0

رمان قاصدک

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان قاصدک
چهارشنبه 22 دی 1389  1:16 AM

فصل هفتم و هشتم
وقتی وارد سالن شد، احساس غریبی داشت. نمی دانست باید کجا برود. لحظه ای درنگ کرد و نگاهش را به اطراف دوخت. کم و بیش کارکنان آمده بودند. روی صندلی نشست و کسانی را که با عجله می آمدند و با همدیگر سلام و احوالپرسی گرم و دوستانه ای می کردند می نگریست، چفدر آرزو داشت که بین این همه زن و دختر لااقل یکی را می شناخت.
سلام خانم جوانبخش!
اِ ، سلام خانم عرفانی صبح شما بخیر.
زنده باشی. بیا بریم تو رو به بقیه معرفی کنم. مینا به دنبال خانم عرفانی به راه افتاد. در انتهای سالن خانم عرفانی ایستاد و در حالی که دستش را روی شانه مینا گذاشته بود طوری که همه بشنوند. گفت:
از امروز خانم جوانبخش همکار ما هستند. سعی کنید تو کارا راهنمائیش کنید.
چند خانم از پشت چرخها بلند شدند و به طرف مینا آمدند و با او احوالپرسی کردند. مینا با راهنمایی خانم عرفانی پشت چرخی نشست و کارهایی را که باید آنروز انجام می داد برایش توضیح داد. مینا چادرش را از سرش برداشت و آن را تا کرد و بر روی میز گذاشت نیم ساعتی که گذشت. آقای نیک اندیش وارد شد و همه در مقابل او ایستادند و او با تکان دادن سر به سلام همه پاسخ می داد. بعد به اطرافش نگاه کرد و گفت:
باز هم خانم امینی غیبت ...
حرف آقای نیک اندیش به اتمام نرسیده بود که دختر جوانی با عجله وارد شد و گفت:
صبح همگی به خیر.!
اما با دیدن آقای نیک اندیش سرش را با شرمندگی پائین انداخت و آرام آرام آمد و کنار مینا ایستاد.
اقای نیک اندیش نگاهی از سر غیض به او انداخت و گفت:
خانم امینی، این چه وضعه؟ اگه واقعا نمی تونین به کارتون برسین بهتره استعفا بدین خانم!
ببخشید سعی می کنم بعد از این بموقع خودمو برسونم.
امیدوارم این طور باشه...
و بعد به طر دفتر به راه افتاد. خانم امینی نفس راحتی کشید و گفت:
آخیش..
سپس نگاهی به مینا انداخت و ادامه داد:
شما تازه واردین یا میهمان؟
بله، از امروز قراره مشغول به کار بشم.
خوشحالم آخه می دونین من سه روزه نیومدم سرکار، راستش گرفتاریهام تو خونه زیاد شده. اِ ، راستی اسم شریفتون؟
من مینا جوانبخش هستم.
خوشبختم، منم شقایق امینی هستم.
بعد هردو با لبخندی دوستانه دست یکدیگر را فشردند.
***
وقتی صدای زنگ بلند شد همه کار را تعطیل کردند. مینا نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:
چه زود گذشت. ساعت دقیقا دوازده اس.
شقایق گفت:
امروز روز اول کارت بوده، بذار یه کم سختی هاش رو دوشت بیفته، اونوقت می فهمی از ساعت 8 تا 12 چه خبره!
شقایق و مینا دوشادوش هم به راه افتادند، قسمتی از مسیر را با هم پیمودند در طول راه کم و بیش با هم آشنایی بیشتری پیدا کردند. شقایق آنروز بیشتر راجع به کار و مقررات تولیدی با مینا صحبت می کرد. سر چهار راهی از همدیگر جدا شدند و مینا مسیرش را به سمت خانه تغییر داد. از اینکه توانسته بود با یکی آشنایی پیدا کند، احساس خوشحالی میکرد.
یک هفته از کار مینا در تولیدی گذشت، معمولا تولیدی بعد ازظهر پنجشنبه تعطیل بود و آن روز وقتی از سالن خارج شدند، شقایق با عجله قدم برمی داشت. مینا گفت:
چته شقایق؟ دنبالت کردن؟
آخه امروز با روزهای دیگه فرق می کنه، تا یکی دو ساعت دیگه بچه ام می آد، اگه بدونی بعدازظهرهای پنجشنبه چقدر خوشحالم!
مینا در جا ایستاد و با تعجب پرسید:
بچه ات؟!
آره، بچه ام، چیه مگه به من نمی آد مادر باشم. من بیست و چهار سالمه...
ولی تو چیزی به من نگفتی، من نمی دونستم تو ازدواج کردی، مگه بچه ات کجاست؟
شقایق اندکی درنگ کردو بعد گفت:
مینا جون من می خواستم برات بگم، ولی فرصت نشد.
و بعد آهی کشید و در حالی کهچشمان اشکبارش را به مینا دوخته بود گفت:
نوزده سالم بود که با احسان مرد مورد علاقثه ام ازدواج کردم. زندگیمون اونقدر شیرین بود که اون همه خوشبختی رو باور نداشتم.
سپس پشت به مینا کرد و آرام به راه افتاد. مینا نیز به دنبالش حرکت کرد. شقایق با صدای گرفته ای ادامه داد:
یه سال بعد هم خدا بهمون یه پسر خوشگل مامانی داد. اسمشو مجید گذاشتیم. دوسالش که شد احسان یه روز رفت اداره و دیگه هرگز برنگشت. بعد مقابل مینا ایستاد و در حالی که گونه هایش خیس شده بود، بغضش را فرو خورد و ادامه داد:
و بعد از مدتی فهمیدم که او تصادف کرده و کشته شده، چه تصادف وحشتناکی کرده بود، جسدشو به سختی می شد شناخت. کارم به جنون کشیده بود، داشتم دق می کردم که تو همون شرائط مجید و از من گرفتن.
کیا؟
خب معلومه دیگه، خانواده احسان!
ولی این بی انصافیه!
شقایق پوزخندی زد و گفت:
بی انصافی؟ این ظلمه مینا جون، می فهمی؟
ولی اون بچه به مادر احتیاج داره!
آره می دونم ولی من نمی تونم خواسته اونارو بپذیرم!
مگه ازت چی می خوان؟
یه برادر شوهر دارم که دو سال از خودم بزرگتره، کارش ولگردی تو کوچه هاس، همه اش این طرف و اون طرف پرسه می زنه، وقتی هم خسته می شه همونجا سرکوچه می شینه، اونا میگن اگه بچه تو می خوای باید با اون ازدواج کنی. ولی من...
حرفش را قطع کرد و به چهره غم گرفته مینا نگریست و گفت:
ببخش، نمی خواستم با مطرح کردن غصه هام تورو ناراحت کنم، خب من عجله دارم. خداحافظتا شنبه!
می گم شقایق، فردا جمعه اس، تو هم بیکاری، با مجید بیا خونه ما، خیلی دوست دارم ببینمش، تازه مادرم هم از دیدنت خوشحال می شه!
نه مزاحم نمی شم!
این حرفا چیه! پس برای نهار منتظرم.
باشه، خدمت می رسم.
خداحافظ .
خداحافظ مینا جون.
***
مجید روی زانوهای نرگش خانم به خواب رفته بود. شقایق از جایش بلند شد و گفت:
بدینش به من، شمات خسته می شین!
نه دخترم اذیتش نکن، بذار بخوابه من راحتم!
ببخشید شرمندم.
این حرفا چیه مادر ماشاءالله بچه زرنگ و شیطونی داری، ولی واقعا حیفه که این بچه بدون مادر بزرگ بشه. اون مادرشو می خواد. یه کم که بزرگتر شد روحیه اش آسیب می بینه باید بیشتر به آینده اش فکر کنی. مادر بدون بچه اش می میره. بچه هم همینطور.
می دونم نرگس خانم، ولی چکار کنم؟ کاری از دستم برنمی آد، مثل اینکه من لیافت اون همه خوشبختی رو نداشتم که خدا ازم گرفت.
حرف شقایق تمام وجود نرگش خانم را لرزاند و به یاد گذشته اش به گوشه ای چشم دوخت... ایا او نیز قدر خوشبختی هایش را ندانسته بود یا اینکه لیاقتش را نداشت که خدا او را به چنین سرنوشتی دچار کرده بود ولی نه، نباید خود را سرزنش میکرد. خدا چنین می خواسته و او چاره ای جز تسلیم نداشت.
مینا با گفتن این جمله که: آقا مجید برات شیرینی آوردم، وارد اتاق شد ولی با تعجب گفت:
اینکه خوابیده.
شقایق گفت:
تورو خدا مینا جون خودتو اذیت نکن. بیا بشین یه کمی صحبت کنیم. راستش من که خیلی وقته با کسی درد دل نکرده بودم، یه کسی رو می خواستم که بتونم سفره دلمو پیشش باز کنم، کسی که بتونه حرفامو بفهمه. و بعد لبخندی زد و ادامه داد:
خدا هم مینا جونو واسم فرستاد.
***
وقتی در پیاده رو خیابان راه می رفت. از خش خش برگهای پائیزی لذت می برد. از تمام فصلها پائیز را بیشتر دوست می داشت، مقابل مغازه پارچه فروشی ایستاد، نگاهی گذرا به داخل مغازه انداخت و سپس داخل شد، بعد از اینکه دو دقیقه ای نگاه خریدارانه اش را روی پارچه ها دوخت، برای مادرش یک قواره پیراهنی خرید، سپس جعبه ای شیرینی خرید و راه خانه را در پیش گرفت.
هنگامی که به خانه رسید، با خوشحالی وارد اتاق شد و قواره پیراهنی و شیرینی اولین حقوقش را جلو مادر گذاشت. و بعد هم از جایش بلند شد و طبق قولی که به ملیحه خانم داده بود، برای دعوت از آنها به خانه شان رفت. وقتی در باز شد با تعجب سحر را دید و در حالی که نم یتوانست تعجبش را پنهان کند گفت:
سلام سحر خانم، رسیدن بخیر!
سلام مینا جون بیا تو.
سحر و مینا همدیگر را در آغوش گرفتند و هر دو از دیدار یکدیگر ابراز خوشحالی کردند.
چی شد اینطرفا اومدی بی وفا؟
راستش دلم واسه اینجا خیلی تنگ شده بود، مهدی هم حالا حالاها نمی تونست بیاد. منم پا شدم و اومدم یه چند روزی اینجا بمونم.
بهرحال خیلی خوشحال شدم.
ملیحه خانم که وارد شد مینا از جایش بلند شد و بعد از احوالپرسی گفت:
چشم شما روشن ملیحه خانم. پس بگو چرا نمی آن ازمون یه حالی بپرسن!
این حرفا چیه دخترم، تو و سحر برای من فرقی ندارین، تازه سحر همین امروز صبح رسید.
شوخی کردم ملیحه خانم خدا سایه شما رو از سر ما کم نکنه. انشاءالله که سلامت باشین. غرض از مزاحمت این بود که ازتون بخوام امشبو به ما افتخار بدین و برای شام تشریف بیارین منزل ما.
ای شیطون نکنه حقوقتو گرفتی هان؟
ملیحه خانم این را گفت و ادامه داد:
عزیز دلم مزاحم نمی شیم.
خواهش می کنم حالا هم که سحر جون اومده بهتره امشبو دور هم باشیم باور کنین دلم براش یه ذره شده بود.
***
بعد از صرف شام نرگس خانم چهار زانو نشست و رو به ملیحه خانمگفت:
می گم ملیحه خانم این چند روزی که سحر خانم اینجاس بیا یه دستی برا آقا سهیل بالا کنیم. همه نگاه ها متوجه نرگس خانم شد و سهیل که انتظار نداشت نرگس خانم در چنین موقعیتی آن هم در حضور سحر و مینا موضوع را مطرح کند، رنگ باخت و بعد از کمی این پا و آن پا کردن از جایش بلند شد و گفت:
خب! من دیگه زحمتو کم می کنم!
همه از این عکس العمل سهیل با صدای بلند خندیدند و او بلافاصله درحالی که تبسم بر لب داشت، ضمن تشکر از پذیرائی آنها خداحافظی کرد و رفت.
سحر و مینا که از موضوع ازدواج کردن سهیل را جالب تر از بحثهای خویش دیدند، به جمع نرگس خانم و ملیحه خانم پیوستند. نرگس خانم خودش را به دیوار تکیه داد و از مینا خواست تا دارویش را بیاورد. سپس از ملیحه خانم خواست تا به حرفهایش گوش دهد و جریانی را بین او و سهیل یکماه قبل، پیش آمده بود بازگو کرد. ملیحه خانم که به دقت به حرفهای نرگس خانم گوش می داد گفت:
به نظر شما من می تونم چه کار کنم؟ نرگس خانم چند سرفه پشت سرهم کرد و گفت:
به نتظر من بهتره به عمه خانوم یه جوری بفهمونیم که سهیل کس دیگه ای رو زیر نظر داره.
ولی من که روم نمی شه یه همچین حرفی بزنم.
ملیحه خانم این را گفت و لیوانی آب سرکشید. نرگس خانم لحنی قاطعانه به کلام خود داد و گفت:
ولی این جوونا نباید قربونی قول و قرارهای ما بزرگترا بشن، ملیحه خانوم بیا همین فردا یه سری بریم پیش عمه خانوم و قضیه رو یه طوری بهش بگیم.
سحر هم حرف نرگس خانم را تائید کرد. مینا که فقط گوش می داد، سکوتش را شکست و گفت
حالا زودتر عروسی رو راه بیندازین که ما هم یه شیرینی بخوریم. سحرجون که عروسی شو مشهد گرفت، تولد بچه شو دیگه باید بیاد تهران!
سحر پرسید:
تو از کجا خبر داری؟!
مینا به ملیحه خانم چشمکی زدو بعد هردو خندیدند.
***
مدتها بود که مینا موضوعی را حس کرده بود اما خود را به بی خیالی زده بود. این روزها رفت و آمدهای صداق به کارگاه بیشتر شده بود و او به بهانه نظارت بر کارکنان خودش را به دیوار دفتر تکیه می داد و نگاهش را به مینا می دوخت.
آنروز نیز مینا چون همیشه با جدیت و بدون تشویش خاطر به کارش مشغول بود که ناگهان صدایی او را به خود آورد سرش را برگرداند شقایق را دید که با دستش به گوشه کارگاه اشاره می کرد. مینا به آنطرف نگاه کرد و صادق را دید که پیراهن لیمویی و شلوار مشکی به تن داشت. دو دستش را پشت سر به هم قلاب کرده بود و نگاهش را به مینا دوخته بود. با متوجه شدن مینا دستهایش را از هم باز کرد و با دستپاچگی اطرافش را نگریست همان لحظه بود که آقای نیک اندیش وارد شد و به دنبال او صادق نیز روانه دفتر شد. مینا دوباره مشغول بکار شد، اما این بار شقایق مقابلش ایستاد و گفت:
مینا اصلا تو حواست هست؟
منظورت چیه؟!
این روزا همه دارن پشت سرت حرف میزنن!
و بعد نزدیکش نشست و ادامه داد:
صادق با این رفتارش همه را متوجه خودش کرده!
مگه چیکار می کنه؟
دست خوش بابا... مینا جون مگه نمی بینی اون هر روز میآد، درحالی که تا حالا سابقه نداشته اون هفته ای یخ بار بیشتر بیاد تازه وقتی هم می اومد یه راست می رفت دفتر. ولی حالا همش تو کارگاه راه می ره. بعدش یه گوشه عین گداها گردن کج می کنه و زل می زنه به تو.
مینا سرش را پائین انداخت و با عصبانیت گفت:
اصلا برام مهم نیست!
حالا چرا از من ناراحت می شی؟ باورکن منظوری نداشتم فقط می خواستم تورو که از دنیا بی خبری حالیت کنم!
مینا از جایش بلند شد و بدون اینکه حرفی بزند چادرش را به سر کرد.
کجا مینا؟ هنوز ساعت یازده اس!
می رم خونه سرم درد می کنه.
شقایق از گفته اش پشیمان شد، اما او واقعیت را گفته بود. مینا وقتی به خانه رسید و در را باز کرد نرگس خانم نبود. با وجود این که هوا سرد بود مینا احساس می کرد دارد می سوزد، دست و صورتش را با آب سرد شست و به اتاقش پناه برد. روی تشک دراز کشید. واقعا احساس دلتنگی خاصی به او دست داده بود.
دقایقی بعد نرگس خانم به خانه آمد نگاهی به ساعت انداخت و با تعجب گفت:
امروز چه زود اومدی مادر؟!
کارم تموم شده بود تا دوازده صبر نکردم. شما کجا بودین؟
با ملیحه خانم رفتیم یه سر خونه عمه سهیل.
خب چی شد؟
او تا ما رو دید خیلی تعجب کرد، رفتیم تو اتاق و نشستیم. فریبا چایی آورد و یه احوالپرسی سردی کرد و رفت تو اتاقش عمه خانم هم سرشو پائین انداخت و به ملیحه خانم گفت:«شرمنده ام زن داداش نمی دونم این دختره چش شده. از روزی که فهمیده شما قراره بیاین خواستگاری از این رو به اون رو شده.» ممن و ملیحه خانم نگاهی به هم کردیم نمی دونستیم چی بگیم. آخه عمه خانم فکر کرده بود ما اومدیم تا یه روزی رو قرار خواستگاری بذاریم. ملیحه خانمتا می خواست دهنشو باز کنه و حرف بزنه و بگه که سهیل هم راضی به این وصلت نیست عمه خانم حرف ملیحه خانم رو قطع کرد و گفت:« روم سیاه ملیحه جون تا حالا که به این و اون می گفتم سهیل داماد منه فریبا جدی نمی گرفت. اما حالا پاشو تویه کفش کرده که من با این ازدواج مخالفم میگه ازدواج فامیلی رو نمی پذیره. نمی دونم تو کله جوونای حالا چی می گذره». سپس عمه خانم خودش رو جابجا کرد و ملتمسانه گفت:« زن دادش خودت که می دونی منم و همین یه دونه دختر داداشاش که زن گرفتنو رفتن سرخونه و زندگی شون چشم امید من و پدرش فریباس ما نمی تونیم اونو وادار به این ازدواج کنیم من بیشتر از این نمی تونم اشکهای اونو ببیننم.»
مینا بلند خندید و گفت:
جالبه پس هیچ کدوم راضی به این وصلت نبودن در حالی که فکر می کردن اون یکی دوست داره این وصلت صورت بگیره.
و بعد دستهایش را بهم زد و گفت:
پس قضیه به خیر و خوشی تموم شد؟
نرگس خانم هم خندید و گفت:
چه جورم، می خواستم وقتی که سهیل این ماجرا رو از مادرش بشنوه عکس العملشو ببینم حتما خیلی تعجب می کنه، کاری رو که اینقدر سخت می گرفت دو ساعته حل شد.
***
صبح که مینا از خواب بیدار شد و برای رفتن به سرکار آماده گردید متوجه گردید که مادرش اصلا حال خوشی ندارد نرگس خانم از مینا خواست تا به سر کارش برود و به او اطمینان داد که حالش خوب است.
***
مینا که در حین کار تمام حواسش متوجه مادرش بود انگشتش زیر سوزن رفت و خون فواره کرد فریاد مینا باعث شد که همه دست از کار کشیده . به سمت او بروند.
شقایق از جایش پرید و به آرمی انگشت مینا را از لای سوزن بیرون کشید. اقای نیک اندیش نیز خود را به سرعت به مینا رساند و از او خواست تا به دفتر بیاید. مینا گفت:
طوری نیست با پارچه می بندم.
نه دخترم بیا تو دفتر استراحت کن.
شقایق نیز همراه مینا وارد دفتر شد.
صادق به سرعت از جایش بلند شد و با دستپاچگی پرسید:
چی شده خانم جوانبخش؟
و بدون اینکه پاسخی بشنود متوجه انگشت مینا شد. به سرعت آب قند درست کرد و آن را مقابل مینا گذاشت دو عدد چسب انگشت را نیز از جیبش بیرون آورد و به شقایق داد تا انگشت مینا را ببندد. رفتار صادق شقایق را به خنده در آورده و پدر را متعجب ساخته بود.
موقع بیرون آمدن مثل همیشه شقایق در کنار مینا به راه افتاد.
سکوت شقایق مینا را وادار کرد که از او بپرسد:
چیزی شده شقایق؟
نه مهم نیست.
ولی تو امروز از صبح تا حالا گرفته ای.
گفتم که چیزی نیست.
و بعد پوزخندی زد و گفت:
فیلمای همیشه دیروز مادر شوهرم اومده بود تا باهام صحبت کنه.
خب؟
هیچی.
و بعد آه بلندی کشید و ادامه داد:
اخرش حرفامون به دعوا کشید و گفت: دیگه مجید و نمیذاره بیاد پیش من.
حالا می خواهی چیکار کنی؟
نمی دونم ولی اینو می دونم که اگه سرم بالای دار بره نمی تونم این ازدواج و قبول کنم من اصلا قصد ازدواج مجدد رو ندارم. قسم خوردم به یاد احسان تا آخر عمر بنشینم و بچه شو خوب تربیت کنم عین پدرش مهربون و منطقی!
ولی...
می دونم می خوای چی بگی، حرفی که همه می زنن« تو هنوز جوونی و باید سر و سامون بگیری» ولی من تصمیم عوض نمی شه می خوام که مجید با خودم باشه.
لحظاتی بعد مینا و شقایق از هم خداحافظی کردند و مینا تا رسیدن به خانه به شقایق فکر می کرد.
این روزها افکار مینا آشفته بود از نگاه های صادق خسته شده بود. وقتی او را می دید چهره اش را در هم می کشید و سرش را پایین می انداخت.
***
زمستان با کوله باری از برف و سرما رسید. نرگس خانم که بیشتر به این فصل از سال حساسیت داشت دوباره در بستر بیماری افتاد.
مینا روزها با بی میلی سرکار می رفت و شبها سعی می کرد با مطالعه از تنهایی اش بکاهد. هر روز خسته تر از روز قبل بود. از رفتن به کارگاه و دیدن صادق وحشت داشت، اما او نمی توانست کارش را رها کند، زیبا با بیماری مادرش این حداقل کاری بود که می توانست برای هزینه زندگی شان انجام دهد.
فصل 8
شب قبل برف سنگینی باریده بود. وقتی مینا می خواست از جایش بلند شود احساس کرد تمام بدنش را درد شدیدی فرا گرفته است. به سختی از جایش بلند شد و سماور را روشن کرد. نرگس خانم همچنان خوابیده بود. مینا سفره را پهنکرد و صبحانه مادر را حاضر نمود، داروهایش رانیز کنار سفره گذاشت و خودش به آرامی از اتاق بیرون رفت وقتی خواست کفشهایش را بپوشد، داخل آنها را پر از آب یافت. زیرا فراموش کرده بود شب قبل آنها را از توی حیاط بردارد. برف شان را تکان داد و همانطور آنها را پوشید و رفت.
نرگس خانم با صدای در چشمانش را گشود همه جا گردگیری و منظم شده بود. چیدن سفره با آن سلیقه خاص مینا لبخند را بر لبان مادر نشاند.
***
نزدیکی های کارگاه باران تندی شروع به باریدن کرد. سوز و سرما چشمان مینا را آزار می داد انگشتهای پایش داخل کفش از سرما کرخت شده بود. هرچند که با عجله قدم برمی داشت ولی با این همه شدت باران سر تا پای او را خیس کرده بود. وقتی وارد کارگاه شد، آب از چادرش می چکید. خانم عرفانی با عجله به سویش آمد و کمک کرد تا او چادر و کاپشنش را بیرون آورد. خانم عرفانی مینا را کنار بخاری نشاند و برایش یک استکان چای آورد.
چرا شما زحمت کشیدین؟
زحمتی نیس، مثل اینکه امروز زهرا خانوم نمی یاد، خودمون باید ترتیب چایی رو بدم!
در همین لحظه شقایق نیز وارد شد. چترش را بست و پالتویش را بیرون آورد و به چوب لباسی آویزان کرد. می خواست شروع به کارکند که با دیدن مینا و سراپای خیس او خندید و گفت:
سلام مینا خانم، حال شما؟
سلام می بینی که!
آخه دختر تو کی می خوای عاقل بشی؟ مگه صبح ندیدی هوا بارونیه خب یه چتر با خودت برمی داشتی!
و بعد به مینا نزدیکتر شد و نگاه شیطنت بارش را به او دوخت و با لبخندی گفت:
شایدم این روزا حواست سرجاش نیس، حقم داری، آخه اولش همین جوره.
مینا با عصبانیت از جایش بلند شد و سرش داد کشید:
شقایق بهتره حرف دهنتو بفهمی!
شقایق گفت:
هیس، چه خبرته؟
و بعد شانه های مینا را گرفت و او را سرجایش نشاند.
مینا لبش را به دندان گزید و به شقایق گفت:
تنهام بذار!
ولی من که به تو چیزی نگفتم.
تو داری به من تهمت می زنی حتی به صادق، شاید... شاید اصلا اون تو این فکرا نباشه، خودتون می برین و می دوزین.
باشه مینا جون، من تنهات می ذارم، ولی همین روزا خودت همه چیزو می فهمی!
شقایق دوباره برگشت و به مینا گفت:
مانتوتو درآر و پالتوی منو بپوش با این لباس خیس سرما می خوری!
این را گفت و رفت.
عطسه های پشت سر هم مینا ، خانم عرفانی را که حکم مادر را برای همه داشت نگران کرده، به طرف او رفت. وقتی دستش را روی پیشانی مینا قرار داد گفت:
تو حالت خوب نیس مینا جون، تب داری، بهتره برگردی خونه و استراحت کنی.
و بعد به طرف دفتر به راه افتاد و گفت:
من می رم از آقای نیک اندیش اجازه مرخصی تو بگیرم!
مینا با صدای گرفته ای گفت:
ولی من...
خانم عرفانی با اشاره دست حرفش را قطع کرد و رفت. در تمام بدنش دردی باور نکردنی احساس می کرد از شدت سرما می لرزید و هر چه خود را به بخاری نزدیکتر میکرد، باز هم گرما را حس نمی کرد، سرش را به دیوار تکیه داد و چشمانش را روی هم قرار داد. گونه های سرخ شده اش شدت تب او را نمایان می ساختند.
خدا بد نده خانم جوانبخش حالتون خوب نیست؟
مینا چشمانش را گشود صادق و خانم عرفانی مقابلش ایستاده بودند. مینا از جایش بلند شد و سلام کرد. صادق سراپای مینا را برانداز کرد و گفت:
استحمام هم که کردید!
مینا با خشونت به چشمان صادق نگریست اگرچه لحن کلام صادق توام با شوخی بود اما برای مینا خوشایند نبود.
مینا سرش را پایین انداخت و بدون اینکه حرفی بزند از خانم عرفانی تشکر کرد و به طرف شقایق قدم برداشت.
بهتره امروز و فردا رو استراحت کنین!
صدای صادق بود که از پشت سر شنیده شد، اما مینا بدون اینکه صورتش را به عقب برگرداند از آنجا دور شد. رفتار سرد مینا صادق را خیلی عصبانی کرده بود. با عجله وارد دفتر شد و سیگاری از جیبش بیرون اورد. فندک را روشن نمود و چند پک محکم به سیگارش زد.
ان شب مینا تب و لرز شدیدی داشت و با آن که نرگس خانم دوتا پتو ببروی مینا انداخته بود مینا خودش را از سرما جمع کرده بود دندانهایش محکم بهم می خوردند و مرتب ناله می کرد. نرگس خانم با اصرار یک لیوان شید داغ به مینا داد، با صدای در از جایش بلند شد زمین کاملا یخ بسته بود. نرگس خانم با احتیاط خود را به پشت در رساند ملیحه خانم را دید
سلام نرگس خانم.
سلام ملیحه خانم بفرمائین تو!
ببخشین بی موقع مزاحم شدم.
شما مراحمین خواهر دلم از تنهایی پوسید.
راستش هرکاری کردم خوابم نبرد. به سهیل گفتم من امشب می رم خونه نرگس خانم آخه تمام حواسم دنبال مینا جون بود.
خدا شما را از خواهری کمتون نکنه.
ملیحه خانم ظرف آبی آورد و مینا را مرتب پاشویه می کرد. تا صبح مینا بی تابی کرد و مرتب هذیان می گفت. نرگس خانم خیلی نگران حال مینا بود. صبح زود از جایش بلند شد از توی کیفش شماره تلفنی را بیرون آورد و چتدرش را به سر کرد.
ملیحه خانم که تمام شب بیدار بود و طرفای صبح از شدت خستگی خوابش برده بود چشم گشود و گفت:
کجا نرگس خانم؟
با این وضع که نمی تونیم مینا رو ببریم دکتر. می رم یه زنگی به دکتر اخلاقی بزنم فکر نکنم هنوز بیمارستان رفته باشه همیشه بنده خدا نه نگفته آبم که دستش باشه می ذاره زمین و می آد.
ملیحه خانم گفت:
شما هم حالتون خوب نیس. تمام راه یخبندونه اجازه بدین من برم.
ولی شما به اندازه کافی زحمت کشیدین.
و ملیحه خانم در حالی که شماره تلفن را می گرفت گفت:
همسایگی به درد همین روزا می خوره!
ساعتی بعد آقای دکتر اخلاقی وارد شد و بعد از معاینه کامل مینا نسخه ای برایش نوشت و با عجله خداحافظی کرد و رفت.
ملیحه خانم نسخه را گرفت و با عجله بیرون رفت. نرگس خانم گفت:
کجا ملیحه خانم؟
می رم نسخه مینا جونو بدم سهیل داروهاشو بگیره.
و بدون اینکه منتظر پاسخ نرگس خانم بایستد. به راه افتاد.
پس از دو ساعت سهیل با داروها وارد اتاق شد. مینا به متکا تکیه داده بود. با دیدن سهیل روسری اش را مرتب کرد و به زحمت خود را نیم خیز کرد و سلام نمود. سهیل دستهایش را به هم می مالید. بینی اش از شدت سرما سرخ شده بود. با تعارف نرگس خانم کنار بخاری نشست. نرگس خانم نگاه مادرانه اش را به او دوخت و گفت:
ببخش پسرم تو هم افتادی تو زحمت.
این حرفا چیه... نرگس خانم وظیفمه... مینا خانم هم برام مثل سودابه و سحر عزیزه.
مینا لبخندی زد و یکباره آرزو کرد ای کاش برادری چون سهیل می داشت سهیل استکان چایی را که نرگس خانم مقابلش گذاشت سرکشید. ازجایش بلند شد و گفت:
خب مادرجون اگه امری با من ندارین، مرخص بشم. باید جزوه هامو آماده کنم.
خدا به همراهت پسرم. انشاءالله خوشبخت بشی.
سهیل که با عجله میخواست از اتاق بیرون برود با ملیحه خانم که کاسه اش را داخل سینی گذاشته بود و می خواست وارد اتاق شود برخورد نمود و در یک آن صدای اوه گفتن هردو نفر بلند شد و کاسه آش روی لباسشان ریخت. نرگس خانم با دستپاچگی جلو آمد و گفت:
چیزیتون که نشد. نسوختین که؟
چیزی نیس، فقط...
در این هنگام سهیل به قیافه آش مالیده اش نگاه کرد و صدای خنده همه در فضای اتاق پیچید.
***
بعدازظهر جمعه بود که شقایق با جعبه ای شیرینی به دیدار مینا آمد. پس از احوالپرسی شقایق آن لبخند دوستانه همیشگی را بر لب های مینا ندید پرسید:
از من دلخوری؟
چرا باید دلخور باشم؟
دیروز خواهر زاده صادق که یه دختر جوون همسن و سال خود ماس اومده بود کارگاه و از من راجع به تو پرس و جو می کرد.
خب تو چه گفتی؟
من هیچی نگفتم گفتم بهتره بره از بقیه بچه ها بپرسه.
مینا چند سرفه بلند و صدادار کرد و با صدای دورگه ای گفت:
حالم که بهتر شد میام کارگاه و از بچه ها خداحافظی میکنم.
شقایق با تعجب پرسید:
یعنی نمی خوای بیای سرکار؟!
نه!
ولی مینا... آ... آخه...
فکرشم نکن. خدا بزرگه. بالاخره یه کاری پیدا می کنم.
ولی مینا تو جا می زنی، اگه او بهت پیشنهاد ازدواج داد. خب مگه دارت می زنن!
بحث این حرفا نیس، وقتی وارد سالن می شم و بچه هها رو می بینم که بهم پچ پچ می کنند نفسم یم گیره.
راستی مجید و نیاوردن؟
نه دیشب تا نیمه های شب منتظر بودم ولی هیچ خبری نشد. طاقت نیاوردم و رفتم زنگ زدم. عمه مجید گفت که مادر و پدر شوهرم با مجید یه چند روزی رفتن مسافرت.
کجا؟
چیزی نگفتن؟
وقتی نرگس خانم وارد اتاق شد شقایق آماده رفتن شده بود.
کجا دخترم؟ اگه امشبو پیش ما بمونی از نظر خانواده ات ایرادی داره؟
نه مادرجون خانواده ما به شما اطمینان دارن، ولی می ترسم خانواده شوهرم با خبر بشن، ان وقت دیگه روزگارم سیاه می شه.
خب اصرار نم یکنم زحمت کشیدی مادر.
شقایق صورت مینا را بوسید و گفت:
فردا می تونی بیای یا نه؟
اگه حالم بهتر بشه یه سری میام.
پس خداحافظ.
به سلامت.
***
با گام های موزون و مطمئن به سوی دفتر تولیدی پیش رفت. با دیدن آقای نیک اندیش با لبخندی بر لب او را به حضور پذیرفت و گفت:
صبحتون بخیر، خانم جوانبخش!
صبح شما هم بخیر.
بفرمائید تو.
تشکر.
انشاءالله که حالتون بهتره!
بد نیستم خیلی ممنون...
خب با بنده امری داشتین؟ از بچه ها شنیدم که قصد دارین ما رو ترک کنین درسته؟
مینا سرش را پائین انداخت و به آرامی گفت:
البته با اجازه شما.
ولی خانم جوانبخش چرا می خواین این کارو بکنین؟ شما که به کارتون خیلی علاقه مند بودید، اینو می شد از پشتکارتون فهمید.
درسته، ولی...
آقای نیک اندیش هرچه سعی کرد نتوانست عقیده مینا را تغییر دهد در آخر گفت:
خب حالا که اینطوره و تصمیمتون عوض نیم شه برگردین تو سالن حساب و کتاب دست صادقه. اون که اومد می گم با شما تصفیه حساب کنه.
خیلی ممنون آقای نیک اندیش.
به هر حال با وجود اینکه از رفتن تون ناراحتم ولی براتون آرزوی موفقیت دارم.
با امدن صادق همه از جا بلند شدند و با گفتن سلام دوباره سر جای خود نشستند. صادق با دیدن مینا شادمان شد و در حالی که لبخند بر لب داشت مقابل مینا ایستاد و گفت:
از دیدنتون خوشحالم خانم جوانبخش مثل اینکه حالتون بهتر شده که تشریف آوردین؟!
تشکر، خوبم.
و بعد د رجایش نشست. از این که می توانست کارگاه را برای همیشه ترک کند احساس راحتی می کرد.
اقای نیک اندیش با دیدن صادق از جایش بلند شد. و وقتی می خواست دفتر را ترک کند، به طرف او رفت و گفت:
من عجله دارم باید برم به چند جا باید تلفن بزنی یادداشت روی میز گذاشتم راستی تا یادم نرفته خانم جوانبخش دیگه سر کار نمی آد. اون خرده حسابی روکه داره تسویه کن! خب من دیگه رفتم.
صادق در یک لحظه احساس کرد تمام خانه روی سرش خراب شده است. به آرامی روی صندلی نشست. گفته پدر او را حیرت زده کرده بود و در یک آن خوشحالی دیدار مینا را از او گرفت. دوباره از جایش بلند شد و لیوانی آب سر کشید. سردی آب او را لرزاند. در عرض این چند دقیقه مرتب سیگار می کشید و می اندیشید که چه کند، تا مانع رفتن مینا شود. دم دفتر ایستاد و با صدای بلند گفت:
خانم جوانبخش! لطفا بیاین دفتر.
و خودش به دفتر پناه برد و پشت میز نشست و دوباره سیگاری را به لب گرفت. وقتی مینا از جایش بلند شد تا به طرف دفتر برود شقایق دوباره ملتمسانه از مینا خواست تا نظرش را عوض کند و او را تنها نگذارد. اما مینا حتی نمی خواست یک روز دیگر در جایی که پشت سرش حرف می زدند بماند، با انگشت به در کوبید و اجازه ورود خواست. صدای صادق به گوشش رسید که گفت:
بفرمائید تو!
سلام عرض کردم آقای نیک اندیش!
اما صادق جوابی نداد و نگاه خشمگینش را به او دوخت. مینا خیلی خونسرد نگاهش را به تابلوئی که روی دیوار نصب شده بود انداخت و کنجکاوانه به رنگ های زیبایش می نگریست.
این بچه بازی ها چیه؟ از کی فرار می کنین؟
مینا همچنان پشت به صادق ایستاده بود و انتظار هیچ عکس العملی را از او نداشت. رو به صادق کرد و با همان وقار خاص خود گفت:
با من بودید؟
نخیر با در و دیوار بودم با اون تابلوی لعنتی که از من بهتره.
بله واقعا تابلوی زیباییه، نمی دونم چه جوری بوده که تا حالا متوجه اون نشده بودم.
صادق که فهمید مینا قصد تمسخر او را دارد در حالی که کاملا عصبانی شده بود با لحنی آمرانه گفت:
بنشینید.
مینا با خونسردی گفت:
نه من عجله دارم. باید زودتر برگردم خونه اگه لطف کنین و ...
صادق به وسط حرفش پرید و گفت:
آره خانم جوانبخش حسابتو تصفیه می کنم ولی باید من حقمو از شما بگیرم نه شما از من.
خیلی ببخشید آقای نیک اندیش! بهتره متوجه حرفاتون باشین. در ثانی من اصلا از حرفای شما سر در نمی آرم.
صادق لحن کلامش را تغییر داد و با حالت گرفته ای گفت:
بایدم نفهمین که من چی دارم می گم.
و بعد شروع به قدم زدن در اتاق نمود و نجوا کنان گفت:
آن روز با دیدن شما فکر کردم اونی رو که دنبالش می گشتم پیدا کردم و بعدشم که متانت و وقار تونو دیدم واقعا منو تحت الشعاع قرار داد. ولی از همون اولش فهمیدم که شما نه تنها احساس محبتی نسبت به من ندارید بلکه از من متنفر هم هستید.
ولی من دلیلی برای تنفر از شما ندارم.
ازدواج اولم تحمیلی بود که شش ماه بعدش هم کارمون به طلاق کشید. تصمیم داشتم این بار خودم انتخاب کنم.
و بعد پوزخندی زد و گفت:
ولی مثل اینکه شکست خوردم.
مینا احساس می کرد که محیط آنجا برایش خفقان آور شده است و از این که کسی مستقیما برایش ابراز محبت می کند احساس دلتگی کرد. صادق که دید مینا نمی خواهد سکوت را بشکند و حرفی بزند اه بلندی کشید و به آرامی پشت میز نشست. سیگاری گوشه لب نهاد و پک محکمی به آن زد. حلقه های دود نگاه خشمگین مینا را به دنبال خود کشاند. صادق لبخند دردناکی زد وگفت:
من نمی خوام خودمو به مشا تحمیل کنم بهتره که...
مینا به طرف در به راه افتاد و نگذاشت حرف صادق تمام شود.
کجا مینا خانم؟ صبر کنین حقوقتونو بدم.
نه حالم خوب نیست. نمی تونم بیشتر از این سراپا بایستم؟ شقایق هست به او بدین.
مینا می خواست از چهار چوب در خارج شود که صدای غم گرفته صادق او را از رفتن بازداشت:
مطمئنید که تغییر عقیده نمی دین؟
مینا سرش را به عقب برگرداند و گفت:
راجع به چی؟
خب موندن دی اینجا دیگه؟
من رو تصمیمی که می گیرم خوب فکر میکنم. خداحافظ آقای نیک اندیش.
صادق سرش را میان دو دست گرفت و در دل به قاطعیت کلام مینا و متانت و وقارش تحسین گفت. شقایق که بیرون در بی صبرانه انتظار مینا را می کشید با دیدن او برق خوشحالی در چهره اش درخشید. با شتاب به سوی او آمد. مینا بی تفاوت از مقابل او گذشت در حالی که به سختی خودش را روی پا نگه داشته بود، شقایق با تعجب به او نگاه می کرد، که ناگاه دید مینا به زمین خورد. با عجله به سویش دوید و زیر بازویش را گرفت. تب شدیدی دوباره وجود مینا را فرا گرفت. دم در که رسیدند شقایق در آن سوز و سرما که گویی شلاقهای سرد بر بدنشان فرود می آمد به هر اتومبیلی اشاره می کرد که بایستد تا مینا را به خانه اش برساند همه با شتاب از مقابلشان می گذشتند. سرفه های بلند و صدادار مینا نگاه عابرینی را که از شدت سرما فرار می کردند به سوی خود جلب می کرد.
***
وقتی مینا به خواب رفت شقایق از جایش بلند شد وگفت:
خب من دیگه باید برم، مادرم نگران می شه. انشاءالله فردا میام و یه سری بهش می زنم.
نرگس خانم با گوشه روسری اشکهایش را که بر صورت او غلطیده بودند پاک نمود وگفت:
خدا خیرت بده دخترم. انشاءالله که بزودی مشکلاتت حل بشه و بچه ات برسه به دست خودت!
و بعد آهی کشید وگفت:
برای مینا دعا کن. اگه چند روز دیگه همین طور مریض بمونه من دق میکنم.
انشاءالله خوب می شه خداحافظتون.
به سلامت دخترم.
چند روزی که گذشت مینا دوباره سلامتیش را به دست آورد و ضمن کراقبت از مادرش و رسیدن به کارهای خانه خیاطی نیز می کرد.
***
آخرین پاروی برفی را که سهیل از پشت بام به داخل کوچه انداخت به پایین آمد. دستکشش را که بیرون نمود، انگشتانش یخ کرده بودند و او دستهایش را به هم ماساژ می داد تا از شدت سرمای آنان بکاهد.
صدای نرگس خانم از درون اتاق شنیده شد کهگفت:
بیا تو مادر چایی حاضره!
نه نرگس خانم باید برم برف پشت بوم خودمون هنوز مونده.
مینا با سینی چای به داخل حیاط آمد و گفت:
بفرمایید آقا سهیل خدا کنه این زمستون زودتر تموم بشه و این برف آخری باشه تا شمام از شز ما راحت شین.
سهیل با صدای بلند خندید و به نرگس خانم که تازه از اتاق بیرون آمده بود گفت:
مینا خانم فکر میکنه من مفتکی برف پشت اتاقشو پارو کردم من کمک بلاعوض نمیکنم.
مینا گفت:
هرکاری از دستم بربیاد بروی چشم انجام می دم.
نرگس خانم به تایید حرف مینا گفت:
اختیار دارین آقا سهیل!
سهیل کمی این پا و اون پا کرد و در حالی که چایی اش را می خورد گفت:
راستش می خوام لباس عروس خانمو مینا خانم بدوزن!
مینا لبخندی زد وگفت:
با کمال میل بهتون قول می دم اونچنان لباسی رو بدوزم که همه انگشت به دهن بمونن.
سهیل تشکر نمود و خداحافظی کرد.
***
اواخر اردیبهشت بود که در میان هلهله و دست افشانی سهیل همسر مورد علاقه اش خاطره را به خانه خود آورد. میهمانان که رفتند مینا و سحر روی پله ها به آسمان چراغانی شده می نگریستند که خروج آخرین مهمانان انها را برای بدرقه کردن از جا بلند کرد. فریبا و نامزدش به اتفاق عمه خانم در حالی که با صدای بلند می خندیدند از ملیحه خانم خداحافظی کرده و رفتند. سحر با صدای گریه بچه اش بلند شد و مینا نیز به دنبالش وارد اتاق شد. هردو از اینکه ماجرا به خوبی و خوشی پایان یافته بود و مخصوصا که با خبر شده بودند فریبا با یکی از خواستگارانش ازدواج کرده است احساس خوشحالی می کردند.
هفته بعد سحر و خانواده اش به مشهد بازگشتند و سهیل و خاطره نیز برای یک سفر چند روزه با آنان همراه شدند. مینا که دستپختی بی نظیر داشت در پختن آش پشت پا به ملیحه خانم کمک نمود.
با آغاز سال نو صادق به اتفاق خانواده اش چندین بار به خواستگاری مینا آمدند. نرگس خانم در حالی که قلبا راضی به این ازدواج نبود تصمیم نهایی را به خود مینا واگذار می کرد و مینا قاطعانه به آنها جواب رد می داد.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها