0

رمان قاصدک

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان قاصدک
چهارشنبه 22 دی 1389  1:17 AM

فصل نهم قسمت اول
نیمه های شب بود که با فریاد نرگس خانم مینا از جا پرید. با عجله برق را روشن کرد و نرگس خانم را که دچار کابوس شده بود. بیدار کرد. نرگس خانم بعد از نوشیدن لیوانی آب خود را به بالش تکیه داد و آرام شروع به گریه کردن نمود. سوال های پی در پی مینا که می پرسید:« چی شده مادر؟! چه خوابی دیدین؟! و...» همه بی جواب ماند.
چند روز گذشت و نرگس خانم در طول این مدت در خود فرو رفته بود و به گوشه ای زل می زد و مژه برهم نمی گذاشت. خیلی ضعیف شده بود. اصلا اشتها برای خوردن چیزی نداشت ومرتب لا خودش زیر لب حرف می زد و شبها به طور مکرر کابوس می دید. وضع روحی نرگس خانم مینا را خیلی نگران کرده بود و هیچ کاری هم از دستش برنمی امد جز این که برای سرنوشت غم انگیز خود و مادرش در تنهایی گریه می کرد.
***
شام را که خوردند مینا برای شستن ظرف ها به آشپزخانه رفت. در این اندیشه بود که چه چیزی باعث شده اینقدر نرگس خانم بی تا بی کند. با صدای فریاد نرگس خانم بشقاب از دستش افتاد و شکست. با عجله به اتاق بازگشت و مادرش را دید که کف اتاق افتاده است. با دو دست محکم به سرش کوبید و جیغی کشید و به سوی مادر شتافت. او را به سختی از جایش بلند کرد. اما نرگس خانم هیچ حرکتی نمی کرد. مینا با صدای بلند گریه می کرد و ملتمسانه از مادر می خواست که چشک بگشاید اما تلاشش بی نتیجه ماند. در حالی که تمام بدنش می لرزید و به شدت گریه می کرد باز هم به سراغ ملیحه خانم یار و غمخوار همیشگی شان رفت.
آن شب سهیل و همسرش میهمانی بودند و ملیحه خانم به اتفاق مینا نرگس خانم را به بیمارستان رساندند. مینا خیلی بی تابی می کرد و ملیحه خانم در حالی که خودش هم بی قرار بود او را دلداری می داد و سعی می کرد به او ارامش دهد. با آمدن دکتر از بخش مینا و ملیحه خانم به سویش دویدند.
چی شده دکتر؟ تو رو خدا بهم بگین مادرم چشه؟ دکتر آه بلندی کشید و گفت:
آروم باش دخترم! این جا بیمارستانه!
ولی مینا همچنان گریه می کرد و ملتمسانه از دکتر می خواست تا از وضعیت مادرش به او بگوید. دکتر گلویش را صاف نمود و گفت:
یه شوک عصبی بود البته به خیر گذشت ولی اون نیاز به آرامش
روحی داره.
و بعد دکتر رفت و مینا را با دنیایی از اندوه تنها گذاشت. مینا سرش را روی شانه ملیحه خانم گذاشت و به آرامی گریست. ملیحه خانم نجوا کنان گفت:
ای خدا! این چه سرنوشتیه که نصیب این دختر بیچاره شده؟ مگه اون چه گناهی کرده که اینجوری باید قصاص بشه.
در سکوت نیمه شب بیمارستان مینا روی نیمکت نشسته بود و چشم های خسته اش را روی هم قرار داده بود و ملیحه خانم نیز در کنارش به حالت نشسته به خواب رفته بود.
ناگهان همهمه ای فضای ساکت بیمارستان را در هم شکست و آرامش بیماران را به هم زد. صداهایی به گوش مینا رسید. چشمانش را باز کرد و به اطراف نگاه کرد. با تعجب دید که خانم و آقای پگاه به دنبال بهاره که روی برانکارد بی قراری می کرد و توسط پرستار به بخش اورژانس منتقل می شد. می رفتند. در حالی که خانم پگاه بی قراری می کرد برانکارد به داخل بخش هدایت شده و او پشت درهای بسته قرار گرفت. آقای پگاه همسرش را به آرامش دعوت می کرد اما او همچنان بی تابی میکرد و میگفت:
دختر نازنینم، بهار من ، چه بلایی سرت اومده؟!
هق هق گریه اش باعث شد تا پرستاری به آنها نزدیک شده و به آقای پگاه تذکر دهد که به خاطر حفظ آرامش بیمارستان هر چه زودتر همسرش را از بیمارستان بیرون ببرد. مینا از جایش بلند شد و نگرانی عمیق در دلش چنگ انداخت. نزدیک آنها رفت و به آرامی گفت:
آقای پگاه! فرشته خانم!
فرشته خانم در یک آن آرام گرفت و هردو با تعجب به مینا نگریستند. آقای پگاه گفت:
مینا خانم؟! ش_ شما این جا چه کار می کنین؟
مینا با حالت گرفته ای پرسید:
بهاره، بهاره. تو رو خدا بگین چش شده بود؟
آقای پگاه زیربازوی همسرش را گرفت و از مینا خواست به دنبال آن ها بیاید. داخل محوطه بیمارستان خانم پگاه روی نیمکتی نشست و آقای پگاه گفت:
امشب جایی عروسی دعوت بودیم. بهاره هم اینقدر شیطنت و بازیگوشی کرد تا بالاخره از پله ها افتاد و پاش شکست.
درحالی که هم مینا و هم خانم و آقای پگاه غمی در دل داشتند و نگران حال بیماران شان بودند از دیدار همدیگر خوشحال شدند. فرشته خانم مینا را کنار خود نشاند و گفت:
بهاره با توجه به اینکه یک سال از آخرین دیدارش با شما گذشته، هنوز نتونسته شما رو فراموش کنه. او یه مدت خیلی بی تابی می کرد، ولی کم کم فهمید که دیگه نمی تونه شما رو ببینه ما هم که از شما هیچ آدرس و نشونی نداشتیم که بیاییم دنبالتون.
مینا در پاسخ به مشکلاتی که برایش پیش آمده بود اشاره کرد و ابراز شرمندگی نمود.
ساعتی بعد صدای پرستار رد محوطه بیمارستان پیچید که آقای پگاه را می خواند. هرسه با عجله به طرف پرستار رفتند و او گفت:
آقای پگاه دخترتون....
و حرفش را قطع کرد و گفت:
بهتره با دکتر صحبت کنین همین جا منتظر باشین!
و بعد به راه افتاد و رفت. دقایقی بعد دکتر آمد و گفت:
پای دخترتون از مچ شکسته و احتیاج به یک جراحی فوری داره، بهتره این برگه رو امضاش کنین. اول برین بخش اطلاعات کارهای اولیه رو انجام بدین.
آقای پگاه به دنبال عملی کردن دستور دکتر آن دو را تنها گذاشت و رفت.
***
فردا صبح دکتر به مینا گفت که نرگس خانم باید به مدت یک هفته در بیمارستان بستری شود، تا آرامش کامل خود را به دست آورد. بعدا به سراغ آقای پگاه رفت و به اتفاق او وارد اتاق بهاره شد.
فرشته خانم کنار بستر بهاره نشسته بود و با حالتی گریان به چهره رنگ پریده او می نگریست. مینا نزدیک بسترش ایستاد و به آرامی بوسه ای گرم بر گونه بهاره نهاد و در حالی که از دیدن پای به گچ گرفته بهاره چشمانش به اشک نشسته بود گفت:
دکتر نگفت کی به هوش می آد؟
آقای پگاه آهسته جواب داد:
چند دقیقه ای بیشتر نیست که از اتاق عمل بیرونش آوردن دکتر گفت که تا یکی دو ساعت دیگه به هوش می آد. آقای پگاه به فرشته خانم گفت:
من یه سری می رم خونه و زود برمی گردم.
فرشته خانم با تردید از جایش بلند شد و گفت:
صبر کن! ولی...
مینا به طرف آنها نگاه کرد و گفت:
خانم پگاه اگه می خواین برین خونه من هیمنجا می مونم. خیالتون راحت باشه.
خیلی ممنون میناجون!
و در حالی که خانم پگاه لبخندی بر لبانش نقش بسته بودگفت:
فکر نکنم رفت و آمدمون یه ساعت بیشتر طول بکشه. باید یه سری وسائل برا بهاره بردارم بیارم.
مینا سرش را به علامت خداحافظی تکان داد و زیر لب گفت:
به سلامت.
مینا کمی در اتاق قدم زد و بالاخره رو به پنجره ایستاد و همچنان که محوطه بیمارستان و رفت و آمد مراجعین را می نگریست غرق در افکار سرگردان خود شد. افکاری که کم کم او را در خود نابود می کردند. نمی دانست که بیماری مادرش به کجا می انجامد و بالاخره سرنوشت این زن درد کشیده او را به کجا خواهد کشاند. آنقدر غصه مادر را داشت که از خود و آینده اش فراموش کرده بود. مینا به خاطر نداشت که تا به حال در زندگی کاری را به نفع خودش و برای خودش انجام داده باشد.
با صدای ناله ضعیفی که در فضای اتاق پیچید مینا به خود آمد و به طرف بهاره نگریست. او به سختی چشمانش را نیمه باز کرده بود و با همان صدای درد کشیده طلب آب نمود. مینا با عجله پرستار را صدا کرد و از بهوش آمدن بهاره او را آگاه نمود. پرستار طبق دستور پزشک مسکنی به او تزریق کرد و مینا و بهاره را تنها گذاشت و رفت. وقتی بهاره مینا را بالای سر خود دید چندین بار پشت سر هم چشمانش را باز و بسته کرد و با تعجب در حالی که لبخند شیرینی به لبهای خشکیده اش نشانده بود گفت:
می_می_ مینا خانم! شما این؟!
مینا پیشانی اش را بوسید گفت:
اره عزیز دلم خود خودم هستم.
و بعد دوباره خم شد و گونه اش را بوسید.
ش_ شما از کجا خبر شدین منو از کجا پیدا کردین؟!
مینا گفت:
بهاره جون من اتفاقی تو رو پیدا کردم. آخه می دونی مادرم مریض بود دیشب آوردیمش بیمارستان. وقتی تو رو آوردن من متوجه شدم و اومدم کنارت.
بهاره با همان لحن کودکانه اش گفت:
ولی مینا خانم دیگه نمی ذارم که تنهام بذارین و برین.
در همین هنگام خانم و آقای پگاه با دسته گلی وارد شدند. مستخدم آقای پگاه نیز مقداری وسائل را داخل کمد چید و اتاق را ترک کرد. خانم پگاه وقتی چشمان بهاره را باز دید سر و رویش رابوسه باران کرد و در حالی که به اشک هایش اجازه جاری شدن داده بود گفت:
الهی مادر برات بمیره، خدا...
خانوم شما باید به بچه روحیه بدین نه اینکه بدترش کنین! مینا به تایید حرف آقای پگاه دستش را روی شانه فرشته خانم گذاشت و به شوخی گفت:
بلند شین فرشته خانم بچه ای که بازیگوشی کنه، آخر و عاقبتش همینه!
بهاره با لحن گلایه آمیزی گفت:
مینا خانم؟!
و مینا با لبخندی به سویش چشمک زد. بهاره نفس راحتی کشید و زمزمه کنان گفت:
آه، خدایا شکرت که پامو شکستی، این طوری تونستم مینا خانمو پیدا کنم!
خانم و آقای پگاه نگاهی به هم انداختند و مینا آنقدر از این حرف تحت تاثیر قرار گرفت که نتوانست طاقت بیاورد و اتاق را ترک کرد.
***
یک هفته گذشت و مینا در طول این یک هفته مرتب به بهاره سر می زد. علاوه براینکه به پرستاری و مراقبت از مادرش می پرداخت. کنار تخت بهاره می نشست و برایش کتاب داستان می خواند.
***
دکتر بعد از معاینه دقیق نرگس خانم رو به مینا کرد و گفت:
خانم جوانبخش شما می تونید مادرتونو امروز ببرید.
لبخندشادی بر لبان مینا نشست و برای پرداخت هزینه بیمارستان به دفتر مراجعه کرد.
سلام عرض کردم خانم این برگه مرخصی مادرمه اومدم برا تسویه حساب.
ولی حسابتون قبلا پرداخت شده.
یعنی چی؟!
گفتم که شما می تونین مادرتونو ببرین خونه.
ببخشین خانم می شه بفرمائین چه کسی این کارو کرده؟!
چند دقیقه پیش یه آقایی اومدند که حدودا پنجاه سالشون بود. قدی متوسط با سبیل های پر پشت داشتن.
مینا متوجه شد که این مشخصات مربوط به آقی پگاه است. پس با عجله به داخل اتاق بهاره رفت. بهاره تنها بود.
بهاره جون بابات کجاس؟
همین الان رفت. اگه برین بیرون حتما می بینینش.
مینا نگاهی به داخل محوطه بیمارستان انداخت ولی آقای پگاه را ندید. دوباره به نزد مادرش بازگشت و با کمال تعجب فرشته خانم و آقای پگاه را دید که با دسته ای گل و جعبه ای شیرینی وارد اتاق شدند. نرگس خانم با آنها سلام و احوال پرسی کرد.
مینا نزدیک رفت و گفت:
آقای پگاه این چیه...
آقای پگاه که فهمید مینا درباره چه چیز می خواهد صحبت کند انگشت سبابه اش را جلو دهانش گرفت و گفت:
هیس!
مینا لبخندی زد و تشکر کرد.
آقای پگاه با اتومبیل خودش نرگس و مینا خانم را به خانه اش رساند. مینا نیز پولی را که جهت پرداخت هزینه بیمارستان از ملیحه خانم قرض گرفته بود دوباره به او برگرداند.
بیست روز دیگر بهاره در بیمارستان بستری بود. در طول این مدت مینا یک روز درمیان به دیدار او می آمد و همین باعث شد که روابط خیلی صمیمی بین آنها برقرار شود. اکنون جدایی برای مینا نیز دشوار بود. روزی که قرار بود بهاره از بیمارستان مرخص شود نرگس خانم نیز که بهبود یافته بود همراه مینا به بیمارستان آمد.
شما با ما نمی یاین؟
مینا نگاهی به خانم و آقای پگاه انداخت و گفت:
بهاره جون حالا برو خونه بعدا میام عزیز دلم!
ولی من بدون شما از جام تکون نمی خورم!
فرشته خانم کنار مینا ایستاد و با لحنملایمی گفت:
دخترم منمجای مادرتم. تازه آقای پگاه هم تورو به اندازه آرزو دوستت داره. بهاره حالا بیشتر از قبل بهتو احتیاج داره که اونو از تنهایی دربیاره، اون کسی رو غیر از تو نمی خواد.
مینا سرش را پائین انداخت می دانست که مادرش دوباره با این حرف کینه آنها را به دل خواهد گرفت کینه ای که فقط به خاطر بهاره از یاد برده بود.
آقای پگاه پرسید:
خب چی می گی دخترم؟
مینا خیلی دوست داشت تا پیشنهاد آنها را بپذیرد. ولی نمی دانست عکس العمل مادرش چه خواهد بود. سرش را به آرامی بلند کرد و به نگاه های منتظر خانواده پگاه نگریست. وقتی به سوی مادرش چشم دوخت تا پاسخش را از نگاه او بیاید دید که نرگس خانم سرش را به علامت تائید و رضایت تکان داد و به مینا اجازه داد تا پیشنهاد آنها را بپذیرد. مینا از مادرش تشکر کرد و در حالی که خنده از لب هایش محو نمی شد بهاره را بوسید. خانم و آقای پگاه از این مه بالاخره مینا قبول کرد که نزد آنها بماند بسیار خوشحال بودند و آن دو را برای شام فردا شب به منزل خود دعوت کردند.
فصل نهم قسمت دوم
غروب با نور طلایی رنگش همه جا را نور افشانی می کرد. مینا که برای رفتن حاضر شده بود و منتظر نرگس خانم بود کنار باغچه ایستاد و در حالی که چادرش را به دست نسیم سپرده بود به گل های تازه روییده باغچه چشم دوخته بود.
ناگهان زنگ در به صدا آمد. مینا یکباره دلش فرو ریخت و از ترس آمدن میهمانی ناخوانده پاهایش به طرف در کشیده نمی شدند. وقتی در را باز کرد مردی را حدود سی و پنج ساله با قدی بلند و هیکلی قوی دید که موهای کم پشت و بینی بزرگش او را آدم ساده ای نشان می داد.
سلام عرض کردم مینا خانم؟!
سلام آقا فرمایش داشتین؟!
من مرادی هستم. نصیر مرادی راننده آقای پگاه ایشون منو فرستادن دنبالتون!
اوه بلی، ایشون لطف کردن. ما خودمون خدمت می رسیدیم.
به هر حال من وظیفه دارم شما رو برسونم.
ممنون الان خدمت می رسم.
دقایقی بعد مینا و نرگس خانم در صندلی عقب اتومبیل جای گرفتند آهنگ ملایمی که از ضبط اتومبیل پخش می شد اندکی از اضطراب مینا را می کاست.
تمام مسیر را در سکوت پیمودند و گهگاهی مرادی از آیینه مقابل نگاه های موشکافانه اش را به مینا که نگاهش را به جاده دوخته بود می انداخت. در انتهای مسیر داخل یک جاده فرعی شدند و راننده با صدای چند بوق اکبر آقا را به دم در کشاند. او بلافاصله درب میله ای آهنی را گشود و آنها وارد منزل شدند. در دو طرف جاده سنگرفرش شده که به ساختمان منتهی می شد درختان بلوط و کاج سایه افکنده بودند.
آقای مرادی ماشین را پارک کرد و آن دو به آرامی پیاده شدند. اکبر اقا با شتاب خود را به آنها رساند و خود را مقابل آنان خم و راست نمود و سلام و احوالپرسی کرد. نرسیده به ساختمان حوض بزرگی با کاشی های سفید و آبی پر از ماهیهای رنگارنگ به چشم می خورد. در اطراف ساختمان به طرز بسیار جالب و ماهرانه ای باغچه ای بزرگ گل آرایی شده بود. نرگس خانم بادهانی باز به اطراف می نگریست. ساختمان با نمای سنگی و طراحی های خیلی زیبا خانه های رویایی را برای مینا به تصویر می کشید.
از پله ها که بالا رفتند. سلیمه خانم مستخدمه آقای پگاه و همسر اکبر اقا به استقبال آنها آمد و با هم وارد سالن شدند. روکش مبلمان آنجا به رنگ سبز یشمی بود گلدانهای بسیار زیبایی در گوشه و کنار سالن خودنمایی می کرد. سلیمه خانم با دعوت کردن از آنها به طبقه بالا اجازه دقت بیشتر را به آنها نداد. از چند پله ای بالا رفته و وارد سالن پذیرایی شدند. دکوراسیون آنجا مینا و مادرش را حیرت زده کرده بود. مبلمان و در و دیوار و پرده های پذیرایی همه به رنگ شرابی روشن بود.
دقایقی بعد از اینکه نرگس خانم و مینا نشستند. خانم پگاه وارد شد و با روی گشاده به آنها سلام گفت و به دنبال بهاره عصا زنان به سوی مینا شتافت و او را محکم در آغوش گرفت و مرتب از دیدارش ابراز خوشحالی می کرد.
در همین هنگام سلیمه خانم نیز با سینی شربت وارد شد و ان را برای میهمانان تعارف کرد. نرگس خانم که احساس خستگی می کرد لیوان شربتش را به یکباره سر کشید و نگاه ملامت بار مینا را به سوی خود جلب کرد.
خانم پگاه رو به سلیمه خانم کرد و گفت:
بهتره بقیه پذیرایی تو بذاری برای بعد چون ما می خوایم منظره غروب را از روی بالکن تماشا کنیم.
نرگس خانم گفت:
اگه اجازه بدین من همین جا می شینم و گپی با سلیمه خانم می زنم دیگه نمی تونم از پله ها پایین و بالا برم.
خانم پگاه خندید و گفت:
خواهش می کنم منزل خودتونه راحت باشین.
و بعد دستش را روی شانه مینا قرار داد و او را همراه خود برد. بهاره نیز به دنبال انها براه افتاد. اما خانم پگاه او را از رفتن باز داشت و او با دلخوری به اتاقش بازگشت.
نظاره غروب آن هم از روی بالکنی که منظره های اطرافش همه سر سبز و زیبا بودند برای مینا جالب و شادی آفرین بود. خانم پگاه روی صندلی نشست و گفت:
خب مینا خانم. می خوای چه کار کنی؟
تا خدا چی بخواد... راستش این که مادرم باید از صبح تا شب تو خونه تنها بمونه نگرانم نمی دونم باید چه کار کنم. از طری به بهاره جون هم قول دادم.
مینا خانم شما اشاره کردین که مدتی رو تویه تولیدی کار می کردین ساعات کاریتون به چه نحوی بود؟
اولا اونجا به خونمون نزدیکتر بود بعد هم من صبح ها از هشت تا دوازده بودم و بعد ازظهر ها هم سه تا هفت کار می کردم.
ولی ما لینجا تو رو برای رفتن و اومدنت مقید نمی کنیم. برای رفت و اومدنم آقای پگاه یه فکری کرده !
چه فکری؟
رانندمون این کارو به عهده می گیره پس از این بابت خیالت راحت باشه. حقوقتم دو برابر اونه که تو از تولیدی می گرفتی.
ولی من می خوام به همون اندازه که کار می کنم همون اندازه هم حقوق بگیرم.
خانم پگاه لبخندی زد و گفت:
عزیزم.! تو حکم معلم سرخونه رو داری. هیچ معلمی کمتر از حقوق تو نمی گیره پس مطمئن باش کسی نمی خواد به تو صدقه بده.
مینا تشکر کرد و دوباره نگاهش را به خورشید که آخرین اشعه هایش را از دامن آسمان برمی چید کرد.
وقتی دوباره به سالن پذیرایی بازگشتند آقای پگاه نیز آمده بود. دختر جوانی که برای مینا ناشناس بود با دیدن خانم پگاه با خوشرویی به سویش آمد و او را در آغوش کشید. بوی بوی عطر تند او در فضا پیچید. بعد نیم نگاهی به مینا انداخت و با تکان سر سلام مینا را پاسخ داد، مینا ازین حرکت او رنجید. اما به روی خود نیاورد. خانم پگاه رو به مینا کرد و گفت:
این خانم بهنوش جونه، نامزد پسرم مسعود!
بله خوشبختم!
بهنوش قدی متوسط و صورتش گندمگون بود. موهای سرش به طرز جالب آراسته شده بود. توالت غلیظ و تاپ و شلوارکی که پوشیده بود او را دختری هرزه نشان می داد. مینا با این قضاوتی که کرده بود. از خودش متنفر شد و در دل از بهنوش عذرخواهی کرد. با آن همه مینا با لباس ساده و بدون هیچ آرایشی یک سروگردن از بهنوش بالاتر بود و همین موضوع از همان دقایق نخست دیدار حسادت بهنوش را برانگیخت.
بعد از شام مفصلی که سلیمه خانم ترتیب داده بود مینا و نرگس خانم تصمیم به رفتن گرفتند اما بهاره اصرار داشت که اتاقش را به مینا نشان دهد. مینا مقابل بهاره نشست و صورتش را بوسید و گفت:
عزیزم فردا صبح ساعت هشت و نیم می بینمت. اونوقت با هم اتاقتو می بینیم. الان دیگه دیر وقته و من باید برم.
آقای مرادی ماشین را روشن کرد و آنها ضمن تشکر از خانم و آقای پگاه ساختمان را ترک کردند. موقع خداحافظی مینا با لحن دوستانه ای به بهنوش گفت:
از آشنایی با شما خیلی خوشحالم، امیدوارم بازم ببینمتون!
بهنوش بدون اینکه کلامی بر زبان بیاورد، قیافه ای گرفت و لبخند تمسخر آمیزی را به مینا تحویل داد. از این حرکت اومینا سخت دلگیر و عصبانی شده بود. در حالی که گونه هایش سرخ شده بود، با عجله سوار ماشین شد و در طول راه سعی کرد. بهنوش و حرکات جسورانه اش را فراموش کند.
***
صبح ساعت هشت و نیم بود که آقای مرادی آمدنش را با چند بوق پشت سر هم به مینا اعلام کرد. مینا با عجله به طرف در رفت ولی مکث کرد و دوباره به طرف مادر برگشت. کنارش نشست و پرسید:
مادرجون! شما مطمئنید. که با رفتن من موافقید؟
نرگس خانم لبخندی زد و گفت:
آره عزیز دلم برو به سلامت مواظب خودت باش!
مینا گونه مادر را بوسید و بسرعت دور شد. وقتی داخل اتومبیل جای گرفت سلام و احوالپرسی مختصری کرد. تمام افکارش متوجه آینده بود. ایا رفتنش به نفع اوست یا نه؟ ناگاه صدای خشن آقای مرادی افکارش را از هم گسیخت او پرسید:
مینا خانم! واقعیت داره که شما به عنوان پرستار بهاره خانوم استخدام شدید؟!
بله درسته.
آقای مرادی در حالی که سرش را از روی تاسف تکان می داد پوزخندی زد و گفت:
ثروتو ببین که چکار می کنه، من نمی تونم یه لقمه نون پیدا کنم و با اون شکم زن و بچه مو سیر کنم. اونوقت آقای پگاه و امثال اونا برای بچه هاشون پرستار می گیرن!
آقای مرادی که مینا را در سکوت دید گفت:
مینا خانوم ناراحت شدین؟ به چی فکر می کنین؟
نه چرا باید ناراحت بشم، راستش اگه محیط و کار سالمی داشته باشم نوع کار برام فرقی نمی کنه و این که با آدم های سالمی سروکار داشته باشم!
آقای مرادی حرف او را تایید کرد و بعد به سرعت ماشین افزود.
مناظر اطراف و محوطه بیرونی ساختمان در روز برای مینا زیباتر بودند وقتی که از ماشین پیاده شد اندکی از هوای بهاری را بلعید و بعد به آرامی آن را از سینه بیرون دواند. سپس وارد ساختمان شد. داخل ساختمان سلیمه خانم به استقبالش آمد و او را تا اتاق بهاره همراهی کرد. بهاره که تازه از خواب بیدار شده بود روبروی آیینه مشغول شانه کردن موهایش بود. وقتی تصویر مینا را در آیینه دید چرخی زد و گفت:
سلام خانم معلم!
سلام عزیز دلم بهاره جون مثل اینکه پات داره بهتر می شه
پام خودش بهتره می دونه که من بیماری رو دوست ندارم، حال و حوصله اشو هم ندارم. دیگه باید بند و بساطش رو جمع کنه و بره....
انشاءالله.
مینا چادرش را از سر برداشت و همراه کیفش به چوب لباسی آویزان کرد. نزدیک پنجره رفت پرده کرم رنگ آن را کنار زد و پنجره را باز کرد. نسیم بهاری با عطر گل های باغچه وارد اتاق شد. تماشای مناظر بیرون از پنجره اتاق برای مینا لذت بخش بود.
مینا ابتدا با بهاره صحبت کرد تا بیشتر با خصوصیات روحی و اخلاقی او آشنا شود. و در پایان بهاره را دختری شاد و بدور از تمام غم و غصه های دنیا یافت. روحیه شاد بهاره و خنده های زیبای کودکانه اش مینا را نسبت به کارش دلگرم تر نمود.
مینا ساعتهای روز را با تدریس به بهاره و خواندن کتاب داستان که بهاره بی نهایت دوست داشت و همچنین تفریح و سرگرمی های دیگر پر می کرد.
بعد از مدتی بهاره حالش کاملا خوب شد و توانست دوباره بدون عصا راه برود. خانم پگاه که رئیس یکی از شرکتهای شوهرش بود و اغلب اوقاتش را در آنجا می گذراند اکنون با بودن مینا خیالش از طرف بهاره راحت بود.
مینا هر روز غروب موقع بازگشت به خانه گلی از باغچه می چید و آن را تقدیم مادرش می کرد. نرگس خانم با دیدن مینا از جایش بلند می شد و لحظه ای بعد استکان چائی تازه دم را مقابل او می گذاشت و مینا با لبخندهای مهربانانه خویش به مادر دلگرمی و امید می بخشید.
***
بعد ازظهر جمعه بود مینا احساس کرد که دلش برای شقایق خیلی تنگ شده است، از طرفی شقایق چندین بار برای دیدار مینا به منزلش آمده بود ولی مینا در خانه نبود. با اجازه مادرش چادر را به سر کشید و از خانه خارج شد. سر راه چند شاخه گل سرخ خرید. شقایق با دیدن مینا فریادی از سر شوق کشید و او را دوستانه در آغوش گرفت:
خب! چه عجب از این طرفا؟!تعریف کن ببینم چه کار داری می کنی که ما بی خبریم؟!
راستش خیلی دلم برات تنگ شده بود اومدم یه سری بهت بزنم!
ممنون لطف کردی.
راستی از مجید چه خبر؟
برق شادی در چشمان شقایق درخشید و با خوشحالی گفت:
همینجاس تو اون اتاق خوابیده.
راست می گی! چقدر خوشحال شدم.
شقایق از اتاق خارج شد و لحظه ای بعد با سینی چای وارد شد و در کنار مینا جای گرفت و گفت:
می دونی مینا جون آدم تو زندگیش گاهی اوقات گرفتاریهایی برایش پیش می آد که فکر می کنی به بن بست رسیده ولی در اوج ناامیدی می بیند که درهای بسته باز می شه و همه چی درست می شه...
چته شقایق؟ مثل اینکه چرخ روزگار بر وفق مراد تو داره می چرخه، هان؟
شقایق در حالی که اشک در چشمانش حلقه بسته بود، لبخندی زد و گفت:
مینا جون قراره از این به بعد مجید با خودم زندگی کنه، دیگه همه چی تموم شد.
مینا دستهایش را محکم به هم زد و با خوشحالی گفت:
عالیه، بهت تبریک می گم. چی شد که اونا بالاخره از خر شیطان اومدن پایین؟
برادر شوهرم بدون مشورت با پدر و مادرش با یه دختر ازدواج کرد اونام ناامید شدند تصمیم گرفتن برن اصفهان و اونجا زندگی کنن، مادر شوهرمم گفت من حال و حوصله بچه بزرگ کردنو ندارم، چه می دونم خدا خواست تا این اتفاق بیفته و مجید به خودم برگردونده بشه.
امیدوارم یه روزی بشه که مادرمم از امیر یه نشونی پیدا کنه زن بیچاره تمام زندگیشو قربونی پسرش کرد.
من که به مراد دلم رسیدم امیدوارم خدا دل نرگس خانم رو هم شاد کنه.
خوب دیگه من رفع زحمت می کنم.
کجا با این عجله؟
تمام هفته رو که خونه نیستم، یه امروزه که باید بیشتر به مادرم برسم.
خب اصرار نمی کنم خیلی خوشحالم کردی.
خداحافظ.
به سلامت.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها