0

رمان قاصدک

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان قاصدک
چهارشنبه 22 دی 1389  1:15 AM

- فصل ششم
- روزهای آخر تابستان نیز سپری شد و کم کم سوز و سرمای پایئزی فرا رسید.نرگس خانم به هر کس و هر جا که می رسید درباره امیر پرس و جو میکرد،اما همیشه مایوس و افسرده به خانه بازمی گشت و گوشه ای می نشست و در خلوت تنهایی خود اشک می ریخت.مینا از وضعیت روحی مادر رنج می کشید،اما چاره ای نداشت،آنقدر احساس تنهایی می کرد که گاهی از خود و این زندگی خسته می شد و در این اندیشه بود که از این به بعد چگونه مخارج زندگی شان راتامینکند،از روزی که شوهر سعیده خانم به تهران آمده بود و گفته بود که دیگر سهمی از زمین ندارد و معادل ان کمی پول برایشان داده است،مینا و مادرش آرامش نداشتند.مینا تا نیمه های شب خیاطی می کرد و روزها نیز به قلاب بافی مشغول بود،از طرفی نرگس خانم دوباره در بسترمریضی افتاد و مینا نمی توانست مخارج مداوای مادر را تهیه کند.ساعت یازده قبل از ظهر بود.نرگس خانم به زحمت از جایش بلند شد و چادرش را سر کرد.مینا با عجله به دنبال مادر از اتاق خارج شد و گفت:
- اجازه بدین من برم نون بگیرم،شما حالتون خوب نیست.
- و بعد کیف را از لای دست مادر بیرون کشید و چادرش را روی مقنعه مرتب نمود و از خانه بیرون رفت،و در صف نانوایی ایستاد.چند نفری جلوش ایستاده بودند،نیم ساعتی طول نکشید تا مینا گرمی دو نان تازه را بر روی دستهایش احساس کرد،با عجله به راه افتاد،ناگاه آگهی بر روی دیوار کوچه نصب شده بود توجه اش را به خود جلب کرد:
- تولیدی نیک اندیش استخدام می کند!
- به چند بانوی چرخکار ماهرنیازمندیم
- آدرس...................
- مینا با دیدن آگهی لبخندی زد و به امید اینکه بتواند در آنجا استخدام شود،با عجله به خانه بازگشت،موضوع را برای نرگس خانم مطرح کرد و نظرش را پرسید.نرگس خانم گفت:
- والله چی بگم مادر؟فردا صبح باهم میریم اونجا،اگه دیدیم جای مناسبی است و تو رو پذیرفتن،من حرفی ندارم.از اینکه تو خونه بشینی و چشمت به در باشه که برات خیاطی بیارن،فکر کنم یه جایی دستت بند باشه برات بهتره.
- دقایق آن شب برای مینا به کندی می گذشت،ساعت هشت و نیم صبحبود که با نرگس خانم از روی آگهی به دنبال آدرس به راه افتادند،وقتی نگاه مینا به تابلوی سبزرنگی افتاد که با خط درشت سفیدرنگی نوشته شده بودتولیدی نیک اندیش)،آن دو را در مقابل در متوقف نمود.از چند تا پله که بالا رفتند،آقای میانسالی با آنها برخورد نمود.
- سلام عرض میکنم آقا!
- سلام علیکم،فرمایشی داشتین؟
- گویا به چرخکار نیاز داشتین؟
- اوه بله،ولی متاسفانه شما دیر اومدین،ما افراد مورد نیازمونو استخدام کردیم!
- نرگس خانم نیم نگاهی به چهره افسرده مینا کرد و گفت:بهتره برگردیم خونه!
- مینا تا اینجا با امید و اطمینان آمده بود،مایوسانه رو به جانب در رفت،چند قدمی که برداشتند صدایی آنها را به خود خواند.
- صبر کنید خانم!
- هر دو به عقب برگشتند،مرد جلو آمد و گفت:
- ولی شاید بتونم کاری براتون انجام بدم،دنبالم بیایین!
- مینا و نرگس خانم به دنبال مرد وارد سالن بزرگی شدند که با موکت سبز رنگی فرش شده بود در یک نگاه مینا کارکنان آنجا را که هر کدام پشت چرخ مشغول به کار بودند،چهل تا پنجاه نفر تخمین زد،مرد آنها را در انتهای سالن به داخل دفتر تولیدی راهنمایی کرد،پشت میز مرد جوانی،حدودا بیست و هفت،هشت ساله با تلفن مشغول صحبت بود.رنگ صورتش سبزه بود و موهایش را به یک سمت شانه زده بود،روی هم رفته میتوانگفت از زیبایی بی بهره نبود،در حالیکه با خودکار روی میز می کوبید نیم نگاهی به تازه واردین انداخت و بعد از اتمام صحبتش تلفن را قطع کرد و در حالی که به مبل ها اشاره می کرد،گفت:
- بفرمائین بنشینین!
- نرگس خانم نشست،اما مینا همچنان روی دوپا ایستاده بود و با گفتن تشکر،من راحتم،از نشستن سرباز زد.
- صادق ببین می تونی دست این خانوم رو جایی بند کنی؟
- صادق لبخندی زد و به پدرش گفت:
- اوه بله،عالی شد پدر،امروز خانم بصیری تسویه حساب کرد و رفت شهرستان،اگه این خانوم بعد از تست موفق شدن می تونن جای خانم بصیری مشغول بکار بشن.
- برق شادی در چشمان مینا درخشید.صادق از پشت میز بیرون آمد وگفت:
- لطفا دنبال من بیایین!
- وقتی مینا زا دفتر بیرون آمد،بیشتر زنها دست از کار کشیده و او را نگاه می کردند.نیمه های سالن صادق به خانم میانسالی سلام کرد و گفت:
- خانم عرفانی،ایشون قراره استخدام بشن،ازشون یه تست بگیرین!
- وبعد صادق به دفتر بازگشت.
- نرگس خانم که بی صبرانه به در چشم دوخته بود،با ورود خانم عرفانی و مینا از جایش بلند شد و نگاه منتظرش را به آنها دوخت،خانم عرفانی لبخندی زد و به صادق گفت:
- راستش آقا صادق،اول که این خانومو دیدم فکر نمیکردم که ایشونبا چرخ آشنایی داشته باشن، ولی حالا با اطمینان میگم که این دخترخانم میتونه یکی از زبردست ترین خیاطهای اینجا باشه،اگه با من امری ندارین بنده مرخص میشم.صادق تشکر کرد و گفت:
- بفرمایین،عرضی نیست!
- پدر صادق روزنامه را به کناری گذاشت وگفت:
- ببخشید از اینکه خودمو معرفی نکردم.من بهرام نیک اندیش هستم،ایشونم پسرمه و گه گاهی میاد اینجا و تو کارای دفتری کمکم می کنه،حالا که قراره اینجا مشغول به کار بشین،باید بدونین که یکی دو ماه اول حقوقتون کمتره،ولی بعد از اینکه کارتون مورد پسند واقع شد،برابر با سایر کارکنین حقوق می گیرید،از ساعت 8 تا 12 صبح و3 تا 7 بعد از ظهر ساعت کاریتونه،لطف کنین اسم و مشخصات خودتونو بگین تا صادق تو دفتر یادداشت کنه.
- وقتی آقای نیک اندیش دفتر را ترک کرد،نرگس خانم جلو رفت و گفت:
- آقا خدا خیرتون بده.
- خواهش میکنم خانوم،من که کاری نکردم.
- مینا جلو میز ایستاد و در حالی که صادق دفتر را باز کرده بود سوالاتی را از او نمود.مینا با وقار ومتانت به تک تک آنها پاسخ داد و بعد از تشکر خواست تا دفتر را ترک کند که صادق با صدای بلندتری گفت:
- یادتون نره،فردا صبح راس ساعت هشت!
- بله چشم!
- صادق دم دفتر ایستاد و آنه را تا دم در با نگاه بدرقه کرد
- ***
- قابل آینه ایستاد،چروکهای مقنعه اش را روی شانه هایش مرتب کرد و کش چادرش را به آرامی روی مقنعه قرار داد صورتش در قاب مشکی مقنعه می درخشید.نرگس خانم نرگس خانم در حالیکه قرآن را به دست گرفته بود،گفت:
- مینا جون امروز اولین روزه کارته،بیا از زیر قرآن رد شون،انشاالله که خدا تو رو موفق و سلامت نگه داره.
- مینا سه بار از زیر قرآن رد شد و بوسه های گرمش را بر آن نهاد و بعد از خداحافظی از مادر نخستین گامهایش را برای کسب نخستین تجربه کاری برداشت.
- ملیحه خانم مشغول جارو کردن دم در حیاط بود،با دیدن مینا سرش را بالا کرد و به سختی قدش را راست نمود،مینا طبق معمول با دیدن اوپیش دستی کرد و گفت:
- سلام ملیحه خانم،صبح شما بخیر،خسته نباشین!
- سلام دخترم،صبح شما هم بخیر،کجا با این عجله؟
- مینا لبخندی زد و گفت:
- از امروز انشالله میرم سرکار،تو یه تولیدی خیاطی استخدام شدم.
- به سلامتی،ولی اینو بدون که شیرینی اولین حقوقت مارو یه شام مفصل باید دعوت کنی!
- به روی چشم،حالاکو تا گرفتن حقوق!
- خب حالا گفتم که یادت نره،وقتتو نمی کیرم،به سلامت مادر،خدا به همراهت.
- خداحافظ شما.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها