0

رمان قاصدک

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان قاصدک
چهارشنبه 22 دی 1389  1:14 AM

فصل سوم
فصل 3
مدت ها بود که مینا با کسی درد و دل نکرده بود و آن روز وقتی فرشته خانم از او خواست تا بیشتر راجع به خود و زندگی اش بگوید،او عقده های دل را گشود و گوشه ای از زندگی خود را برایش بازگو کرد،اما هیچ وقت به این موضوع اشاره نکرد که دختر واقعی نرگس خانم نیست،زیرا نمی خواست دردی بر دردهای نرگس خانم بیفزاید و او که چون مادری واقعی و شاید هم مهربانتر با او برخورد کرده بود،نباید نام مادر خوانده را بر خود می گرفت.
ناپدید شدن امیر تنها بازمانده خانواده نرگس خانم نیز از نگاه مینا غیر واقعی به نظر می رسید و اگر چه او به روی خود نمی آورد،اما مطمئن بود که امیر زنده نیست ،ولی برای اینکه نرگس خانم آزده خاطر نشود،با او برای یافتن امیر همسفر و همگام بود.
وقتی فرشته خانم از او پرسید که شما تنها دخترنرگس خانم هستید ،مینا چهره اش را درهم کشید و جواب داد:
- من که عرض کردم دو خواهر و برادرم و پدرم را در زلزله از دست داده ام و فقط من موندم.
مینا از اینکه دروغ می گفت ،چهره اش سرخ شده بود.فرشته خانم وقتی به اندوه درونی مینا پی برد،با تاسف گفت:
- دخترم از اینکه ناراحتت کردم منو ببخش،تو واقعا زندگی سختی رو گذروندی.
بعد لبخندی زد و ادامه داد:
- حالا اشکاتو پاک کن،بهتره همه چیز رو فراموش کنی،قدر مادرتو روبدون و خوب ازش مراقبت کن،اون تنها کسیه که تو داری،درست فهمیدم؟
- - بلی خانم،درسته.
- فرشته خانم که گویا فکری به ذهنش رسیده بود،با خوشحالی پرسید:
- - راستی مینا خانم،چرا برا خودت یه کار پیدا نمی کنی؟این طوری از تنهایی در میایی .تازه می تونی کمکی هم به هزینه های زندگی ات کرده باشی.
- - راستش زمستون سال گذشته مادرم بدجوری مریض شد،طوری که ازش قطع امید کرده بودیم،منم حال و حوصله درس خوندن نداشتم و به پرستاری از مادرم پرداختم،امسال که نتونستم دیپلم بگیرم،تا سال آینده ببینم چی پیش میاد.برای من که حتی دیپلم هم نگرفتم کجا کار پیدا می شه.البته گاهی با سفارش کارهای هنری سرم یکمی گرم میشه،مادرمم تمام زندگی اش شده امیر.
- فرشته خانم فورا پرسید:
- - امیر؟امیر کیه؟
- مینا ناگاه به خود آمد و گفت:
- - خب ،خب امیر برادرمه که زیر آوار مرد.
- فرشته خانم سرش را به علامت تاسف تکان داد.و مینا نفس راحتی کشید،زیرا نمی خواست اینجا یاد امیر را دوباره زنده کند و او نمی دانست که نرگس خانم حتی یک لحظه هم نتوانسته گم شده اش را فراموش کند.
- * * *
- موقع خداحافظی فرا رسیده بود و بهاره که مرتب به پر و پای مینا می پیچید و از او خواهش می کرد که او را تنها نگذارد.آقای پگاه دست بهاره را کشید او را از منا جدا کرد و با عصبانیت گفت:
- دختر!مگه مینا خانم هم سن و سال توئه،راحتش بذار!
- خانم پگاه غرولند کنان به شوهرش نزدیک شد و صورت بهاره را بوسید و موهایش را با انگشتانش بالا زد،اما بهاره پاهایش را به زمین می زد و گریه می کرد.
- مینا وقتی نگاهش را از بهاره بر گرفت و به خانم و آقای پگاه دوخت،دید آنها خم شده و در گوش هم پچ پچ می کنند.سپس آقای پگاه راست ایستاد و بعد تک سرفه ای کرد و به مینا پیشنهاد کار داد.
- مینا با تعجب پرسید
- - کار؟چه کاری؟
- - می دونی دخترم،بهاره قبلا یه پرستار داشت،ولی با همدیگه کنار نیومدن و اونم گذاشت و رفت ،مدتهاست دنبال یه پرستار خوب می گردم.
- مینا خودش را مشغول مرتب کردن چادرش کرد و اقای پگاه ادامه داد:
- - البته جسارت نباشه،بهاره روزی یکی دوساعت در پارک گردش می کنه،یه چند ساعتی رو هم به آموزشهای کارهایی مثل نقاشی و خطاطی می پردازه و خلاصه یکی رو می خواد که همیشه باهاش باشه،اگه شما لطف کنید و پیشنهاد ما رو بپذیرین،ممنون
میشیم،بهتون قول می دم از این کار پشیمون نمی شین.
فرشته خانم هم در تائید حرف همسرش از مینا درخواست کرد که پیشنهادشان را بپذیرد.
نرگس خانم کهشاهد این صحنه بود چشم غره ای به مینا رفت و گفت:
چرا جواب نمی دی ؟آقا و خانم لطف کردن و می خوان نوکر بچه اشون باشی،تروخشکش کنی،زود باش دیگه قبول کن!!
و در حالی که دستانش می لرزید و رنگش سفید شده بود،دست مینا را کشید و او را چند قدمی به دنبال خود برد.همچنان که می رفت می گفت:
دختر عزیز دردانه من بره و کلفتی کنه؟مگه من مردم.
خانم پگاه گفت:
ولی مثل اینکه شما متوجه منظور ما نشدید؟
مینا که از این پیشامد خیلی ناراحت شده بود،دستش را از توی دست مادر بیرون کشید و دوباره به نزد آقا و خانم پگاه امد،آندو نیز از گفته خود پشیمان بودند و مرتب می گفتند:
ما قصد بدی نداشتیم،فقط دلمون می خواست بیشتر با مینا خانم باشیم،به خاطر بهاره....
مینا از آنها معذرت خواهی کرد و ضمن تشکر از پذیرائی آنها به دنبال مادر به راه افتاد.آقای پگاه و فرشته خانم نیز دنبالشان به راه افتادند.موقع خروج از در باغ آقای پگاه کارتی را از جیب خود بیرون آورد و آن را به مینا داد و گفت:
- خانم جوانبخش،اگر مایلی بودید،می توانید با ما در تهران تماس بگیرید.
- بله حتما.
- خداحافظ.
صدای فریاد بهاره در حالی که گریه می کردو با التماس می گفت:مینا خانم تو رو خدا نرو،مینا را در جا میخکوب کرد.به طرف او برگشت و با اشاره دست او را به طرف خود خواند،بهاره لحظه ای در آغوش مینا گریست .مینا نیز بغض کرده بود،و با گفتن این که امیدوارم بازم ببینمت از او جدا شد.
کوچه باغ را که طی کردند،مینا با نگرانی به دستهای لرزان مادرش نگریست،نرگس خانم که احساس می کرد عرق سردی بر پیشانیش نشسته است و چشمانش سیاهی می رفت،با کمک مینا روی تخته سنگی کنار جوی آب نشست.خود را به درختی تکیه داد و در حالی که نگاهش را به تکیه های کوچک ابر در آسمان دوخته بود،نجوا کنان گفت:
- مینا جون،مار ،مگه تو زندگیت کم و کسری داری که تا به یه آدم پولدار رسیدی ساز نداریمو کوک کردی؟
دختر حیف از جوونی و غرورت نیومد که پیش اونا گردن کج کردی و کمک خواستی ؟
- ولی مادر،به خدا من چیزی نگفتم فقط......
ونرگس خانم وسط حرف او پرید و با عصبانیت گفت:
- فقط گفتی اون مادر واقعی ام نیست.
و در حالی که صدایش بالاتر می رفت گفت:
- فقط گفتی وضعمون خرابه،دستمون تنگه و لابد گفتی این زن نتونسته برام مادر خوبی باشه و خواسته هامو براورده کنه؟هان؟!
- نه مادر جون،به جون شما قسم من منظوری نداشتم،م- م—من اصلا حرفی نزدم.تازه اونا که پیشنهاد بدی که نکردن......
- من دختر بزرگ نکردم که جلو هر کس و ناکسی زانو بزنه و دستشو دراز کنه.
مینا که مادر را بی نهایت عصبانی دید به او اجازه داد تا خود را سبک کند.چند قدمی از او فاصله گرفت و هنوز صدای ضعیف مادر را می شنید که می گفت:
- ما سختی خیلی کشیدیم،منت سرمون گذاشتن،مسخرمون کردن،بهمون خندیدن،بیراه نشنمون دادن....ولی همش به خاطر پیدا کردن امیر بود.حالا هم که سه ساله زمینگیر شدم و نتونستم دنبالش بگردم.
مینا که دید نرگس خانم دوباره اندیشه هایش را متوجه امیر کرده است ،به سویش امد.در مقابلش زانئ زد و دستانش را بوسه زد و وقتی نرگس خانم چشمان سیاه دخترش را در قاب اشک دید،دلش لرزید.اشک گونه های او را با سر انگشتانش پاک کرد و صورت او را بوسید،به کمک مینا از جایش بلند شد.سپس دو زن درد کشیده دوشادوش هم ،راه خانه سعیده خانم را در پیش گرفتند.
* * *
یک هفته از اقامت آنها در خانه سعیده خانم می گذشت. وقتی نرگس خانم خستگی را در چشمان مینا دید،فهمید که او دیگر تمایلی به ماندن در آنجا ندارد.
هنگام غروب بود،مینا مشغول شانه زدن به موهایش بود،همچنان که شانه را بالا و پایین می کشید،به نقطه های چشم دوخته بود.
نرگس خانم به آرانی دستش را روی شانه مینا قرار داد و دم گوشش نجوا کرد:
- می خوایی فردا برگردیم خونه؟
برق شادی در چشمان مینا درخشید و گفت:
- هر طور شما بخواین.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها