0

رمان قاصدک

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان قاصدک
چهارشنبه 22 دی 1389  1:22 AM

سلام آقای پگاه! مادر من از نگرانی مُردم بگو ببینم مینا اینجاست؟
مسعود سرش را پایین انداخت و لختی تامل کرد. وقتی سرش را بلند کرد و نگاه موشکافانه سهیل را بر روی خود دید بهتر دانست که جریان را مفصلا برای آنها بازگو کند.
بعد از اینکه تمام ماجرا را تعریف کرد نرگس خان سرش گیج شد. احساس کرد سنگینی تمام عالم بر روی شانه های اوست سپس در میان هق هق گریه اش گفت:
ولی این بی انصافی است که مشا دخترمو زندانیش کردین شما اونو عوض بهاره گروگان گرفتین. آخه اون چه تقصیری داره این اتفاق تو سرنوشت شما و بهاره جون بوده، دختر بیچاره من الان چه زجری می کشه!
مسعود سرش را پایین انداخته بود در حالی که بغض گلویش را می فشرد گفت:
انشاءالله که همه چی درست میشه. مادرم قلبش ضعیفه اگه بهش فشار وارد بشه حتما سکته می کنه.
نرگس خانم به دنمبال سهیل و مسعود افتان و خیزان خود را به ساختمان رساند. با ورود آنها به داخل سالن مینا از جایش جستی زد و خود را در آغوش نرگس خانم انداخت و با صدای بلند شروع به گریه کردن نمود. نرگس خانم که خود داغ گمشده اش را در دل داشت تمام تحقیرها خشونت ها و سرزنشهای خانم پگاه را تحمل می کرد و به او حق می داد که چنین بی تابی کند. او لحظه ای را به خاطر می آورد که امیر زیبایش در یک آن از مقابل چشمانش ناپدید شد. برای یافتن فرزندش تمام هستی اش را قربانی کرده بود. اما برای این زخم کهنه هرگز مرحمی پیدا نشد.
با دیدن بیقراری های خانم پگاه نرگس خانم نیز گوشه ای نشست و در حالی که سر مینا را بر روی شانه هایش تکیه داده بود به آرامی می گریست.
***
ساعتی دیگر نیز گذشت و چون خبری از بهاره نشد. نرگس خانم رو به سهیل که با مسعود مشغول گفتگو بود کرد و گفت:
آقا سهیل بهتره شما برگردین خونه مادرتون خاطره جون دلواپس می شن.
و بعد کلیدی را به سهیل داد و گفت:
در حیاط رو هم قفل کنین.
سهیل گفت:
پس من باهاتون تماس می گیرم. انشاءالله که خبر خوشی بشنوم.
دقایقی بعد مسعود که برای بدرقه سهیل خارج شده بود دوباره به سایرین ملحق شد.
پاسی از شب گذشته بود که آقای پگاه و مرادی به خانه بازگشتند. با دیدن آن دو همه ازجایشان برخاستند. خانم پگاه جلو دوید و گفت:
چی شده پگاه خبری نشد؟
مرادی آه بلندی کشید و به جای آقای پگاه پاسخ داد:
مثل این که طفل معصوم و سربه نیس کردن. سر راه به چندتا کلانتری هم سر زدیم. ولی هیچ خبری ازش بدست نیاوردیم.
خانم پگاه شروع به نوحه خوانی کرد. این بار هیچ کس جلویش را نمی گرفت و او را آرام نمی کرد. زیرا همه از پیدا شدن بهاره ناامید شده بودند.
آقای پگاه سیگاری را کنج لب گذاشت و با روشن کردن فندک نگاه همه را به خود جلب کرد. پک های محکمی که به سیگارش می زد رقص حلقه های دود را به نمایش گذاشته بود.
کم کم آن شب هولناک جایش را به سپیده صبح داد و خورشید شال طلایی رنگش را به دوش کشید. در اولین فرصت بهنوش که توسط خانم پگاه از جریان مطلع شده بود خود را به منزل آقای پگاه رساند. مادر و پدرش نیز تلفنی برای هرنوع کمک اظهار آمادگی کردند.
با دیدن بهنوش مینا خود را آماده هر نوع پیشامدی نمود بهنوش خود را از اعضای خانواده پگاه می دانست. در همان دقایق ورودش داد و هوار راه انداخت و این بهترین فرصتی بود که می توانست مینا را از چشم همه بخصوص مسعود بیندازد و عقده های درونی اش را که پر از کینه و حسادت نسبت به مینا بود، بیرون بریزد.
بهنوش برای خود شیرینی هم که شده سعی داشت خانم پگاه را که لحظه ای آرام و قرار نداشت دلداری دهد و چون سعیش به نتیجه نرسید علیه مینا شروع به جبهه گیری کرد. مینا که توان ایستادن را نداشت خود را به دیوار تکیه داده بود و بی تابی می کرد. بهنوش از روی مبل بلند شد و مقابل او ایستاد و سینه اش را صاف کرد و گفت:
دختره دهاتی بی سروپا! بالاخره کار خودتو کردی!
مسعود با عصبانیت فریاد کشید:
بهنوش آروم بگیر. تو حق نداری با اون این طور رفتار کنی. اون بیشتر از همه ما نگرانه.
بهنوش پوزخندی زد و گفت:
که اون بیشتر از همه ما نگرانه نه آقا مسعود! کسی که می دونه بهاره کجاس و چی کارش کرده نگران چیه؟
مسعود گفت:
منظورت چیه؟
واضحه همش زیر سر میناست.
مینا با ناله و زاری گفت:
ولی به خدا من عین حقیقت رو گفتم. بهاره برام خیلی عزیزتر از ایناست که از حرفای تو ناراحت بشم و میدونو خالی کنم. من تا خیالم از بهاره راحت نشه آروم نمی گیرم.
و بعد صورتش را در میان دو دست پنهان کرد و به آرامی گریست. نرگس خانم که می دانست مینا بی تقصیر است او را دعوت به آرامش می کرد و می گفت: بالاخره حقیقت بزودی روشن می شه.
مسعود دستی به موهای پریشانش کشید و گفت:
اینجا نشستن فایده نداهر. بلند شین دو سه گروه بشیم و دنبالش بگردیم.
همه حرف او را تایید کردند چند قدم بیشتر برنداشته بودند که صدای زنگ تلفن دوباره همه را به داخل سالن کشاند. آقای پگاه زودتر از همه خود را به تلفن رساند و با عجله گوشی را برداشت:
بلی بفرمایین!
از هیجان آقای پگاه همه متوجه شدند که تلفن باید ارتباطی با مفقود شدن بهاره داشته باشد. آقای پگاه پس از لختی سکوت در حالی که گوشی در دستش می لرزید گفت:
مزاحم دروغگو!!
و بعد سه چهار بار پشت سر هم گفت: الو… الو… اما کسی جواب نداد و او با بیحالی گوشی را سرجایش قرار داد. سوالهایی که از چهار طرف در گوشش می پیچید همه خواهان یک پاسخ بودند. آقای پگاه چینی به ابرو انداخت و گفت:
می گفت، بهاره پیش ماست. خودتونو خسته نکنین و دنبالش نگردین!
خانم پگاه با شنیدن این حرف از هوش رفت و روی زمین رها شد. به دستور آقای پگاه که می گفت:« تو این شرایط بهتره اون تو خونه بمونه و استراحت کنه.» به کمک خانمها روی تختخوابش دراز کشیدو سلیمه خانم و نرگس خانم برای مراقبت در اتاقش ماندند.
مینا موهایش را که زیر روسری خیس عرق شده بودند مرتب کرد و با صدای لرزان به آقای پگاه گفت:
یعنی چی؟! اونا کین؟!
آقای پگاه گفت:
نمی دونم، غیر از این چیزی نگفت.
مسعود که از این جریانات احساس خفقان آوری پیدا کرده بود خود را روی کاناپه رها کرد و گفت:
حالا می خواهین چی کار کنین؟ می رید دنبالش یا منتظر تلفن بعدی می شین؟
بهنوش پیش دستی کرد و به جای آقای پگاه جواب داد و گفت:
مگه نشنیدی یارو گفته که اون پیش مائه و دنبالش نگردین.
مسعود گفت:
یعنی تو باور کردی؟!
نمی دونم ظاهرا که حقیقت داره ولی حدس می زنم که دست مینا خانم هم که این قدر سنگشو به سینه می زنی توکاره، حالا که خود مینا حرف نمی زنه بالاخره حقیقت معلوم می شه.
مسعود سرش را پایین انداخت و در پاسخ بهنوش حرفی نزد. سکوت او که تنها حامی مینا در این مهلکه بود، قلب مینا را به درد آورد. او که دیگر تحمل این همه تحقیر و توهین را نداشت، برای این که بتواند با صدای بلند گریه کند خود را با عجله از سالن بیرون انداخت و لحظه ای بعد صدای دلخراش گریه های او مسعود را نیز به دنبال خود کشاند. بهنوش که قبلا شکایت مسعود را پیش پدرش کرده بود با عصبانیت به آقای پگاه گفت:
حالا دیدین؟ حرفمو باور کردین یا نه؟ اون دختره غربتی دل مسعود رو تصاحب کرده.
مسعود که هنوز از سالن بیرون نرفته بود با صدای پدر متوقف شد:
مسعود! صبر کن!
مسعود چرخی زد و به طرف پدرش نگریست. آقای پگاه خود را به او نزدیک کرد و گفت:
کجا داری می ری؟
مسعود گفت:
پدر شماها خیلی سنگدلین! شما ها اونو دارین با مرگ تدریجی از بین می برید.
و بعد در حالی که نفس نفس می زد گفت:
خوبه خودتون برام تعریف کردین که اون تا چه حد بهاره رو دوست داره و بهش وابسته اس.
آقای پگاه که حرفی برای گفتن نداشت سکوت کرد و مسعود با عجله از پله ها پایین رفت. مینا کنار جوی آبی که در زیر سایه درختان جاری بود به درختی تکیه داده بود و بلند گریه می کرد. این لحظات که غمناکترین و درد آورترین لحظات عمر او را رقم می زدند برایش به کندی می گذشت.
مسعود لختی بالای سر مینا ایستاد و چون دیگر یارای شنیدن ضجه های او را نداشت به آرامی مقابلش زانو زد و چشمان در اشک نشسته اش را به مینا دوخت. سپس لحن کودکانه ای را که ملتمسانه چیزی را طلب می کنند به خود گرفت و گفت:
مینا تورو به خدا آروم بگیر. بیش از یان منو عذاب نده! من که می دونم تو تقصیری نداشتی و دست سرنوشت بهاره را بدنبال خود کشوند. اون هرجا باشه امروز حتما پیداش می کنیم. بالاخره همه چی تموم می شه.
حرفهای مسعود نه تنها به مینا آرامش نداد بلکه هق هق گریه اش را بلندتر کرد. مسعود که دیگر آشکارا صدایش می لرزید و بغضش در آن راه پیدا کرده بود، با دست روی زانویش کوبید و گفت:
بی انصاف! تو که داری منو می کشی. به خودت رحم نم یکنی اقلا به من رحم کن که دارم از غصه دق می کنم!!
مینا با شنیدن حرف مسعود به آرامی سرش را بلند کرد و گفت:
ولی من با این اتهامات می یمرم. بهنوش…
مسعود به وسط حرفش دوید و گفت:
بذار بهنوش هرچه دلش می خواد بگه. این حرفا از روی حسادتیه که به تو داره اون هرکاری هم که بکنه. نمی تونه ذره ای از محبت تورو از من بگیره.
مینا که تا بناگوش سرخ شده بود چشمان متورمش را که هنوز زیبا و جذاب بودند به مسعود دوخت و نگاه گرم و گیرایش را بر چهره مشتاق او پاشاند. مسعود گفت:
بهتره به جای گریه کردن دعا کنی که بهاره زودتر پیدا بشه، باشه؟
مینا لبخندی زد و سرش را پایین انداخت.
مسعود از جایش بلند شد و به ارامی گفت:
مینا! دوستت دارم!
و بعد بدون درنگ با گام های سریع از او دور شد. مینا از هیجان شنیدن این حرفا احساس کرختی می کرد. به سختی خود را روی پاهایش نگه می داشت. وقتی سرش را بلند کرد، کنار پنجره نگاه خصمانه بهنوش را دید که بر او دوخته شده بود.
وقتی مینا دوباره به سالن بازگشت. خانم پگاه نیز افتان و خیزان از اتاقش خارج شد. و در حالی که نرگس خانم و سلیمه خانم زیر بازوهایش را گرفته بودند.
آقای پگاه دو دستش را پشت سر به هم حلقه کرده بود و برای کاهش دادن اضطرابش قدم می زد. مرادی و اکبرآقا و مسعود در اندیشه فرو رفته بودند، که این بار نیز صدای زنگ تلفن افکار همه را از هم گسیخت. آقای پگاه با اشاره دست همه را به آرامش فرا خواند و خود با هیجان خاصی که در او ایجاد شده بود، گوشی تلفن را برداشت. این بار نیز صدای همان مرد در گوشش پیچید که گفت:
آقای پگاه؟
بله خودم هستم.
برای این که حرفمو باور کنی. بهتره با دقت این صدارو گوش کنی!
و بعد صدای بهاره را شنید که از شدت ترس می لرزید. او چند بار پدرش را مظلومانه صدا کرد و بعد همان مرد گوشی را از او گرفت و گفت:
خب اون کی بود؟
پگاه در حالی که توان حرف زدن نداشت، گفت: بهاره ! اون واقعا پیش شماس؟!
مرد قهقه مستانه ای سرداد و گفت:
مگه ایراد داره؟ آره اون پیش ماست. تا وقتی به حرفامون درست عمل کنین اون زنده می مونه و آخرشم سالم تحویلتون می دیم. ولی اگه دست از پا خطا کنین، جون دخترتون در خطره.
پگاه گفت:
چرا داری ادای فیلمهای خارجی رو در می اری. این مسخره بازی ها چیه، بچه مردمو دزدیدین اونوقت…
مرد دیگر به او فرصت حرف زدن نداد و گفت:
درست به حرفام گوش کن! ما پنج نفریم و همه هم آدمای قانعی هستیم. نفری دو میلیون ازت می گیریم و دخترتو بهت برمی گردونیم. و اینو بدون که نیروی انتظامی اگه از ماجرا بویی ببره کلک بهاره خشگله تون کنده اس.
پگاه احساس کرد ستون فقراتش رد هم شکسته است. به آرامی پرسید:
خوب کجا پولو باید تحویل بدم؟
مینا خودش می دونه کجا باید پولو بیاره!
و بعد گوشی را گذاشت. پگاه از شنیدن نام مینا چشمانش گرد شد و با دهانی باز به او خیره ماند. بعد به آرامی خود را به دیوار تکیه داد و جریان گفتگوهایش را شمرده شمرده بازگو کرد. وقتی پگاه آ[رین جمله اش را گفت، همه چشمها به سوی مینا دوخته شد. او که در آتش این اتهامات می سوخت سرش را به علامت نفی تکان می داد.
پگاه مقابل او ایستاد و در حالی که از شدت عصبانیت دهانش کف کرده بود گفت:
آخه تو چطور تونستی این کارو بکنی؟ دیدی اونا هم تو اولین تماسشون تو رو لو دادند و گفتند با اونا همدست هستی، حالا زود باش بگو اون کجاست؟ کجا بردینش؟
مینا در تنگنایی قرار گرفته بود که نفس کشیدن نیز برایش دشوار بود. به سختی گفت:
ولی من بی تقصیرم، من نمی دونم !
آره خوب بلدی طفره بری.
این را خانم پگاه گفت و ادامه داد:
می کشمت پست فطرت!
مسعود که به هیچ وجه نمی توانست باور کند پشت به همه رو به پنجره ایستاد. نمی خواست شاهد نگاه های ملامت باری باشد که به مینا دوخته می شد.
پگاه نزدیک مینا ایستاد دستش را به هوا بلند کرد و با گفتن این جمله:« دختره نمک به حروم! » سیلی محکمی را به صورت مینا نواخت. مسعود بر خود لرزید و فریاد کشید اما دیگر حق دفاع کردن از مینا را نداشت. نرگس خانم چون مار به خودش می پیچید و از شر این اتهامی که به دامان پاک مینا زده بودند، به خدا پناه می برد. و تنها کسی که در این میان سربلند کرده بود و از سر غرور لبخند رضایتی برچهره نشانده بود بهنوش بود.
خانم پگاه شوهرش را وادار کرد تا هرچه زودتر مبلغ مورد نظر آن ها را پرداخت کند تا جان بهاره را نجات دهد. هیچ کس در این جا نظر نمی داد و همه به آقای پگاه چشم دوخته بودند. او بعد از ساعتی تفکر به این نتیجه رسید که خواسته آنها را عملی کند. پگاه از داد و فریادهایی که بر سر مینا کشیده شده بود خسته شده بود. خود را روی مبل رها کرد و سرش را میان دو دست گرفت.
خانم پگاه که دید شوهرش نتوانسته است از مینا حرف بکشد با بدنی لرزان مقابل مینا ایستاد و با بیرحمی و شقاوت به جان مینا افتاد و موهای زیبای او را در چنگال گرفت و به شدت کشید.
مسعود با عجله به سوی مادر دوید و او را به کنار زد. وقتی خانم پگاه روی زمین افتاد و از هوش رفت.
لحظه ای بعد صدای آژیر آمبولانس زوزه کشان در جلوی خانه پگاه توقف کرد. آقای پگاه مسعود را برای پاسخگویی به تلفن های احتمالی در خانه گذاشت و خود همراه بهنوش و مرادی راهی بیمارستان شد.
مسعود که می دانست ناخواسته و بی گناه پای مینا به این قضیه کشیده شده است. برای رهایی او و اثبات حقیقت در نبود پدرش تمام جریان را به نیروهای انتظامی گزارش داد و از آنها خواست تا او را یاری کنند. البته تاکید کرد که نباید پدرش از وجود آنها در این ماجرا با خبر شود. بعد از آن به دلجویی از نرگس خانم و مینا پرداخت. درحالی که به شدت نگران حال مادرش نیز بود. سعی می کرد به آنها آرامش دهد.
***


فصل دوازده قسمت سوم
خانم پگاه در اثر فشار روحی که بر او وارد شده بود دچار سکته ناقص شد و آن شب را تحت مراقبت های ویژه در بخش سی سی یو قرار گرفت.
فردای آن روز اندکی از ساعت هشت صبح گذشته بود که او به هوش آمد و لبخند شادی را برای لحظه ای بر لب های همه نشاند.
نیروی انتظامی مخفیانه وارد عمل شده بود و تمام تلفن هائی که به منزل پگاه می شد تحت کنترل خود قرار می داد.
دو روز دیگر نیز در التهاب و هیجان گذشت و از آدم ربایان هیچ خبری نشد. ساعت یک و نیم بعدازظهر را نشان می داد – در حالی که سه شبانه روز از ناپدید شدن بهاره می گذشت – که زنگ تلفن به صدا درآمد:
منزل پگاه.
بفرمایین!
ما با خود پگاه می خوایم صحبت کنیم!
مسعود گوشی را به طرف پدرش دراز کرد:
خودم هستم بفرمایین!
صدای همان مرد شنیده شد گفت:
تا یه ساعت دیگه به آدرسی که می دم پولو بیارین و دخترتونو تویل بگیرین!
و بعد با سرعت آدرس را داد.
پگاه گفت:
ولی چه کسی باید این کارو بکنه؟!
مرد خنده بلندی سر داد و گفت:
خب معلومه ما می خوایم فقط خانم جوانبخش این کار و انجام بده!
ولی اون تنهایی چطور می تونه...
مرد حرف پگاه را قطع کرد و گفت:
می تونین اونو با همون راننده آشغالتون بفرستین.
به شرطه این که برای تحویل بچه فقط خود مینا بیاد.
و بعد ارتباط آنها قطع شد. مسعود با دستپاچگی گفت:
نکنه حقه ای تو کار باشه و بلایی سر مینا بیاد.
مینا که از شدت ترس و هیجان مثل گچ سفید شده بود به مادرش پناه آورد و خود را به او تکیه داد.
به محض این که رساندن مینا به مرادی سپرده شد او رنگ باخت و با صدای لرزانی گفت:
چ- چرا من باید این کارو بکنم؟ من نمی تونم رو من خط بکشین!
آقای پگاه سرش فریاد کشید و این ماموریت را به زور به او واگذار کرد. مسعود با آن که خیالش راحت بود که نیروی انتظامی از جریان تلفنی آگاه است و وارد عمل می شود. ولی نگرانی او را چون کبوتری مجروح بی قرار کرده بود. با قلبی مالامال از انده به پدرش با لحن ملتمسانه ای گفت:
پدر اجازخ بدین من به جای مینا برم. اون یه دختره اصلا صلاح نیست اونجا بره. خواهش می کنم پدر!
آقای پگاه چشم غره ای به او رفت و گفت:
اگه مینا با اونا همدست نبود که اونو نمی خواستن. مینا از روز اول هم چشم به ثروت من داشته و من نیم دونستم.
بهنوش از فرصت استفاده کرد و گفت:
اون از روزی که مسعود اومده این آرزو رو تو دلش پرورش می داده که عروس این خونواده متمول بشه و از این طریق به ثروت شما دست پیدا کنه. وقتی فهمیده این لقمه برای دهنش بزرگه و خفه اش می کنه این نقشه رو کشیده!
بعد قهقه ای سر داد و گفت:
ولی طفلی نمی دونسته که باندش اونو لو می ده!
آقای پگاه با لحنی جدی گفت:
طبق خواسته اونا من به نیروی انتظامی جریانو نگفتم ولی به محض این که دست بهاره تو دستم رسید خودم مینارو معرفی می کنم تا از طریق اونا تمام باندش دستگیر بشن!
مینا دیگر نه یارای گریه کردن داشت و نه توانی برای دفاع کردن از خود با چشمان از حدقه درآمده به گوشه ای زل زده بود. نرگس خانم از دیدن چنین حالتی برای دختر عزیزش بی قراری می کرد. با دیدن چنین حالتی برای دختر عزیزش بیقراری می کرد. با دیدن این صحنه اشکهای داغی بر روی گونه های مسعود سر خود و اندامش را به لرزه درآورد.
نرگس خانم افتان و خیزان خود را به دنبال مینا می کشاند و سعی داشت او را از رفتن بازدارد. بهنوش جلو رفت و با لگد محکمی که به این پیرزن درد کشیده زد او را متوقف نمود.
صدای ناله نرگس خانم دنیا را در نگاه مینا تیره و تار ساخت. ولی او مجبور بود و باید می رفت. مسعود می خواست در صندلی عقب اتومبیل خود را مخفی کند و همراه آنها برود، ولی مرادی گفت:
این طور که معلوم می شه اونا آدمای خطرناکی هستن. بهتره برای این که بهاره رو سالم تحویل بگیریم هرچه اونا می گن عمل کنیم.
مسعود پذیرفت و آندو تنها سوار اتومبیل شدنتد. مسعود از آقای پگاه خواست تا آنها را به آرامی تعقیب کنند ولی آقای پگاه نپذیرفت ولی مسعود بی توجه به ممانعت پدر به سرعت درون اتومبیل پرید و به دنبال آنها به راه افتاد.
اندکی از مسیر را که پیمود هیچ اثری از اتومبیل مرادی ندید مسعود تصمیم گرفت خودش تا انتهای آدرس به پیش برود.
وقتی به آمجا رسید اتومبیل قرمز رنگی را دید که نزدیک خرابه پارک شده است. به آرامی از ماشین پیاده شد و به سوی خرابه پیش رفت. آنجا آنقدر ساکت و آرام بود که مسعود بیشتر وحشت می کرد. هرچه نگاهش را به اطراف انداخت اثری از هیچ کس ندید. داخل اتومبیل نیز خالی بود. دستی که بر شانه مسعود گذاشته شد او را از جا پراند. وحشت زده به عقب نگریست. با تعجب یکی از ماموران نیروی انتظامی را دید.
مسعود با دستپاچگی گفت:
شما می دونین اونا کجان، مثل اینکه به ما کلک زدند. اینجا از هیچ کس اثری نیست. پس مینا و بهاره چی می شن؟!
مرد به سویش لبخندی زد و گفت:
آقا مسعود؟
بله خودم هستم!
من عابدی هستم نگران نباش جوون! وقتی تلفن قطع شد ما فورا اقدام کردیم و اومدیم اینجا لحظه ای بعد یه موتوری و راننده این اتومبیل به این محل آمدن و اینجا صحنه سازی کردن و بعد خودشون رفتن. ما از همون اولش هم فهمیدیم که اونا آدرس واقعیشون رو به شماها نگفتن. غلط نکنم دست رانندتونم تو کاره! چندتا از بچه ها اونا رو تعقیب کردند. و محل اصلی اونا رو پیدا کردن. الان هم بچه ها اونجان جناب سروان منو این جا مامور کرده بودن تا شاید از شما خبری بشه ولی بهتره ما هم به اونا ملحق بشیم.
لحظه ای بعد هردو به سوی مقصد به راه افتادند.
***
مینا که دید مرادی به آدرسی که به آنها داده شده بود نمی رود با تعجب گفت:
آقای مرادی شما ها که دارین مسیرو اشتباه می رین!
مرادی از آیینه اتومبیل نگاهی به او انداخت و بعد قهقهه ای مستانه سرداد و گفت:
نه عزیز دلم اشتباهی نمی رم بلکه دارم مسیر رو درست می رم!
مینا از این عکس العمل مرادی بر خود لرزید و گفت:
یعنی تو هم با اونا همدستی؟!
الهی قربونت برم متاسفانه باید بگم بله، همش نقشه من بود.
مینا شروع به داد و فریاد کرد و برای نجات از دست مرادی تلاش می کرد. اما هیچ کس صدایش را نمی شنید و مرادی بر سرعت خویش می افزود. بالاخره پس از پیمودن مسافتی به محلی رسید و در جایی اتومبیل را متوقف کرد. در آنجا خرابه های زیادی به چشم می خورد. با رسیدن اتومبیل مرادی سه موتور سوار خود را به آنها رساندند. مرادی درب اتومبیل را بز کرد و خواست مینا را از داخل آن بیرون بکشد که صدای یکی از موتورسوارها او را منصرف کرد:
بذار یه کم التماس کنه ببین چقدر قشنگ گریه می کنه!
و بعد صدای قهقهه همه در فضای ساکت آنجا پیچید اما خوشی آنها طولی نکشید زیرا در یک حرکت سریع و ناگهانی نیروهای انتظامی اطراف آنها را محاصره و همه را دستگیر کردند. در همین هنگام اتومبیل مسعود نیز زوزه کشان خود را به محل رساند. مینا با دیدن مسعود به سرعت پیاده شد و در حالی که از شدت ترس می لرزید خود را به مسعود رساند. با دیدن او کم کم آرامش به مینا بازگشت.
آنها مکانی را که بهاره را در آن محبوس کرده بودند لو دادند و جناب سروان به دو تن از همکارانش ماموریت داد تا بهاره را بیاورند.
مسعود به سوی مرادی که اکنون با دستبند دستهایش گره خورده بود رفت و گفت:
تو چطوری تونستی این کارو بکنی؟! پس چرا پای مینارو وسط کشیدی؟!
مرادی در حالی که اشک ندامت برگونه هایش می غلطید گفت:
اینا همش زیر سر بهنوش خانوم بوده. اون بود که زیر جلد من رفت و منو تحریک کرد. نقشه این کارو هم خود بهنوش خانوم به ما داد!
مسعود شگفت زده گفت:
بهنوش؟!!
مرادی گفت:
آره. تاهز قرار بود برای کشتن مینا مبلغ هنگفتی را هم بهمون بده.
مسعود پرسید:
با بهاره می خواستین چه کار کنین؟
مرادی با سرافکندگی گفت:
اونو طعمه قرار داده بودیم. ما پول م یخواستیم و بهنوش خانم هم مینا رو خب بهاره هم که از ماجرا خبر دار شده بود حتما سربه نیستش می کردیم.
مسعود سرش را از روی تاسف تکان داد و گفت:
پس ما مار تو آستین پرورش می دادیم تو بهنوش !
و بعد آه بلندی کشید و گفت:
اون وقت مینا که دامنش از گل هم پاکتر بود تو این وسط چه زجری کشید.
مسعود چرخی زد و نگاهش را که حزن و اندوه در ان موج می زد به مینا دوخت ولی مینا نگاهش را از او دزدید و سرش را پایین اندخت. مسعود می دانست که مینا هیچ وقت خانواده او را نخواهد بخشید. در این لحظه مسعود احساس می کرد که مینا را تا سر حد پرستش دوست دارد.
دقایقی بعد بهاره که توسط دو مامور نجات پیدا کرده بود همراه آنان به سایرین ملحق شد و با دیدن مینا شروع به گریه کرد و خود را در آغوش او انداخت. مینا سر و رویش را بوسه بارا کرد و گفت:
عزیزم تو کجا بودی؟ چطور شد که دزدینت؟!
بهاره در میان گریه اش گفت:
اون کثافتا مارو تعقیب کرده بودند وقتی من از شما جدا شدم مرادی منو صدا کرد و گفت: بیا این جا بهاره. منم رفتم کنارش اول گفت: اونجا گلای قشنگیه نمی خوای برا مینا خانم بچینی؟ من براش گفتم: مگه تو خونه نرفته بودی؟ گفتش: دیدم هوای پارکخوبه منم خواستم یه هوایی بخورم، مگه بده! گفتم: نه چرا بد باشه، بعدشم منو با هزار کلک سوار ماشین کرد و برد.
بعد د رحالی که با دستهای کوچکش چشمان اشک آلودش را می مالید گفت:
اونا همش از کشتن شما و پول گرفتن از بابا و بهنوش حرف می زدن. بهنوش همه اونارو مامور این کار کرده بود.
مسعود دست بهاره را کشید و او را در آغوش گرفت و نوازش و دلداری اش داد. بعد همه به اتفاق هم به طرف خانه به راه افتادند.
بادیدن مسعود مینا و بهاره همراه چهار مامور بهنوش رنگ باخت و چند قدمی عقب عقب رفت. آقای پگاه و اکبر آقا و نرگس خانم با تعجب شاهد ماجرا بودند. چهار مجرم دستبند زده که مرادی نیز در بین آنها بود حال بهنوش را دگرگون کرد. با بیان ماجرا توسط جناب سروان همه از تعجب مات و مبهوت شده بودند. بهنوش که سعی داشت خود را تبرئه کند دستگیر شد و همراه سایر مجرمین تحویل قانون داده شد.
صدای زنگ تلفن به صدا درآمد. از بیمارستان به آقا یپگاه خبر دادند که همسرتان خیلی بی تابی می کند و اصرار دارد که به خانه اش برود. هرچه زودتر برای بردن همسرتان به بیمارستان بیایید.
آقای پگاه که شرمنده مینا بود نتوانست به چهره معصوم او نگاه کند. بهاره را از آغوش خود پایین گذاشت و با عجله راهی بیمارستان شد.
مینا زیر بازوی مادرش را گرفت و گفت:
بیا مادرجون زودتر برگردیم خونه از دیدن این آدمها و قصر مجلل شون حالم به هم می خوره.
اشک در چشمان مسعود حلقه زد. هیچ حرفی برای گفتن نداشت. او به مینا حق می داد که آنها را سرزنش کند و از خانواده او متنفر شود.
بهاره دستهایش را به دور پاهای مینا حلقه زد و در حالی که گریه می کرد گفت:
کجا مینا جون؟ نمی ذارم بری! آخه چی شده، تو رو خدا صبر کن!
مسعود به سوی بهاره رفت و او را از مینا جدا کرد. بهاره سعی داشت خود را از میان دستان قدرتمند مسعود برهاند ولی فایده ای نداشت. مرتب مینا را صدا می کرد و خواهش می کرد که او را تنها نگذارد. مینا لحظه ای به عقب برگشت و با لحن خشونت آمیزی گفت:
این جا دیگه جای من نیست بهاره جون این جا اون قدر تاریکه که آدم خودش رو هم گم می کنه چه برسه به این که حقیقت رو ببینه!
و بعد نیم نگاهی به چهره مسعود انداخت که اکنون اشک هایش را بی پروا بر روی گونه هایش جاری ساخته بود. مینا بدون اعتنا به ناله های بهاره و اشک مسعود به سرعت از آن جا دور شد.
نرگس خانم با التماس از مینا درخواست کرد:
بگذار لحظه ای رو که بهاره مادرشو می بینه ببینم. بذار لحظه هایی رو که فرشته خانم دخترشو در آغوش می کشه ببینم. نذار داغ دیدن همچین صحنه زیبایی توی دلم بمونه! در حالی که مینا و مادرش می گریستند مینا زیر بازوی مادرش را گرفت و او را از جا بلندکرد و به طرف در به راه افتاد.
نرگس خانم بی تابی میکرد و میگفت:
بذار مینا جون، عزیزم منم احساس کنم لحظه ای رو که یه مادر بچه گمشده شو در آغوش می گیره چه کار می کنه؟
هیچ کس از حرفهای نرگس خانم سر در نمی آورد. کسی روی آن را نداشت که از مینا و مادرشعذرخواهی کند و مانع رفتن آنها شود.
همه با سرافکندگی سکوت کرده بودند. وقتی مینا و مادرش به دم در رسیدند اتومبیل آقای پگاه از راه رسید. آقای پگاه پیاده شد و در را باز کرد. خانم پگاه در حالی که می لرزید بدن نیمه جانش را از داخل اتومبیل بیرون کشید. شوهرش زیر بازوی او راگرفت و کمک کرد تا او بتواند سرپا بایستد.
نرگس خانم بازویش را از دست مینا بیرون کشید و دنبال خانم و آقای پگاه چند قدمی برداشت. خانم پگاه با دیدن بهاره با دستهای لرزان او را در آغوش گرفت و بوسه های داغش را نثار گونه های دختر زیبایش کرد. همه با هیجان و از سر شوق به نظاره ایستاده بودند. نرگس خانم با صدای دلخراشی شروع به گریستن کرد. مینا به آرامی بازوی مادرش را گرفت و او را از جا بلند کرد. سپس مادر و دختری درد کشیده که از دام یک اتهام سنگین جان سالم به در برده بودند دوشادوش هم جمع خوشبختی را که اکنون به مقصد رسیده و غمی در دل نداشتند ترک کردند.
مسعود با نگاهی حسرت بار آنها را بدرقه کرد. خانم و آقا یپگاه که هنوز باور کردن ماجرا برایشان دشوار بود از کرده خود اظهار پشیمانی می کردند اما این نم یتوانست زخم دل مینا را التیام بخشد. و اگر مینا آنها را می بخشید نرگس خانم هرگز چنین کاری نمی کرد.
فصل سیزدهم
یک هفته گذشت تا مینا توانست کم کم به حالت عادی برگردد اما از لحاظ روحی ضربه خیلی سنگینی به او وارد شده بود. آن چنان که می پنداشت تا آخر عمر نخواهد توانست آن لحظه را فراموش کند.
او بالاخره تصمیم گرفت تا برای برآوردن احتیاجات روزمره دوباره به کار مشغول شود. بنا به درخواست شقایق دوباره به کارگاه خیاطی مراجعه کرد که با استقبال گرم همه روبرو شد.
با گذشت زمان کم کم همه چیز به حالت عادی برگشت به جز دل های بی قرار مینا و مسعود که رازشان از همه پنهان بود و دیگر بی تابی های بهاره که از دوری مینا همه را کلافه کرده بود.
سر میز شام بود که آقای پگاه به خانمش شاره کرد و او را متوجه مسعود که با غذا بازی می کرد نمود. وقتی خانم پگاه به او چشم دوخت دید که پای چشم هایش گود شده و رنگ صورتش نیز به زردی گراییده است. به آرامی پرسید:
مسعود جان! مادر چیه! چرا غذاتو نمی خوری؟ تو اینجوری داری خودتو از بین می بری. اتفاقیه که افتاده درسته ما اشتباه کردیم ولی نمی تونیم که خودمونو بکشیم.
مسعود همچنان سرش را پایین انداخته بود. مادرش آهی کشید و گفت: بلند شو به آیینه نگاه کن ببین با خودت چه کار کردی؟
مسعود با صدای نرم و غمگینی گفت:
شما یادتونه با مینا چه کار کردین؟
آقای پگاه گفت:
ولی این دلیل نمی شه که تو خودتو از بین ببری؟
مسعود با بغض گفت:
ولی من نمی تونم فراموشش کنم می فهمین؟
این را گفت و میز را ترک کرد.
خانم و آقای پگاه که تا کنون به علاقه مسعود نسبت به مینا شک داشتند. اکنون با اعتراف مسعود به یقین کامل رسیده بودند.
مسعود هرجای خانه را که نگاه می کرد و هرجا که می نشست با یادآوری خاطراتمینا عذاب می کشید. بهاره نیز مرتب از مینا برایش می گفت و بر درد جانکاه برادرش می افزود. عاقبت تصمیم گرفت چند روزی به مسافرت برود.
چند روزی را در شمال گذراند ولی مناظر و زیبایی های شگفت انگیز آن جا نیز نتوانست در روحیه اش تغییری ایجا کند. دلش هوای مرقد حافظ را کرده بود و به فرمان دل راهی آنجا شد. موقع غروب بود که خود را بر مزار حافظ یافت. همان جا نشست و غزل های او را زیر لب زمزمه کرد. یکی دو روز بیشتر در آن جا مقیم نبود زیرا سفر بهانه ای بود و این تنها عشق و علاقه مینا نبود بلکه ماجرایی بود که باعث رنجش مینا شده بود.
مسعود دوباره به خانه پناه آورد اما این بار بی قرارتر بود و حال آدم های مریضی را داشت که از درد ناعلاج خویش با خبر بود.
خانم و آقا یپگاه تصمیم گرفتند تا برای معذرت خواهی از مینا و دلجویی از نرگس خانم به دیدار آنها بروند. مسعود خواست مانع رفتن آنها شود. زیرا خوب می دانست که مینا هرگز آنها را نخواهد بخشید. ولی پدر و مادرش براین عقیده بودند که بالاخره دلخوری ها را از دل مینا بیرون می آوردند به خاطر مسعود هم کهشده آنها مصمم بودند تا هرکاری که از دستشان برآید انجام دهند. اکنون مینا بود که به جای بهنوش در دل فرشته خانم جا بازکرده بود.
زنگ در به صدا درآمد. مینا چادرش را به سر کرد و به مادرش گفت:
به گمانم شقایقه آخه قراره امروز بیاد خونه مون.
وقتی در را گشود و نگاه حیرت زده اش را به بیرون انداخت از آمدن فرشته خانم و آقای پگاه تعجب کرد. هیجانی را که از دیدار آنها بهش دست داد در زیر چتری از خشم که در چهره نشان می داد پنهان کرد.
مینا خیلی خونسرد و بدون سلام و احوالپرسی گفت:
فرمایشی داشتین؟
اقای پگاه که دسته گلی زیبا در دست داشت سرش را پایین انداخت . فرشته خان گفت:
مینا جون تعارفمون نمی کنی بیایم تو؟
مینا گفت:
من آدمای غریبه رو تو خونه ام راه نمی دم!
فرشته خانم گفت:
ولی دخترم ما...
مینا به وسط حرفش دوید و گفت:
دخترم؟!
و بعد پوزخندی زد و گفت:
ولی هیچ مادری دلش نمی آد دخترشو تا اون حد شکنجه کنه و بهش تهمت بزنه!
بعد د رحالی که در را می بست گفت:
من دیگه شماها را نمی شناسم از یان جا برین!
نرگس خانم صدایش را بلند کرد و گفت:
کیه مادر؟
مینا درون اتاق خزید و به آرامی نشست و گفت:
هیچ کس نبود!
چرا داری می لرزی؟! مینا! چی شده کی بود؟
گفتم که کسی نبود.
ولی صدای حرف زدنت می اومد رنگ و روتم که پریده من دختری بار نیاوردم که بهم دروغ بگه.
و با لحن امرانه ای ادامه داد:
دم در کی بود؟
مینا گفت:
فرشته خانم و آقای پگاه.
نرگس خانم که جا خورده بود گفت:
خب؟!
مینا در حالی که عرق پیشانیش را پاک می کرد گفت:
هیچی راشون ندادم نذاشتم بیان تو خونه.
نرگس خانم با تعجب گفت:
تو چه کار کردی؟!
همین که گفتم.
ولی تو حق نداشتی چنین کاری بکنی تو باید به من می گفتی آخه مادر آدم بدی رو که با بدی جواب نیم ده تازه به خاطر یه سوءتفاهم تو به تمام خوبی های اونا پشت پا زدی؟!
مینا که بغض گلویش را می فشرد گفت:
شما به اون کارشون می گین سوء تفاهم؟ اونا زندگی منو نابود کردن اونا غرور منو شکستند. شخصیتمو زیر سوال بردند من هیچ وقت نمی تونم اونا رو ببخشم... هیچوقت!...
و بعد صدای گریه اش در اتاق پیچید.
***
در سالن گشوده شد و آقای پگاه و فرشته خانم وارد شدند. مسعود که بی صبرانه منتظر آنها بود با دیدن دسته گل در جا نشست و گفت:
نگفتم مینا به این زودی ها ما رو نمی بخشه.
آقای پگاه خواست حرفی بزند که فرشته خانم پیشدستی کرد و گفت:
ولی پسرم تو داری اشتباه میکنی اونا خونه نبودند. وگرنه صداقتی که تو خون اون مادر و دختر جریان داره هیچ وقت به اونا اجازه نم یده که کسی رو از در برونن.
آقا یپگاه به همسرش لبخندی زد و با تکان سر از او تشکر کرد زیرا از این طریق مسعود کمتر ضربه می دید.
با پرداخت جریمه هنگفتی که برای بهنوش تعیین شده بود او بعد از بیست و یک روز حبس ازاد شد. رسوایی که از جنایت بهنوش دامنگیر خانواده او شده بود انها را منزوی و غم زده کرد. پدر بهنوش او را از خود می راند و مدام دخترش را به باد کتک و دشنام می گرفت. وضعیت خفت باری که بهنوش پیدا کرده بود این بار نه در جهت حسادت و کینه بلکه برای انتقامی هولناک از مینا و مسعود خود را آماده می کرد. اوکه طعم تلخ شکست را چشیده و از همه جا رانده شده بود اکنون نقشه شیطانی دیگری را در سر می پروراند.
بهنوش خوب می دانست که مینا و مسعود به شدت به یکدیگر علاقه دارند لذا برای از میان برداشتن یکی از آنان نقشه ای را در سر می پروراند. چون می دانست با از بین رفتن یکی از آنها دیگری نیز از پای در خواهد آمد.
***
مسعود تصمیم گرفت که خود به دیدار مینا برود. آن قدر دلتگ دیدارش بود که نتوانست از شوق او لحظه ای از شب را در بستر آرام بگیرد و در این اندیشه بود که آیا او از سر خطایش می گذرد و او را خواهد پذیرفت.
ساعت نه و نیم صبح بود که او با دلی پر امید زنگ خانه مینا را به صدا در آورد. اندکی بعد صدای نرگس خانم به گوشش رسید که می گفت:
کیه؟ اومدم!
نرگس خانم با دیدن مسعود لبخندی بر چهره نشاند و گفت:
سلام آقای پگاه! چه عجب از این طرفا؟
مسعود که شرم داشت به چشمان نرگس خانم نگاه کند با سرافکندگی گفت:
سلام عرض کردم احوال شما؟
بد نیستم مامان اینا خوبن؟
مسعود که از برخورد نرگس خانم شگفت زده شده بود اکنون بر دل های پاک این مادر و دختر ایمان آورده بود. سپس در حالی که اب دهانش را قورت می داد گفت:
راستش غرض از مزاحمت این بود که...
حالا چرا دم در بفرمایین تو؟
نه مزاحم نیم شم. فقط لطف کنین و اگه می شه یه چند دقیقه رو می خوام مزاحم مینا خانم باشم یه عرض کوچکی داشتم.
ولی مینا خونه نیست.
نیست؟! پس کجا می تونم ببینمش؟
اون رفته سر کار سابقش خونه نشستن دیوونه اش کرده بود. اگه شما پیغامی دارین من بهش می رسونم.
می شه آدرس محل کارشو لطف کنین؟
چرا که نشه.
و بعد نرگس خانم آدرس کارگاه را به مسعود داد و او خداحافظی کرد و رفت.
بعد از رفتن مسعود نرگس خانم اساس عجیبی پیدا کرده بود و آرامش خود را از دست داد. یکباره از دادن آدرس مینا به مسعود احساس پشیمانی کرد چون می دانست که میناخیلی عصبانی می شود. به ساعتش که نگاه کرد یک ربع به ده بود و او نمی دانست تا آمدن مینا چگونه طاقت بیاورد. به هر حال سعی کرد تا آمدن مینا با دلهره ای که در جانش چنگ انداخته بود کنار بیاید.
***
شقایق که اکنون یکی از مالکین کارگاه به شمار می رفت. روزی یکی دو بار به آنجا سر می زد و بر کارهای سایرین نظارت داشت.
آن روز نیز با دیدن مرد جوانی که آنجا ایستاده بود و آن چنان در اندیشه های عمیقی فرو رفته بود که به رفت و آمد عابرین توجهی نداشت جلو رفت و گفت:
ببخشید اقا با کسی کار داشتین؟
مرد جوان تکانی خورد و گفت:
نه... ولی چرا من خانم....
خیلی عذر می خوام آقا این جا ایستادن شما برای کارگاه ما خوب نیست.
کارگاه شما؟!
بله.
یعنی شما مسئول اینجایید!
شقایق با تکان سر جواب مثبت داد. مرد جوان از او پوزش طلبید و بدون این که چیزی بگوید راهش را کج کرد. شقایق پوزخندی زد و شانه هایش را بالا انداخت و وارد کارگاه شد.
شقایق بعد از احوالپرسی با مینا گفت:
دم در یه جوون خوش تیپ و شیک پوشی ایستاده بود مثل اینکه منتظر کسی بود. چون می خواست اسمی رو به زبون بیاره که حرفشو قطع کرد و چیزی نگفت.
بعد از پایان کار شقایق و مینا از کارگاه بیرون آمدند و به تعقیب آنها دیگر کارکنان نیز کارگاه را ترک کردند. هنوز چند قدمی برنداشته بودند که صدایی مینا را با نام خواند. شقایق و مینا هردو به عقب برگشتند. با دیدن مسعود مینا رنگ باخت. شقایق گفت:
پس شما با مینا خانم کار داشتین؟!
و بعد چشمکی به مینا زد و گفت:
این همون مرد جوونیه که گفتم. یعنی شما همدیگرو می شناسین؟!
مینا ابروهایش را درهم کشید و به شقایق فهماند که نباید زیاد پرحرفی کند.
شقایق گفت:
پس با اجازتون من برم که خیلی کار دارم.
و بدون اینکه منتظر پاسخ مینا بایستد به سرعت از آنها دور شد. مینا نیز به تعقیب او به راه افتاد. مسعود به دنبالش دوید و گفت:
مینا بچه نشو. تو اینطوری همه رو متوجه مون می کنی.
مین چرخی زد و گفت:
ولی شما حق نداشتین اینجا بیاین!
ولی من با اجازه مادرتون این جا اومدم. الان دوساعت و نیمه چشم به در دوختم و انتظارتونو کشیدم.
ولی من هیچ کاری با شما ندارم. لطفا تنهام بذارین!
لااقل به خاطر بهاره هم که شده یه لحظه صبر کن.
با شنیدن نام بهاره مینا متوقف شد. مسعود با چند قدم سریع خود را به مینا رساند وقتی نگاه آن دو به هم تلاقی پیدا کرد مسعود گفت:
مینا چشمات نمی ذارند که تو به من دروغ بگی.
و بعد لبخند غرور آمیزی را بر لب نشاند و ادامه داد:
اونا دارند داد می زنند که چقدر دلشون برای من تنگ شده!
مینا با دستپاچگی سرش را پایین انداخت و نگاهش را از مسعود گرفت و گفت:
با من کاری داشتید؟
مسعود با لحنی نرم و آهسته گفت:
خونواده من با عذاب وجدانی که دارند بدجوری تقاص پس دادند. اونا واقعا زجر کشیدن و نمی دونن چه جوری باید تو رو راضی کنن که اونارو ببخشی.
من کوچکتر از اونی هستم که بخوام کسی رو ببخشم ولی اینو خوب می دونم که نمی خوام قیافه هیچ کدومتونو ببینم.
مسعود سرش را پایین انداخت و نگاههای ملامت بار مینا را به جان و دل خرید. سرزنش های مینا و لحن صریح و قاطعانه او در گوش مسعود همچون آهنگ دلنشینی طنین می افکند. لحظه ای بعدمینا با گام های سست و نامطمئن از کنار مسعود دور شد. در حالی که تمام بدنش از هیجان می لرزید و قلبش به شدت می طپید. وقتی از مسعود دور شد به اشک هایش اجازه داد تا هر چه سریعتر بر روی گونه هایش سرازیر شوند. از دیدار مسعود آنقدر خوشحال بود که نمی توانست آن را پنهان کند. از طرفی می ترسید که با این عکس العمل خود دیگر هرگز مسعود را نبیند. ( خوبه والله ، هم خدا رو می خواد هم خرما رو)
***
اول مهر فرا رسیده بود خواهش و التماس فرشته خانم و آقای پگاه برای راضی کردن بهاره بی فایده بود. او خودش را پشت مبل قایم می کرد و با گریه م یگفت:
من جز با مینا با کسی دیگه ای مدرسه نمی رم. من می خوام روز اول مدرسه مو با مینا خانم باشم و به همه بگم چه خانم معلم خوبی داشتم. می خوام اونو به همکلاسی هام معرفی کنم.
فرشته خانم و آقای پگاه که به لجاجت دخترشان آشنا بودند با تهدید نیز او را نتوانستند راضی کنند.
مسعود با عجله از ساختمان خارج شد و به سوال های پدر و مادرش که می پرسیدند: کجا می خواهی بروی؟ اعتنایی نکرد. سوار اتومبیل شد و با سرعتی عجیب سینه جاده ها را می شکافت.
با تردید زنگ در را فشرد. نرگس خانم در آستانه در ظاهر شد با خود فکرکرد که صبح به این زودی آمدن مسعود چه دلیلی خواهد داشت. وقتی شنید که با مینا کار دارد چهره اش از خشم برافروخته شد و گفت:
آقای پگاه! به خاطر اشتباه آن روزم که آدرس مینا رو به شما دادم دو شب تمام دخترم توی تب سوخت و خیلی ناراحت بود لطفا از این جا...
صدای مینا مادر را از ادامه سخن بازداشت. مینا مودبانه سلام کرد و گفت:
فرمایشی داشتین؟
امروز اول مهره!!
نرگس خانم پوزخندی زد و گفت:
اومدین که اینو بگین؟!
نه- منظورم اینه که امروز روز اول مدرسه هاست. بهاره اصرار داره که باید با مشا بره مدرسه! هرکاری کردیم نتونستیم راضیش کنیم این بود که اومدم ببینم شما...
نرگس خانم کلام او را قطع کرد و با لحن تحکم آمیزی گفت:
مینا هیچ وقت دیگه پاشو اونجا نمی ذاره.
مسعود سرش را پایین انداخت و سوئیچ ماشین رادور انگشتش چرخاند. وقتی سرش را بلند کرد با آنها خداحافظی کند مینا را ندید. با تکان سر از نرگس خان خداحافظی کرد و در حالی که احساس اندوه غریبی در او سنگینی می کرد به طرف اتومبیلش حرکت کرد.
لحظه ای بعد در حالی که نرگس خانم با نگرانی به مینا می نگریست او را تا دم در بدرقه کرد. مینا با عجله به دنبال مسعود به راه افتاد. وقتی او را صدا کرد که می خواست سوار ماشینش شود. ناباورانه به مینا نگریست و لبخندی پیروزمندانه بر لب هایش نقش بست. مینا بدون این که حرفی بزند در صندلی عقب نشست. در طول راه در حالی که هردوی آنها حرف های زیادی در دل داشتند سکوت را ترجیح دادند.
مسعود ماشین را در جاده روبروی ساختمان پارک رکد. مینا به آرامی پیاده شد و همان جا منتظر بهاره ایستاد. مسعود که می دانست مینا روی حرفش می ماند و وارد ساختمان نمی شود اصراری نرکرد و خود به تنهایی به دنبال بهاره رفت.
دقایقی طول کشید تا مسعود و بهاره آمدند. خانم و آقای پگاه نیز به دنبال آنها آمده بودند. بهاره بادیدن مینا اشک هایش را پاک کرد و به سرعت خود را به او رساند. مسعود دوباره پشت فرمان جای گرفت.
مینا گره ای به ابرو انداخت و گفت:
بهاره خانم نمی خوای روز اول مدرسه برا خانم معلمت یه شاخه گل ببری؟
بهاره خندید و گفت:
ای وای فراموش کرده بودم و بعد دوان دوان خود را به داخل محوطه ساختمان انداخت. مینا می دید که او با چه اشتیاقی زیباترین گل ها را از باغچه می چیند.
آن روز مینا به خانم و آقای پگاه مجالی برای سخن گفتن نداد و آن دو با نگاهی حسرت بار و شرمزده به او می نگریستند.
بعد از اینکه بهاره سر کلاس نشست مینا گونه اش را بوسید و او را ترک گفت:
و از کاری که کرده بود قلبا احساس رضایت و خوشحالی می کرد. خنده های سرمست بهاره هر کینه ای را در قلب مینا از بین برده بود. او از مدرسه خارج شد. مسعود به اتومبیل تکیه داده بود و شاخه گل سرخ زیبایی در دست داشت. با دیدن مینا جلو آمد و در حالی که لبخندی بر لب داشت آن را به سوی مینا دراز کرد. مینا اندکی به چشمان مشتاق و بی قرار او نگریست و بعد به آرامی گفت:
خداحافظ آقای پگاه!
مسعود از این عکس العمل مینا تعجب کرد وگفت:
مگه نمی خوای برگردی خونه؟!
چرا ولی این خیابون پر از تاکسی هائیه که می تونن منو تا خونه برسونن.
ولی...
مینا جلو مسعود ایستاد وگفت:
بذارین خیالتونو راحت کنم من امروز فقط به خاطر بهاره بود که همراه تون اومدم بهتره این آخرین دیدارمون باشه این طوری به نفع هردوی ماست.
بعد در حالی که اندوه عمیقی در چشمانش موج می زد و صدایش آشکارا می لرزید ادامه داد:
بهتره به احساستون پشت پا بزنین منم سعی می کنم همه چی رو فراموش کنم.
و بعد همچون فرشته سبکبال عرض خیابان را پیمود و آن طرف جاده به انتظار ایستاد. لحظه ای بعد داخل تاکسی جای گرفت و از نگاه مسعود ناپدید شد.
مسعود دوباره حرف های مینا را در ذهن خویش مرور کرد. با یادآوری این جمله که گفت:« منم سعی می کنم همه چی رو فراموش کنم» لبخندی از سر شوق و رضایت بر لب آورد این حرف مینا برای مسعود یک دنیا معنی داشت. او با این حرف از یمنا اعتراف گرفته بود با چند نفس عنیق گلی را که در دستش بود بوسید و آن را به شیشه اتومبیل چسباند
فصل چهارده قسمت اول
صبح روز جمعه بود. بهنوش مقابل مرد جوانی که ظاهری آرام داشت ایستاد و گفت:
حالا یکبار دیگه بگو چیکار می کنی؟
مرد خنده بلندی سر داد و گفت:
بابا بهنوش خانم! اینقدر ناشی که نیستم خیالتون راحت باشه اگر دختر جوونی در رو باز کرد این اسید رو تو صورتش می پاشم و اگه پیرزنی در را باز کرد معذرت خواهی می کنم و برمی گردم. راستی مطمئنین آدرسشو درست دادین؟!
بهنوش خندید و گفت:
به مرادی شک داری؟ اون هر روز دوبار این مسیر رو می رفته. آدرس خونه شو به من هم داد خب حالا این پول رو بگیر بقیه اشم بعد از اینکه کارت تموم شد بهت می دم.
مرد دست بهنوش را در دست فشرد و به رویش لبخند زد و رفت.
بهنوش که حال درستی نداشت و تصور اینکه صورت زیبای مینا که مسعود را شیفته خود کرده بود به چه روزی خواهد افتاد. قهقهه ای بلند سر داد.
***
خاطره با خوشحالی چادر خود را به سر کشید و به خانه مینا رفت آن دو با هم احوالپرسی گرمی کردند. مینا گفت:
چته خاطره؟! چه خبره که اینقدر خوشحالی؟!
خاطره چهره اش گل انداخت و با خجالت گفت:
می دونی مینا؟ قراره که من مادر بشم.
مینا صورت خاطره را بوسید و به او تبریک گفت. خاطره گفت:
اینو بدون مینا خانم حواستم جمع کن که اگه بچه ام پسر بود داماد تو!
از این شوخی خاطره هر دوی آنها به خنده افتادند. نرگس خانم که سردرد شدیدی داشت صدایش را بلند کرد و گفت:
چه خبرتونه دخترا؟
مینا و خاطره خنده شان را قطع کردند و دوباره با هم به گفتگو پرداختند. ناگهان خاطره نگاهی به ساعتش انداخت و با دستپاچگی گفت:
آخ آخ سهیل الان اومده قراره با خانم جون بریم خونه مادرم اینا خب دیگه مینا جون من باید برم.
مینا دستش را روی شانه خاطره قرار داد و با او خداحافظی کرد. در همین اثنا صدای زنگ به صدا درآمد. خاطره که آماده رفتن بود برای باز کردن در رفت. مینا از او تشکر کرد و به رویش لبخند زد.
در یک آن صدای دلخراش خاطره همه همسایه ها را از خانه هایشان به بیرون کشاند. او فریاد می زد که سوختم! سوختم! و خود را به در و دیوار می زد. همسایه ها که در کوچه شاهد ماجرا بودنند به دنبال مرد جوان دویدند و دقایقی بعد او را در محاصره ی تنگاتنگ خود قرار دادند. سهیل که تازه از راه رسیده بود به سر و رویش می زد. ملیحه خانم در جا غش کرده بود. با کمک چند تن از همسایه ها خاطره به بیمارستان انتقال داده شد. مینا با صدای بلند در راهروی بیمارستان گریه می کرد. تمام صورت خاطره و همچنین قسمتی از سنه و انگشتان او در اثر پاشیدن اسید آسیب فراوانی دیده بود طوری که یکی از پرستاران با دیدن او فریاد بلندی کشید و از حال رفت. بعدازظهر آن روز چند تن از نیروهای انتظامی برای روشن شدن ماجرا به بازجویی از شاهدین پرداختند.
مینا با شنیدن این موضوع که هدف اصلی او بوده است. بی قراریش شدت گرفت و از این که چرا به خاطر او خاطره به چنین سرنوشتی باید دچار شود احساس گناه می کرد. ولی آنها هنوز نمی دانستند که چه کسی به بهمن دستور این کار را داده است و چرا؟
بهمن راستین در همان بازجویی اول که تحت فشار قرار گرفته بود به همه چیز اعتراف کرد و این که به دستور بهنوش اقدام به چنین کاری نموده است. مامورین انتظامی فورا برای دستگیری بهنوش اقدام کردند. در ساعت 12 همان شب بهنوش از درون خانه اش دستگیر شد و طبل رسوایی ایش در میان کوچه و همسایه ها به صدا درآمد.
بهنوش را به اتاقی بردند که بهمن هم آنجا بود. بهنوش با دیدن او به طرفش دوید و صورتش را با ناخنهای بلندش چنگ انداخخت. ماموران او را کنار کشیدند و از شاکی خواستند که وارد شود. سهیل آنچنان خشمگین و عصبی بود که نمی توانست خود را کنترل کند و پس از این که اعتارفهای بهنوش را شنید با عجله به سراغ مسعود رفت. سلیمه خانم سهیل را به کتابخانه راهنمایی کرد و گفت: مسعود خان را آنجا می تواند ببیند. سهیل از دیدن مسعود که پشت میز نشسته و سرش را روی یک کتاب قرار داده و به خواب رفته بود برآشفت و با فریادی که کشید او را از جا پراند. مسعود از دیدن سهیل و آن هم به طور ناگهانی خیلی تعجب کرد. با داد و فریادهایی که سهیل می کشید فرشته خانم که در خانه بود نیز به سوی کتابخانه کشیده شد. وقتی ماجرا از زبان سهیل بازگو شد. مسعود خود را روی صندلی رها کرد و خانم پگاه نیز متحیر و شگفت زده در حالی که رنگش پریده بود به آنها می نگریست. سهیل طاقت نیاورد و در حالی که اشک می ریخت گفت:
ببخشید آقا مسعود! می دونم در این ماجرا شما تقصیری ندارین ولی حالا بگین من چه کار کنم. آخه زن بیچاره من چه گناهی داشت که این طور ناقص شد؟!
فرشته خانم براین همه شقاوت و سنگدلی بهنوش نفرین فرستاد.
سهیل و مسعود دوباره به دادگستری مراجعه کردند. این بار مسعود نیز از بهنوش شکایت کرد و از آنها خواست تا پرونده قبلی بهنوش را بررسی کنند. تا به مقاصد پلید او پی ببرند. با پی گیری پرونده بهنوش مشخص شد که او یکی از گردانندگان باند قاچاق است. باندی بزرگ و خطرناک که نیروی پلیس از مدتها قبلب به دنبال سرنخ از آنان می گشته است. اکنون تمام راهها به روی بهنوش بسته شده بود و با اعمال بی رحمانه و ضد انسانی که انجام داده بود محکوم به حبس ابد گردید.
مینا می خواست تنهایی به ملاقات بهنوش برود اما به اصرار مسعود او نیز با مینا همراه شد. با دیدن بهنوش در پشت میله های زندان مینا احساس رضایت می کرد ولی آنقدر خشمگین بود که نمی توانست خود را کنترل کند و در میان گریههایش بهنوش را سرزنش و تحقیر می کرد. مسعود اورا به آرامش دعوت کرد و نگاهی به بهنوش انداخت و گفت:
سرنوشت تو که در پشت میله های این زندان ختم می شه من می دونم که تو از روی علاقه به من این کارها را نکردی و می دونم که هرگز دوستم نداشتی، پس دلیل این شرارتها چیه؟!
بهنوش پوزخندی زد و گفت:
درست فهمیدی مسعود خان! من هیچ وقت به تو علاقه ای نداشتم اینقدر دور و برم جوونای خوش تیپی بودند که به تو هیچ ارزشی قائل نبودم! اکثر افراد باند مردای جوونی بودند که بدون اجازه من آب هم نمی خوردند. من می خواستم که تو همسرم شوی تا بتونم از فکر و ذهن و استعداد تو بهره ببرم! آخه تو خیلی زرنگی و اگه پای مینا وسط نیم آمد تو حتما با من ازدواج می کردی!
و اگه من باهاتون همکاری نم یکردم و شماها رو لو می دادم چی؟
تو هیچ وقت نمی توانستی چنین کاری بکنی! تو در چنگ ما بودی و مجبور می شدی که با ما همکاری کنی، ما به جوونی مثل تو نیاز داشتیم.
و بعد دیوانه وار شروع به خندیدن کرد و مثل آدمهای خمار تلو تلو می خورد. بالاخره خنده هایش به گریه مبدل شد. در همین اثنا نگهبان زندان وقت ملاقات را تمام شده اعلام کرد و مسعود و مینا با هم آنجا را ترک کردند.
از محوطه زندان که خارج شدند مینا سکوت را شکست و با بغض گفت:
ای خدا! چرا باید پای خاطره تو این ماجرا کشیده بشه، آخه اون بیچاره چه گناهی داشت؟ می دونین آقای پگاه؟ اون اومده بود خونمون تا بهم بگه می خواد مادر بشه. این قدر خوشحال بود که تو پوستش نمی گنجید.
بعد گریه اش گرفت و گفت:
کاش خودم رفته بودم درو باز کنم.
مسعود نگاه دلسوزانه ای به مینا انداخت و گفت:
ولی شما مقصر نیستین. نباید خودتونو سرزنش کنین.
و بعد ادامه داد:
می خواین بریم بیمارستان عیادتش.
مینا آهی از سینه بیرون داد و گفت:
همه از دیدنش وحشت دارند. صورتش خیلی صدمه دیده. اون به کسی اجازه نمی ده که وارد اتاقش بشه. مسعود گفت:
این بار هم امتحان می کنیم باشه؟
ولی اول باید به مادرم خبر بدم. نگران می شه!
مسعود با تکان سر حرف او را تایید کرد و هردو سوار ماشین شدند. مسعود سرکوچه ماشین را پارک کرد. و گفت: همین جا منتظر می مانم. مینا چند قدمی که برداشت کوچه را در حالت عادی ندید صدای گریه و نوحه در فضا پیچیده بود به عقب برگشت. نگاه کنجکاوانه مسعود نیز به انتهای کوچه دوخته شده بود. او نیز جلو آمد و گفت: مینا خانم چه خبره؟!
نمی دونم ولی ببین جمعیت زیادی دم خونمون جمع شدن یعنی چه اتفاقی افتاده؟!
هردو با عجله به راه افتادند. سهیل با صدای بلند فریاد می کشید و گریه می کرد. ملیحه خانم نیز بی پروا از نگاه عابرین به سرورویش می کوبید و بی قراری می کرد. زنهای همسایه او را دلداری می دادند و خودشان نیز گریه می کردند. نرگس خانم نیز با دستی لرزان به سرش می کوبید. دیگر یارای قدم برداشتن در هیچ کدامشان نبود.
مینا به سختی خود را اندکی به جلو کشاند و با صدای لرزانی پرسید:
چی شده؟!
اما هیچ کس جوابی نداد. چندین بار سوالش را تکرار کرد و هربار صدای گریه جمعیت بالاتر می رفت. مسعود دستش را روی شانه سهیل قرار داد و از او پرسید:
چی شده آقا سهیل؟! آخه به ما هم بگین؟!
سهیل خود را در آغوش او رها کرد و با صدای بلند فریاد کشید: (فکرکنم مسعود کر شد!!!)
همسر عزیزم، خاطره محبوب من دیگه تو این دنیانیست! اون دیگه طاقت نیاورد و از غصه دق مرگ شد!
مینا دیگر چیزی نفهمید و روی زمین رها شد. مرگ خاطره برایش ضربه خیلی شدیدی بود. چندتا از زنای همسایه زیر بازوهایش را گرفتند و او را از جا بلند کردند. مینا فریاد دلخراشی کشید و بغضش را به اشک هایی سوزان مبدل کرد.
سهیل تنها خاطره را از دست نداد. بلکه فرزندی را که چشم انتظارش بود نیز با او از دست داد.
او به همسرش علاقه شدید داشت. صفا و صمیمت آنها زبان زد
خاص و عام و الگوی جوانان شده بود. ولی اکنون سهیل تنها مانده بود و این زندگی شیرین به پایان رسیده بود پایانی غمناک و زجر آور.
فردای آن روز جنازه خاطره با تشریفات ویژه دفن شد. ناله هایی که سهیل بر مزار همسرش می کرد قلب هر انسانی را به لرزه در می آورد و اشک را در گونه هایش جاری می ساخت. خاطره قربانی اهداف شوم دختری شد که بویی از انسانیت نبرده بود.
پس از اتمام مراسم روز هفتم خاطره سهیل و مادرش خانه را به فروش رساندند و عازم مشهد شدند. سهیل دیگر نمی توانست جای خالی خاطره را تحمل کند و با یادآوری خاطرات او دردی جانکاه در وجودش چنگ می انداخت.
روزی که سهیل و مادرش برای خداحافظی به منزل نرگس خانم آمدند غم غریبی را در چشمان مینا و مادرش دیدند. مینا هنوز هم خود را باعث مرگ خاطره می دانست و از این احساس روز و شب آرامش نداشت. ولی سهیل گفت: قسمت ما این بوده خدا خواسته که خاطره به جای تو در را باز کند. و تو اصلا مقصر نیستی. سهیل از داخل کوچه نگاهی دیگر به خانه شان انداخت و اشکهای حسرت بارش را بر صورت خویش جاری ساخت.
ملیحه خانم قبل از حرکت بار دیگر خود را در آغوش نرگس خانم انداخت و گریست، آنها برای هم دوستانی خوب و محرم راز یکدیگر بودند. بالاخره اتومبیل سهیل با دنیایی از غم و اندوه حرکت کرد تا شاید تلخی هجرانو فراق را کمتر احساس کند. ولی خوب می دانست که بدون خاطره دوام نخواهد آورد و این مصیبت او را از پای در خواهد آورد. چقدر از این دنیا متنفر بود و برای رفتن شتاب داشت و آرزو می کرد که اونیز به خاطره ملحق شود. احساسی که همه آدمها با از دست دادن عزیزی پیدا می کنند.
***
مسعود رد بستر غلتی زد اما نمی توانست بخوابد. کنار پنجره ایستاد. باد شلاقهای محکم خویش را بر پشت پنجره فرود می آورد. و درختان را با آهنگ خود به رقص وا می داشت. در تاریکی نمی توانست بیرون را درست ببیند. دوباره خود را به تختخواب سپرد. نور آباژور اتاقش را سایه روشن کرده بود. در تاریکی مطلق احساس ارامش بیشتری می کرد از جایش بلند شد و آباژور را خاموش کرد و دوباره در بستر خود را رها کرد.
فردا صبح سر میز صبحانه می خواست با پدرش صحبت کند اما تردید داشت. بالخره لب به سخن گشود و گفت:
پدرجون، مادرجون می تونم با شما راجع به موضوعی صحبت کنم؟
خانم و آقای پگاه که می دیدند مسعود بعد از مدتها سکوت را شکسته است. لبخندی بر لب آوردند و هردو همصدا گفتند:
البته عزیزم!
می خوام ازتون خواهش کنم... خواهش کنم که...
پگاه از جایش بلند شد و بالای سر پسرش ایستاد دستش را روی شانه او قرار داد و گفت:
نمی خواد به خودت زحمت بدی موضوع را برایمان بگویی!
منظورتان چیه پدر؟!
فرشته خانم و آقای پگاه یک صدا خندیدند. مسعود با تعجب به آنها خیره شده بود. فرشته خانم خنده اش را قطع کرد و گفت:
امشب می خوایم برات بریم خواستگاری!
خواستگاری؟! کجا؟!
همان جایی که تو دلتو گرو گذاشتی! همان جایی که ما از اولشم می دونستیم علاقه تو رو به خودش جلب کرده...
آقای پگاه گفت:
ای بابا حالاچرا اینقدر لفتش می دهی بگو خونه... خونه مینا خانم!
مسعود از اینکه کجبور نشد خودش موضوع را بیان کند خیلی خوشحال شد. صورت پدر و مادرش را بوسید و گفت:
یعنی شماها راضیین؟!
فرشته خانم گفت:
یادتون باشه امشب ما برای معذرت خواهی و دلجویی از آنها می ریم و حرفی از خواستگاری نمی زنیم! بهاره که حواسش جمع بود با تعجب پرسید:
خواستگاری؟
فرشته خانم با دستپاچگی گفت:
تو این جا چکار می کنی وروجک؟ کسی حرف از خواستگاری زد؟
بهاره از مادرش معذرت خواهی کرد و با خوشحالی سوار ماشین شد.
***

فصل چهارده قسمت دوم
مینا سینی چای را مقابل مادرش گذاشت و گفت:
هوا کم کم داره سرد می شه!
نرگس خانم خندید و گفت:
از سرما می ترسی یا از بیماریهای من که دوباره شروع می شه؟
مینا اخمی کرد و گفت:
این حرفا چیه مادر؟ مگه قراره هر سال زمستونا شما مریض شین؟
در همین اثنا صدای زنگ در آنها را از ادامه گفتگو بازداشت. مینا با تعجب پرسید:
یعنی کیه؟
نمی دونم بلندشو برو درو باز کن ببین کیه!
وقتی در را گشود بهاره که دسته گل زیبایی در دست داشت با دیدن او خنده بلندی سر داد و خود را در آغوش او انداخت و به دنبال او فرشته خانم و آقای پگاه نیز وارد شدند. مینا خود را از چهار چوب در کنار کشید و راه را برای آنها باز کرد در حالی که آمدن آنها کاملا ناگهانی و غیر مکنتظره بود. نیامدن مسعود او را متحیر کرد و وقتی می خواست در را ببندد به کوچه سرک کشید و با تعجب مسعود را دید که به دیوار تکیه داده است، به آرامی پرسید:
نمی فرمایین تو؟
مسعود تکانی خورد و گفت:
یعنی اجازه هست؟
مینا در را تا آخر باز کرد و خود را کنار کشید.
زیر نور لامپ کوچهیکباره نگاه آنها با هم گره خورد. مسعود لبخندی بر لب آورد و وارد شد. مینا لختی درنگ کرد نمی دانست با آمدن آنها چه عکس العملی باید از خود نشان دهد.
نرگس خانم برای این که متقابل به مثل نکرده باشد و خانواده پگاه را شرمنده تر سازد با روی گشاده از آنها استقبال کرد و از دیدنشان ابراز خوشحالی نمود و آنها را به داخل اتاق دعوت کرد وقتی مسعود وارد شد نگاهی گذرا به اتاق انداخت.
زندگی شاده و به دور از آلایش آنها مسعود را سخت تحت تاثیر قرار داد. مینا از این که میوه و شیرینی در خانه نداشت و مجبور بود فقط با چای از میهمانانش پذیرایی کند احساس ناراحتی می کرد. وقتی صحجبتهای آنها گرم شد و با یادآوری خاطرات گذشته صحبت را به ماجرای مفقود شدن بهاره و اتفاقات بعدی آن کشاندند و خانواده پگاه به معذرت خواهی و پوزش طلبی گشودند. مین برای درست کردن چای به اشپزخانه پناه آورد. بهاره نیز دقایقی بعد به او ملحق شد مینا صورت بهاره را بوسید و گفت:
خیلی دلم برات تنگ شده بود؟
بهاره دستش را در هوا چرخاند و گفت:
اونقدر زیاد که نمی تونین فکرشم بکنین!
مینا لبخندی زد وگفت:
مدرسه که خوش می گذره؟
چه جورم! آخه از همه بچه ها زرنگترم. درسام همه رو خوب خوب بلدم.
بعد پاورچین پاورچین خود را نزدیک مینا رساند و به آرامی گفت:
شما می دونین ما امشب برای چی اومدیم خونتون؟
مینا خندید و گفت:
از کجا بلید بدونم. لابد تو اصرار کردی هان؟
نه بابا این بار دیگه داداش مسعود خواست که مامان بابا بیان خونتون!
و بعد صدایش را پایین تر آورد و گفت:
آخه اونا اومدن خواستگاری!
مینا که مشغول شستن فنجان بود یکباره از دستش افتاد و شکست. صدای نرگس خانم از درون اتاق بلند شد که می پرسید:
چی بود مادر؟
مینا با دستپاچگی جواب داد:
چیزی نبود.
بعد به طرف بهاره اخمی کرد و گفت:
تو از کجا می دونی؟!
آخه خودشون با هم حرف می زدند داداش مسعود می گه من با هیچکس غیر از مینا عروسی نمی کنم! تازه این قدر شما رو دوست داره! ....
آخه تو از کجا می دونی وروجک؟!!
خوب همش داره راجع به شما با من حرف می زنه.
مینا که تا بنا گوش سرخ شده بود گفت:
بهاره جون دیگه ازین حرفا نزن که خیلی زشته باشه؟
بهاره شانه هایش را بالا انداخت و گفت:
من که این طور فکر نمی کنم ولی اگه شما می گین باشه دیگه تکرار نمی کنم.
دقایق آن شب برای مینا به کندی می گذشت و او آرزو می کرد که هرچه زودتر خانواده پگاه آنجا را ترک کننند. بعد از شنیدن حرفهای بهاره مینا حتی یکبار هم به مسعود نگاه نکرد وخیلی خونسرد و خشک به سوالهای خانم و آقای پگاه پاسخ کوتاه می داد. آنها نیز مرتب معذرت خواهی می کردند.
موقع خداحافظی فرا رسید. خانم پگاه صورت مینا را بوسید و بار دیگر گفت:
منم به جای مادرتم! امیدوارم به بزرگی خودت منو ببخشی.
مینا سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت.
نرگس خانم لبخندی زد و گفت:
مینا قلبش به وسعت دریاست توی دریا هیچ سیاهی نیست. مطمئن باشین که ما اون ماجرا رو فراموش می کنی.
طبق عادت همیشگی مسعود به جای خداحافظی کردن سرش را چند بار تکان داد. مینا فقط با نگاه به آنها پاسخ می داد و سپس دست بهاره را در دست فشرد و گونه اش را بوسید.
این دیدار که مقدمهای برای خواستگاری بود مسعود و خانواده اش را خیلی راضی و خوشحال کرده بود. آن شب مینا هر چه سعی کرد که بخوابد اما طنین صدای بهاره در گوشهایش او را آرام نمی گذاشت.
دو شب بعد دوباهر خانواده پگاه به منزل آنها آمدند اما این بار بهاره همراهشان نبود. آنها خیلی تشریفاتی با نرگس خانم و مینا برخورد می کردند دستهگل بسیار زیبایی در دست مسعود بود مکه آن را تقدیم نرگس خانم کرد.
تمام وجودمینا از هیجان می لرزید. لرزش لبهایش به او اجازه نمی داد که خود را بی تفاوت نشان دهد. آقای پگاه پس از نوشیدن فنجانی چای به قول خودش بدون مقدمه رفت سر اصل مطلب.
گونه های مینا از شرم سرخ شده بود. با عجله می خواست اتاق را ترک کند که خانم پگاه مانع او شد و خواست موضوع با حضور خود مینا و مسعود بیان شود. مینا که هیچ گاه تصور نمی کرد روزی مسعود محبوبش به خواستگاری او بیاید ولی با آن اتفاقی که افتاده بود هرگز نمی توانست پیشنهاد آنها را بپذیرد و برای حفظ غرورش می خواست روی احساساتش سرپوش گذاشته و به آنها جواب منفی بدهد. برای نرگس خانم نیز این پیشنهاد خیلی غیر منتظره بود. بنابراین همه چیز را به خود مینا واگذار کرد.
مینا از جایش بلند شد دسته گل را از داخ گلدان بیرون اورد و آن را مقابل فرشته خانم گذاشت و با لحن قاطعانه ای گفت:
این پاسخ نهایی شماست و بعد با عجله اتاق را ترک کرد.
آنها کلام صریح مینا را شنتیده و پاسخ را یافته بودند. باناباوری به همدیگر نگاه کردند. مسعود که احساس می کرد سقف خانه روی سرش خراب شده است گفت:
باید به او فرصت بدیم او هنوز هم از ما آزرده خاطراست. به هرز حال تصمیم نهایی با اوست.
بعد از جایش بلند شد و به تقلید از او خانم و آقای پگاه نیز اتاق را ترک کردند.
آن شب تا نزدیکی های سپیده دم نرگس خانم و مینا صحبت می کرد. از حرف زدن مینا او متوجه شد که دخترش علاقه شدیدی به مسعود دارد اما نمی خواهد این موضوع را باور کند و سعی می کند خود را از دام عشق برهاند.
***
مسعود در اطراف ساختمان قدم می زد گلهای باغچه کم کم رنگ می باختند و سوز سردی که می وزید برایش لذت بخش بود. وقتی سر بلند کرد و به درختان بلوط و کاج نظر افکند از این همه مقاومت آنها احساس حسادت کرد.
با صدای اکبر آقا متوجه او شد. اکبر آقا صدایش را بلند کرد و گفت:
خانم می گن هوای بیرون سرده بیاین تو.
او با تردید به سوی ساختمان رفت. داخل ساختمان فرشته خانم انتظار او را می کشید. مسعود می خواست به طرف اتاقش برود که مادر او را نزد خود خواند و به او گفت:
مسعود! می خوای چه کار کنی؟ این طوری که نمی شه تو یکبار رفتی خواستگاری و بهت جواب رد دادن قانع بشی و بعدشم خود تو این طوری دار عذاب می دی.
مسعود سری تکان داد و گفت:
شما می گین چه کار کنم. من اونو خیلی دوست دارم. ولی نمی خوام خودمو بهش تحمیل کنم.
فرشته خانم لبخندی زد و گفت:
به نظر من باید با خودش صحبت کنی. اگه واقعا مطمئنی که دوستت داره نذار تو رو درواسی بمونه و بهت جواب رد بده. برق شادی چون آذرخش در چشمان مسعود درخشید و او با قلبی پر از امید به اتاقش پناه برد. تصمیم گرفت فردای همان روز به دیدار مینا برود و به گفته مادرش عمل کند.
اگرچههنوز پاییز بود ولی سرمای آن روزها مردم را از زمستانی سرد و طولانی خبر می داد. آن روز نسبت به چند روز قبل هوا گرمتر بود مینا از کارگاه برگشت و برای رفع خستگی مشغول نوشیدن استکان چای داغ بود که با صدای زنگ از جایش بلند شد.
با دیدن مسعود پشت در تکانی خورد مسعود یقه کاپشنش را صاف کرد و گفت:
سلام مینا خانم حالتون خوبه؟
سلام عرض کردم بد نیستم.
ببخشید مزاحم شدم. می تونم چند دقیقه وقتتون رو بگیرم؟
مادرم خونه نیست که تعارفتون کنم بیاین تو هر فرمایشی دارین من همین جا سراپا گوشم.
تصمیمتون را گرفتین یا نه؟
چه تصمیمی؟
خب راجع به همون شب که...
لحن قاطع مینا حرف مسعود را قطع کرد:
من روی تصمیمی که گرفتم قاطع هستم.
ولی چرا؟
برای این که ما از لحاظ طبقاتی خیلی با هم فرق داریم. من تا این زمان از عمرم سختی زیاد کشیدم رنج دیدم مطلع و مقطع غزل زندگیمان غم و اندوهه ولی مشا یه پسر نازپرورده هستین که در تمام طول عمرتون شاید به اندازه یک ساعت عمر من هم بدبختی ندیده باشین. با این حساب ما نمی تونیم همدیگه رو درک کنیم.
ولی حقایقی توی زندگی من هست که شما از آن بی خبرین!
برام مهم نیست!
مینا پس عشقمون چی می شه؟ محبتی که می دونم الان توی دل تو هم هست!
مینا آه بلندی کشید و گفت:
من می دونم با احساسم چه جوری باید کنار بیام. بقیه اش هم مشکل شماست.
مینا برای اینکه اشکی را که در چشمانش حلقه بسته بود از مسعود
پنهان کند سرش را پایین انداخت و بدون خداحافظی در را بست.
پشت در خود را به دیوار تکیه داد و به آرامی نشست. حالا می توانست در نبودن نرگس خانم با خیال راحت گریه کند و از این که خود را عذاب می داد و با کلام قاطعش او را برای همیشه از در خانه اش رد کرد احساس ندامت می کرد.
فورا در حیاط را باز کرد به داخل کوچه سرک کشید. در انتهای کوچه مسعود آهسته قدم برمی داشت مینا می خواست فریاد بکشد و مانع رفتن مسعود شود. ولی او سوار ماشینش شدو لحظه ای بعد فقط خاطره ای از او به جا ماند. مینا دقایقی با چشمان اشک آلود به نظاره ایستاد و بعد خود را به درون حیاط انداخت و در را بست.
مسعود با عجله خود را به داخل اتاقش انداخت. فرشته خانم هیچ وقت او را تا این حد نگران و غمگین ندیده بود بهتر دانست او را برای دقایقی تنها بگذارد. بالاخره طاقت نیاورد. چند بار در اتاقش را کوبید ولی پاسخی نشنید. بناچار خودش در را باز کرد مسعود را دید که از گریه بسیار چشمانش سرخ شده و روی تخت دراز کشیده است.
فرشته خانم کنارش نشست. موهای او را نوازش کرد و پیشانی او را بوسید. او خوب می دانست که پاسخ منفی مینا مسعود را چنین شکسته و عصبانی کرده است. فرشته خانم سعی داشت او را ارام کند ولی مسعود سرش را روی زانوهای مادر که کنار تختش نشسته بود گذاشت و به آرامی گریست.
فصل 15 قسمت اول
بعد از اینکه بهاره را به مدرسه رساند برای خوردن صبحانه به مادر و پدرش ملحق شد. سلیمه خانم با ورود مسعود صبحانه مخصوص او را آورد.
آقای پگاه که از جیان مطلع شده بود با نگاه های موشکافانه مسعود را زیر نظر داشت. در حالی که می دانست مینا به خاطر آن اتفاق است که با مسعود ازدواج نمی کند. از پسرش شرمنده بود مسعود چشمان کم فروغش را به پدر دوخت و گفت:
اگه شما و مادر اجازه بدین می خوام از یانجا برم.
فرشته خانم با تعجب پرسید:
بری؟! کجا بری؟1
مسعود خنده ای مصنوعی کرد و گفت:
نگران نباشین هر جا هم که برم برای مدت کوتاهیه. می خوام برم آلمان و از آرزو خبر بگیرم. این طوری آب و هوایی هم عوض می کنم.
آقای پگاه سکوت کرد و به همسرش نگریست. فرشته خانم با دلواپسی پرسید:
اگه اونجا موندگار بشی چی؟
نه مادر خیالتون راحت باشه. یکی دوماهه می مونم و بعدش می آم که بچسبم به درسم. می خوام فوق لیسانس مهندسیم رو تو ایران بگیرم.
خانم و آقای پگاه با سکوت خویش رضایت خود را اعلام کردند. اگرچه این سفر برای مسعود خیلی دشوار بود اما او برای اینکه بیشتر تنها باشد این راه را برگزید.
مدتی طول کشید تا او تمام کارهایش را ردیف نمود و عزم رفتن کرد. چمدانش را بست و یکبار دیگر نگاهش را به در و دیوار اتاق انداخت و سری به کتابخانه زد با دیدن دیوان مولانا به یاد مینا افتاد آن را برداشت و از کتابخانه خارج شد.
خودش پشت فرمان نشست و پدر و مادرش همراه بهاره او را تا فرودگاه بدرقه کردند. از مسیری که او می پیمود خانواده اش دانستند که او قصد دارد قبل از رفتن سری به مینا بزند. تمام مسیر به سکوت گذشت و بهاره که از رفتن مسعود خیلی ناراحت بود دیگر از شوخی ها و شیطنت های او خبری نبود. اتومبیل مسعود دم خانه آنها توقف کرد و خودش پیاده شد و بهاره نیز با دیدن منزل مینا با خوشحالی خود را بیرون انداخت. مسعود زنگ در را به صدا درآورد. این بار نرگس خانم در را باز کرد. وقتی مینا صدای مادرش را شنید که نام مسعود و پگاه را بر زبان آورد. با خوشحالی جستی زد و با چند قدم سریع خود را به داخل حیاط رساند. وقتی به طرف در پیش می رفت اندوهی غریب در جانش چنگ انداخت. مسعود با دیدن او سلامی کرد و سپس گفت:
نگران نباشین مینا خانم! خیلی زود از حضورتون مرخص می شم.
خانم و آقای پگاه نیز از ماشین پیاده شدند و برای احوالپرسی با نرگس خانم و مینا جلوتر رفتند. بهاره خود را به مینا رساند و او را چون همیشه در آغوش گرفت.
مسعود کتابی را به سوی مینا دراز کرد و گفت:
تا یه ساعت دیگه من پرواز دارم فقط اومدم کتابتونو بهتون بدم.
با شنیدن این حرف رنگ از چهره مینا پرید.
وقتی می خواست کتاب را بگیرد دستانش آشکارا می لرزید. چقدراز این که مسعود را رنجانده بود احساس ندامت می کرد. دلش می خواست از او خواهش کند تا او را تنها نگذارد. دلش می خواست در مقابل همه فریاد بزند و بگوید که دوستش دارد. اما غرور و حیا این اجازه را به او نمی داد.
مسعود نگاهی کنجکاوانه به رنگ پریده و دستان لرزان مینا انداخت و گفت:
قبل از رفتن می خواستم حقیقتی رو بهتون بگم که شما اون روز فرصت حرف زدن بهم ندادین....
نرگس خانم گفت:
دم در بده بفرمایین تو، همه همسایه ها دارن به ما نگاه می کنن.
و بعد در حالی که خود را کنار می کشید با شااره دست آنها را به داخل حیاط تعارف نمود.
مینا یارای حرکت کردن نداشت. به سختی خود را داخل حیاط کشاند.مسعود به دیوار تکیه داده بود و خانم و آقای پگاه نیز روی تخت نشسته بودند. بهاره دست مینا را در دست داشت. مسعود نگاهی به مینا انداخت و گفت:
آن روز شما به من گفتین که توی زندگیتون سختی خیلی کشیدین در حالی که من یه پسر نازپرورده ام و در تمام طول عمرم به اندازه یه ساعت شما رنج ندیدم، درسته؟!!
مینا سکوت کرده بود مسعود صدایش را بلندتر کرد و گفت:
درسته؟!!
مینا با تکان سر حرف او را تایید کرد مسعود چرخی زد و موهایش را چنگ انداخت و گفت:
ولی من هنوز هفت سالم بیشتر نبود که تمام خونواده مو از دست دادم.
با این حرف او نرگس خانم و مینا متعجب به هم نگریستند.
نرگس خانم گفت:
یعنی خانم و آقای پگاه پدر و مادر واقعی شما نیستن؟!
مسعود با تکان سر حرف او را تایید کرد و گفت:
مینا خانم فقط ازتون خواهش دارم که درست به حرفام گوش کنین. می دونم تعجب کردین ولی از من چیزی نپرسین و فقط گوش کنین من می خوام در حضور پدر و مادرم این حرفا رو بزنم تا واقعیت بهتر براتون روشن بشه.
فرشته خانم و آقا یپگاه نیز سکوت کرده بودند و به حرفهای مسعود گوش می دادند. مسعود نگاهی به میناانداخت و گفت:
شما به خاطر یه سوء تفاهم که می دونم براتون سنگین تموم شده فکر می کنین پدر و مادرم آدمای بدی هستن فکر می کنین اونا از انسانیت بویی نبردن !
مینا گفت:
ولی شما اشتباه فکر می کنین.
مسعود پوزخندی زد و گفت:
وقتی بچه بودم خیلی شیطونی می کدم قرار بود مادرم برای مدرسه ام یه بلیز آبی خیلی قشنگ بخره. زندگی مجللی نداشتیم ولی خیلی خوشبخت بودیم که چشم دنیا نتونست خوشبختی مارو ببینه و همه رو ازمون گرفت. زلزله وحشتناکی باعث شد من تموم خونواده ام رو از دست بدم.
نرگس خانم از حرفهای مسعود به لرزه افتاده بود و رنگش مثل گچ سفید شده بود. مینا با تعجب نیز به حرفهای مسعود گوش می داد. مسعود دستش را روی پیشانی اش گذاشت و ادامه داد:
دوتا خواهر داشتم اونا با پدرم در اون حادثه کشته شدند. ولی مادرم زنده بود خودم دیدم که داره اونا رو از زیر آوار می کشه بیرون. وقتی به جنازه های اونا نگاه کردم خیلی وحشت زده شده بودم چند قدمی از مادرم دور شدم و بعدش دچار حالت روانی شدم بدون این که بفهمم دارم کجا می رم از لابلای خشت و خاک ها خودم رو بیرون کشیدم و شروع به دویدن کردم...
در اینجا بغض گلوی مسعود را فشرد. مینا که براستی یکه خورده بود با دهانی باز به نرگس خانم نگریست. خانم و آقای پگاه با نگرانی به نرگس خانم که مثل بید می لرزید نگاه می کردند.
مسعود که حال درستی نداشت اصلا متوجه نرگس خانم نبود. در حالی که صدایش می لرزید گفت:
وقتی چشم باز کردم دیدم توی بیمارستان بستری ام. اونوقت فرشته خانم پرستار بود و آقای پگاه هم که مسئول بیمارستان بود با هم عقد کرده بودن. اونا خیلی برام زحمت کشیدن روحیه من خراب شده بود اونا خیلی به من کمک کردن. بعد از بهبودی من تمام ایران و به دنبال مادرم گشتن تا اینکه بعد از چند سال جستجو ناامید شدند و من و به فرزند خواندگیشون قبول کردن.
مینا برای اینکه بداند حدسش درست بوده یا نه به سختی پرسید:
اسم مادرتون چه بوده؟
مسعود لبخندی زد و گفت:
هم اسم مادرتون بود نرگس صداقت. ولی چهره اش یادم نمی آد.
با این حرف مسعود نرگسخانم از حال رفت. مینا فریادی کشیدکه باعث تعجب مسعود و خانم و آقای پگاه شد او در حالی که به زحمت می توانست حرف بزند زیز لب زمزمه کرد:
شما امیر صداقت هستین. درست می گم؟!
مسعود شگفت زده به او نگریست و گفت:
شما منو از کجا می شناسین؟!
میننا متوجه نرگس خانم شد که از حال رفته بود فریادی زد و به سویش دوید نبض نرگس خانم به کندی می زد مینا در حالی که بلند گریه می کرد در مقابل نگاه متحیر مسعود گفت:
بیا کمک کن برسونیمش بیمارستان.
مسعود جلو رفت و گفت:
ولی... آخه...
مینا فریاد کشید:
ولی عیبی نداره. اون نامحرم نیست. مادرته! نرگس صداقت!
مسعود لرزید و گفت:
باورم نمی شه!!
مینا فریاد کشید:
زود باشین کمک کنین اگه اون به بیمارستان نرسه می میره!
هیچ کس یارای حرکت کردن را نداشت با کمک فرشته خانم نرگس را به داخل اتومبیل کشاندند. مسعود جستی زد و پشت فرمان نشست و با سرعت سرسام آوری خود را به بیمارستان رساند. با کمک پرستاران نرگس خانم روی برانکارد قرار گرفت و به بخش سی سی یو انتقال یافت.
نگرانی از وضعیت نرگس خانم مجالی برای حرف زدن را به مسعود و مینا نمی داد. آن دو در حالی که به درهایبسته چشم دوخته بودند آرام می گریستند.
مسعود از تصور اینکه مینا خواهرش است حالت روانی ها را پیدا کرده بود. ولی می دانست که خواهری با نام مینا نداشته است.
دقایقی بعد فرشته خانم و آقا یپگاه همراه بهاره به بیمارستان رسیدند. بهاره داخل محوطه در انتظار ایستاد و آن دو به مسعود و مینا ملحق شدند. گویا همگی لال شده بودند و فقط با چشمانی اشک آلود به هم می نگریستند.
نیم ساعتی طول کشید تا دکتر اخلاقی از بخش خارج شد و مینا و مسعود به طرفش دویدند. دکتر اخلاقی نگاهی به مسعود که تا به حال او را نیم شناخت انداخت . مینا با چشمانی گریان گفت:
دکتر مادرم چطوره؟ تو رو به خدا بهم بگین؟
دکتر اخلاقی عینکش را از روی چشمانش برداشت و گفت:
خانم جوانبخش مگه به شما نگفته بودم نذارین به مادرتون شوک وارد بشه . هر هیجانی ممکنه مادرتونو از بین ببره.
حالا حالش چطوره؟
امشب باید استراحت کنه فردا می تونین ببرینش خونه.
این را گفت و از کنار مینا دور شد. مینا خدا را شکر کرد فرشته خانم او را در آغوش کشید و گونه های خیسش را بوسید. آنها به اتفاق هم وارد محوطه بیمارستان شدند.
فصل 15 قسمت دوم و قسمت اخر کتاب
مسعود و مینا شگفت زده به هم می نگریستند. در این هنگام مینا سکوت را شکست و گفت:
اقا مسعود حالا که شما حقیقت زندگیتونو گفتین بذارین منم واقعیتو بگم. من دختر سعید جوانبخش همسایه دست راستی تون هستم. وقتی شش سالم بود واقعیت رو فهمیدم. فهمیدم که دختر واقعی نرگس خانم نیستم خونمون یادتون می آد؟
مسعود اندکی به ذهن خود فشار آورد و بعد با هیجان گفت:
آره آره یادم اومد.
مینا آه بلندی کشید و گفت:
منم تو اون زلزله تمام افراد خونواده مو از دست دادم حتی پدربزرگ و مادر بزرگم نیز کشته شدن. نرگس خانم منو که دوسال بیشتر نداشتم از زیر آوار بیرون کشید گویا به مادرم که در حال احتضار بوده قول داده که مراقبت از منو به عهده بگیره.
مینا به گریه افتاد و ادامه داد:
در طول این هفده هجده سال اون برای پیدا کردن شما همه جارو گشت. زندگیشو نابود کرد جوونیش قربانی همین هدف شد ولی هیچ وقت نا امید نشد. امیر ورد زبونش بود و مدام از مشا می گفت. اون دیده بود که مشا زنده اید. ناپدید شدن شما اونو هجده سال در انتظار گذاشت تا این که حالا – این جا- امکروز آه خدای من!
مسعود روی نیمکت نشست. فرشته خانم نیز که از شوق این ماجرا اشک می ریخت پیشانی مسعود را بوسید و به او تبریک گفت.
مسعود اکنون با یقینی کامل مادر گمشده اش را یافته بود و اشکهایی که تا گریبانش فرو می چکید. حاکی از شوق و سرور او بود.
آن شب مینا و مسعود تا صبح در راهرو بیمارستان قدم زدند. از شوق دیدار نرگس خانم نتوانستند لحظه ای دیده برهم بگذارند و بی قرار بودند.
ساعت هشت صبح بود که فرشته خانم و آقای پگاه با دسته گل زیبایی وارد بیمارستان شدند. اندکی به انتظار ایستادند تا دکتر اجازه ملاقات داد. هیچ کس قدرت این که وارد اتاق شود را نداشت. ابتدا مینا با گامهایی سستو لرزان وارد شد. مسعود نیز در حالی که اشک می ریخت در چارچوب در ایستاده بود فرشته خانم و آقای پگاه نیز از دور شاهد ماجرا بودند.
نرگس خانم خواب بود. مینا به ارامی جلو رفت و پیشانی مادرش را بوسید و در حالی که گریه می کرد گفت:
مادر چشماتو وا کن ببین کی اومده! ببین پسر زیبایی که ازش تعریف می کردی الانه دم در منتظره که چشماتو باز کنی و اونو ببینی که الان واسه خودش مردی شده!
نرگس خانم به آرامی چشم گشود. مینا دوباره اورا بوسید وگفت:
مادر! امیر گمشده ات پیدا شده. اون اومده تورو ببینه. مادر بلند شو مگه نمی گفتی می خوام لحظه ای رو که یه مادر می خواد بچه گمشده شو در آغوش بگیره احساس کنم. خوب حالا اون لحظه برای تو هم فرا رسیده.
نرگس خانم به سختی از جایش بلند شد و از تخت پایین آمدو سراپایش می لرزید و اشک برگونه هایش به سرعت فرو می ریخت.
مینا خواست زیر بازوی او را بگیرد ولی نرگس خانم اورا کنار زد و شروع به خندیدن کرد و گفت:
یعنی امیر کوچولوی من همین آقا مسعود پگاس. حالا باور کنم که پسرمو پیداش کردم.
مینا نیز در میان گریه اش خندید و گفت:
آره مادرجون! باور کنین. خود خودشه.
مسعود نگاهی به خانم و آقای پگاه انداخت آن دو نیز از دیدن چنین صحنه ای می گریستند. درنگ نکرد و به آرامی وارد اتاق شد.
نرگس خانم آغوشش را برای او گشود و مسعود خود را همچون کودکی گریان و بی قرار در آغوش او انداخت و هر دو با صدای بلند گریستند. سر و صدای مادر و فرزند سکوت بیمارستان را شکست. پرستاران زیادی خود را هب آنجا رساندند تا مانع این سر و صدا ها شوند. اما با دیدن این صحنه تحت الشعاع قرار گرفته و با چشمانی اشک آلود به آنها می نگریستند.
دقایقی بعد مسعود و مینا زیر بازوهای نرگس خانم را گرفتند و همه راهی خانه شدند. اکنون گریه جایش را به لبخند داده بود. مسعود بار دیگر گونه های پر چین و چروک مادر را بوسید. سرش را روی زانو های او گذاشت و او را بویید و آن دو با یادآوری رنج هایی که کشیده بودند اشک می ریختند. بعد از صرف شام مینا در یک طرف نرگس خانم و مسعود در کنار دیگرش نشسته بودند. و نرگس خانم دستهایش را به شانه های آن دو آویزان کرده بود.
بهاره از شدت خستگی به خواب رفته بود. خانم و آقای پگاه نیز به صحبتهای نرگس خانم و مینا گوش می دادند. بحث به محبت مینا و مسعود کشیده شد و این که محبت و عشق این دو باعث شد تا این مادر و پسر نیز یکدیگر را پیدا کنند. گونه های مینا از شرم سرخ شده بود. او نمی دانست که عشق امیر را در دل می پرورانده است. مسعود نگاهی عاشقانه به او انداخت و گفت:
خب مینا خانم حالا به من اجازه می دی که تورو به عنوان عروس نرگس خانم به همه معرفی کنم؟ و به عبارتی دیگر عروس خانواده پگاه شوی؟!
مینا چون گل شگفت. ولی خیلی زود بر خود مسلط شد و با قاطعیت گفت:
خیلی متاسفم! ولی من نمی تونم پیشنهاد شما رو بپذیرم و هنوز روی حرفم هستم.
مسعود که انتظار چنین پاسخی را از مینا نداشت خشمگین شد و با تعجب گفت:
آخه چرا؟!
مینا گفت:
آقا مسعود! ولی من به کس دیگه ای علاقه دارم! اونی که وجودش زندگی رو برام معنی کرد اونی که حاضرم صدبار براش بمیرم!
مسعود رنگ باخت طاقت شنیدن چنین حرفهایی را از مینا نداشت. زیرا اصلا تصور نمی کرد که مینا به دیگری علاقه مند باشد. مینا در حالی که آب دهانش را قورت می داد و تا بنا گوش سرخ شده بود
ادامه داد:
و اگه روزی اون مرد از من خواستگاری کنه با جان و دل خواهم پذیرفت!
همه متعجب شده بودند زیرا احساس می کردند که مینا نیز به مسعود علاقه مند است. ولی اعتراف او همه را دچار شگفتب کرد. مسعود دستهایش را در دست نرگس خانم فشرد و به او نگریست و بعد با عصبانیت گفت:
اون کیه؟
مینا پشت چشمی نازک کرد و در حالی که لبخند بر لب داشت با شیطنت گفت:
آقای امیرصداقت!
و بعد شلیک خنده همه در فضا پیچید.
***
پاسی از شب گذشته بود و مجلس گفتگوی آن جمع مسرور همچنان گرم و دوستانه برپا بود. هرچند دقیقه یکبار نرگس خانم اشک می ریخت و می گفت:
خدایا باورم نمی شه!
مسعومد نیز خود را در آغوش مادر می انداخت و با بوسه بر چشمان او می گفت:
ولی من باور می کنم. وقتی گرمی دستهای تو مرا نوازش می کنند وقتی قلبم با صدای خنده های تو می تپد چگونه باور نکنم که مادر گمشده ام را یافته ام.
مدتی بعد نرگس خانم خانه اش را فروخت و به منزل پگاه تغییر مکان داد. البته قبل از آن مسعود در قسمت پشت ساختمان بنا بسیار زیبایی را برای او ساخت و تمام امکانات را برای او فراهم کرد. دیگر شب تیره و تار نرگس خانم پایان یافته بود. و او باید بعد از این در سپیده صبح نفس می کشید.
منزل پگاه در زیر نور رنگی لامپها آن شب جلوه خاصی پیدا کرده بود همه جا بوی گل و گلاب در فضا پیچیده بود. ساعت یک شب را نشان می داد که سکوت محله با امدن ماشین عروس و داماد درهم شکست. اکثر میهمانان نیز از باشگاه تا منزل عروس و داماد را همراهی کرده بودند. عروس و داماد در میان هلهله و دست افشانی میهمانان وارد ساختمان شدند. زیبایی باور نکردنی آن دو تحسین همگان را برانگیخت و برایشان آرزوی خوشبختی کردند.
فرشته خانم کنار نرگس خانم نشسته بود و گفت:
من از داشتن چنین عروس زیبایی به خودم می بالم!
نرگس خانم لبخندی زد و گفت:
ولی به نظر من این عشق اوناست که اینطوری بهشون جلوه و زیبایی داده عشق پاکی که نسبت به همدیگه دارن.
فرشته خانم حرف او را تایید کرد و ادامه داد:
نرگس خانم من واقعا خوشحالم که مسعود بالاخره تونست شمارو پیدا کنه. از همین فردا پگاه می ره دنبال کاراش و شناسنامه اش و به هویت اصلیش تغییر می ده.
و بعد آهی کشید و ادامه داد:
می دونین نرگس خانم بعد از اینکه ما از پیدا کردنتون ناامید شدیم اونو به فرزندی قبول کردیم و با تغییر نامش خواستیم اونو به زندگی جدید عادت بدیم. تا اون بتونه راحت تر گذشته اش رو فراموش کنه.
نرگس خانم خندید و گفت:
نه برای من فرقی نمی کنه اون چه مسعود پگاه باشه چه امیر صداقت برای من همون پسر کوچولوی نازو شیطونه که بعد از سالها تونستم اونو پیدا کنم.
بعد از رفتن میهمانان مسعود دست مینا را گرفت و اورا به اتقش راهنمایی کرد.
اتاقشان به حدی زیبا آراستنه شده بود که چشم هر بیننده ای را خیره می کرد. مینا نگاهی گذرا به اتاق انداخت. او در لباس سپید عروسی همچون ماه می درخشید. دفترچه ای را برداشت و شروع به نوشتن کرد.
مسعود گفت:
چه کار میکنی مینا؟!
مینا لبخندی زد و گفت:
بیا بخوان ببین چی نوشتم. و او چنین خواند:
به نام خدا
قاصدک
می خواهم سبدی پر از یاسهای سپید را بر مسیر راهت فرش کنم ولی بوی دلاویز بهشتی تو معطر تر از گل های یاس است.
پس بیا ای قاصدک! قدوم مقدست را بر چشمان مشتاقم نِه ، تا من بوسه های داغم را نثار آن کنم.
قاصدکم بیا و مرا در این همه خوشبختی به نظاره بگیر زیرا رایحه روح پرور تو مرا تا به این جا کشاند و تو ای هاتف خوش کلام! نمی دانم چگونه بوی خوش دوست را به مشامم رساندی و مرا کشان کشان به دام آن غزال گریز پای انداخت و چه اسارت شورانگیزی!
و من قصه تو را ماندگار و جاوید خواهم نمود؛ قصه قاصدک!
قصه تو قصه عشق است. قصه تو قصه مادری گریبان چاک است که تا آخرین دم از دیدار گمشده فرزندش مایوس نمی گردد.
قصه تو سرنوشت آدمهای شرور و به سعادت رسیدن انسان های آزاده است. اگر تو مهر مرا در قلب کودکی نازپرورده نمی نشاندی. من چگونه یارم را می یافتم و چگونه زندگی را معنی می کردم. به راستی که دستهای پنهان تو زنجیر هجران را از هم گسیخت و مارا در حلقه وصال به هم پیوند داد. و من تو را خواهم ستود؛ ای پیام آور عشق ابدی!
پایان

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها