فصل دوم
بهاره جون تو رو خدا یه دقیقه آروم بگیر
آقای پگاه خنده بلندی سر داد و گفت :
- خانم چی کارش داری ،بذار هر کاری دلش می خواد بکنه .
خانم پگاه گفت :
- آخه نمی ذاره حواست به رانندگی باشه!
- من حواسم جمه ،بذار خانم خوشگله ماهم دستهاشو بندازه گردن بابا و ماچش کنه.
وبعد بهاره گفته پدر را عملی کرد و خنده و پدر و دختر در اتومبیل پیچید .
خانم پگاه بی حوصله پرسید:
- پس کی به این روستای سرسبز و خوش آب وهوای شما می رسیم؟
یه نیم ساعتی بیشتر راه نیست ،راستی فرشته قلاب ماهیگیریمو برداشتی یا نه؟
- آره بابا،جوش نزن.
و بعد فرشته خانم شیشه اتومبیل را پایین کشید و سرش را روی شانه اش گذاشته و چشمانش را بست.
وقی به مقصد رسیدند،آقای پگاه و بهاره از ماشین پیاده شدند و بعد بهاره با همان شیطنت کودکانه اش و با فریاد مادرش را از جا پراند.
فرشته خانم از ماشین پیاده شد و بهاره را در آغوش گرفت .چرخی دور خودش زد وسپس او را زمین گذاشت و نگاهی بر طرفش انداخت.منظره زیبای اطراف او را به وجد آورده بود،در یک آن آرزو کرد که ای کاش در همان جا سکونت داشت،با چند نفس عمیق هوای روح پرورآنجا را استشمام کرد،جایی که آنها توقف کرده بودند،زمیناهای کشاورزی بود که درختان تازه شکوفا شده ی کنار جوی به آنجا جلوه خاصی بخشیده بود.
فرشته خانم از آقای پگاه پرسید که کجا را برای اقامت دو روزه شان در نظر گرفته است و آقای پگاه به او اطمینان داد که قبل از آمدن فکر همه چیز را کرده است.
شریک اقای پگاه زمینهایی را در این روستا خریده بود و مدتی بعد آقای پگاه نیز یه باغ کوچک زیبایی را در همین جا خرید که همسرش از این موضوع اطلاعی نداشت.داخل باغ بنای کوچکی به چشم می خورد که دو اتاق داشت و پنجره های بزرگی که می شد نسیم دلانگیز بهاری را از درون باف در اتاق جای داد.
فرشته خانم با لذت به اطراف می نگریست و نگاه جستجو گرانه اش را به دنبال بهاره می دوخت که مدام پشت درختها قایم می شد و پدر و مادرش را وادار می کرد تا به دنبالش بدوند و او را صدا کنند.
فرشته خانم پرسید:
پگاه جای خیلی باصفایی است.ولی ما اجازه نداشتیم وارد باغ شویم،چون اینجا متعلق به اقای صفوی است ؟! و پگاه در حالی که سرش را نزدیک گوش همسرش می برد،به ارامی گفت:
این کادوی تولد بهاره است.
خانم پگاه با تعجب به او نگریست و آقای پگاه ادامه داد:
مگه یادت رفته تا چند روز دیگه بهاره 5 سالش تموم می شه،سند این باغ رو به اسم اون کردم.
خانم پگاه با حالتی گرفته گفت:
- آره تولد بهار نزدیکه اما کاش مسعود امسال می تونست بیاد،دلم براش خیلی تنگ شده،طفلک بچه ام این 4 سال غربت و آوارگی چی کشیده؟
- خانوم!این چه حرفیه که می زنی،با اون همه امکاناتی که در اختیارشه نمی شه گفت غربت و اوارگی،رفته درس بخونه،این آرزوی خودشه که ادامه تحصیل بده ،ما که وادارش نکریدم،کردیم؟
- نه،ولی........
- ولی چی ؟
- می ترسم بهنوش از دستون بره،آخه این روزا خیلی خواستگار می یاد که شرایطشون ایداله اما اونا به همه می گن،دخترمون نامزد داره و الان نامزدش هم تو انگلستانه.
- خانوم همش به خاطر قول و قرارهای شماست می ذاشتی خودش تصمیم بگیره.
- مگه بهنوش چشه؟
- هیچیش نیست،تو رو خدا اینجا رو برامون زهر مار نکن.
بعد ادامه داد:
- امشب رو توی همین باغ می مونیم،میگن اینطرفا رودخونه ی خیلی قشنگیه.فردا صبح می ریم اونجا!
- فرشته خانم نگاهی به ساعتش انداخت وپرسید:
- به نظر تو دیر نکردن؟
- نه الانه دیگه پیداشون می شه.
- و لحظاتی بعد مستخدمین خانواده پگاه که زن و شوهر میانسالی بودند ،همراه رانندشون که به تعقیب آنها در حرکت بودند،از راه رسیدند.
- آقای پگاه مرد سرشناس و با نفوذی بود.دارای چندین شرکت و ساختمانهای تجاری بود.در چندین شهر خوش آب و هوا خانه های گران قیمت و بزرگی خریده بود،تا اگر میل سفر کرد به آنجا برود.تنها پسر آقای پگاه در خارج به سر می برد.دختر بزرگش آرزو سال پیش با پسر یکی از شرکای پدرش عروسی کرد و در المان به سر می برد.
- دختر کوچکشان بهاره،گل سرسبد فامیل بود،هر جایی که قدم می گذاشت،زیبایی چهره وشیطنتهای کودکانه اش خیلی زود جلب توجه میکرد.
- فرشته خانم زنی خوش برخود و اجتماعی بود،اما گهگاهی برای به کرسی نشاندن حرفش هر کاری از دستش بر می امد،می کرد و به قول آقای پگاه روزگار همه را سیاه می کرد.
- بهاره همچنان که دستهایش را به خنکای آب سپرده بود،سعی داشت تصویرش را در آب ببیند ،اما نسیمی که می وزید تصویرش را متلاشی می کرد.وقتی نگاهش را به اطراف دوخت ،چندین خانواده را در اطراف رودخانه دید،به درختی تکیه کرد.خانواده ای سخت توجه اش را جلب کرده بودند که در میان آنها دختر جوانی بود که مدام در اطراف زن میانسالی می گشت و برایش می گفت ومی خندید.
- آقای پگاه که نگاه دخترش را تعقیب می کرد از حالت گرفته چهره اش ناراحت شد.از جایش بلند شدو دختر را در میان بازوانش گرفت و صورتش را بوسید و آن را در آغوش فرشته خانم انداخت.مادر بعد از بوسیدن بهاره علت ناراحتی اش را پرسید:
- - چی شده دختر خوشگلم،چرا ناراحتی،از اینجا خوشت نمی یاد.
- بهاره در حالی که چشمانش را پایین انداخته بود با دستش به جایی اشاره کرد و نگاه همه متوجه آن دختر جوان نمود و گفت:
- - مامان به نظر شما اون خانومه از من خوشگلتره؟
- صدای خنده همه در فضا پیچید و فرشته خانم بهاره را محکم در آغوش گرفت و از این حسادت کودکانه اوهمه متعجب شده بودند.
- به بهاره حق داد که حسادتش برانگیخته شود.همه بهاره را زیباترین دختر می نامیدند و او از این همه تعریف و توصیفها بر خود می بالید.به تمام دخترها در مقاطع سنی مختلف خریدارانه نگاه می کرد وانها با خود مقایسه می نمود.قلب کوچک بهاره برای صحبت کردن با ان دختر جوان در سینه می طپید و چقدر آرزو داشت که او را از نزدیک ببیند،اندکی جلوتر رفت.
- مینا که سنگینی نگاهی را بر خرود احساس می کرد،سرش را بالا کرد،دختر کوچولویی را دید با پیراهن توری به رنگ آسمان ،موهایش طلایی و چشمانش آبی بود،مینا به رویش لبخند زد و گفت:
- سلام خانم کوچولو! اسمت چیه؟
- بهاره لبخندی زد و گفت:
- اسمم بهاره اس.بابام اینجا یه باغ خریده ،اومدیم اونو ببینیم.اینقده باغمون قشنگه،شما اهل همین روستائین یا نه ،من که این طور فکر نمی کنم و ...
- بهاره که با شیرین زبانی و لهجه ی خاص کودکانه اش توجه همه را به سوی خود جلب کرده بود،مینا را وادار کرد که از جای خود برخیزد و نزدیک او بیاستد.
- مینا دست بهاره را در دست گرفت و مقابلش روی دو پا نشست،به چشمهای دریایی بهاره نگریست و دوباره به روی او لخند زد و گفت:
- - خب،خانوم خانوما،نمی خوای اسممو بدونی؟
- - بهاره در حالی که با دست به صورتش می زد گفت:
- - آخ ببخشید،می شه حالا لطفا بگین؟
- - من مینا هستم،مینا جوانبخش.
- - خوشبختم خانوم!
- - همچنین!
- - می شه شما رو به خانواده ام معرفی کنم؟
- - مینا نگاهی به مادرش انداخت و وقتی لبخند را بر چهره او دید از جایش بلند شد،چادرش را روی سر مرتب کرد،دست بهاره را در دست گرفت و با او همراه شد.
- * * *
- بهاره برای خانواده اسش خیلی عزیز بود .آن روز بعد از آشناییمینا با خانواده بهاره از او مادرش دعوت شد تا فردا برای نهار به باغ آقی پگاه بروند و مینا هم پذیزفت .بهاره آنقدر نسبت به مینا احساس محبت می کرد که خانواده اش با هزار خواهش و التماس از مینا جدا کردند و مینا با قولی که به بهاره داده بود و مهمانی اش را پذیرفته بود،اندکی او را آرام کرد.
- * * *
- سعیده خانم که از اقوام دور نرگس خانوم بود،دارای 4 فرزند بود.شوهرش نیز کشاورزی می کرد و زندگی بدی نداشتند.
- از نخستین لحظات ورود مینا و مادرش به روستا،سعیده خانم و خانواده اش با گشاده رویی از آنها پذیرایی کرده و با جان و دل آنچه داشتند نثارشان می کردند،و نرگس خانم نیز با تغییر آب و هوا روحیه بهتری پیدا کرده بود که باعث خوشحالی مینا شده بود.
- موقع تعویض لباس ،نرگس خانم به مینا سفارش کرد که پیراهن مشکی گل سفیدش را به تن کند و مینا با تکان دادن سر حرف مادر را پذیرفت.هنگامی که که مینا برای رفتن به مهمانی با آن لباس زیبا ظاهر شد،تحسین همگان را برانگیخت.او همیشه ساده و محجبه یود و همین سادگی بر زیابئیش می افزود.
- عقربه های ساعت درست یازده و نیم ظهر را نشان می دادند که انها به باغ رسیدند.پسر بزرگ سعیده خانم که 12 سال بیشتر نداشت تا دم باغ آنها را همراهی کرد و وقتی اکبر آقا مستخدم آقای پگاه به استقبال مهمانانشان آمد،او راهش را کج کرد و به خانه بازگشت نرگس خانم با دین زیبایی های باغ پشت سر هم نفس عمیق می کشید.و« به به» می گفت،مینا با دیدن وضعیت مادر احساس خوشحالی می کرد.
- بهاره با دیدن مینا به هوا پرید و خود را در آغوش او انداخت و گفت :
- - سلام مینا خانوم.اگه بدونین دلم چقدر واستون تنگ شده بود.
- مینا لبخندی زد و با اقا و خانم پگاه سلام و احوالپرسی کرد .آقای پگاه با اشاره دست آنها را دعوت به نشستن کرد .نزدیک ساختمان دو تخت را کنار هم گذاشته و روی ان را با قالچه و پشتی پوشانده بودند.تمام میوه های فصل نیز در سبد چیده شده بودند.آب زلالی که در ان نزدیکی جریان داشت،نیز صفای خاصی را به آنجا بخشیده بود.
- بعد از صرف نهار اقای پگاه و اکبر آقا خانم ها را تنها گذاشتند و به اتاقشان رفتند.نرگس خانم زیر سایه درخت روی تخت دراز کشید و چشمانش را بست.بهاره نیز از فرط خستگی سر بر زانوی بهاره به خواب رفت و مینا در حالی که موهای بهاره را نوازش می کرد رو به فرشته خانم گفت:
- - از اینکه امروز باعث زحمت شما شدیم عذر می خوام!
- - این حرفا چیه مینا خانوم!راستش دخترم بهاره روحیه خیلی حساسی داره،از دیروز که شما رو دیده بدجوری به شما وابسته شده،دیشب هم مرتب از شما می گفت،به سن و سالش نگاه نکنید اگه تعریف نباشه دختر خیلی زرنگیه.داداشش هم خیلی دوست داره ولی اون موقع هنوز دو سالش بود،که مسعود پسرم رفت به خارج،هر وقت از اون عکس و نامه ای میاد،سرش رو می ذاره رو زانوهاش و گریه می کنه.
- سپس اه بلندی کشید و ادامه داد:
- - ولی مطمئنم اون نمی تونه شما رو فراموش کنه،آخه من دخترم رو خوب می شناسم.
- مینا که همچنان موهای بهاره را نوازش می کرد سرش را پایین انداخت و سعی کرد اشکی را که بر گونه هایش غلتید را خانم پگاه نبیند.حرفهای فرشته خانم او را تحت تاثیر قرار داده بود.
- اگرخانواده اش زنده بودند،او نیز حالا چنین تنها نبود،اما هنگامی که نگاهش به نرگس خانم افتاد ،لبخند کمرنگی بر لبانش نقش بست و با خود اندیشید که اگر نرگس خانم نمی بود او چه سرنوشتی پیدا می کرد؟
- در سیمای فرشته خانم هیچ اثری از اندوه و گرفتاری در زندگی نبود،او زنی پرنشاط و خوشحال بود و وقتی مینا مادرش را با او مقایسه می کرد،سختی هایی که او در این مدت دیده بود،نسبت به این زن رنجیده احساس دلسوزی می کرد.
- با صدای فرشته خانم که او را به نام می خواند،مینا را از رویای خودش بیرون کشید و او سر بالا نمود و با گفتن«ببخشید وحواسم نبود»لبخند را بر لبان خانم پگاه نشاند