگم شیما.
_ممنون.
مریم_ایشالا خوشبخت بشی.بعد از کلاس با هم حرف میزنیم.
_باشه.
به رضا تعارف کردم که برداشت و با حرص گفت:مبارک باشه.ایشالا به پای هم پیر شین.
از اینکه میدیدم اینجور جواب میده از ته قلب خوشحال شدم.پس هنوز دوستم داشت.هنوزم بهم احساس داشت.همین برای من کافی بود.
***
کلاس استاد تموم شد و عزا گرفته بودم که چجوری وجود عماد رو تحمل کنم.دعا میکردم دیرتر برسه و یه ذره با مریم حرف بزنم.بعد از اون قهر طولانی اولین بار بود که میخواستیم با هم حرف بزنیم.
هنوز از جام بلند نشده بودم که مریم از رضا خداحافظی کرد و کنارم نشست.نمیدونستم از کجا شروع کنم.از رفتارم پشیمون بودم اما برام سخت بود که شروع به حرف زدن کنم.
مریم_خب چطوری؟
لبخندی زدم و گفتم:خوبم تو چطوری؟
مریم_منم خوبم.چه خبر؟کی از تهران برگشتی؟
_دیروز.
مریم_یادت باشه بی معرفت منو دعوت نکردی.
با شنیدن این حرف زدم زیر گریه و شروع کردم به حرف زدن.تمام حرف هایی که روی دلم مونده بود رو گفتم.از روز اول.از زمانی که رضا رو دیدم.همه رو گفتم.عشقی که به رضا داشتم و خواهشی که ازم کرده بود.انگار که آرومتر شده بودم.چقدر برام سخت بود که درد عشق رضا رو به کسی نگم.اما حالا آروم شدم.مریم در تمام مدت فقط گوش میکرد و پا به پای من گریه میکرد.بعد از تموم شدن حرفام گفت:تو چی کشیدی شیما؟واقعا فکر نمیکردم به رضا همچین حسی داشته باشی.خیلی سخت بهت گذشته نه؟
_باورت نمیشه مریم.هر وقت به رضا فکر میکنم قلبم به درد میاد.انگار که دارم خفه میشم.خیلی سخته.میفهمی؟دست عماد وقتی بهم میخوره حس میکنم دارم بالا میارم.
مریم_الهی بمیرم واست.عزیزم منو ببخش به خاطر رفتار بدم.نمیدونستم که رضا رو دوست داری.
_دیگه احساس من به رضا چه فایده ای داره؟اون به زندگی خودش برگشته و منم نامزد کردم.
مریم_اما زندگی با عماد وقتی هیچ علاقه ای بهش نداری چه سودی داره؟جلوی ضررو از هر جا بگیری منفعته.
_نه مریم.این انصاف نیست.نامردیه.رضا به خاطر عماد پاشو کشید کنار و منم نمیتونم با عماد به هم بزنم.
مریم_چجوری میتونی با مردی باشی که دوسش نداری؟
_مجبورم.عماد گناه داره
مریم_شیما بیا و همین الان باهاش به هم بزن.به خدا پشیمون میشی.رضا هنوزم که هنوزه بهت فکر میکنه.میدونی چقدر داغونه.از تصور اینکه عماد با تو باشه بعضی وقتا یه حرفایی میزنه.میترسم کم کم دیوونه بشه.
_من حالم از اون بدتره.همش صورت رضا رو به جای عماد میبینم.وقتی دست بهم میزنه حالم به هم میخوره.خیلی سختمه.بدبختانه خونوادش از من خوششون میاد.بابای منم همینطور.انگار همه چی دست به دست هم داده تا من با عماد باشم.مریم سخته.خیلی سخت.دیگه تحمل ندارم.وقتی باهام عاشقانه حرف میزنه دلم میخواد بمیرم.کاش بهش جواب مثبت نمیدادم.
مریم_الانم دیر نشده.میتونی برگردی.رضا همینطوریشم قبولت داره.اون از عماد بیشتر دوست داره و مهم تر اینکه تو هم عاشقشی.
_اما اون گفت نامردیه که به عماد پشت کنه.
مریم_اما الان پشیمونه.میفهمی؟
_مریم دیگه تموم شد.فقط خدا کمکم کنه.
مریم_واقعا متاسفم.هم برای تو و هم برای رضا.دلم میخواست شما دو تا به هم برسین...حالا اشکاتو پاک کن.عماد با این قیافه ببینتت شوکه میشه.
_باشه.
مریم_خدای من دوباره خون دماغ شدی که.
_چی؟
مریم_داره از دماغت خون میاد.بیا دستمالو بگیر.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها