0

رمان قاصدک

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان قاصدک
چهارشنبه 22 دی 1389  1:21 AM

فصل دوازدهم و سیزدهم و چهاردم و پایان رمان
بهاره از این که می خواست همراه مینا به پارک برود خوشحال بود. با عجله به اتاقش رفت و لباسش را عوض کرد بلوز و شلوار نارنجی که سوغاتی مسعود بود پوشید. وقتی آنها می خواستند سوار ماشین شوند خانم و آقای پگاه مشغول خوردن عصرانه بودند. مسعود نیز با چشمانی خواب آلود به جمع آنان پیوست و با دیدن بهاره گفت:
بیا ببینمت خانم خوشگله!
بهاره از این توصیف برادرش شاد شد و لبخندی به چهره پاشید. با گام های سریع به طرف او امد و او را بوسید. مسعود گفت:
کجا می خوای بری؟
با مینا خانم می خوایم بریم پارک و یه گشتی بزنیم.
مسعود سری تکان داد و به رویش لبخند زد. بهاره مادر و پدرش را نیز بوسید و سپس به طرف مینا که کنار اتومبیل ایستاده بود دوید. آقای مرادی با دیدن او ماشین را روشن کرد. وقتی اتومبیل از ساختمان خارج می شد مینا سرش را به عقب گرداند و دید که تا آخرین لحظه نگاه مشتاق و بی قرار مسعود آنها را بدرقه می کند.
مینا اکنون می اندیشید که چگونه موضوع نیامدنش را به بهاره بگوید بهاره ای که برای مینا بی نهایت عزیز و دوست داشتنی بود و الفتی وصف ناپذیر بین آن دو بوجود آمده بود.
ساعت پنج بعدازظهر بود که آنها به پارک رسیدند و قرار شد دو ساعت دیگر آقای مرادی به دنبال آنها بیاید. بهاره به محض رسیدن پینگ پنگش ر برداشت و مشغول بازی شد. مینا اندکی به فکر فرو رفت و سپس تصمیم گرفت بهاره را از موضوع آگاه سازد. با صدای بلند بهاره را که از او فاصله گرفته بود صدا کرد و او نیز دوان دوان به سوی مینا آمد.
بهاره جون! بیا یه دقیقه بشین کارت دارم.
بهاره با دلخوری گفت:
مینا خانم! این جا هم می خواین کلاس اخلاق بذارین؟ می دونم که باز می خواین بگین من دیگه بزرگ شدم و باید بیرون از خونه هم مواظب رفتارم باشم مگه نه؟
مینا خندید و گفت:
نه عزیزم تو کار اشتباهی نکردی که من بخوام تو رو از اون کار بازدارم. یه موضوعیه که م یخوام بهت بگم.
بهاره با اشتیاق کنار مینا نشست و گفت:
من سراپا گوشم قربان!
لحن کلام بهاره در یک آن اندوه مینا را از خاطرش برد و او به آرامی گفت:
می دونی بهاهر جون تو تا یکی دوماه دیگه می ری مدرسه و دیگه تنها نیستی به خاطر مریضی مادرم سال آخر درسمو ول کردم و رفتم دنبال کار ولی برای امسال می خوام برم و انشاءالله دیپلمم و بگیرم. پس این یکی دوماه آینده رو باید بشینم خونه و استارحت کنم. از طرفی مادرمم حالش چندان خوش نیست. دیگه نمی تونم تنهاش بذارم. اونم از صبح تا غروب ، این برای یه پیرزن خیلی سخته ممی فهمی چی می گم؟ تو دیگه کم کم به نیومدن من باید عادت کنی باشه؟
بهاره که این موضوع برایش غیر منتظره بود رنگ باخت و با لکنت زبان و بریده بریده گفت:
یعنی-... یعنی شما می خواین منو تنها بزارین و برین؟!
ولی بهت قول می دم که مرتب بیام و بهت سر بزنم قبوله؟
بهاره دستش را از لای دست مینا بیرون کشید و مقابلش ایستاد. در حالی که پایش را به زمین می کوبید و بغضش را ترکانده بود گفت:
نمی خوام – نمی خوام نمی زارم شما تنهام بزارین؟ شما نباید این کارو بکنین.
مینا او را عوت به آرامش کرد اما او با بی تابی اش توجه مردم را به خود جلب کرده بود. مینا دست بهاره را کشید و او را در آغوش خود جای داد و از این که یکباره موضوع را برای او مطرح کرده بود احساس پشیمانی می کرد. اشکهای بهاره بر روی شانه های مینا بی وقفه فرو می ریختند و او مرتب میگفت:
قول بدین که دیگهاین حرفو تکرار نکنین، بهم قول بدین که دیگه هیچ وقت تنهام نمی زارین!
مینا برای این که او را آرام کرده باشد با بغض گفت:
باشه عزیزم بهت قول می دم که هیچ وقت تنهات نذارم.
بهاره مینا را بوسید و گفت:
خیلی دوستتون دارم.
منم دوست دارم عزیزم خب دیگه حالا برو و دست و صورتتو بشور.
و بعد به شیر آب اشاره کرد و گفت:
اونجا آب هست!
بهاره آه بلندی کشید و احساس راتی کرد و با خوشحالی به طرف شیر آب به راه افتاد. مینا زیر سایه درختی نشست. و غرق در افکار سرگردان خود شد. مدتی در این حالت باقی ماند. یکباره به خود آمد دقایقی از رفتن بهاره می گذشت ولی او را در اطراف خود نمی دید. تاخیر بهاره موجب شدتا مینا از جایش بلند شود. چادرش را روی سر مرتب کرد و خاک نشسته بر کفشش را با دستمال کلینکس پاک نمود به طرف شیر آب نگریست اما بهاره را آنجا هم ندید. سپس چرخی زد و به اطراف نگریست اما هیچ اثری از بهاره نبود.
مینا خنده ای کرد و با صدای بلند گفت:
بهاره می دونم پشت یکی از همین درختا قایم شدی بیا بیرون می خوام عصرونه تو بدم.
چون جوابی نشنید صدایش را بلندتر کرد و گفت:
بهاره جون حوصله قایم موشک بازی رو ندارم خودتو لوس نکن بیا دیگه.
و بعد رفت و سرجایش نشست و طوری وانمود کرد که از این کار بهاره ناراحت شده است. دقایقی گذشت و باز هم خبری از او نشد. ناگاه نگرانی به دلش چنگ زد و با شتاب از جایش بلند شد. تمام محوطه پارک را با گامهای سریع در جستجوی بهاره طی کرد اما بهاره را نیافت.
به هر کس که می رسید با دادن نشانی های بهاره سراغ او را می گرفت. بالاخره مایوسانه به جای اولش بازگشت. بغض در گلویش گیر کرده بود احساس سستی و بی حالی می کرد و مرتب باخود می گفت:
خدایا حالا چکار کنم؟ یعنی اون کجاس؟ آخه در این فاصله کوتاه کجا می تونه رفته باشه؟
همچنان سرگردان و بی قرار به این سو و آن سو می دوید. ناگهان فکری چون برق از سرش گذشت که نور امید را در دلش تاباند. با جله به سوی شهربازی دوید. از نگیبان دم در سراغ بهاره را با نشانی هایی که داد گرفت. نگهبان لختی به فکر فرو رفت و در حالی که سرش را تکان می داد. گفت:
که دختری با این مشخصات اصلا وارد شهربازی نشده.
مینا گفت:
مطمئنید؟
نگهبان سبیلهای پرپشتش را با انگشتان مرتب کرد و گفت:
اصولا وسط هفته جمعیت کمتری تو شهربازی میان ، من حواسم جَمعه ولی اگه می خواین اسم و مشخصاتشو اعلام می کنیم انشاءالله که پیدا می شه!
بله حتما، من می رم و یه دور دیگه می زنم، بعدش می آم و خبر می گیرم.
باشه آبجی.
هوا کم کم تاریک می شد. مینا ناامید روی نیمکتی خود را رها کرد. پاهایش به شدت درد گرفته بود و با صدای بلند گریه میکرد. ناگاه یادش آمد که قرار بوده آقای مرادی به دنبال آنها بیاید. به ساعتش نگاه کرد هشت بود. با عجله به بیرون از پارک آمد اما هیچ اثری از اتومبیل نبود. نمی دانست چه کند. گوشه های چادرش را در دست گرفته بود و از یان سو به آن سو می دوید و بهاره را صدا می کرد.
دوباره به شهر بازی برگشت. سیاهی شب نیز او را به وحشت انداخته بود. وقتی نگهبان برایش توضیح داد که هیچ خبری نشده است دیگر نتوانست سرپا بایستد و در جا نشست.
نگهبان که وضعیت مینا را دید گفت:
خانوم ممکنه رفته باشه خونه. شما مگه نمی گین اون هفت سالشه خب آدرس خونه شو که بلده، درست می گم؟
با این حرف نور امیدی در دل مینا درخشید با عجله از جایش بلند شد و گفت:
بله درسته اون دختر زرنگیه.
پس مطمئن باشین که گم نمی شه. هرجا که باشه آدرس خونه شو می ده و می برنش خونه.
مینا با این فکر که شاید آقای مرادی او را دیده و با خود به خانه برده است خوشحال شد. پس با عجله سوار تاکسی شد و به طرف منزل آقای پگاه به راه افتاد. نرسیده به جاده فرعی راننده تاکسی مینا را پیاد کرد و او در خلوت شب با گام های لرزان به سوی منزل حرکت کرد. تصور این که اگر بهاره در منزل نباشد. برایش کابوسی شده بود که دیوانه اش می کرد. از یان فاصله دیگر می توانست درختهای قد برافراشته منزل آقای پگاه را ببیند. ناگهان با صدای وحشتنکی از جا پرید و چند قدمی به عقب برداشت. گربه ای که قصد داشت از دیوار بپرد مقابل مینا بر زمین خورد و بر وحشت او افزود. در زیر نور زرد لامپ کوچه اکبر آقا را دید که داخل کوچه سرک می کشد. و یا ددین مینا با شتاب خود را به خانه انداخت. مینا دهانش از هیجان خشک شده بود و به سختی نفس میکشید. ناگهان دید چند جفت چشم منتظر بر در دوخته شده اند و با ورود او به سویش دویدند. مینا دانست کابوسی را که او از آن وحشت داشت اکنون رنگ حقیقت به خود گرفته اشت.
خانم پگاه وزدتر از همه خود را به مینا رساند و هیجان زده گفت:
مرادی همه جا را دنبالتون گشته بود پس شما کجا بودین؟ ببینم بهاره کو؟ !
مینا با شنیدن نام بهاره بر خود لرزید. آقای پگاه مسعود اکبر آقا سلیمهخانم و خانم پگاه به دور مینا حلقه زدند و او نمی دانست به سوال های پشت سر هم آنها چگونه پاسخ دهد. بالاخره به خود جرات داد و با لکنت زبان گفت:
ب- بهاره- بهاره غیبش زد. همه جا را دنبالش گشتم. اما هیچ اثری ازش پیدا نکردم.
چشمان همه از تعجب گرد شد و یکصدا گفتند:
غیبش زد؟! مینا سرش را پایین انداخت و با شرمندگی گفت:
فکر می کردم با آقای مرادی برگشته خونه این بود که خودمو به سرعت رسوندم اینجا.
خانم پگاه که نمی توانست از شدت عصبانیت و ناراحتی خود را کنترل کند فریاد کشید:
دختر عزیزمو چکارش کردی؟ چه بلایی سرش اومده؟ مگه من اونو دست تو نسپرده بودم یاالله حرف بزن؟ !
مسعود زیر بازوی مادرش را گرفت و او را به آرامش دعوت کرد و بعد در حالی که صدای خودش نیز آشکارا می لرزید گفت:
خب مینا خانم تعریف کنین چطور شد که بهاره ناپدید شد؟
مینا حرکتی به دستهایش داد و با نوک انگشتان قطرات درشت اشک را که بر گونه اش فرو می ریختند پاک کرد و با بغض و ناراحتی گفت:
م- من تصمیم گرفته بودم که دیگه اینجا نیام نمی دونستم این موضوع رو چگونه به بهاره بگم که زیاد ناراحتش نکنه این بود که محیط پارک رو انتخاب کردم گفتم اونجا راحتریم بعدش جریان را با چندتا دلیل بهش گفتم، ولی اون بیش از حد تصور من ناراحت شد و شروع به گریه کرد. ازش خواستم آروم بگیره و اون از من قول گرفت که دیگه اونو تنهاش نذارم.
فرشته خانم که از توضیحات مینا خسته شده بود گفت:
زیاد طفره نرو واقعیت رو بگو؟!
ولی خانم پگاه!!
مسعود از مینا خواست تا حرفش را ادامه دهد مینا گفت:
بعد بهش گفتم برو دست و صورتت رو بشور تا عصرونه تو بدم، شیر آب نزدیک بود.... من که نمی دونستم چه جوری بهاره رو باید راضی کنم روی نیمکت نشستم و به فکر فرو رفتم. وقتی دیدم دیر کرد سرم رو بلند کردم و نگاهی به اطراف انداختم اما هیچ اثری از بهاره نبود. باور کنین دو سه دقیقه بیشتر طول نکشید که بهاره یه قطره آب شد و رفت تو زمین!
خانم پگاه فریاد کشید و گفت:
حرف دهنتو بفهم مینا! فرو رفت تو زمین یعنی چی؟ باید دخترمو پیداش کنی، همین امشب!
سلیمه خانم نیز که مرتب با دست راست پشت دست چپش می زد و واویلا می کرد گفت:
مینا جون چرا حواستو جمع نکردی، مادر؟ حالا اون طفل معصوم از تنهایی و غصه دق می کنه.
اکبر آقا گلویش را صاف کرد و گفت:
ارام بگیر زن! تو چرا اینقدر بی تابی می کنی به جای این که مرحم دل خانم باشی نمک پاش زخمش شدی؟
آقای مرادی کتش را از تن بیرون کرد و آن را روی دست چپش انداخت. بعد بادی به غبغب انداخت و گفت:
اگهمنیا حقیقتو بگه به نفع خودشم هست. این طوری بدجوری عذاب می کشه!
مسعود چشم غره ای به مرادی رفت و گفت:
کدوم حقیقت؟ مگه قاتله که ازش سین جین می کنین؟ اون که واقعیتو گفت.
آرامشی که یک لحظه از شنیدن کلام مسعود بر دل مینا نشست دوباره جایش را به غم و اندوه داد.
آقای پگاه سبیلهایش را در پشت لب چرخاند و در حالی که از شدت دلواپسی آرام نبود گفت:
این حرفا فایده ای نداره فکراتونو بریزین رو هم ببینم چکار می تونین بکنین؟ همین جوری که نمی شه دست ور دست گذاشت و حرف مفت زد.
خانم پگاه که با صدای بلند گریه می کرد با عصبانیت مقابل مینا ایستاد و در حالی که انگشتش را در هوا می چرخاند گفت:
به هر چی تو این دنیا بران عزیزه قسم اگه یه مو، فقط یه مواز سر دخترم کم بشه نمی ذارم اب خوش از گلوت پایین بره، بیچاره ات می کنم. می کشمت. می فهمی؟!
مینا از حرکت لبهای مسعود می فهمید که او دارد مادرش را آرام می کند. اما او چیزی نمی شنید. او که خود نیز داشت از غصه دق می کرد بیرحمانه از چهار طرف متهم شده بود و آماج حرفهای ناشایست دیگران قراار گرفته بود. چشمانش سیاهی رفت و قفسه سینه اش از شدت هیجان بالا و پایی می رفت. و لظه ای بعد دستان سلیمه خانم را احساس کرد که زیر بازوانش را گرفته است و دیگر هیچ چیز نفهمید.
***
نرگس خان چادر گلدار کهنه اش را به سر کشیده بود و با گام های ناموزون بسختی در کوچه قدم می زد. و هر از گاهی به خیابان سرک می کشید ولی از مینا هیچ خبری نبود. لبهایش از شدت هیجان می لرزید از تصوراتی که در ذهنش می گذشت آنچنان ترسی بر او غلبه کرده بود که موی بر اندامش راست می شد.
کم کم جمعیت پراکنده در کوچه و خیابان در تاریکی شب ناپدید شدند و دیگر کمتر صدای بوق ماشین یا گاز موتور سواری شنیده می شد. نگرانی نرگس خانم از تاخیر مینا شدت گرفت و او با بدنی لرزان و دلی پرالتهاب دست به دامان ملیحه خانم شد. دومرتبه که زنگ در را نواخت سهیل در را گشود. و با تعجب به رنگ و روی پریده نرگس خانم نگریست و گفت:
چی شده نرگس خانم؟! رنگ و روتون پریده؟!
نمی دونم مادر برای چی مینا امشب خیلی در کرده، تاحالا سابقه نداشته که اینقدر دیر بیاد به خونه نمی دونم چی کار کنم؟
سهیل خود را از چارچوب در کنار کشید و به نگرس خانم گفت:
حالا بفرمایین تو!
ملیحه خانم که جریان را شنید گفت:
خونه شون تلفن نکردین شاید مشکلی پیش اومده باشه.
با اینحرف نور امیدی در دل نرگس خانم درخشید. با عجله از جایش بلند شد و گفت:
اصلا به فکرم نرسیده بود که تلفن کنم.
ملیحه خانم گفت:
شماره رو بدین سهیل می ره سرکوچه و از باجه تلفن یه زنگی می زنه.
سهیل از جایش بلند شد و بعد از گرفتن شماره تلفن خانه را ترک کرد.
خاطره نیز که به تعقیثب شوهرش از اتاق بیرون رفته بود لحظه ای بعد با لیوانی آب قند وارد شد و آن را جلو نرگس خانم که همچنان بی تابی می کرد گذاشت.
***
آقای پگاه همراه مرادی با ماشین خودش به دنبال بهاره در خیابان ها پرسه می زدند و اطراف پارک کوچه ها خیابان ها و همه جا را سرک کشیدند اما از بهاره خبری نبود.
***
فصل دوازده قسمت دوم
با لیوان آب قندی که سلیمه خانم به زور به خورد مینا داده بود او کم کم چشمانش را باز کرد.
خانم پگاه بی تابی می کرد و مدام در طول و عرض سالن سست و بی حال قدم می زد. مسعود در حالی که به گوشه ای چشم دوخته بود روی زمین چمباته زده بود.
مینا به سختی خودش را که روی زمین ولو شده بود. جمع و جور کرد و صدای ناله خفیف او مسعود را از جا پراند.
مینا خانم بهتر نشدین؟
خانم پگاه مسعود را کنار زد و گفت:
به جهنم که بهتر نشه اینا همش فیلمه خدا یم دونه چه بلایی سر بهاره من اومده که ما ازش بی خبریم.
مسعود که دلواپس نرگس خانم شده بود ماندن مینا را دیگر جایز ندانست و با دستپاچگی گفت:
زود باشین مینا خانم. من می رسونمتون خونه مادرتون به اندازه کافی نگران شده.
مینا با شنیدن حرف مسعود تازه به فکر مادرش افتاد با عجله بدن درد کشیده اش را از جا بلند کرد اما کلام صریح خانم پگاه او را در جا میخکوب کرد.
کجا؟ کجا؟ بذار نگران باشه مگه من مادر نیستم؟ مگه من دلواپس دخترم نیستم؟
ولی مادر اون هیچ تقصیری نداره- مادر بیچاره اش چه گناهی کرده که باید تقاص پس بده؟
خانم پگاه سینه به سینه مسعود ایستاد و با چشمان از حدقه درآمده گفت:
تو چرا اینقدر سنگ این دختره رو به سینه می زنی؟ بذار یه چیزی رو برات روشن کنم، تا بهاره پیداش نشه اون حق نداره پاشو ازین خونه بذاره بیرون فهمیدی؟!
مسعود که لجاجت مادرش را دید تسلیم شد، اما نمی دانست چگونه نرگس خانم را از موضوع باخبر سازد.
در همین لحظه صدای زنگ تلفن همه را از جا پراند. مسعود جستی زد و خود را به تلفن رساند:
الو؟
ببخشید آقا منزل آقای پگاه؟
بله بفرمایین!
ببخشید من همسایه مینا خانم هستم تاخیر ایشون باعث نگرانی مادرشون شده، حالا مینا خانم اونجاست؟
مسعود رنگ باخت و در حالی که نگاهی گذرا به مینا و مادرش که هر دو کنار او ایستاده بودند انداخت گفت:
می- مینا خانم- ه- همی- نجاس- گوشی!
لحن مسود سهیل را متعجب ساخته بود لحظه ای بعد خانم پگاه که گوشی را از دست مسعود قاپیده بود گفت:
الو؟ سلام آقا اگه دنبال مینا خانم می گردین اون سه ساعت پیش رفت خونه!
و بعد گوشی تلفن را محکم سرجایش قرار داد. مسعود و مینا با دهانی باز به همدیگر نگاه کردند. مسعود از این همه بیرحمی مادرش متعجب شده بود. مینا دیگر طاقت نیاورد بغضش ترکید و صدای گریه اش قلب مسعود را به درد آورد.
سهیل شگفت زده خود را به باجه تلفن تکیه داد هردو دستش را به جیب های شلوارش فرو برد و چشمانش را به آسمان دوخت.
آسمان پر از ستاره بود و قرص کامل ماه در آن می درخشید لحظه ای به فکر فرو رفت نمی دانست بالاخره کدام پاسخ را باور کند و چه جوابی به نرگس خانم بدهد. ابتدا مرد جوانی با لکنت زبان گفته بود که مینا آنجاست و سپس زنی خشمگین وجود مینا را در منزلش انکار کرده بود. نگرانی به قلب سهیل نیز سایه افکند و او بدون تردید برای اجرای تصمیمی که گرفته بود با عجله خود را به منزل رساند.
نرگس خانم و ملیحه خانم با یدن سهیل از جا بلند شدند. خاطره هم که روابط تنگاتنگی با مینا برقرار کرده بود چشم به سهیل دوخت.
خب چی شد آقا سهیل؟ مینا اونجا بود؟
سهیل گفت:
خونسردی تون و حفظ کنین نرگس خانوم! انشاءالله که خیره هرچی زنگ زدم، کسی گوشی رو برنداشت.
نگرانی نگرس خانم شدت گرفت و گفت:
پس حالا چی کار کنیم؟
سهیل گفت:
نرگس خانوم شما که آدرس اونجا رو بلدین مگه نه؟
یه دوباری رفته ام اما مطمئن نیستم که بلد شم!
سهیل سویچ ماشینش را از جیب کتش برداشت و گفت:
انشاءالله که خونه شونو راحت پیدا می کنیم. بیایید نرگس خانم. و بعد خودش اتاق را ترک کرد. نرگس خانم در حالی که با گوشه ورسری اش اشک هایش را پاک می کرد آب بینی اش را بالا کشید و گفت:
خدا عمرت بده مادر. الهی از جوونیت خیر ببینی.
بعد به دنبال سهیل به راه افتاد. نرگس خانم علی رغم این که هیچ اعتمادی به حافظه اش نداشت با تردید مسیر را به سهیل نشان می داد. با این وجود آنها توانستند خیلی زود به مقصد برسند.
با دیدن اکبرآقا که مرتب به کوچه سرک می کشید نرگس خانم با خوشحالی گفت:
ترمز کن سهیل جان نگه دار همین جاست.
مسعود که نمی توانست شاهد بی قراری مینا و گریه های مادرش باشد در اطراف ساختمان قدم یم زد و نگرانی اش را با درو دیوار ساختمان تقسیم می کرد.
اکبر آقا همین که نرگس خانم را دید به طرف مسعود چرخی زد. صدایش را بلند کرد و گفت:
آقا مسعود! آقا مسعود نرگس خانم اینا اومدن!
مسعود دوان دوان خود را به دم در رساند. نزدیک در لختی درنگ کرد نیم دانست اکنون چه جوابی باید به نرگس خانم بدهد. نرگس خانم و سهیل جلوتر آمدند. مسعود حدس زد که این مرد جوان باید همان همسایه نرگس خانم باشد که یک ساعت پیش زنگ زده بود با شرمندگی سلام کرد و نرگی خانم گفت:

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها