0

رمان قاصدک

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان قاصدک
چهارشنبه 22 دی 1389  1:19 AM

فصل ده قسمت دوم
از فردای آن روز مینا همچون روزهای قبل به کارش مشغول شد اما اختلافات خانوادگی منزل آقای پگاه آن آرامش روزهای قبل را برای مینا نداشت. بهاره از مینا خواست تا او را به نمایشگاه کتاب ببرد. هردو برای رفتن آماده شده بودند و آقای مرادی نیز منتظر آنها بود.
مسعود که زیر سایه درخ روی نیمکت نشسته بود. گفت:
کجا با این عجله؟
بهاره جون می خواد نمایشگاه کتاب رو ببینه قراره بریم اونجا مسعود از جایش بلند شد و خاک شلوارش را با دست تکاند و به مرادی گفت:
من اونارو می برم. چون خودمم چندتا کتاب نیاز دارم که باید بخرم.
مینا و بهاره در صندلی عقب اتومبیل نشستند و مسعود نیز پشت فرمان جای گرفت بهاره که به مسعود خیلی علاقه داشت مرتب دستهایش را به گردن مسعود قلاب می کرد و صورت او را می بوسید و بالاخره با شیطنتها و شیرین زبانی هایش باعث شد تا مسعود اخمی را که بر چهره نشانده بود باز کند.
از آیینه اتومبیل به مینا نگاه کرد و وقتی او را در سکوت دید پرسید:
مینا خانم! شما به کتاب و مطالعه علاقه دارین؟
مینا که در فکر فرو رفته بود به خود آمد و گفت:
من از بچگی به مطالعه خیلی علاقه داشتم ولی شرایط زندگیم این اجازه رو بهم نداد که اون طور که دوست دارم زندگی کنم. بیشتر وقتم صرف مراقبت از مادرم شده آخه مادرم بیشتر وقتا مریضه وقتی هم که حالش بهتره وضع روحی خوبی نداره.
مسعود حس مادر دوستی مینا را نحسین کرد. وقتی وارد نمایشگاه شدند به او سفارش کرد که هر چند کتاب دوست دارد انتخاب کند. مینا که شیفته کتاب های شعر و دیوان شاعران کلاسیک بود دیوان مولانا را برداشت آن را کمی ورق زد و دوباره سرجایش گذاشت.
ساعتی را در نمایشگاه گذراندند و در این میان مسعود کتاب هایی که لازم داشت خرید و به خاطر اینکه غرور مینا را جریحه دار نسازد به بهاره گفت:
بگو ببینم خسیس! چرا برای خانم معلمت کتاب نگرفتی؟
بهاره با شیطنت گفت:
در عوض خانم معلم کلی کتاب برام خریدن!
ببینمشون؟
اون کتابا نامرئی یه مگه نه مینا خانم؟
مینا خندید و دست بهاره را در دست گرفت و بدنبال مسعود براه افتاد.
وقتی دوباره به خانه بازشگشتند مسعود از آنها خواست تا همراهش بروند و سپس به مینا گفت:
مطمئنم اگه تمام اتاقهای این جارو دیده باشین ولی یه جا رو ندیدین!
سپس وارد اتاق خودش شد. فرش دستباف ابریشمی با طرح و رنگ بسیار زیبایی کف اتاق پهن بود و کنار پنجره تختخوابش را گذاشته بود. پرده های اتاق مسعود و روکش مبلمانش به رنگ قهوه ای روشن بود. روی هم رفته اتاق مسعود نسبت به اتاق های دیگر ساده تر بود. بهاره که احساس خستگی می کرد خود را روی تختخواب رها کرد و به مسعود گفت:
داداش! نمی خوای کتابخونه تو به مینا خانم نشون بدی؟
عجله نکن منمن مینا خانم و آوردم تا کتابخونه رو نشونش بدم.
مسعود کلید را از جیب کتش بیرون آورد و دری را که در یک طرف اتاقش بود باز کرد. سپس کلید برق را زد و داخل شد و از مینا خواست تا بدنبال او برود. مینا تردید داشت به سوی بهاره رفت دست او را گرفت و از جایش بلند کرد و همراه او وارد کتابخانه شد. مسعود پرده ها را کنار زد و کرکره ها را بالا کشید. ذرات گرد و غبار در روشنی نور در هوا می چرخید.
مطمئنم در طول این پنج سالی که من نبودم کسی پاشو اینجا نذاشته درست می گم بهاره؟
مسعود این را گفت و بهاره را در آغوش کشید و بوسید و زمزمه کنان گفت:
وقتی من رفتم خانم کوچولوی ما دو سه سالش بیشتر نبود. ولی حالا برای خودش خانمی شده، امروز فرداس که دیگه خواستگاراش پاشنه در خونه رو از جاش بردارن!
بهاره با لحن گلایه آمیزی گفت:
داداش مسعود؟!
مینا نگاهی هب اطراف انداخت اتاق پر از قفسه های کتاب بود. مسعود چشمان پر نفوذش را به اطراف چرخاند و به مینا گفت:
خب گردگیری کتابخونه رو به شما واگذار می کنم تمام این کتابا باید مرتب و جابجا بشه منو بهاره هم کمکتون می کنیم. بعدش دیگه این کتابخونه متعلق به خودتونه. برای راحتی شما در پشتی رو هم باز می کنم.
مینا به مسعود نگاهی عمیق انداختو مسعود گفت:
خب موافقین که از همین حالا شروع کنیم؟
مینا موافقتش را با تکان سر اعلام نمود. چادرش را از سرش برداشت و مقنعه اش را مرتب نمود و بعد هرسه نفر شروع به نظافت و گردگیری کتابخانه کردند.
ساعت دوازده و نیم بود که سلیمه خانم آنها را برای صرف نهار صدا کرد. مسعود گفت:
من که گرسنه نیستم! تا یک ساعت دیگه این کتابارو مرتب می کنم بهتره شما با بهاره برین.
مینا گفت:
نه می خوام آخرین کتابو خودم توقفسه بچینم. من از پایین و بالا کردن کتابها لذت می برم.
سلیمه خانم دست بهاره را گرفت و گفت:
ولی اون بچه س طاقت نداره. می برم نهارشو می دم.
بهاره دستش را بیرون کشید و گفت:
منم می خوام تو کتابخونه بمونم!
وقتی همه چیز مرتب شد مینا با پشت دست عرق پیشانی اش را پاک نمود و نگاهش به طور مستقیم به چشمان مسعود دوخته شد. مسعود نگاهی از روی علاقه به مینا انداخت و گفت:
ببخشی امروز حسابی خسته شدین!
خواهش می کنم.
را... راستش خودم می تونستم به تنهایی این کارو انجام بدم ولی می خواستم از این طریق بیشتر با شما آشنا بشم!
لحن کلام مسعود قلب مینا را سوزاند و او برای اینکه نگاهش را از مسعود بدزدد به آرامی خاک لباس هایش را تکان داد. سنگینی نگاه مسعود او را خرد می کرد و او بدنبال راه گریزی بود. هنگامی که از کتابخانه خارج می شد بهاره را نیز که خیلی خسته شده بود صدا زد. مسعود نیز به تعقیب آن دو کتابخانه را ترک کرد و به سلیمه خانم گفت:
من باید برم یه دوش بگیرم. منتظر من نباشین!
بهاره گفت:
ولی من می خوام امروز با تو نهار بخورم داداش! تازه مینا خانمم منتظرت می مونه، مگه نه مینا خانم؟!
مینا که نمی دانست چه جوابی به بهاره بدهد، گفت:
هرطور تو بخوای عزیزم.
سلیمه خانم میز را چید و مینا و بهاره که هر روز با هم ناهار می خوردند امروز دقایقی را به انتظار مسعود نشستند.
هرسه آنها دوستانه و صمیمی مشغول خوردن نهار بودند که بهنوش سرزده وارد شد. دیدن چنان صحنه ای برای بهنوش خیلی سنگین تمام شد. سعی کرد خود را خونسرد نشان دهد اما لرزش آرام شقیقه هایش از نگاه مسعود و مینا پنهان نماند. همچنانکه دکمه های مانتویش را باز می کرد گفت:
مثل اینکه مزاحم شدم اینطور نیس؟
بهاره که میانه خوبی با بهنوش نداشت زیر لب گفت:
چه جورم!
مسعود به طرف بهاره لبخندی زد و با لحن تمسخرآمیزی گفت:
بهاره که دلش برات یه ذره شده بود مگه نه بهاره؟
داداش؟!
بهنوش روی صندلی دست راست مسعود نشست و گفت:
نظر بهاره برام مهم نیس مهم اینه که امروز از نگات می فهمم که منو بیشتر از همیشه دوست داری عزیزم!
مینا که زیر چشمی به بهنوش و مسعود می نگریست با غذایش بازی بازی می کرد و به دنبال بهانه می گشت تا میز را ترک کند. بهاره که با حرف بهنوش تحقیر شده بود با عصبانیت میز را ترک کرد. مینا نیز بدنبالش بلند شد و به مسعود گفت:
با اجازه شما!
کجا مینا خانم؟ شما که هنوز چیزی نخوردین؟
ممنون میل ندارم.
مسعود لبخندی زد و در همین اثنا بهنوش با عصبانیت از جایش بلند شد و گفت:
دختره نکبت مزاحم!
بهنوش!
مسعود این را گفت و دستش را محکم بر روی میز کوبید. مینا برای این که بی تفاوتی اش را نسبت به نیش و کنایه های بهنوش ثابت کند چرخی زد و در چشمان مسعود خیره شد و گفت:
ناراحت نباشین آقای پگاه! ایشون داره تصویر خودشو ترسیم می کنه!
و بعد آنها را ترک کرد و وارد حیاط شد. باران تندی شروع به باریدن کرده بود. مینا به ساعتش نگاه کرد اقای مرادی خیلی دیر کرده بود. مسعود که از پنجره به مینا نظر دوخته بود بیرون آمد و گفت:
مینا خانم بیاین تو مرادی هر جا باشه دیگه پیداش می شه. خوب نیس توی این رعد و برق بیرون وایسین.
ممنونم ولی می دونین تا حالا سابقه نداشته من دیرتر برم خونه اینه که می ترسم مادرم نگران بشه.
بعد در زیر باران به راه افتاد و گفت:
اگه خودم برم فکر کنم بهتر ازین باشه که منتظر بمونم. خداحافظ.
ولی مینا خانم صبر کنین!
مینا حتی پشت سرش را نگاه نکرد و به طرف در راهش را ادامه داد.
مسعود به او نگاه می کرد هنوز به بیرون از منزل نرسیده بود که چادرش خیس شده بود. مسعود با عجله به سالن بازگشت و با نگاه خشم آلو بهنوش مواجه شد. با دستپاچگی در حالی که کاپشنش را بر روی شانه هایش می انداخت گفت:
بهنوش سویچ ماشینتو بده زود باش دیگه؟
می خوای چی کار؟ منم با تو می آم!
نه من زود برمی گردم.
و بدون این که منتظر بهنوش بماند سویچ را از دستش قاپید و با عجله بیرون شد. بهنوش آنقدر عصبانی شده بود که نمی توانست خودش را کنترل کند.
حس کینه و انتقام جویی نسبت به مینا در وجودش چون حس کینه و انتقام جویی نسبت به مینا در وجودش چون شعله های آتش زبانه کشیدند. با صدای بلند فریاد زد:
لعنتی! بالاخره نابودت میکنم نمی ذارم مسعود را از من بگیری.
بهاره که از بهنوش ترسیده بود در اتاقش را بست و روی تخوابش کز کرد.
***
هیچ ماشینی در مسیر به چشم نمی خورد. مینا با قدم های سریع سعی داشت زودتر خودش را به جاده اصلی برساند. تمام لباس هایش خیس شده بود و او بی اعتنا به مسیرش ادامه می داد. صدای چند بوق پشت سر هم مینا را متوجه اتومبیل کرد که نزدیک می شود. وقتی به عقب نگاه کرد. مسعود را پشت فرمان اتومبیل بهنوش دید مقابل پایش ترمز گرفت و در عقب را برای مینا باز کرد.
مینا گفت:
مزاحمتون نمی شم؟
حالا سوارشین بعد تعارف کنین.
ولی............
ولی نداره خانم جوانبخش حسابی خیس شدین عجله کنین.
مینا در حالی که اب پایین چادرش را می فشرد سوار شد. مینا از تصور این که بهنوش حالا در چه وضعی قرار خواهد داشت به خود لرزید. مسعود که از آیینه او را می نگریست خندید و گفت:
مثل اینکه از استحمام سردتون زیاد لذت نبردین.
مینا بدون اینکه پاسخی بدهد سرش را پایین انداخت.
مسعود گفت:
خب خانم معلم! باید خودتون راهنمایی ام کنین. فرمون دست من و راهنمای مسیر با شما قبوله؟
مینا با متانت گفت: چشم!
از خطاب مسعود که مینا را خانم معلم خواند. مینا اهنگ دوستانه ای را در کلام او شنید.
امیدوارم پرخاشگری های بهنوش باعث ناراحتی شما از خانواده ما نشه.
مسعود این را گفت و از آیینه اتومبیل نگاهش را به مینا دوخت مینا گفت:
نه اصلا برام مهم نیست که اون چی می گه البته عذر می خوام که پشت سر نامزدتون این حرفو می زنم.
مسعود با این حرف مینا احساس کرد آب سردی بر سر و رویش پاشیدند. پایش را روی پدال فشرد و سرش را روی فرمان قرار داد.
مینا با تعجب به او نگاه کرد و گفت:
آقای پگاه ببخشید من ناراحتتون کردم؟!
مسعود لحظه ای بعد سرش را از روی فرمان برداشت و سرش را به عقب برگرداند نگاه غم گرفته اش را به مینا دوخت و گفت:
یعنی شما هم اونو به عنوان نامزد من می شناسین؟ 1
خب من اینطور شنیدم.
مسعود در میان موجی از اندوه به آرامی گفت:
مینا خانم! این موضوع برای شما اهمیت نداره؟
مینا با این حرف که متوجه منظور مسعوده شده بود رنگ باخت و با دستپاچگی گفت:
این سرنوشت و زندگی شماس و اصلا به من ارتباط نداره. جز این که براتون آرزوی خوشبختی کنم.
مسعود با این حرف مینا آه سردی کشید و زیر لب چیزی نجوا کرد که مینا نتوانست بفهمد و بعد گفت:
خب از کدوم مسیر باید برم؟
آن دو بقیه مسیر را در سکوت گذراندند و به خیابان ها و مغازه های اطراف چشم دوختند. مینا و مسعود بدون این که بخواهند کم کم علاقه شدیدی نسبت به هم پیدا کردند. ولی مینا که می دانست بالاخره مسعود با بهنوش ازدواج می کند در تمام برخوردها رفتاری سرد و نسبت به مسعود از خود نشان می داد و سعی می کرد هر طور شده او را به بهنوش بازگرداند و از طرفی می دانست که از لحاظ طبقاتی و وضع زندگی بین او و مسعود تفاوت زیادی است و باید بر مهر درونی خویش نیز سرپوش می گذاشت.
هر روز که می گذشت درد محبت بیشتر بر جان مسعود پنگ می انداخت و هربار که می خواست به گونه ای مینا را از راز درونش مطلع سازد برخوردهای سرد مینا او را دلشکسته و محزون می ساخت. و مینا که مسعود را این چنین با بیرحمی از خود می راند گوشه ای می نشست و اشک می ریخت.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها