رمان قاصدک
چهارشنبه 22 دی 1389 1:13 AM
منبع://forum.p30well.com
رمان قاصدک :نویسنده مهسا طایع
فصل اول
عقربه های ساعت،دوازده شب را نشان می داد .مینا نگاه خسته اش را از دکتر بر گرفت و پشت به او به طرف پنجره ایستاد ،برف کم کم شروع به باریدن کرده بود ،در حالی که بغض کرده بود با التماس گفت :
- دکتر تو رو خدا هر کاری از دستتون بر می یاد براش انجام بدین .
دوباره چرخی زد و چشمان در اشک نشسته اش را به چشمان دکتر دوخت و گفت:
خودتون می دونین ،تو این دنیا من هیچکس به غیر از مادرم رو ندارم ،اگه اون از دستم بره،چه خاکی به سرم بریزم ؟به کی پناه ببرم؟
و بعد صورتش را در میان دو دست گرفت و هق هق گریه اش در فضای خانه پیچید.
دکتر در حالی که پالتواش را می پوشید ،خود را خم کرد و دوباره دستش را روی پیشانی پیرزن گذاشت .آه سردی کشید و گفت:
دخترم نگران نباش ،فقط دعا کن .من هر کاری از دستم بر می اومد براش کردم،بقیه اش دست خداست،البته بستگی به روحیه خودش هم داره.اگه تا صبح تبش پایین تر اومد ،مطمئن باش حالش خوب خواهد شد .حالا هم آروم بگیر و کارهایی رو که بهت سفارش کردم انجام بده ،تو دختر صبوری هستی ،انشاءالله خدا کمکت می کنه .
دکتر دستی به سر و روی گندمگونش کشید و به طرف در به راه افتاد و ادامه داد:
- فردا صبح می یام یه سری بهش می زنم .
- ممنونم دکتر خدا عوضتون بده .
- خداحافظ دخترم.
- خداحافظ،مواظب خودتون باشید!
- مثل اینکه من دکترم نه شما خانوم کوچولو!
این جمله را دکتر همراه با لبخند ادا کرد.لبخند تلخی بر لبان مینا نشست و وقتی سکوت دوباره بر فضای خانه حاکم شد،در حالی که قامت بلندش را به دیوار تکیه داده بود،آرام نزدیک بستر مادر نشست ،و به اشکهایش اجازه داد تا صورت زیبایش را نوازش کنند.دردی سخت سینه اش را می فشرد و ترس از تنهایی بر جانش چنگ می انداخت،گذشته اش را کابوس می پنداشت و آینده را تاریکتر از گذشته می دید.
اکنون تمام امیدش این بود که این پیرزن درد کشیده که او را مادر می خواند،چشمانش را بگشاید و چون همیشه به رویش لبخند بزند.......
همچنان که دستان تب دار مادر را در دست داشت ،با خدای خود به راز و نیاز پرداخت و بهبودی مادر را طلب می کرد.ناگاه خلوت دختر با صدای ناله پیر زن در هم ریخت.مینا ،هراسان به مادرش نگریست ،سعی کرد کمی او را بلند کند.قطرات آب بر لبهای خشک او چکاند و سرش را به سینه تکیه داد،گویا جسمی آتشین را در برگرفته بود.
مادر ناله ای سر داد و چندین بار دردمندانه کسی را با نامخواند و مینا با این نام آشنا بود؛ «امیر» کسی پیرزن را در فراقش نابود کرده بود.
* * *
مینا به گذشته های دور می اندیشید،ولی هیچ تصویری از آن روزها در ذهنش نبود .روزی که هنوز دو سال بیشتر نداشت و دست سرنوشت تمام خانواده اش را از او گرفته بود و نرگس خانوم مسوولیت او را پس از آن برعهده گرفته بود.همین نرگس خانمی که اکنون او را مادر صدا می کرد،و در همان حادثه هولناک بود که در اثر زلزله وحشتناکی دو دختر و شوهر نرگس خانم نیز کشته شده بودند و تنها پسرش امیر جان سالم به در برده بود.کودکی که هنوز 7 سال بیشتر نداشت و او هم ناگاه در همان دقایق اولیه حادثه ناپدید شده بود.مادر مصیبت دیده اش در طول این 17 سال گذشته همه جا به دنبال نشانی از گمشده اش آواره و سرگردان بوده است ،اما اکنون کارش به جنون کشیده بودو مایوس از دیدار فرزند در انتظار مرگ لحظات پایانی عمرش را طی می کرد ومی خواست مینایی را که در این دنیای بزرگ غیر از او هیچ کس را نداشت،تنها و بی پناه بگذارد و جان درد کشیده اش را از زندان تن رهایی بخشد.
پاسی از شب گذشته بود و مینا که از شدت خستگی به حالت نشسته به خواب رفته بود،با ناله دلخرا مادر از جا پرید.وقتی پیشانی مادر را در میان انگشتان لرزان خود گرفت و تب او را شدیدتر از لحظات قبل دید وحشت زده از جا بلند شد و برای اوردن ظرفی اب سرد اتاق را با عجله ترک کرد،برف سنگینی همه جا را سفید پوش کرده بودفظرف آب را بر روی برف ها پاشید،که چند لحظه بعد دوباره اثر به جا مانده آب بر روی برف ،دوباره پوشانده شد ،با عجله شیر آب را باز نمود اما تلاشش بیهوده بود،چون شیر آب یخ کرده بودو او پشیمان از ریختن آب ،ظرف پر از برف نمود و دوباره به اتاق بازگشت،در حالی که به شدت گریه می کرد برفها را بر بر سر و پای مادر می پاشید.
چشمان از حدقه در آمده مادر او را به وحشت انداخت ،چند قدمی عقب رفت و چند لحظه بعد خود را پشت در خانه همسایه یافت ،بدون اینکه بفهمد صحن حیاط را چگون طی کرده است ،دستهایش را مشت کرده بود و محکم به در خانه همسایه می کوفت.لحظه ای بعد سهیل در حالی که کاپشنش را بر دوش انداخته بود،در را گشود و با تعجب مینا را با ان حالت مضطرب و گریان دید.
چیزی شده مینا خانم؟اتفاقی افتاده؟نرگس خانم طوریش شده؟
بعد از سه پرسش متوالی سهیل ،مینا فقط جواب داد:آقا سهیل تو رو خدا به دادم برسین،عجله کنین،مادرتونو صدا کنین!
لحظه ای بعد ملیحه خانم در آستانه در ظاهر شد و هراسان پرسید:
- چی شده دخترم؟!
- ببخشید ملیحه خانم،تو رو خدا عجله کنین،مادرم از دستم رفت!
* * *
ملیحه خانم با دیدن وضعیت نرگس خانمرو به او نمود و با تالم گفت:
دخترم عجله کن،به سهیل بگو ماشین رو روشن کنه ،باید هر چه زودتر برسونیمش بیمارستان.
مینا چادرش را به سر کشید ودوباره از خانه خارج شد.با تعجب سهیل را دیدکه زیر بارش برف خود را به دیوار کوچه تکیه داده است،با دیدن مینا چند قدمی به سوی مینا برداشت و بهجای سوال کردن نگاهش را به دهان اودوخت .
مینا با لکنت زبان و بریده بریده گفت:
آقا سهیل....مادر جون گفتن....ماشینو آماده کن... باید هر چه زودتر ...مادرمو به بیمارستان برسونیم.
سهل با حرکت سر با شتاب برای خارج کردن ماشین از خانه به راه افتاد،مینا لحظه ای به فکر فرو رفت و در دل از داشتن چنین همسایه های مهربانی احساس خوشحالی و آرامش نمود.
* * *
در حالی که همچنان در راهروی بیمارستان قدم می زد دستهایش را به هم گره نموده بود و زیر لب دعا می خواند.
ملیحه خانم که از رفت آمدهای پشت سر هم مینا از مقابل چشمانش سر گیجه گرفته بود ،از جایش بلند شد.در حالی که از دیدن این منظره غمگین احساس اندوه و ناراحتی می کرد،دستش را برروی شانه مینا قرار داد و او را به آرامش دعوت کرد.
مینا که دیگر تاب و توان را از دست داده بود،همچون کودکی خود را در آغوش ملیحه خانم انداخت و بغضش را با گریه های بلند شکست،سهیل که شاهد آن دو بود،بهتر دانست آنها را تنها بذارد.او جوانی بلند قد و زیبا بود و اندامی ورزیده داشت و موهای صاف و بورش بر زیبایی او می افزود.
در حالی که دلش برای مینا می سوخت،به آرامی از کنار آنها گذشت و در همان هوای سرد،در محوطه بیمارستان به انتظار ایستاد.
ساعت هشت صبح بود که دکتر بعد از معاینه ای به مینا گفت که تب مادرش پایین آمده و می تواند به زندگیو سلامت مادرش بیشتر امیدوار باشد.
مینا آنقدر خوشحال شد که نمی توانست شادی اش را پنهان سازد .از دکتر اجازه گرفت و به اتاق مادرش رفت و با آرامش خاطر لحظه ای به چهره رنگ پریده او نگریست،نرگس خانم که احساس کرده بود کسی بالای سرش ایستاده است،به آرامی چشم گشود و با دیدن مینا لبخند تلخی به لب اورد و دستان مینا را در دست گرفت،مینا خم شد و بر دستان او بوسه زد.نرگس خانم صورت مینا را با انگشتان لرزانی به آرامی نوازش نمود و موهای پریشانش را در زیر روسری مرتب نمود.
پرستار با گفتن این جمله که لطفا بیمار رو تنها بذارین،مینا را به بیرون از اتاق راهنمایی کرد.
نرگس خانم یک هفته در بیمارستان بستری بودو در طول این یک هفته مینا اجازه داشت شب را در بیمارستان کنار مادر به سر ببرد و روزها خسته و تنها در خانه به سر می برد،در حالی که ملیحه خانم مرتب به او سرمی زد و با مهربانی مادرانه اش سعی داشت اندکی از غصه های درونی او را بکاهد.
* * *
بعد از ظهر روز پنجشنبه نرگس خانم اجازه مرخصی یافت ،اما قبل از ان دکتر اخلاقی که معالج نرگس خانم بود و هر گاه که او بیمار می شد،دکتر اخلاقی برای معاینه به منزلشان می رفت و او را مادرصدا می کرد به مینا گفت:
دخترم باید بیشتر مواظب مادرت باشی ،چند روزیکه گذشت و حالش بهتر شد،بهتره اونو برای تغییر روحیه چند روزی ببری مسافرت .روحیه اش بدجوری داغون شده،سعی کن بهش امیدواری بدی ،اون باید برای زندگی انگیزه داشته باشه.
مینا از دکتر تشکر کرد و همرا مادرش از بیمارستان بیرون آمد،کنار خیابان منتظر تاکسی شدندفمینا در حالی که بازوی مادرش را در دست داشت به سویش لبخند می زد.
ناگاه اتومبیلی مقابل پایشان ترمز کرد و با تعجب ملیحه خانم و سهیل را دیدند،ملیحه خانم دسته گلی سرخ و سهیل جعبه های شیرینی در دست داشت .هر دو با نرگسخانم احوالپرسی کردند و سپس همگی سوار ماشین شده و حرکت کردند.
* * *
روزها از پی هم میگذشتند.وضع جسمی نرگس خان بهتر شده بود ،اما روح اشفته او در جستجوی گمشده اش بود.
زمستان گذشت و بهار با تمام زیبایی هایش از راه رسید.
اولین غروب سال نو برای مینا غروبی غم انگیز و جانکاه بود،کنار حوض آب نشسته بود و آبها را به این سو و آن سو می ریخت.نسیم خنکی که می وزید موهای مواجش را به بازی گرفته بود.
نرگس خانم از داخلاتاق به مینا و تنهایی او می نگریست. با خود می اندیشید که اگرچنان حادثه شومی اتفاق نیفتاده بود،مینا حالا خیلی خوشبخت بود.پدرش دبیر و مادرش پرستار بود از لحاظ اقتصادی هیچ کم و کسری نداشتند و مینا تنها دخترشان و عزیز دردانه شان بود.مادر مینا که دقایقی بعد از حادثه زنده مانده بود،ملتمسانه از مینا خانم خواسته بود تا از مینا همچون دخترش مواظبت کند و او را تنها نگذارد و نرگس خانم بنا بر همان تعهد با جان و دل مینا را پذیرفته بود و او را شریک تنهایی خود کرده بود.
نرگس خانم اگرچه در زلزله تمام هستی اش را از دست داده بود،اما درارای ملک و زمین بود که اندک اندک آنها را برای پیدا کردن امیر فروخته بود و به مصرف رسانده بود و اکنون آنچهمانده بود کفاف زندگی اشان را نمیکردو او نمیدانست که آینده مینا را چگونه تامین خواهد کرد.
نرگس خانم از جایش بلند شد.در حالی که دستش را به دیوار گرفته بود،آرام آرام به سوی مینا قدم بر می داشت .وقتی کنارش نشست و قطرات درشت اشک را بر گونه هایش دید،بدون اینکه کلامی بر زبان آورد؛از جایش بلند شد و به تک درخت باغچه کوچکشان تکیهکرد،قامتش خمیده شده بود و گیسوانشرنگ سپیدی به خود گرفته بودند.اگرچه سنش زیاد نبود،اما روزگار و اندوه بی پایانش از او موجودی رنجور و درد کشیده ساخته بود،رو به مینا کرد و گفت:
- چته عزیزم؟میبینی که هنوززنده ام و نفس مس کشم،چرا عزا گرفتی؟اگه تو غصه دار باشی من دق می کنم.
- مینا اشکهایش را پاک نمود و مقابل مادر ایستاد و گفت:
- مادر جون،شما...و حرفش را قطع کرد.
مادر از او خواست تا حرف دلش را بگوید و مینا با تردید دوباره گفت:
- شما مطمئنید که امیر زنده است؟با این حرف گویا آتشی در دل او ربانه کشید.چهره اش را در هم کشد و نجوا کنان گفت :
- ناامیدم می کنی بی انصاف،اگه اون زنده نبود مطمئن باش دلم اروم میگرفت ،مگه من با دستهای خودم دو جگرگوشه ام را کفن نکرده ام ؟اگه خدا امیر رو هم از من می گرفت،من طاقتشو داشتم،اما دلم گواهی می ده اون زنده اس و بالاخره یه روز پیداش می کنم،اون وقت سرش رو می ذارم رو زانوهام براش لالایی می خونم،وقتی تشنه اش شد شربت به لیمو براش درست می کنم و وقتی هم گشنه اش شد براش آشته رشته بار می ذارم.
- بعد خنده تلخی نمود و گفت:
- تازه همون بولیز آبی راه راه براش می خرم که خیلی دوست داشت .
مینا دیگر تحمل شنیدن حرفهای مادر را نداشت و از اینکه باعث عذاب مادر شده بود،خود را سرزنش می کرد.مادر را در آغوش گرفت و در حالی که به آرامی گریه میکرد،گفت:
- آره مادر جون،بالاخره یه روزپیداش می کنم.
بعد فکری چون برق در ذهنش درخشید.به یاد سفارش دکتر افتاد.خود را از آغوش مادر بیرون کشید و خنده کنان گفت:
- با یه مسافرت چطورین ؟
نگاه منتظرش را به دهانمادر دوخت.
- مسافرت کجا عزیزم ؟!
- میریم روستا خون سعیده خانم،یه چند شبی رو اونجا می مونیم،اونجا حالا هوا عالیه .وبعد با هیجان گفت:
- خوب چی میگین؟
نرگس خانم به نگاه مشتاق مینا با تکان سر و سپس و لبخندی بر لب،پاسخ داد.مینا بر دست مادر بوسه زد و سپس خنده کنان چرخی زد و برای بستن جامه دانش به طرف اتاق راه افتاد.