0

رمان قاصدک

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان قاصدک
چهارشنبه 22 دی 1389  1:15 AM

فصل پنجم
فصل 5
آنقدر با شتاب و سریع قدم بر می داشت که توجه سایر عابرین را به خود جلب کرده بود ،قطرات درشت عرق از پیشانیش سرازیر شده بود از شدت عصبانیت لبش را به دندان می گزید و جاسویچی اش را در میان دستش می چرخاند.
سر کوچه که رسید عطر یاسی که فضای کوچه را پر کرده بود ،نشانه ای از شکوفایی گل های یاس خانه عمه بود.ناگاه صدایی او را در جا میخکوب کرد.اما این صدایی جز وجدانش نبود که بر او نهیب می زد و او را از رفتن باز می داشت .خودش را به دیوار تکیه داد و نگاهش را به آسمان دوخت ،در اندیشه فرو رفت،آخر به او چه می گفت؟برای عمه ای که دوستش داشت و همشه به او لطف و مهربانی می کرد.چگونه می تواند با او رو به رو شود.و ان درست نبود که به نفع خودش رو فریبا و ا خانواده اش عیب و ایراد بگذارد،زیرا از نگاه سهیل ،فریبا دختر مودب و با وقار و خوش برخورد بود و برای زندگی آینده می توانست همسر ایده الش باشد،اما سهیل به دختر دیگری دل بسته بود و در این میان فریبا مقصر نبود و او نباید برای گرز از فریبا و رسدن به کسی که محبتش را در دل داشت،غرور فریبا را می شکست و مستقیما به او می گفت که نمی خواهد با او ازدواج کند.در همین افکار بود که صدایی او را به خود آورد.
- سهیل جان مادر چرا اینجا ایستادی ؟
- ا...س..سلام عمه جون ،احوال شما؟
- بد نستم،اینجا دم در بده،بیا بریم خونه!
- نه مزاحم نم شم.
عمه خانم که چهره اش شکفته بود،با خوشحالی بازوی سهیل را گرفت و او را به دنبال خود کشاند،سهیل وقتی وارد حیاط شد ،هیچکس را ندید.به دنبال عمه وارد سالن شد،فریبا با دیدن سهیل چهره اش را در هم کشید و بدون سلام و احوالپرس به اتاقش پناه برد.عمه خانم که انتظار چنان برخوردی را از فریبا نداشت به من و من افتاد و سهیل را تعارف کرد که بنشیند،سهیل بعد از صرف یک فنجان چای خانه عمه را ترک کرد،در حالی که نور امیدی در دلش درخشیده بود به سرعت از آنجا دور می شد،او احساس می کرد که فریبا او را به عنوان همسر دوست ندارد و این ازدواج اگر صورت بگیرد ،برایش تحمیلی خواهد بود.
محکم و مصمم گام بر می داشت.تصمیمی نهایی اش را گرفته بود.او باید به مادر ش می گفت که دختر دیگر را دوست دارد.اندیشه ای در ذهنش پرورش یافته بود و او می رفت تا برای عملی کردن آن خود را برای رسیدن به آرزویش نزدیک کند .از تصور اینکه نقشه اش عملی شود و به نتیجه برسد،در دل احساس خوشحالی و رضایت می کرد.
وقت انگشتش را روی زنگ قرار داد ،تردید به جانش چنگ انداخت،آیا کارش درست بود؟آرزو می کرد که مینا در خانه نباشد.بدون او ، م توانست راحتر با نرگس خانم موضوع را در میان بگذارد،بالاخره تصمیم خود را گرفت،اما هنوز کلید زنگ را فشار نداده بود که مینا در را باز کرد و با عجله برون آمد،از دیدن سهیل پشت در خانه شان خیلی تعجب کردو با همان حجب و وقار همشگی گفت:
- سلام آقا سهیل،احوال شما؟
- سلام مینا خانم،مادر جون خونه است؟
- آره بفرمائین تو.
و بعد مادرش را صدا کرد و گفت :ببخشد من عجله دارم.
- خواهش م کنم بفرمائین.
- خداحافظ
- خداحافظ
- یاالله
- بفرما تو پسرم!
- مزاحم نم شم.
- این حرفا چیه مادر بیا تو .
- سلا نرگس خانم.
- سلام اقا سهیل،چه عجب از این طرفا؟
- راستش نرگس خانم،موضوع بود که می خواستم اگه وقتشو دارین،باهاتون در میون بذارم .
نرگس خانم سهیل را به اتاق راهنمایی کرد و گفت:
- خواهش می کم تا شما یه استکان چای بخوری،من برم ظرف میوه رو از یخچال بردارم و بیام.
- راضی به زحمتتون نیستم
- اختیار دارین!
سهیل از اینکه مینا در خانه نبود نفس راحت کشید،زیرا می توانست با نرگس خانم راحتتر صحبت کند.لحظه ای بعد نرگس خانم با ظرف میوه وارد اتاق شد و آن را مقابل سهیل گذاشت و گفت:
-خوب داشتین می فرمودین!
- راستش چه طوری بگم؟......می دونین آخه.....
و بعد سکوت کرد و سرش را پایین انداخت،نرگس خانم گفت:
- پسرم راحت باش حرفت رو بزن،منم جا مادرت هستم،سراپاگوشم!
سهیل خودش را جا به جا نمود و در حالی که رنگ چهره اش سرخ شده بود گفت:
- نمی دونم از جریان دختر عمه ام ،فریبا رو می گم،خبر دارین ا نه؟
- نرگس خانم سرش را به علامت تائید تکان داد و سهل بلافاصله ادامه داد:
- - عمه خانم می خوا د هم منو و هم فریبا رو وادار به این ازدواج بکنه و میگه ما با هم نامزدیم،حالا هم پاشو تو یه کفش کرده که اگه ان ازدواج صورت نگیره،مردم پشت سرمون اله و بله می گن و هزار تا حرف درستت می کنن.به نظر شما این منطقیه؟
- نرگس خانم که دلسوزانه به سهیل نگاه می کرد ،گفت:
- - اگه یه چیزی ازت بپرسم راستشو می گی؟
- سهیل با تکان سر آمادگی اش را اعلام کرد.
- - ببینم،مگه فریبا چشه؟ا اینکه جای دیگه ای رو نشون کردی؟
- سهیل با شنیدن این حرف از نرگس خانم داغ شد و چهره اش به سرخی گرایید و با شرمندگی گفت:
- - فریبا هیچش نیست.من اونو مثل سودابه و سحر دوست دارم ولی راستشو بخوایین من...من.......
- نرگس خانم خندد و گفت:
- - راحت باش مادر!
- - من به یکی از دخترهای دانشکده علاقه مندم،سال آخر ادبیاته،همکلاسی خودمه،دختر باهوشیه،با نجابت و رفتارش تونسته نظر همه رو به خودش جلب کنه،همه بهش احترام می ذارن ،پدرش معلممون بود،خانواده مذهبی هستن،ضمنا اونا با این وصلت راضی هستن،می مونه مادرم و عمه خانم که باد راضی باشن.
- و بعد آه بلند کشد و گفت:
- - سودابه و سحر که ازدواج کردند و رفتند من تنها موندم ،،کس رو نداشتم که باهاش درد و دل کنم و ازش کمک بخوام،این بود که مزاحم شما شدم تا ازتون بخوام یه طوری موضوع رو با مادرم در میون بذارین.
- بعد پوزخندی زد و ادامه داد:
- - نمی دونم چرا با شما راحتر از مادرم می تونم حرف بزنم.شما زنا حرف هم دیگه رو بهتر می فهمین،تازه شما روی عمه خانم هم نفوذ دارین و اون به شما احترام می ذاره......تو رو خدا ه کاریش بکنین..باشه؟کمکم می کنین؟
- نرگس خانم از این حرکات کودکانه سهیل خنده اش گرفت بود،اما به روی خودش نیاورد و وعده هر نوع کمک و همکاری را به او داد.
- سهیل احساس کرد سبک شده است و از اینکه توانسته بود رازش را به کسی بازگو کند،احساس رضایت می کرد.بعد از تشکر و خداحافظی با دنیایی از امید و انتظار خانه را ترک کرد.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها