فصل ده قسمت اول
یک ماه از شروع کار مینا در منزل آقای پگاه می گذشت و او در طول این مدت توانسته بود نفوذ زیادی بر ساکنین آن خانه داشته باشد. و با رفتار شایسته خود همه را مجذوب خود بکند. اما در این میان بهنوش که هفته یا یکی دوبار به خانم پگاه سیر می زد. نسبت به مینا کینه و حسادتی عمیق در دل داشت. در هر برخوردی که از او داشت بهنوش سعی می کرد که با کنایه و نیش زبان غرور و شخصیت مینا را جریحه دار سازد. ولی مینا با خونسردی نسبت به کارهای ناپسند او بی تفاوت بود و عکس العملی از خود نشان نمی داد.
صبح شنبه بود و مینا همچون روزهای دیگر یکراست به اتاق بهاره رفت ولی او را ندید. دوباره به سالن بازگشت و چندین بار او را صدا زد ولی کسی جواب نداد. تا اینکه سشلیمه خانم وارد شد و بعد از سلام و احوالپرسی مینا را به اتاق آن جا بودند. تا به حال سابقه نداشت که در آن موقع روز آقا و خانم پگاه در منزل باشند و این باعث تعجب مینا شده بود. با دیدن مینا بهاره جستی زد و به استقبال او آمد ضمن احوالپرسی با خانم و آقای پگاه مینا احساس کرد که آنها از موضوعی بی نهایت خوشحال هستند بنوش هم در آنجا بود با نگاه حسد بار خود مینا را می نگریست. آقای پگاه که نگاه کنجکاوانه مینا را دید با لبخند گفت:
حتما از بودن ما در خانه تعجب کردی مگه نه دخترم؟
خب تا حالا...
ولی امروز فرق می کنه چون قراره یه مهمون خیلی عزیز بیاد یه مسافر!
به سلامتی چشم شما روشن کی باشن؟
این بار خانم پگاه پیشدستی کردو با خوشحالی گفت:
پسرم، مسعود امشب می آد ایران!
چشم شما روشن.
ممنون دخترم.
خب اگه اجازه بفرمائید من و بهاره جون بریم که به کارامون برسیم.
آقای پگاه با لبخند و تکان سر به آنها اجازه مرخص داد.
***
وقتی مینا بربای رفتن آماده می شد خانم پگاه در حالی که بهنوش نیز کنارش ایستاده بود گفت:
مینا جون تو با ما فرودگاه نمی آی؟
خیلی ممنون خانم مادرم دلواپس می شه بهتره زودتر برم خونه !
باشه عزیزم به سلامت.
خداحافظ شما.
فردای آنروز هرچند مینا منتظر آقای مرادی شد او نیامد و مینا تردید دداشت که برود یا نه. کسالتی در خود احساس می کرد و همین او را از رفتن بازداشت. مینا توانست آن روز به کارهای عقب افتاده منزل رسیدگی کند.
ساعت هشت و نیم صبح بود که زنگمنزل به صدا در آمد. این بار نرگس خانم در را گشود و مینا را از آمدن آقای مرادی باخبر کرد. مینا با عجله حاضر شد و دم در رفت. اقای مرادی پیش دستی کرد و سلام و صبح بخیر گفت. مینا بعد از جواب سلام گفت:
ببخشید منتظرتون گذاشتم خب من حاضرم.
و به طرف اتومبیل به راه افتاد. آقای مرادی همانطور که ایستاده بود گفت:
ولی خانم جوانبخش من اومدم که بهتون بگم شما امروز رو هم می تونین استراحت کنین. آخه آقازاده آقای پگاه از انگلستان اومدن بهاره خانم هم برای امروز برنامه خاصی ندارن با این همه اگه مشا مایلید می تونین همراه من بیاین.
نه دیگه سلام برسونین. راستش تو خونه خیلی کارا دارم که باید انجام بدم. از لطفتون ممنونم .
وقتی آقای مرادی سوار ماشین می شد مینا گفت:
فردا صبح خودم میام. شما زحمت نکشین.
این حرفا چیه من وظیفه مو انجام می دم. پس تا فردا صبح ساعت هشت و نیم خداحافظ!
خداحافظ.
***
در اتاق نیمه باز بود و بهاره مقابل در روی مبل لم داده بود. مینا با خوشحالی وارد شد و گفت:
صبح بخیر خانم کوچ...
ولی با دیدن مرد جوانی در اتاق بهاره حرفش را قطع کرد و چهره اش از خجالت سرخ شد. بهاره به سویش دوید و او را در آغوش گرفت مینا به آرامی گونه بهاره را بوسید و سپس نیم نگاهی به مرد جوان انداخت.
بهاره گفت:
مینا خانم. این برادرم مسعوده که پریروز اومد همون که راجع به اش خیلی با شما صحبت کردم.
مسعود با شیطنت گفت:
صحبت های خوب خوب یا اینکه بد می گفتین؟
مینا دوباره سرش را بالا کرد و به مسعود نگریست زیبایی باور نکردنی آن مرد جوان مینا را در جا میخکوب کرده بود. مسعود از روی صندلی بلند شد و مقابل مینا ایستاد و گفت:
از آشنایی تون خوشبختم خانم جوانبخش! درست گفتم؟
مینا با تکان سر حرفش را تایید کرد و خواست حرفی بزند که ولی نتوانست حتی کلمه ای بر زبان براند مسعود لبخندی زد و از اتاق بیرون رفت تازه آن وقت بود که مینا با لکنت زبان گفت:
م_ منمن خوشبختم؟
بهاره از اینکه دید مینا با خودش حرف می زند بلند خندید و وقتی نگاه عصبانی مینا را دید خنده اش را فرو خورد.
مینا آن روز از دست خودش خیلی عصبانی بود. وقتی بهاره مشغول زنگ زدن نقاشی اش بود او مقابل آیینه ایستاد و با خشم به خودش نگریست زیر لب با تصویرش به گفتگو پرداخت:
حالا منو مسخره می کنی یه بلایی سرت بیارم که اون سرش ناپیدا!
بهاره که متوجه شده بود مینا مقابل آیینه ایستاده و با خودش حرف می زند خیلی تعجب کرد و با خود گفت:
امروز چشمه؟!
مینا گفت:
این بار که تنبیه بشی دیگه ازین غلطا نمی کنی و با یک نگاه نمی لرزی!
و بعد با سیلی محکم به صورتش کوبید وگفت:
آخ!...
بهاره با دستپاچگی از جایش بلند شد و گفت:
مینا خانم! شما امروز چتونه حالتون خوب نیست؟ تب دارین؟
مینا فورا به خود آمد و از این کارش نیز احساس شرمندگی کرد.
موقع غروب از بهاره خداحافظی کرد و با عجله از پله ها پایین آمد. بیرون ساختمان آقای مرادی به انتظارش ایستاده بود. او با شتاب به طرف اتومبیل به راه افتاد. در همین هنگام صدای بلند آقای پگاه او را از رفتن بازداشت:
مینا خانم لطفا یک لحظه تشریف داشته باشین!
او وقتی سرش را برگرداند کنار باغچه خانم و آقای پگاه را دید که در یک طرف میز و بهنوش و مسعود در طرف دیگر میز مشغول خوردن عصرانه بودند. بهنوش موهایش را به صورت حلقه آویز بر روی دوشش انداخته بود و پیراهن ماکسی زرشکی رنگش نیز برآمدگی اندامش را نمایان می ساخت. مینا نزدیک رفت و رو به آقای پگاه گفت:
سلام عرض کردم! با من امری داشتین؟
آهنگ ملایم صدای مینا مسعود را از ادامه صحبت با بهنوش بازداشت و نگاه مشتاقش بع سوی مینا کشیده شد. مینایی که سراپا زیبایی و وقار و متانت بود.
آقای پگاه در حالی که تعارف می کرد که مینا بنشیند، گفت:
آقا مسعود لیسانس مهندسی شو تو انگلستان گرفته و با سربلندی برگشته ایران به افتخار ورودش فردا شب یه مهمانی مفصل داریم یادت باشه فردا نرگس خانمم رو با خودت بیاری ضمنا مرادی فردا عصر میاد دنبالتون!
متشکرم انشاءالله خدمت می رسیم.
بهنوش که پشت به مینا روی صندلی نشسته بود سرش را به عقب برگرداند و چون همیشه لبخند تحقیرآمیزش را تحویل او داد. مینا بدون اعتنا به او با همه خداحافظی کرد. وقتی مسعود به جای خداحافظی گفتن سرش را به آرامی تکان داد و لبخندی بر چهره آورد مینا را از آن همه زیبایی شگفت زده کرد. نفسش گرفته بود و هرچه وزدتر می خواست از کنار آنها دور شود. با عجله قصد رفتن کرد، چرخی زد، ولی در همین اثنا صدای اوه گفتن سلیمه خانم که ظرف دسر را در دست داشت در فضا پیچید. مینا خود را عقب کشید و ناگهان تمام دسر روی سر و لباس بهنوش چپ شد. او با عصبانیت داد و فریاد کشید و دسر را با ناخن های بلند لاک زده اش را از صورتش پاک نمود. مسعود نتوانست جلو خنده اش را بگیرد و به تعقیب او خانم و آقای پگاه نیز خندیدند. مینا با دستپاچگی عذرخواهی کرد. بهنوش گفت:
دختره دست و پا چلفتی مثل اینکه تو عمرش آدم ندیده...
مسعود که نمی خواست بیش از این شاهد دهن لقیبهنوش باشد به مینا گفت:
مثل اینکه آقای مرادی خیلی وقته منتظر شماس!
بله همین طوره پس با اجازه.
آقای پگاه گفت:
به سلامت دخترم.
مینا گفت:
بهنوش خانم بازم ازتون...
ولی مسعود با اشاره انگشت بر روی لبهایش مینا را از ادامه حرفش باز داشت. مینا با چند قدم سریع از آنها دور شد و خود را داخل اتومبیل پنهان کرد.
وقتی به خانه رسید از شدت عصبانیت لبهایش را به دندان می گزید و با این کار از خودش متنفر شده بود. نرگس خانم که متوجه ناراحتی مینا شده بود چندین بار علت را از او پرسید و مینا از جواب دادن طفره می رفت. آن شب اشتهایی برای خوردن شام نداشت و خیلی زود جسم خسته اش را در بستر انداخت اما نتوانست بخوابد. چند غلتی زد و تصمیم گرفت با مطالعه کتاب ذهن آشفته اش را مشغول سازد.
***
هنگام غروب آنها به منزل آقای پگاه رسیدند. اطراف ساختمان چراغانی شده بود و میز و صندلی ها برای پذیرایی از میهمانان دور باغچه ها چیده شده بودند. انواع و اقسام میوه و شیرینی در روی میزها به چشم می خورد و میهمانان نیز کم و بیش آمده بودند.
مینا از نرگس خانم خواست تا در جایی بنشیند و گفت:
من باید اول یه سری به بهاره بزنم زود برمی گردم.
از پله ها بالا رفت و وارد سالن پذیرایی شد. پله های ماپیچی را که به طبقه بالا منتهی می شد نیز پیمود و خواست به طرف اتاق بهاره برود که صدای بلند آقای پگاه و فرشته خانم او را از رفتن بازداشت. مینا نمی خواست گوش کند اما در اتاق آقای پگاه باز یود و او باید از مقابل در رد می شد. اندکی مستاصل ایستاد. صدای فرشته خانم بلندتر شد که می گفت:
من این حرفا حالیم نیم شه شما پدر و پسر دست به یکی کردین که آبروی منو امشب ببرین.
و بعد با لحن آمرانه ای گفت:
امشب باید نامزدی مسعود و بهنوش اعلام بشه همین که گفتم.
خانم چرا متوجه نیستی چرا یکدندگی میکنی اون حق داره که راجع به آینده اش تصمیم بگیره.
من نیم دونم بهنوش چشه که این آقا ناز و ادا در می آره؟
ولی مادر من همین دو روز پیش رسیدم نمی تونم بدون فکر قبلی و شناخت کامل از بهنوش اونو به همسریم قبول کنم. شما باید به من فرصت بدین!
خانم پگاه صدایش را پایین تر آورد و گفت:
ببین پسرم، به خاطر مادرتم که شده بذار امشب نامزدی تونو اعلام کنیم بعد هر وقت تو گفتی و تو حاضر بودی دنبال عقد و عروسی رو می گیریم.
مادرجون مهم اینه که من بهنوش رو به عنوان همسرم به همه معرفی کنم. این یعنی نقطه پایان!
و بعد در حالی که اندام مسعود از چارچوب در نمایان می شد گفت:
پدر، بهتره خودتون مادرو قانع کنین. مطمئن باشین به قیمت زندگیمم که شده من امشب چنین کاری نم یکنم!
مینا سرش را پایین انداخت و با عجله به طرف اتاق بهاره به راه افتاد و طوری وانمود کرد که هیچی نشنیده است. مسعود با دیدن مینا از سرعت گام هایش کاست و مقابل او ایستاد.
سلام ! وقتتون بخیر.
سلام عرض کردم.
مینا این را گفت و به راه افتاد.
اگه می خواین بهاره رو ببینین اون تو اتاقش نیست. فکر کنم رفته توجمع مهمونا!
مینا به طرف مسعود بازگشت و به تعقیب او از پله ها پایین امد. مسعود مسیرش را به طرف انتهای سالن کج کرد و مینا خود را به بیرون از ساختمان رساند. جمعیت زیادی آمده بودند بوی تند انواع و اقسام عطر و ادکلن در فضا پیچیده بود آهنگی که از دیسک پخش می شد شور و هیجان بیشتری به میهمانان داده بود مینا که بهاره را سرگرم صحبت کردن با دوست هایش دید او را به حال خود گذاشت و به کنار مادرش جای گرفت. در کنار نرگس خانم احساس ارامش بیشتری می کرد. گفتگوهایی که مینا چند لحظه قبل شنیده بود او را به فکر فرو برد.
اغلب میهمانان که می آمدند دسته گل های بسیار زیبایی در دست داشتند و آن را تقدیم مسعود که در جمع میهمانان ایستاده بود می کردند.
مسعود با تک تک میهمانان احوالپرسی نمود تا ینکه کنار نرگس خانم و مینا قرار گرفت.
نرگس خانم قامت خمیده اش را بسختی مقابل او راست نگه داشت و با او احوالپرسی نمود و چند لحظه ای نگاه کم سویش را به هره مسعود دوخت.
مسعود با چهره خندان پرسید:
مینا خانم ایشون مادرتونهستن؟
بله.
پس بقیه افراد خونواده تون کجان؟ معرفیشون نیم کنین؟
مینا سرش را پایین انداخت و به آرامی گفت:
من و مادرم تنهاییم.
به هر حال از آشناییتون خوشبختم مادرجون!
منم همینطور پسرم.
و بعد مسعود از کنار آنها دور شد و نرگس خانم ومینا در جایشان نشستند. نرگس خانم مدتی به فکر فرو رفت و بعد با صدای غم گرفته ای گفت:
مینا خال گوشه لب آقا مسعود را دیدی؟
مینا شانه هایش را بالا انداخت و گفت:
نمی دونم شاید!
می دونی امیر منم گوشه لباش یه خال مشکی بود اونم دیگه باید هم سن و سالای مسعود دشه باشه.
مینا که اندوه را در چشم مادر دید به رویش بوسه زد و گفت:
بلند شین با هم یه دوری بزنیم.
کجا؟
همین اطراف اینجا شلوغه نفس منم داره می گیره.
و بعد زیر بازوی نرگس خانم را گرفت و چند قدمی دورتر روی نیمکت کنار حوض نشستند. فواره آب در وسط حوض زیر نور رنگی لامپ ها جلوه خاصی به آنجا بخشیده بود.
دقایقی بعد خانم و آقای پگاه به جمع پیوستند در حالی که هر دوی آنها سعی داشتند عصبانیت و نگرانی شان را زیر لبخند مصنوعی خود پنهان سازند. با ورود آنها زن و مرد میانسالی که از سر و وضع آنها معلوم بود پولدارند از جایشان بلند شده و به طرف آنها رفتند و با هم سلام و احوالپرسی گرم و دوستانه ای کردند.
خانم پگاه گفت: پس بهنوش جون کجاست؟
زن لبخندی زد و گفت:
رفته دنبال دوستانش الانه دیگه پیداشون می شه.
مینا از این گفتگو فهمید که آنها باید پدر و مادر بهنوش باشند. در همین اثنا اتومبیل شکلاتی رنگی وارد محوطه ساختمان شد و سپس بهنوش به اتفاق پنج تن از دوستانش با ظاهری آراسته از اتومبیل پیاده شدند. در همین لحظات اول صدای خنده بلند آنها توجه اکثر میهمانان را به خود جلب کرده بود. بهنوش به مسعود که پشت به آنها ایستاده بود و ورودشان را متوجه نشده بود اشاره کرد و به دنبال او دوستانش به طرف مسعود رفتند. خانم و آقای پگاه نیز با دستپاچگی همراه پدر و مادر بهنوش خود را به آنان رساندند.
مسعود با دیدن بهنوش رنگ باخت و مختصر احوالپرسی با او کرد. بهنوش در حالیکه می خندید با صدای بلند گفت:
خب بچه ها آقا مسعود پگاه همسر آینده منه!
بعد دوستانش شروع به کف زدن نمودند و سوت زدند. میهمانان که همه صدای بهنوش را شنیده بودند به تقلید از دوستان او شروع به کف زدن کردندن و همه یکصدا گفتند: مبارکه!
مسعود تا بنا گوش سرخ شده بود خانم و آقای پگاه نیز با دهان باز بهنوش را می نگریستند. مسعود دستهایش را مشت کرده بوداحساس می کرد از چشمانش آتش می بارد گونه هایش داغ شده بود حالش داشت کم کم به هم می خورد. ماندن در انجا دیگر غیر قابل تحمل شده بودبا عجله به طرف ساختمان به راه افتاد. مینا که از این پیشامد خیلی تعجب کرده بود تا آخرین لحظه مسعود را با نگاه تعقیب کرد.
مسعود داخل اتاقش شد و در را پشت سرش قفل کرد. وقتی نگاهش به آیینه افتاد با عصبانیت گلدان را هب طرف آیینه پرت کرد. صدای شکستن آیینه همه جا پیچید و او خود را روی تخت رها کرد.
دیگه همه چیز تمام شده بود . بهنوش که احساس کرده بود مسعود علاقه چندانی به او ندارد پیشدستی کرده و در جمع میهمانان نامزدی اش را با مسعود اعلام کدرده بود و این پیشامد برای مسعود غیرمنتظره و باورنکردنی بود.
ان شب بدون حضور مسعود شام صرف شد و بهنوش مرتب به خانم پگاه غر می زد سراغ مسعود را می گرفت. هرچه خانم و آقای پگاه التماس کردند مسعود در را باز نکرد و خود را در اتاق زندانی کرده بود.
ساعت یک شب را نشان می داد که آقای مرادی نرگس خانم و مینا را به منزلشان رساند. مینا و مادرش تا نزدیکی صبح خوابشان نبرد و به گفتگو درباره میهمانی پرداختند.