پاسخ به:رمان قاصدک
چهارشنبه 22 دی 1389 1:14 AM
فصل چهارم
مینی بوس حامل مسافرین،وسط بیابان در یک بیابان خشک خراب شد و راننده در حالیکه به ماشین بدوبیراه میگفت،آستینش را بالا زده بود و از مسافرین خواست تا پیاده شوند.رقص گردوغبار در هوا با اهنگ تندباد به هِچکس اجازه چشم گشودن نمی داد.
2ده دقِقه ای که گذشت،سروصدای مسافرین بلند شد.علی الخصوص پیرزنی که بیمار بودو برای مداوا به شهر می رفت.و این سروصداها پیرزنی که بیمار بودو برای مداوا به شهر می رفت.واین سروصداها بیشتر راننده راعصبانی کرده بود.چهل وپنج دقیقه مسافران درگرمای روز روی خاک ها نشستند،نااین که باصدای راننده که می گفت*خدایا شکرت*همه ازجا بلند شدندو با خوشحالی سوار مینی بوس شده،صلوات محمدی ختم کردند.
***
مینا جامه دان رادر دست داشت وباگامهای سریع به طرف خانه قدم برمیداشت و نرگس خانم بافاصله کوتاهی ازاو آرامتربه سوی خانه پیش می رفت.
مینا ازاین که به خانه نزدیک می شد،خوشحال بود واز خلوت بودن نیزاحساس رضایت می کرد،زیرا نمی خواست کسی او رابا آن قیافه ببیند.رنگ چادرش رابه سختی می شد تشخیص دادکه روزگاری مشکی بوده است.
رسیدن بخیر چه عجب؟!
میناباشنیدن صدادرجا ایستاد.وقتی سرش را به عقب برگرداند،سهیل را دید مینا در حالی که بادست چادرش را مرتب میکرد با بی حوصلگی گفت:
سلام آقا سهیل احوال شما؟
مرسی خوبم،شما چطورید؟
بدنیستم،مامان جون چطورن؟
وسهیل بدون اینکه جواب مینا رابدهد،بارسیدن نرگس خانم بااو به احوالپرسی پرداخت.نرگس خانم درمورد خراب شدن ماشین درراه چند دقیقه ای صحبت کرد،تا اینکه به در خانه رسیدند.مینا درخانه راباز کرد.نرگس خانم درحالی که واردخانه می شد به سهیل تعارف کرد.سهیل پس از تشکرنرگس خانم و مینا خداحافظی کرد و به طرف خانه اش رفت.
ملیحه خانم روی تخت کنار حوض نشسته بود ومشغول برنج پاک کردن بودبادیدن سهیل،سینی را به کناری گذاشت و دستهایش راتکان داد و از جا بلند شد.
سلام مادر!
سلام پسرم خسته نباشی،بشین برم برات یه چایی بیارم.
دستتون درد نکنه،چه خبره امروز ما رو تحویل می گیری؟
ملیحه خانم محکم به پشت دستش زد و گفت:
بشکنه این دست که نمک نداره،کم برات زحمت کشیدم که حالا یه چایی آوردن برات تازگی داره؟
سهیل بلند بلند خندید و گفت:
شوخی کردم مادر.
ملیحه خانم چای رامقابل سهیل گذاشت وگفت:
بالاخره می خوای چه کار کنی؟
سهیل همچنان گه خنده بر لب داشت پرسید:
چی رو چکار کنم؟
سهیل تورو خدا یه کمی جدی باش،خودتو به کوچه علی چپ نزن که امروز باید تکلیفمو روشن کنی.
سهیل استکانش رامحکم داخل نعلبکی زد وگفت:
بازهم موضوع فریبرو می خواین مطرح کنین؟
ملیحه خانم خودش را جابه جا نمود ودر حالیکه آهی از سینه میکشید گفت:
امروزعمه ات اومده بود اینجا،میخواست تکلیف فریبا رو روشن کنیم،می گفت تا کی باید منتظر آقا سهیل بنشینیم،همه مردم پشت سرمون حرف می زنن و می گن نکنه فریبا یه عیب و ایرادی داره که نامزدش حاضر نمی شه عقدش کنه؟
قند درگلوی سهیل جست و او سرفه اش گرفت وچایی دهان سهیل در هوا پراکنده شد.ملیحه خانم با دستپاچگی به پشت سهیل زدو سهیل بعد ازاینکه نفس راحتی کشید،پرسید:
نامزدش؟!آخه کی گفته که ماباهم نامزدیم؟من حالاحالاها خیال زن گرفتن ندارم،اصلا تقصیر شماس که روی خوش نشون دادین.
وا،چه تقصیر من؟برو سرقبر بابای خدابیامرزت بشین و ازش بپرس که چرافریبا را برای تونشون کرده وشیرینی خورده،این آشو اون خدابیامرز برات پخت!
سهیل باشتاب از جایش بلند شدو پاشنه کفش هایش را بالا کشید و به سوی دربه راه افتاد.
سهیل،کجا میری؟صبرکن!
سهیل چرخی زد و مقابل مادر ایستاد و گفت:
میرم آب پاکی رو رودست عمه بریزم،می گم من سرراه دخترت نشسته بودم که بلندشم،بهش می گم به اولین خواستگاری که دم خونه شو زد جواب بده.
وبعد در را محکم بست و رفت.
نرگس خانم و مینا نیز صدای بحث گفتگوی سهیل و ملیحه خانم راشنیده بودند،اما از موضوع سر در نیاوردند،نرگس خانم چادرش را به سر کشیدوگفت:
مینا جون تا یه دستی به سر و روی خونه بکشی،من میرم یه سر به ملیحه خانم بزنم،فکرکنم از آمدن ما خبر نداشته باشه!
مینا که مشغول میز کردن خانه شده بود،درجواب مادر گفت:
باشه،سلام برسونین.
وقتی ملیحه خانم در را گشود و نرگس خانم رادر مقابل خود دید،فریادی از خوشحالی کشید و میهمانش را در آغوش گرفت و بعد از احوالپرسی او را به درون خانه دعوت نمود.نرگس خانم روی تخت نشست>به پشتی تکیه داد و به زحمت پاهایش را دراز نمود.
ملیحه خانم فنجان چای را مقابل او گذاشت.آثار ناراحتی چند لحظه پیش هنوز در چهره ملیحه خانم دیده می شد.نرگس خانم نگاه کنجکاوش رابه او انداخت و پرسید:
چیزی شده ملیحه خانم؟!
راستش چی بگم خواهر،اگه خدا رو پیشونیم مهر بدبختی رو نمی زد که منو بادو تا دختر سه،چهارساله و یه پسر9ساله بی سرپرست نمی گذاشت و خونمو خراب نمی کرد.من با خون دل این بچه ها رو بزرگ کردم،هیچ خواستگاری رو نتونستم جای علی آقای خدابیامرز قرار بدم،نشستم سر خونه و زندگیم و گفتم نذارم بچه هام لی سروسامون بشن.
بعد اشکهایش رابا گوشه روسری گلدارش پاک نمود و خود را جابه جا کرد.نرگس خانم که می خواست زودتر قضیه را بغهمد،پرسید:
خدا بد نده،حالا چی شده خواهر؟
ملیحه خانم جریان آمدن عمه سهیل و موضوع نامزدی سهیل با دختر عمه و عکس العمل سهیل را تعریف نمود و گفت:
دستم به دامنت نرگس خانم یه راهی بهم نشون بده،اگه اون بره دم خونه عمه اش روزگارم سیاهه،من نمی خوام تو در و همسایه حرفمون دهن به دهن برگرده.
نرگس خانم زیر چشمی به ملیحه خانم نگاهی کرد و پرسید:
خودت چی؟با این وصلت دلت راضیه؟
والله چی بگم نرگس خانم،فریبا دختر بدی نیست،کدبانوی خونشونه،کم و کسری نداره،اما چیکار کنم که دل سهیل دست من نیست،من اونو وادار به این ازدواج نمی کنم,اما نمی خوام رودختر مردم عیب و ایراد بذارم.
نرگس خانم چایی سردشده اش را یکجا سر کشید و در حالیکه که گلویش را صاف می کرد،گفت:
راستش من نمی تونم نظری بدم،فقط یه توصیه بهت دارم.بچه تو مجبور نکن کاری که دلش نمی خواد رو انجام بده،آقا سهیل پسر عاقلیه،تحصیلکرده اس،میدونه چیکارکنه و بعد آه سردی کشید و ادامه داد:
مساله یه روز دو روز نیست،اونا میخوان تا آخر عمرشون باهم باشن،اونوقت اگه بینشون تفاهم و محبتی نباشه،زندگیشون تباه می شه،تازه مطمءن باش ملیحه خانم تو هم این وسط باید بسوزی و بسازی.
مگه من غیر از خوشبختی بچه هام آرزوی دیگه ای هم دارم،فقط بهش می گم اگه واقعا فریبا رو دوست نداری باخوبی و خوشی بهشون بکو و قضیه رو به خوبی فیصله بده.
انشاالله درست می شه،غصه نخور خواهر.راستی از سودابه و سحرچه خبر؟
ملیحه خانم لبخندی زد و گفت:
خوبن،الحمدلله،اون دو تا خواهر که از همدیگه جدایی نداشتن آخرش با همدیگه جاری شدن و خونه زندگی می کنن.
وبعد که گویا ملیحه خانم موضوعی را به خاطر آورده باشد،خودش را جا به جا کرد و با لبخند گفت:
راستی سحر هم به سلامتی چند ماه دیگه مادر میشه!
به به مبارکه....حالا می خوان مشهد بمونن یا میان تهران؟
تادو سال دیگه که همونجا هستن،تا بعدش خدا چی بخواد.
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا