0

داستان مدير مدرسه

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

داستان مدير مدرسه

مدير مدرسه

۱

از درکه وارد شدم سیگارم دستم بود زورم آمد سلم کنم .همین طوری دنگم گرفته

بود قد باشم . ريیس فرهنگ که اجازه نشستن داد ، نگاهش لحظه ای روی دستم

مکث

کرد و بعد چیزی را که می نوشت ، تمام کرد ومی خواست متوجه من بشود که

رونويس حکم را روی میزش گذاشته بودم . حرفی نزديم .رونويس را با کاغذهای

ضمیمه اش زيروروکرد و بعد غبغب انداخت و آرام و مثل خالی از عصبانیت گفت :

جانداريم آقا . اين که نمی شه ! هر روز يه حکم می دند دست يکی می فرستنش «-

».... سراغ من ... ديروز به آقای مدير کل

حوصله اين اباطیل را نداشتم . حرفش را بريدم که :

»؟ ممکنه خواهش کنم زير همین ورقه مرقوم بفرمايید «-

و سیگارم را توی زيرسیگاری براق روی میزش تکاندم . روی میز پاک و مرتب بود .

درست مثل اتاق همان مهمان خانه ی تازه عروس ها .هر چیز به جای خود و نه يک

ذره گرد . فقط خاکستر سیگار من زيادی بود .مثل تفی در صورت تازه تراشیده ای

.... قلم را برداشت و زيرحکم چیزی نوشت و امضاء کرد و من از در آمده

بودم بیرون .خلص .تحمل اين يکی رانداشتم .با اداهايش .پیدا بود که تازه رئیس

شده . زورکی غبغب می انداخت و حرفش را آهسته توی چشم آدم می زد .

انگار برای شنیدنش گوش لزم نیست . صدو پنجاه تومان در کار گزينی کل مايه

گذاشته

بودم تا اين حکم را به امضاء رسانده بودم .توصیه هم برده بودم و تازه دوماه هم دويده

بودم . مو ، لی درزش نمی رفت .می دانستم که چه او بپذيرد ، چه نپذيرد ،

کارتمام است . خودش هم می دانست .حتما هم دستگیرش شد که با اين نک و

نالی

که می کرد ، خودش را کنف کرده .ولی کاری بود و شده بود.در کارگزينی کل ،

سفارش کرده بودند که برای خالی نبودن عريضه رونويس را به رويت ريیس فرهنگ

هم برسانم تازه اين طور شد .وگر نه بالی حکم کارگزينی کل چه کسی می توانست

حرفی

بزند ؟ يک وزارت خانه بود و يک کارگزينی !شوخی که نبود .ته دلم قرص تر از

اين ها بود که محتاج به اين استدللها باشم .اما به نظرم همه اين تقصیرها از اين

سیگار

لعنتی بود که به خیال خودم خواسته بودم خرجش را از محل اضافه حقوق شغل

جديدم

». الف .ب « در بیاورم . البته از معلمی ، هم اقم نشسته بود .ده سال

درس دادن و قیافه هایبهت زده ی بچه های مردم برای مزخرف ترين چرندی که می

گويی ... و استغناء با غین و استقراء با قاف و خراسانی و هندی و قديمی ترين

شعر دری و صنعت ارسال مثل و رد العجز ... و ازاين مزخرفات ! ديدم دارم

خر می شوم . گفتم مدير بشوم . مدير دبستان ! ديگر نه درس خواهم داد

و نه مجبور خواهم بود برای فرار از اتلف وقت ، در امتحان تجديدی به هر احمق بی

شعوری هفت بدهم تا ايام آخر تابستانم را که لذيذترين تکه ی تعطیلت است ، نجات

داده

باشم . اين بود که راه افتادم . رفتم و از اهلش پرسیدم . از يک کار چاق کن.

دستم را توی دست کارگزينی گذاشت و قول و قرار و طرفین خوش و خرم و يک

روز هم نشانی مدرسه را دستم دادند که بروم وارسی ، که باب میلم هست يا نه .

ورفتم .مدرسه دو طبقه بود و نوساز بود و در دامنه ی کوه تنها افتاده بود و آفتاب رو

بود .يک فرهنگ دوست خر پول ، عمارتش را وسط زمین خودش ساخته بود و بیست و

پنج سالهدر اختیار فرهنگ گذاشته بود که مدرسه اش کنند و رفت و آمد بشود و جاده

ها

کوبیده بشود و اين قدر ازين بشودها بشود ، تا دل ننه باباها بسوزد و برای اينکه راه

بچه

هاشان را کوتاه بکنند ، بیايند همان اطراف مدرسه را بخرند و خانه بسازند و زمین

يارو از متری يک عباسی بشود صد تومان . يارو اسمش را هم روی ديوار مدرسه

کاشی کاری کرده بود . هنوز درو همسايه پیدا نکرده بودند که حرف شان بشود و

لنگ و پاچه ی سعدی و بابا طاهر را بکشند میان و يک ورق ديگر از تاريخ الشعرا را

بکوبند روی نبش ديوار کوچه شان.تابلوی مدرسه هم حسابی و بزرگ و خوانا .از

صد متری داد می زد که توانا بود هر .... هر چه دلتان بخواهد

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
سه شنبه 14 دی 1389  9:25 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:داستان مدير مدرسه

! با شیر

و خورشیدش که آن بال سر ، سه پا ايستاده بود و زورکی تعادل خودش را حفظ می

کرد

و خورشید خانم روی کولش با ابروهای پیوسته و قمچیلی که به دست داشت و

تاسه تیر

پرتاب ، اطراف مدرسه بیابان بود . درندشت و بی آب و آبادانی و آن ته روبه

شمال ، رديف کاج های درهم فرو رفته ای که از سر ديوار گلی يک باغ پیدا بود روی

آسمان لکه دراز و تیره ای زده بود .حتما تا بیست و پنج سال ديگر همه ی اين اطراف

پر می شد و بوق ماشین و ونگ ونگ بچه ها و فرياد لبويی و زنگ روزنامه فروشی و

راستی شايد متری « -. عربده ی گل به سر دارم خیار !نان يارو توی روغن بود

ده دوازده شاهی بیشتر نخريده باشد ؟ شايد هم زمین ها را همین جوری به ثبت

داده

»...!؟ باشد ؟ هان ؟ - احمق به توچه

بله اين فکرها را همان روزی کردم که ناشناس به مدرسه سر زدم و آخر سر هم به

اين

تو اگر «-. نتیجه رسیدم که مردم ،حق دارند جايی بخوابند که آب زيرشان نرود

و رفته بودم و دنبال کار ». مردی ، عرضه داشته باش مدير همین مدرسه هم بشو

را گرفته بودم تا رسیده بودم به اينجا .همان روز وارسیفهمیده بودم که مدير قبلی

مدرسه زندانی است . لبد کله اش بوی قرمه سبزی می داده و باز لبد حال دارد

کفاره گناهانی را می دهد که يا خودش نکرده يا آهنگری در بلخ کرده . جزو پر

قیچی ها ی ريیس فرهنگ هم کسی نبود که با مديرشان ، اضافه حقوقی نصیبش

بشود و ناچار

سرودستی برای اين کار بشکند . خارج از مرکز هم نداشت .اين معلومات را

هم مد نشده بود » گه خوردم نامه نويسی « توی کارگزينی بدست آورده بودم . هنوز

که بگويم يارو به اين زودی ها از سولدونی در خواهد آمد .فکر نمی کردم که ديگری

هم برای اين وسط بیابان دلش لک زده باشد با زمستان سختش و با رفت و آمد

دشوارش .

اين بودکه خیالم راحت بود . از همه ی اينها گذشته کارگزينی کل موافقت کرده بود !

دست است که پیش از بلند شدن بوی اسکناس ، آن جا هم دوسه تا عیب شرعی

و عرفی گرفته بودند و مثل گفته بودن لبد کاسه ای زير نیم کاسه است که فلنی

يعنی من ،

با ده سال سابقه ی تدريس ، می خواهد مدير دبستان بشود ! غرض شان اين

بود که لبد خل شدم که از شغل مهم و محترم دبیری دست می شويم . ماهی

صدوپنجاه

تومان حق مقام درآن روزها پولی نبود که بتوانم ناديده بگیرم . وتازه اگر نديده

می گرفتم چه ؟ باز بايد برمی گشتم به اين کلس ها و اين جور حماقت ها .اين بود

که

پیش رئیس فرهنگ ، صاف برگشتم به کارگزينی کل ، سراغ آن که بفهمی نفهمی ،

دلل کارم بود .و رونويس حکم را گذاشتم و گفتم که چه طور شد و آمدم بیرون .

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
سه شنبه 14 دی 1389  9:25 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:داستان مدير مدرسه

 

دو روز رفتم سراغش . معلوم شد که حدسم درست بوده است و رئیس فرهنگ گفته

بوده :

من از اين لیسانسه های پر افاده نمی خواهم که سیگار به دست توی هر اتاقی «

». سر می کنند

و يارو برايش گفته بود که اصل وابدا ..! فلنی هم چین و هم چون است و مثقالی

هفت صنار با ديگران فرق دارد و اين هندوانه ها و خیال من راحت باشد و پنج شنبه

یک هفته ی ديگر خودم بروم پهلوی او ... و اين کار را کردم . اين بار ريیس فرهنگ

جلوی پايم بلند شد که :

»...!؟ ای آقا ... چرا اول نفرموديد «

گذاشت » در جريان موقعیت محل « و از کارمندهايش گله کرد و به قول خودش ، مرا

و بعد با ماشین خودش مرا به مدرسه رساند و گفت زنگ را زودتر از موعد زدند و در

حضور معلم ها و ناظم ، نطق غرايی در خصايل مدير جديد – که من باشم

و يک » نوبنیاد « کرد و بعد هم مرا گذاشت و رفت با يک مدرسه ی شش کلسه

ناظم و هفت تامعلم و دويست و سی و پنج تا شاگرد . ديگر حسابی مدير مدرسه

شده بودم !

۲

ناظم ، جوان رشیدی بودکه بلند حرف می زد و به راحتی امر و نهی می کرد و بیا

وبرويی

داشت و با شاگردهای درشت ، روی هم ريخته بود که خودشان ترتیب کارها را می

دادند

و پید ابود که به سر خر احتیاجی ندارد وبی مدير هم می تواند گلیم مدرسه را از

آب بکشد . معلم کلس چهار خیلی گنده بود . دو تای يک آدم حسابی . توی دفتر ،

اولین چیزی که به چشم می آمد . از آن هايی که اگر توی کوچه ببینی ، خیال

می کنی مدير کل است .لفظ قلم حرف می زد وشايد به همین دلیل بودکه وقتی

رئیس

فرهنگ رفت و تشريفات را با خودش برد ، از طرف همکارانش تبريک ورود گفت و اشاره

ان شاء ال زير سايه ی سر کار ، سال ديگر کلس های دبیرستان « کرد به اينکه

پیدا بود که اين هیکل کم کم دارد از سر دبستان ». را هم خواهیم داشت

زيادی می کند ! وقتی حرف می زد همه اش درين فکر بودم که با نان آقا معلمی

چه طور می شد چنین هیکی به هم زد و چنین سر و تیپی داشت ؟ و راستش

تصمیم گرفتم

که از فردا صبح به صبح ريشم را بتراشم و يخه ام تمیز باشد واتوی شلوارم تیز . معلم

کلس اول باريکه ای بود ، سیاه سوخته . با ته ريشی و سر ماشین کرده ای

و يخه ی بسته . بی کراوات . شبیه میرزا بنويس های دم پست خانه . حتی نوکر

باب می نمود .و من آن روز نتوانستم بفهمم وقتی حرف می زند کجا را نگاه می

کند . با هر جیغ کوتاهی که می زد هر هر می خنديد .

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
سه شنبه 14 دی 1389  9:26 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:داستان مدير مدرسه

با اين قضیه نمی شد کاری

کرد .معلم کلس سه ، يک جوان ترکه ای بود ؛ بلند و با صورت استخوانی و ريش

از ته تراشیده و يخه ی بلند آهار دار .مثل فرفره می جنبید . چشم هايش برق

عجیبی می زد که فقط از هوش نبود ، چیزی از ناسلمتی در برق چشم هايش بود

که مرا

واداشت از ناظم بپرسم مبادا مسلول باشد .البته مسلول نبود ، تنها بود و در دانشگاه

درس می خواند . کلس های پنجم و ششم را دو نفر با هم اداره می کردند . يکی

فارسی و شرعیات و تاريخ ، جغرافی و کاردستی و اين جور سرگرمی ها را می گفت

،

که جوانکی بود بريانتین زده ، با شلوار پاچه تنگ و پوشت و کراوات زرد و پهنی که

نعش يک لنگر بزرگ آن را روی سینه اش نگه داشته بود و دايما دستش حمايل

موهای

سرش بود و دم به دم توس شیشه ها نگاه می کرد . و آن ديگری که حساب و مرابحه

و چیزهای ديگر می گفت ، جوانی بود موقر و سنگین مازندرانی به نظر می آمد و به

خودش اطمینان داشت .غیر از اين ها ، يک معلم ورزش هم داشتیم که دو هفته بعد

ديدمش

و اصفهانی بود و از آن قاچاق ها .ريیس فرهنگ که رفت ، گرم و نرم از همه

شان حال واحوال پرسیدم . بعد به همه سیگار تعارف کردم . سرا پا همکاری و

همدردی بود .از کاروبار هرکدامشان پرسیدم . فقط همان معلم کلس سه دانشگاه

می رفت . آن که لنگر به سینه انداخته بود ، شب ها انگلیسی می خواند که برود

آمريکا .

چای و بساطی در کار نبود و ربع ساعتهای تفريح ، فقط توی دفتر جمع می

شدند و درباره از نو . و اين نمی شد . بايد همه ی سنن را رعايت کرد .

دست کردم و يک پنج تومانی روی میز گذاشتم و قرار شد قبل و منقلی تهیه کنند و

خودشان

چای را راه بیندازند . بعد از زنگ قرار شد منسر صف نطقی بکنم . ناظم قضیه

را در دو سه کلمه برای بچه ها گفت که من رسیدم و همه دست زدند . چیزی

نداشتم برايشان بگويم . فقط يادم است اشاره ای به اين کردم که مدير خیلی دلش

می خواست يکی از شما را به جای فرزند داشته باشد و حال نمی داند با اين همه

فرزندچه

بکند؟!که بی صدا خنديدند و در میان صف های عقب يکی پکی زد به خنده .

قبل فکر کرده » ! نه بابا . کار ساده ای هم نیست « واهمه برم داشت که

بودم که می روم و فارغ از دردسر اداره ی کلس ، در اتاق را روی خودم می بندم و

کار خودم را می کنم . اما حال می ديدم به اين سادگی ها هم نیست .اگر فردا

يکی شان زد سر اون يکی را شکست ، اگر يکی زير ماشین رفت ؛ اگر يکی از ايوان

افتاد ؛

چه خاکی به سرم خواهم ريخت ؟حال من مانده بودم و ناظم که چیزی از لی

درآهسته خزيد تو . کسی بود ؛ فراش مدرسه با قیافه ای دهاتی و ريش نتراشیده و

قدی

کوتاه و گشاد گشاد راه می رفت و دست هايش را دور از بدن نگه می داشت.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
سه شنبه 14 دی 1389  9:27 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:داستان مدير مدرسه

آمد و همان کنار د رايستاد . صاف توی چشمم نگاه می کرد . حال او را هم پرسیدم .

هر چه بود او هم می توانست يک گوشه ی اين بار را بگیرد .در يک دقیقه همه

ی درد دل هايش را کرد و التماس دعا هايش که تمام شد ، فرستادمش برايم چای

درست کند و بیاورد .بعد از آن من به ناظم پرداختم . سال پیش ، از دانشسرای

مقدماتی در آمده بود . يک سال گرمسار و کرج کار کرده بود و امسال آمده بود

اينجا . پدرش دو تا زن داشته . از اولی دوتا پسر که هر دوتا چاقو کش از

آب در آمده اند و ازدومی فقط اومانده بود که درس خوان شده و سرشناس و نان

مادرش را می دهد که مريض است و از پدر سال هاست که خبری نیست و ...

.. يک اتاق گرفته اند به پنجاه تومان و صد و پنجاه تومان حقوق به جايی نمی رسد

و تازه زور که بزند سه سال ديگرمی تواند از حق فنی نظامت مدرسه استفاده کند

...بعد بلند شديم که به کلسها سرکشی کنیم .بعد با ناظم به تک تک کلسها سر

زديم در اين میان من به ياد دوران

» ت بی پدرو مادر ... « دبستان خودم افتادم .در کلس ششم را باز کرديم

جوانک بريانتین زده خورد توی صورت مان . يکی از بچه ها صورتش مثل چغندر

قرمز بود . لبد بزک فحش هنوز باقی بود . قرائت فارسی داشتند .

معلم دستهايش توی جیبش بود و سینه اش را پیش داده بود و زبان به شکايت باز

کرد :

- آقای مدير ! اصل دوستی سرشون نمی شه . تو سری می خوان .

ملحظه کنید بنده با چه صمیمیتی ....

بريدم که : » ايت « حرفش را در تشديد

- صحیح می فرمايید . اين بار به من ببخشید . و از در آمديم بیرون .بعد از آن

به اطاقی که در آينده مال من بود سرزديم .بهتر از اين نمی شد .

بی سرو صدا ، آفتاب رو ، دور افتاده .

وسط حیاط ، يک حوض بزرگ بود و کم عمق . تنها قسمت ساختمان بودکه رعايت

حال

بچه های قد و نیم قد در آن شده بود .دور حیاط ديوار بلندی بود درست مثل ديوار چین .

سد مرتفعی در مقابل فرار احتمالی فرهنگ و ته حیاط مستراح و اتاق فراش بغلش

و انبار زغال و بعد هم يک کلس .به مستراح هم سرکشیديم . همه بی در

وسقف و تیغه ای میان آنها .نگاهی به ناظم کردم که پا به پايم می آمد . گفت :

دردسر عجیبی شده آقا . تا حال صد تا کاغذ به اداره ی ساختمان نوشتیم آقا . -«

». می گند نمی شه پول دولت رو تو ملک ديگرون خرج کرد

» . گفتم راست میگند « -

ديگه کافی بود

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
سه شنبه 14 دی 1389  9:28 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:داستان مدير مدرسه

. آمديم بیرون . همان توی حیاط تا نفسی تازه کنیم وضع مالی و بودجه

و ازين حرفها ی مدرسه را پرسیدم . هر اتاق ماهی پانزده ريالحق نظافت داشت .

لوازم التحرير و دفترها را هم اداره ی فرهنگ می داد . ماهی بیست و پنج

تومان هم برای آب خوردن داشتند که هنوز وصول نشده بود . برای نصب هر

بخاری سالی سه تومان . ماهی سی تومان هم تنخواه گردان مدرسه بود که مثل

پول آب

سوخت شده بود و حال هم ماه دوم سال بود . اواخر آبان .حالیش کردم که

حوصله ی اين کارها را ندارم و غرضم را از مدير شدن برايش خلصه کردم و گفتم

». اصل انگار که هنوز مدير نیامده «. حاضرم همه ی اختیارات را به او بدهم

مهر مدرسه هم پهلوی خودش باشد . البته او را هنوز نمی شناختم . شنیده بودم که

مديرها قبل ناظم خودشان را انتخاب می کنند ، اما من نه کسی را سراغ داشتم و نه

حوصله اش را . حکم خودم را هم به زور گرفته بودم . سنگ هامان را واکنديم

و به دفتر رفتیم و چايی را که فراش از بساط خانه اش درست کرده بود ، خورديم

تازنگ را زدند و بازهم زدندو من نگاهی به پرونده های شاگرد ها کردم که هر کدام

عبارت بود از دو برگ کاغذ . از همین دو سه برگ کاغذ دانستم که اولیای بچه ها

اغلب زارع و باغبان و اويارند و قبل از اينکه زنگ آخر را بزنند و مدرسه تعطیل بشود

بیرون آمدم . برای روز اول خیلی زياد بود .

۳

فردا صبح رفتم مدرسه . بچه ها با صف هاشان به طرف کلسها می رفتند و ناظم

چوب به دست توی ايوان ايستاده بود و توی دفتر دوتا از معلم ها بودند . معلوم شد

کار هر روزه شان است . ناظم را هم فرستادم سر يک کلس ديگر و خودم آمدم دم

در مدرسه به قدم زدن ؛ فکر کردم از هر طرف که بیايند مرا اين ته ، دم در مدرسه

خواهند ديدو تمام طول راه در ين خجالت خواهند ماند و ديگر دير نخواهند آمد .يک

سیاهی ازته جاده ی جنوبی پیداشد .جوانک بريانتین زده بود . مسلما او هم مرا می

ديد ، ولی آهسته ترا ز آن می آمد که يک معلم تاخیر کرده جلوی مديرش می آمد

. جلوتر

که آمد حتی شنیدم که سوت می زد

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
سه شنبه 14 دی 1389  9:28 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:داستان مدير مدرسه

اما بی انصاف چنان سلنه سلنه می آمد که

ديدم جای هیچ جای گذشت نیست . اصل محل سگ به من نمی گذاشت . داشتم از

کوره در می رفتم که يک مرتبه احساس کردم تغییری در رفتار خود داد و تند کرد .

به خیر گذشت و گرنه خدا عالم است چه اتفاقی می افتاد .سلم که کرد مثل اين که

می خواست چیزی بگويد که پیش دستی کردم :

- بفرمايید آقا . بفرمايید ، بچه ها منتظرند .

واقعا به خیر گذشت . شايد اتوبوسش دير کرده . شايد راه بندان بوده ؛ جاده

قرق بوده و باز يک گردن کلفتی از اقصای عالم می آمده که ازين سفره ی مرتضی

علی بی نصیب نماند .به هر صورت در دل بخشیدمش . چه خوب شد که بدوبی راهی

نگفتی ! که از دور علم افراشته ی هیکل معلم کلس چهارم نمايان شد .

بدکاری «. از همان ته مرا ديده بود . تقريبا می دويد .تحمل اين يکی را نداشتم

رفتم و توی دفتر نشستم و خودم را »! می کنی . اول بسم ال و مته به خشخاش

به کاری مشغول کرد م که هن هن کنان رسید . چنان عرق از پیشانی اش می ريخت

که راستی خجالت کشیدم . يک لیوان آب از کوه به دستش دادم و مسخ شده ی

خنده اش را با آب به خوردش دادم و بلند که شد برود ، گفتم :

». عوضش دو کیلو لغر شديد « -

برگشت نگاهی کرد و خنده ای و رفت .ناگهان ناظم از دروارد شد و از را ه نرسیده

گفت :

- ديد يد آقا ! اين جوری می آند مدرسه . اون قرتی که عین خیالش هم نبود آقا !

».. اما اين يکی

از او پرسیدم :

»؟ انگار هنوز دو تا از کلسها ولند « -

بله آقا . کلس سه ورزش دارند . گفتم بنشینند ديکته بنويسند آقا . معلم « -

». حساب پنج و شش هم که نیومده آقا

در همین حین يکی از عکس های بزرگ دخمه های هخامنشی را که به ديوار کوبیده

بود پس زد و :

»... نگاه کنید آقا « -

روی گچ ديوار با مداد قرمز و نه چندان درشت ، به عجله و ناشیانه علمت داس

کشیده

بودند . همچنین دنبال کرد :

از آثار دوره ی اوناست آقا . کارشون همین چیزها بود . روزنومه بفروشند . «

تبلیغات کنند و داس چکش بکشند آقا . ريیس شون رو که گرفتند چه جونی کندم آقا

». تاحالی شون کنم که دست وردارند آقا . و از روی میز پريد پايین

»؟ گفتم مگه باز هم هستند «-

آره آقا ، پس چی ! يکی همین آقازاده که هنوز نیومده آقا . هر روز نیم ساعت « -

». تاخیر داره آقا . يکی هم مثل کلس سه

»؟ خوب چرا تا حال پاکش نکردی « -

به ! آخه آدم درددلشو واسه ی کی بگه ؟ آخه آقا در میان تو روی آدم می گند « -

»! جاسوس ، مامور ! باهاش حرفم شد ه آقا . کتک و کتک کاری

و بعد يک سخنرانی که چه طور مدرسه را خراب کرده اند و اعتماد اهل محله را چه

طور

از بین برده اند که نه انجمنی ، نه کمکی به بی بضاعت ها ؛ و از اين حرف ها .

بعد از سخنرانی آقای ناظم دستمالم را دادم که آن عکس ها را پاک کند و بعد هم راه

افتاد -

م که بروم سراغ اتاق خودم . در اتاقم را که باز کردم ، داشتم دماغم با بوی خاک نم

کشید ه-

اش اخت می کردم که آخرين معلم هم آمد . آمدم توی ايوان و با صدای

بلند ، جوری که در تمام مدرسه بشنوند ، ناظم را صدازدم و گفتم با قلم قرمز برا ی آقا

يک ساعت تاخیر بگذارند .

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
سه شنبه 14 دی 1389  9:29 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:داستان مدير مدرسه

روز سوم باز اول وقت مدرسه بودم . هنوز از پشت ديوار نپیچیده بودم که صدای

سوز و بريز بچه ها به پیشبازم آمد . تند کردم . پنج تا از بچه ها توی ايوان به

خودشان می پیچیدند و ناظم ترکه ای به دست داشت و به نوبت به کف دست شان

می -

زد .بچه ها التماس می کردند ؛ گريه می کردند؛ اما دست شان را هم دراز می کردند

.

نزديک بود داد بزنم يا با لگد بزنم و ناظم را پرت کنم آن طرف . پشتش به من بود

و من را نمی ديد .ناگهان زمزمه ای توی صف ها افتاد که يک مرتبه مرا به صرافت

انداخت که در مقام مديريت مدرسه ، به سختی می شود ناظم را کتک زد . اين بود

که خشمم را فرو خوردم و آرام از پله ها رفتم بال. ناظم ، تازه متوجه من شده بود

درهمین حین دخالتم را کردم و خواهش کردم اين بار همه شان را به من ببخشند .

نمی دانم چه کار خطايی از آنها سر زده بود که ناظم را تا اين حد عصبانی کرده بود .

بچه ها سکسکه کنان رفتند توی صف ها و بعد زنگ را زدند و صف ها رفتند به کلس

ها

و دنبال شان هم معلم ها که همه سر وقت حاضر بودند . نگاهی به ناظم انداختم که

تازه حالش سر جا آمده بود و گفتم در آن حالی که داشت ، ممکن بود گردن يک کدام

-

شان را بشکند . که مرتبه براق شد :

اگه يک روز جلو شونو نگیريد سوارتون می شند آقا . نمی دونید چه قاطرهای «-

». چموشی شده اند آقا

مثل بچه مدرسه ای ها آقا آقا می کرد . موضوع را برگرداندم و احوال مادرش را

پرسیدم . خنده ، صورتش را از هم باز کرد و صدا زد فراش برايش آب بیاورد .

ياد م هست آن روز نیم ساعتی برای آقای ناظم صحبت کردم . پیرانه . و او جوان

بود و زود می شد رامش کرد . بعد ازش خواستم که ترکه ها را بشکند و آن وقت من

رفتم سراغ اتاق خودم .

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
سه شنبه 14 دی 1389  9:30 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:داستان مدير مدرسه

در همان هفته ی اول به کارها وارد شد م . فردای زمستان و نه تا بخاری زغال سنگی

و روزی چهار بار آب آوردن و آب و جاروی اتاق ها با يک فراش جور در نمی آيد .

يک فراش ديگر از اداره ی فرهنگ خواستم که هر روز منتظر ورودش بوديم .بعد-

از ظهرها را نمی رفتم . روزهای اول با دست و دل لرزان ، ولی سه چهار روزه

جرات پیدا کردم .احساس می کردم که مدرسه زياد هم محض خاطر من نمی گردد .

کلس اول هم يکسره بود و به خاطر بچه های جغله دلهره ای نداشتم . در بیابان

های

اطراف مدرسه هم ماشینی آمد و رفت نداشت و گرچه پست و بلند بود اما به هر

صورت از حیاط مدرسه که بزرگ تر بود . معلم ها هم ، هر بعد از ظهری دوتاشان به

نوبت می رفتند يک جوری باهم کنار آمده بودند.و ترسی هم از اين نبود که بچه ها از

علم و فرهنگ ثقل سرد بکنند .يک روز هم بازرس آمد و نیم ساعتی پیزر لی پالن هم

« گذاشتیم و چایو احترامات متقابل ! و در دفتر بازرسی تصديق کرد که مدرسه

بسیار خوب اداره می شود . بچه ها مدام در مدرسه زمین » با وجود عدم وسايل

می خوردند ، بازی می کردند ، زمین می خوردند . مثل اينکه تاتوله خورده بودند .

ساده ترين شکل بازی هايشان در ربع ساعت های تفريح ، دعوا بود .

فکر می کردم علت اين همه زمین خوردن شايد اين باشد که بیش تر شان کفش

حسابی

ندارند . آنها هم که داشتند ، بچه ننه بودند و بلد نبودند بدوند و حتی راه بروند .اين

بودکه روزی دو سه بار ، دست و پايی خراش بر می داشت .پرونده ی برق و تلفن

مدرسه را از بايگانی بسیار محقر مدرسه بیرون کشیده بودم و خوانده بودم . اگر يک

خرده می دويدی تا دوسه سال ديگر هم برق مدرسه درست می شد و هم تلفنش .

دوباره

سری به اداره ساختمان زدم و موضوع را تازه کردم و به رفقايی که دورادور در اداره ی

برق و تلفن داشتم ، يکی دو بار رو انداختم که اول خیال می کردند کار خودم را

می خواهم به اسم مدرسه راه بیندازم و ناچار رها کردم . اين قدر بود که ادای وظیفه

ای می کرد .مدرسه آب نداشت . نه آب خوراکی و نه آب جاری . با هرز-

اب بهاره ، آب انبار زير حوض را می انباشتند که تلمبه ای سرش بود و حوض را با

همان

پر می کردند و خود بچه ها . اما برای آب خوردن دو تا منبع صد لیتری داشتیم

از آهن سفید که مثل امامزاده ای يا سقا خانه ای دو قلو ، روی چهار پايه کنار حیاط

بود

و روزی دو بار پر و خالی می شد . اين آب را از همان باغی می آورديم که

رديف کاج هايش روی آسمان ، لکه ی دراز سیاه انداخته بود .البته فراش می آورد .

با يک سطل بزرگ و يک آب پاش که سوراخ بود و تا به مدرسه می رسید ، نصف

شده

بود . هردورا از جیب خودم دادم تعمیرکردند.يک روز هم مالکمدرسه آمد.پیرمردی

موقر و سنگین که خیال می کرد برای سرکشی به خانه ی مستاجر نشینش آمده

. از

در وارد نشده فريادش بلند شد و فحش را کشید به فراش و به فرهنگ که چرا بچه ها

ديوار مدرسه را با زغال سیاه کرده اند واز همین توپ و تشرش شناختمش .کلی با

او صحبت کرديم البته او دو برابر سن من را داشت . برايش چای هم آورديم و با

معلم ها آشنا شد و قول ها داد و رفت . کنه ای بود . درست يک پیرمرد . يک ساعت

ونیم درست نشست . ماهی يک بار هم اين برنامه را داشتند که بايست پیهش را به

تن

می مالیدم .اما معلم ها . هر کدام يک ابلغ بیست و چهار ساعته در دست داشتند

، ولی در برنامه به هر کدام شان بیست ساعت در س بیشتر نرسیده بود . کم کم

قرار

شد که يک معلم از فرهنگ بخواهیم و به هر کدام شان هجده ساعت درس بدهیم ،

به

شرط آنکه هیچ بعد از ظهری مدرسه تعطیل نباشد . حتی آن که دانشگاه می رفت

می توانست با هفته ای هجده ساعت درس بسازد . و دشوارترين کار همینبود که

با کدخدا منشی حل شد و من يک معلم ديگر از فرهنگ خواستم .

۶

اواخر هفته ی دوم ، فراش جديد آمد . مرد پنجاه ساله ای باريک و زبر و زرنگ که

شبکله می گذاشت و لباس آبی می پوشید و تسبیح می گرداند و از هر کاری سر

رشته

داشت .آب خوردن را نوبتی می آوردند . مدرسه تر وتمیز شد و رونقی گرفت .

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
سه شنبه 14 دی 1389  9:31 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:داستان مدير مدرسه

فراش جديد سرش توی حساب بود .هر دو مستخدم با هم تمام بخاری را راه انداختند

و

يک کارگر هم برای کمک به آنها آمد . فراش قديمی را چهار روز پشت سر هم ،

سر ظهر می فرستاديم اداره ی فرهنگ و هر آن منتظر زغال بوديم .هنوز يک هفته از

آمد ن فراش جديد نگذشته بودکه صدای همه ی معلم ها در آمده بود . نه به هیچ -

کدامشان سلم می کرد و نه به دنبال خرده فرمايش هايشان می رفت . درست

است

که به من سلم می کرد ، اما معلم ها هم ، لبد هر کدام در حدود من صاحب فضايل

و عنوان

و معلومات بودند که از يک فراش مدرسه توقع سلم داشته باشند . اما انگار نه انگار .

بدتر از همه اين که سر خر معلم ها بود . من که از همان اول ، خرجم را

سوا کرده بودم و آن ها را آزاد گذاشته بودم که در مواقع بیکاری در دفتر را روی

خودشان ببندند و هر چه می خواهند بگويند و هر کاری می خواهند بکنند . اما او در

فاصله ی ساعات درس ، همچه که معلم ها می آمدند ،می آمد توی دفتر و همین

طوری

گوشه ی اتاق می ايستاد و معلم ها کلفه می شدند . نه می توانستند شلکلک

های معلمی-

شان را در حضور او کنار بگذارند و نه جرات می کردند به او چیزی بگويند . بد

زبان بود و از عهده ی همه شان بر می آمد . يکی دوبار دنبال نخود سیاه فرستاده

بودندش . اما زرنگ بود و فوری کار را انجام می داد و بر می گشت . حسابی موی

دماغ شده بود .ده سال تجربه اين حداقل را به من آموخته بود که اگر معلم ها در ربع

ساعت های تفريح نتوانند بخندند ، سر کلس ، بچه های مردم را کتک خواهند زد .

اين

بود که دخالت کردم . يک روز فراش جديد را صدا زدم . اول حال وا حوالپرسی

و بعد چند سال سابقه دارد و چند تا بچه و چه قد رمی گیرد ... که قضیه حل شد .

سی صد و خرده ای حقوق می گرفت . با بیست و پنج سال سابقه .

کا راز همین جا خراب بود . پیدا بود که معلم ها حق دارند اورا غريبه بدانند .

نه ديپلمی ، نه کاغذ پاره ای ، هر چه باشد يک فراش که بیشتر نبود ! وتازه قلدر هم

بود

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
سه شنبه 14 دی 1389  9:31 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:داستان مدير مدرسه

و حق هم داشت . اول به اشاره و کنايه و بعد با صراحت بهش فهماندم که گر چه

معلم جماعت اجر دنیايی ندارد ، اما از اوکه آدم متدين و فهمیده ای است بعید است

و از

اين حرف ها ... که يک مرتبه پريد توی حرفم که :

ای آقا ! چه می فرمايید ؟ شما نه خودتون اين کاره ايد و نه اينارو می شناسید . «-

امروز می خواند سیگار براشون بخرم ، فردا می فرستنم سراغ عرق .

». من اين ها رو می شناسم

راست میگفت . زودتر از همه، او دندان های مرا شمرده بود . فهمیده بود که

در مدرسه هیچ کاره ام .می خواستم کوتاه بیايم ، ولی مدير مدرسه بود نو درمقابل

يک

فراش پررو ساکت ماندن !... که خر خر کامیون زغال به دادم رسید .

ترمز که کرد و صدا خوابید گفتم :

اين حرف ها قباحت داره . معلم جماعت کجا پولش به عرق می رسه ؟ «-

حال بدو زغال آورده اند . و همین طور که داشت بیرون می رفت ، افزودم :

». دو روز ديگه که محتاجت شد ند و ازت قرض خواستند با هم رفیق می شید

و آمدم توی ايوان . در بزرگ آهنی مدرسه را باز کرده بودند وکامیون آمده بود تو

و داشتند بارش را جلوی انبار ته حیاط خالی می کردند و راننده ، کاغذی به دست

ناظم داد که نگاهی به آن انداخت و مرا نشان داد که در ايوان بال ايستاده بودم و

فرستادش بال .

کاغذش را با سلم به دستم داد . بیجک زغال بود .رسید رسمی اداره ی فرهنگ

که می گفت » باسکول « بود در سه نسخه و روی آن ورقه ی ماشین شده ی

کامیون و محتوياتش جمعا دوازده خروار است .اما رسیدهای رسمی اداری فرهنگ

ساکت بود ند. جای مقدار زغالی که تحويل مدرسه داده شده بود ، در هر سه نسخه

خالی بود . پیدا بود که تحويل گیرند ه بايد پرشان کند . همین کار را کردم .

اوراق را بردم توی اتاق و با خودنويسم عدد را روی هر سه ورق نوشتم و امضاء

کردم و به دست راننده دادم که راه افتاد و از همان بال به ناظم گفتم :

». اگر مهر هم بايست زد ، خودت بزن بابا « -

و رفتم سراغ کارم که ناگهان در باز شد و ناظم آمد تو ؛ بیجک زغال دستش بود و :

».... مگه نفهمیدين آقا ؟ مخصوصا جاش رو خالی گذاشته بودند آقا « -

نفهمیده بودم . اما اگر هم فهمیده بودم ، فرقی نمی کرد و به هر صورت از چنین

کودنی نا به هنگام از جا در رفتم و به شدت گفتم :

»؟ خوب « -

هیچ چی آقا .... رسم شون همینه آقا . اگه باهاشون کنار نیايید کار- « -

».... مونو لنگ می گذارند آقا

که از جا در رفتم . به چنین صراحتی مرا که مدير مدرسه بودم در معامله شرکت

می داد . و فرياد زدم :

عجب ! حال سرکار برای من تکلیف هم معین می کنید ؟... خاک بر « -

سر اين فرهنگ با مديرش که من باشم ! برو ورقه رو بده دست شون ، گورشون رو

»... گم کنند . پدر سوخته ها

چنان فرياد زده بودم که هیچ کس در مدرسه انتظار نداشت . مدير سر به زير و پا

به راهی بودم که از همه خواهش می کردم و حال ناظم مدرسه ، داشت به من ياد

می داد

که به جای نه خروار زغال مثل هجده خروار تحويل بگیرم و بعد با اداره ی فرهنگ

کنار بیايم . هی هی !....تا ظهر هیچ کاری نتوانستم بکنم ، جز اينکه چند بار

متن استعفا نامه ام را بنويسم و پاره کنم ... قدم اول را اين جور جلوی پای آدم می

گذارند .

۷

بارندگی که شروع شد دستور دادم بخاری ها را از هفت صبح بسوزانند . بچه ها

همیشه

زود می آمدند . حتی روزهای بارانی . مثل اينکه اول آفتاب از خانه بیرون شان می

کنند .

يا ناهار نخورده . خیلی سعی کردم يک روز زودتر از بچه ها مدرسه

باشم . اما عاقبت نشد که مدرسه را خالی از نفسبه علم آلوده ی بچه ها استنشاق

کنم .

ا زراه که می رسیدند دور بخاری جمع می شد ند و گیوه هاشان را خشک می کردند

.

و خیلی زود فهمیدم که ظهر در مدرسه ماند ن هم مساله کفش بود . هر که داشت

نمی ماند .اين قاعده در مورد معلم ها هم صدق می کرد اقل يک پول واکس

جلو بودند . وقتی که باران می باريد تما م کوهپايه و بدتر از آن تمام حیاط مدرسه گل

می شد .بازی و دويدن متوقف شده بود . مدرسه سوت و کوربود .اين جا هم مساله

کفش بود .چشم اغلب شان هم قرمز بود .پیدا بود باز آن روز صبح يک فصل گريه

کرده اند و در خانه شان علم صراطی بوده است.مدرسه داشت تخته می شد .

عده ی غايبها ی صبح ده برابر شده بود و ساعت اول هیچ معلمی نمی توانست

درس بدهد .

دست های ورم کرده و سرمازده کار نمی کرد .حتی معلم کلس اول مان

هم می دانست که فرهنگ و معلومات مدارس ما صرفا تابع تمرين است . مشق

وتمرين .

ده بار بیست بار . دست يخ کرده بیل و رنده را هم نمی تواند به کار بگیرد که

خیلی هم زمخت اند و دست پر کن . اين بود که بفکر افتاديم .فراش جديد وارد تر از

همه ما بود . يک روز در اتاق دفتر ، شورا مانند ی داشتیم که البته او هم بود .

خودش را کم کم تحمیل کرده بود . گفت حاضر است يکی از دم کلفت های همسايه

ی

مدرسه را وادارد که شن برای مان بفرستد به شرط آن که ما هم برويم و از انجمن

محلی برای بچه ها کفش و لباس بخواهیم .قرار شد خودش قضیه را دنبال کند که

هفته ی

آينده جلسه شان کجاست و حتی بخواهد که دعوت مانندی از ما بکنند .دو روز بعد

سه

تا کامیون شن آمد . دوتايش را توی حیاط مدرسه ، خالی کرديم و سومی را دم در

مدرسه ، و خود بچه ها نیم ساعته پهنش کردند .با پا و بیل و هر چه که به دست

می رسید. عصر همان روز مارا به انجمن دعوت کردند .

خود من و ناظم بايد می رفتیم . معلم کلس چهارم را هم با خودمان برديم . خانه ای

که محل جلسه ی آن شب انجمن بود ، درست مثل مدرسه ، دور افتاده و تنها بود .

قالی ها و کناره ها را به فرهنگ می آلوديم و می رفتیم . مثل اينکه سه تا سه تا روی

هم انداخته بودند . اولی که کثیف شد دومی .به بال که رسیديم يک حاجی آقا در

حال نماز خواند ن بود . و صاحب خانه با لهجه غلیظ يزدی به استقبال مان آمد .

همراهانم را معرفی کردم و لبد خودش فهمید مديرکیست .برای ما چای آوردند .

سیگارم را چاق کردم و با صاحب خانه از قالی هايش حرف زديم . ناظم به بچه -

هايی می ماند که در مجلس بزرگترها خواب شان می گیرد و دل شان هم نمی

خواست

دست به سر شوند .سر اعضای انجمن باز شده بود . حاجی آقا صندوقدار بود .

من وناظم عین دو طفلن مسلم بوديم و معلم کلس چهارم عین خولی وسط مان

نشسته .

اغلب اعضای انجمن به زبان محلی صحبت می کرد ند و رفتار ناشی داشتند .

حتی يک کدامشان نمی دانستند که دست و پاهای خود را چه جور ضبط وربط کنند .

بلند بلند حرف می زدند . درست مثل اينکه وزارت خانه ی دواب سه تا حیوان تازه

برای باغ وحش محله شان وارد کرده .جلسه که رسمی شد ، صاحب خانه معرفی

مان

کرد و شروع کردند . مدام از خودشان صحبت می کردند از اينکه دزد ديشب فلن -

جا را گرفته و بايد درخواست پاسبان شبانه کنیم و ...

همین طور يک ساعت حرف زدند وبه مهام امور رسیدگی کردند و من و معلم کلس

چهارم

سیگار کشیديم

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
سه شنبه 14 دی 1389  9:32 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:داستان مدير مدرسه

انگار نه انگار که ما هم بوديم . نوکرشان که آمد استکان ها را

جمعکند ، چیزی روی جلد اشنو نوشتم و برای صاحب خانه فرستادم که يک مرتبه به

صرافت ما افتاد و اجازه خواست و :

». آقايان عرضی دارند . بهتر است کارهای خودمان را بگذاريم برای بعد «-

مثل می خواست بفهماند که نبايد همه ی حرف ها را در حضور ما زد ه باشند .و اجازه

دادند معلم کلس چهار شروع کرد به نطق و اوهم شروع کرد که هر چه باشد ما

زير سايه ی آقايانیم و خوش آيند نیست که بچه هايی باشند که نه لباس داشته

باشند و نه کفش

درست و حسابی و ازاين حرفها و مدام حرف می زد .ناظم هم از چرت در آمد

چیزهايی را که از حفظ کرده بود و گفت و التماس دعا و کار را خراب کرد .

تشری به ناظم زدم که گدابازی را بگذارد کنار و حالی شان کردم که صحبت ازتقاضا

نیست و گدائی . بلکه مدرسه دور افتاده است و مستراح بی درو پیکر و از اين اباطیل

... چه خوب شد که عصبانی نشدم . و قرارشد که پنج نفرشان فردا عصر

بیايند که مدرسه را وارسی کنند و تشکر و اظهار خوشحالی و در آمديم . در تاريکی

بیابان هفت تا سواری پشت در خانه رديف بودند و راننده ها توی يکی از آن ها جمع

شده

بودند و اسرار ارباب هاشان را به هم می گفتند .در اين حین من مدام به خودم

می گفتم من چرا رفتم ؟ به من چه ؟ مگر من در بی کفش و کلهی شان مقصر بودم

؟

می بینی احمق ؟ مدير مدرسه هم که باشی بايد شخصیت و غرورت را لی زرورق

بپیچی و طاق کلهت بگذاری که اقل نپوسد .حتی اگر بخواهی يک معلم کوفتی

باشی ،

نه چرا دور می زنی ؟ حتی اگر يک فراش ماهی نود تومانی باشی ، بايد تا خرخره

توی لجن فرو بروی .در همین حین که من در فکر بودم ناظم گفت :

ديديد آقا چه طور باهامون رفتار کردند ؟ با يکی از قالی هاشون آقا تمام مدرسه رو «

». می خريد

تا سروکارت با الف .ب است بپا قیاس نکنی . خود خوری می آره . «: گفتم

و معلم کلس چهار گفت : اگه فحش مون هم می دادند من باز هم راضی

». بودم ، بايد واقع بین بود . خدا کنه پشیمون نشند

بعد هم مدتی درد دل کرديم و تا اتوبوس برسد و سواربشیم ، معلوم شد که معلم

کلس

چهار با زنش متارکه کرده و مادر ناظم را سرطانی تشخیص دادند . و بعد هم

شب بخیر ...دو روز تمام مدرسه نرفتم . خجالت می کشیدم توی صورت يک کدام شان

نگاه کنم .و در همین دو روز حاجی آقا با دونفر آمده بودند ، مدرسه وارسی وصورت

برداری و ناظم می گفت که حتی بچه ها يی هم که کفش و کلهی نداشتند پاره

و پوره آمده بودند . و برای بچه ها کفش و لباس خريدند .روزهای بعد احساس

کردم زن هايی که سر راهم لب جوی آب ظرف می شستند ، سلم می کنند و يک

بار

هم دعای خیر يکی شان را از عقب سر شنیدم .اما چنان از خودم بدم آمده بود که

رغبتم نمی شد به کفش و لباس هاشان نگاه کنم . قربان همان گیوه های پاره !

بله ، نان گدايی فرهنگ را نو نوار کرده بود .

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
سه شنبه 14 دی 1389  9:33 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:داستان مدير مدرسه

تازه از درد سرهای اول کار مدرسه فارغ شده بودم که شنیدم که يک روز صبح ،

يکی از اولیای اطفال آمد . بعد از سلم و احوالپرسی دست کرد توی جیبش و

شش تا عکس در آورد ، گذاشت روی میزم . شش تا عکس زن لخت . لخت لخت

و هر کدام به يک حالت . يعنی چه ؟ نگاه تند ی به او کردم . آدم مرتبی بود .

اداری مانند . کسر شان خودم می دانستم که اين گوشه ی از زندگی را طبق دستور

عکاس باشی فلن جنده خانه بندری ببینم .اما حال يک مرد اتو کشیده ی مرتب آمده

بود

و شش تا از همین عکس ها را روی میزم پهن کرده بود وبه انتظار آن که وقاحت

عکس ها چشم هايم را پر کند داشت سیگار چماق می کرد .حسابی غافلگیر شده

بودم

.... حتما تا هر شش تای عکس ها را ببینم ، بیش از يک دقیقه طول کشید .

همه از يک نفر بود .به اين فکر گريختم که الن هزار ها يا میلیون ها نسخه ی آن ،

توی جیب چه جور آدم هايی است و در کجاها و چه قد ر خوب بودکه همه ی اين آدم

ها

را می شناختم يا می ديدم .بیش از ين نمی شد گريخت . يارو به تمام وزنه وقاحتش

،

جلوی رويم نشسته بود . سیگار ی آتش زدم و چشم به او دوختم . کلفه بود و

پیدا بود برای کتک کاری هم آماده باشد .سرخ شده بود و داشت در دود سیگارش

تکیه-

گاهی برای جسارتی که می خواست به خرج بدهد می جست . عکس ها را با يک

ورقه

از اباطیلی که همان روز سیاه کرده بودم ، پوشاندم و بعد با لحنی که دعوا را با آن

شروع می کنند ؛ پرسیدم :

»؟ خوب ، غرض «

و صدايم توی اتاق پیچید .حرکتی از روی بیچارگی به خودش داد و همه ی جسارت ها

را با دستش توی جیبش کرد و آرام تر از آن چیزی که با خودش تو آورده بود ، گفت :

». چه عرض کنم ؟... از معلم کلس پنج تو ن بپرسید «-

اين چه فرهنگی است ؟ خراب بشود . « که راحت شدم و او شروع کرد به اين که

و از اين حرفها .... »؟ پس بچه های مردم با چه اطمینانی به مدرسه بیايند

خلصه اين آقا معلم کاردرستی کلس پنجم ، اينعکس ها را داده به پسر آقا تا آن ها

را روی تخته سه ليی بچسباند و دورش را سمباده بکشد و بیاورد .به هر صورت معلم

کلس پنج بی گداربه آب زده . و حال من چه بکنم ؟ به او چه جوابی بدهم ؟بگويم

معلم را اخراج می کنم ؟ که نه می توانم و نه لزومی دارد . او چه بکند ؟ حتما

در اين شهر کسی را ندارد که به اين عکس ها دلخوش کرده . ولی آخر چرا اين جور؟

يعنی اين قدر احمق است که حتی شاگردهايش را نمی شناسد ؟... پاشدم ناظم

را صدا بزنم که خودش آمده بود بال ، توی ايوان منتظرايستاده بود . من آخرين کسی

بودم که از هر اتفاقی در مدرسه خبر دار می شدم .حضور اين ولی طفل گیجم کرده

بود که چنین عکس هايی را از توی جیب پسرش ، و لبد به همین وقاحتی که آن ها

را روی میز من ريخت ، در آورده بود ه .وقتی فهمید هر دو در مانده ايم سوار بر

اسب شد که اله می کنم و بله می کنم ، درمدرسه را می بندم ، و از اين جفنگیات

....

حتما نمی دانست که اگر در هر مدرسه بسته بشود ، در يک اداره بسته شده است

.

اما من تا او بود نمی توانستم فکرم را جمع کنم . می خواست پسرش را بخواهیم تا

شهادت بدهد و چه جانی کنديم تا حالیش کنیم که پسرش هر چه خفت کشیده ،

بس است

و وعده ها داديم که معلمش را دم خورشید کباب کنیم و از نان خوردن بیندازيم .

يعنی اول ناظم شروع کرد که از دست اودل پری داشت و من هم دنبالش را گرفتم .

برای دک کردن او چاره ای جز اين نبود . و بعد رفت ، ما دو نفری مانديم با

شش تا عکس زن لخت .حواسم که جمع شد به ناظم سپردم صدايش را در نیاورد و

يک هفته ی تمام مطلب را با عکس ها ، توی کشوی میزم قفل کردم و بعد پسرک را

صدا زدم .

نه عزيز دردانه می نمود و نه هیچ جور ديگر . داد می زد که از خانواده عیال -

واری است . کم خونی و فقر . ديدم معلمش زياد هم بد تشخیص نداده .يعنی زياد

بی گدار به آب نزده . گفتم :

»؟ خواهر برادر هم داری «-

». آ... آ.... آقا داريم آقا « -

»؟ چند تا «-

». آ... آقا چهارتا آقا «-

»؟ عکس ها رو خودت به بابات نشون دادی «-

»... نه به خدا آقا ...به خدا قسم «-

»؟ پس چه طور شد «-

وديدم از ترس دارد قالب تهی می کند . گرچه چوب های ناظم شکسته بود ، اما ترس

او از من که مدير باشم و از ناظم و از مدرسه و از تنبیه سالم مانده بود .

نترس بابا . کاريت نداريم . تقصیر آقا معلمه که عکس ها رو داده ... « -

تو کار بد ی نکردی با با جان . فهمیدی ؟ اما می خواهم ببینم چه طور شد که عکس

» ها

دست بابات افتاد .

»... آ.. آ... آخه آقا ... آخه «-

می دانستم که بايد کمکش کنم تا به حرف بیايد .

»؟ می دونی بابا؟ عکس هام چیز بدی نبود . تو خودت فهمیدی چی بود « : گفتم

».... آخه آقا ...نه آقا .... خواهرم آقا ... خواهرم می گفت « -

»؟ خواهرت ؟ ازتو کوچک تره « -

نه آقا . بزرگ تره . می گفتش که آقا ... می گفتش که آقا ... هیچ «-

». چی سر عکس ها دعوامون شد

ديگر تمام بود . عکس ها را به خواهرش نشان داده بود که لی دفتر چه پر بوده از

عکس آرتیست ها . به او پز داده بود ه .اما حاضر نبوده ، حتی يکی از آن ها را به

خواهرش بدهد . آدم مورد اعتماد معلم باشد و چنین خبطی بکند ؟ و تازه جواب

معلم را چه بدهد ؟ ناچار خواهر او را لو داده بوده .بعد از او معلم را احضار کردم .

علت احضار را می دانست . و داد می زد که چیزی ندارد بگويد . پس از

يک هفته مهلت ، هنوز از وقاحتی که من پیدا کرده بودم ، تا از آدم خلع سلح شده -

ای مثل او ، دست برندارم ، در تعجب بود .به او سیگار تعارف کردم و اين قصه را

برايش تعريف کردم که در اوايل تاسیس وزارت معارف ، يک روز به وزير خبر می -

دهند که فلن معلم با فلن بچه روابطی دارد .وزير فورا او را می خواهد و حال و

احوال او را می پرسد و اينکه چرا تا به حال زن نگرفته و ناچار تقصیر گردن بی پولی

می افتد و دستور که فلن قدر به او کمک کنند تا عروسی را ه بیندازد و خود او هم

دعوت بشود و قضیه به همین سادگی تمام می شود .و بعد گفتم که خیلی جوان ها

هستند که نمی توانند زن بگیرند و وزرای فرهنگ هم اين روزها گرفتار مصاحبه های

روزنامه ای و راديويی هستند . اما د رنجیب خانه ها که باز است و ازين مزخرفات

...و هم دردی و نگذاشتم يک کلمه حرف بزند . بعد هم عکس را که توی پاکت

گذاشته بودم ، به دستش دادم و وقاحت را با اين جمله به حد اعل رساندم که :

». اگر به تخته نچسبونید ، ضررتون کم تره « -

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
سه شنبه 14 دی 1389  9:34 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:داستان مدير مدرسه

۹

تا حقوقم به لیست اداره ی فرهنگ برسه ،سه ماه طوی کشید .فرهنگی های

گداگشنه و

خزانه ی خالی و دست های از پا دراز تر ! اما خوبیش اين بودکه در مدرسه ما فراش

جديدمان پولدار بود و به همه شان قرض داد . کم کم بانک مدرسه شد ه بود .

از سیصدو خرده ای تومان که می گرفت ، پنجاه تومان را هم خرج نمی کرد .

نه سیگار می کشید و نه اهل سینما بود و نه برج ديگری داشت . از اين گذشته ،

باغبان

يکی از دم کلفت های همان اطراف بود و باغی و دستگاهی و سور و ساتی و لبد

آشپزخانه ی مرتبی . خیلی زود معلم ها فهمیدند که يک فراش پولدار خیلی بیش تر

به درد می خورد تا يک مدير بی بو و خاصیت . اين از معلم ها . حقوق مرا هم

هنوز از مرکز می دادند .با حقوق ماه بعد هم اسم مراهم به لیست اداره منتقل کردند

.

درين مدت خودم برای خودم ورقه انجام کار می نوشتم و امضاء می کردم و می رفتم

از مدرسه ای که قبل در آن درس می دادم ، حقوقم را می گرفتم . سرو صدای

حقوق که بلند می شد معلم ها مرتب می شدند و کلس ماهی سه چهار روز کامل

داير بود .

تا ورقه انجام کار به دست شان بدهم . غیر از همان يک بار - در اوايل

کار- که برای معلم حساب پنج وشش قرمز توی دفتر گذاشتیم ، ديگر با مداد قرمز

کارینداشتیم و خیال همه شان راحت بود .وقتی برای گرفتن حقوقم به اداره رفتم ،

چنان شلوغی بود که به خودم گفتم کاش اصل حقوقم را منتقل نکرده بودم .

نه می توانستم سر صف بايستم ونه می توانستم از حقوقم بگذرم . تازه مگر مواجب

بگیر

دولت چیزی جز يک انبان گشاده ی پای صندوق است ؟..... و اگر هم

می ماندی با آن شلوغی بايد تا دو بعداز ظهر سر پا بايستی .همه ی جیره خوارهای

اداره

بوبرده بودند که مديرم .و لبد آنقدر ساده لوح بودند که فکر کنند روزی گذارشان

به مدرسه ی ما بیفتد .دنبال سفته ها می گشتند ، به حسابدا ر قبلی فحش می

دادند ، التماس

می کردند که اين ماه را نديده بگیريد و همه حق و حساب دان شده بودند و يکی که

زودتر

از نوبت پولش را می گرفت صدای همه در می امد .در لیست مدرسه ، بزرگ-

ترين رقم مال من بود . درست مثل بزرگ ترين گناه در نامه ی عمل .دو برابر فراش

جديدمان حقوق می گرفتم .از ديدن رقم های مردنی حقوق ديگران چنان خجالت

کشیدم که انگار مال آن ها را دزديده ام .و تازه خلوت که شد و ده پانزده تا امضاء که

کردم ، صندوق دار چشمش به من افتاد و با يک معذرت ، شش صد تومان پول دزدی

را گذاشت کف دستم ... مرده شور!

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
سه شنبه 14 دی 1389  9:34 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:داستان مدير مدرسه

۱۰

هنوز برف اول نباريده بود که يک روز عصر ، معلم کلس چهار رفت زير ماشین .

زير يک سواری . مثل همه ی عصر ها من مدرسه نبودم .دم غروف بودکه فراش

قديمی مدرسه دم درخونه مون ، خبرش را آورد .که دويدم به طرف لباسم و تا حاضر

بشوم ، می شنیدم که دارد قضیه را برای زنم تعريف می کند .ماشین برای يکی از

آمريکايی هابوده . باقیش را ازخانه که در آمديم برايم تعريف کرد . گويا يارو

خودش پشت فرمون بوده و بعد هم هول شده و در رفته . بچه ها خبر را به مدرسه

برگردانده اند و تا فراش و زنش برسند ، جمعیت و پاسبان ها سوارش کرده بودند و

فرستاده بوده اند مريض خانه .به اتوبوس که رسیدم ، ديدم لک پشت است . فراش

را مرخص کردم و پريدم توی تاکسی .اول رفتم سراغ پاسگاه جديد کلنتری .

تعاريف تکه و پاره ای از پرونده مطلع بود . اما پروند ه تصريحی نداشت که راننده

که بوده .اما هیچ کس نمی دانست عاقبت چه بليی بر سر معلم کلس چهار ما

آمده است .

اول » طبق جريان اداری « کشیک پاسگاه همین قدر مطلع بود که درين جور موارد

می روند سرکلنتری ، بعد دايره ی تصادفات و بعد بیمارستان .اگر آشنا در نمی -

آمديم ، کشیک پاسگاه مسلما نمی گذاشت به پرونده نگاه چپ بکنم . احساس کردم

میان

اهل محل کم کم دارم سرشناس می شوم . و از اين احساس خند ه ام گرفت .

ساعت 8 دم در بیمارستان بودم ، اگر سالم هم بود حتما يه چیزيش شده بود. همان

از ساعت «: طور که من يه چیزيم می شد . روی در بیمارستان نوشته شده بود

در زدم . از پشت در کسی همین آيه را صادر کرد . . » 7 به بعد ورود ممنوع

ديدم فايده ندارد و بايد از يک چیزی کمک بگیرم . از قدرتی ، از مقامی ، از هیکلی ،

می خواستم »... من «: از يک چیزی . صدايم را کلفت کردم و گفتم

بگويم من مديرمدرسه ام . ولی فورا پشیمان شدم . يارو لبد می گفت مدير کدام

مدرسه کدام سگی است؟ اين بود با کمی مکث و طمطراق فراوان جمله ام را اين

طور

تمام کردم :

». بازرس وزارت فرهنگم .....« -

که کلون صدايی کرد و لی در باز شد .يارو با چشم هايش سلم کرد .رفتم تو

و باهمان صدا پرسیدم :

»........ اين معلمه مدرسه که تصادف کرده « -

تا آخرش را خواند . يکی را صدا زد و دنبالم فرستاد که طبقه ی فلن ، اتاق فلن .

از حیاط به راهرو و باز به حیاط ديگر که نصفش را برف پوشانده بود و من چنان می -

دويدم که يارو از عقب سرم هن هن می کرد .طبقه اول و دوم و چهارم .چهارتا

پله يکی . راهرو تاريک بود و پر از بوهای مخصوص بود .هن هن کنان دری را

نشان داد که هل داد م و رفتم تو .بو تند تر بود و تاريکی بیشتر .تالر ی بود پر از

تخت و جیر جیر کفش و خرخر يک نفر . دور يک تخت چهار نفر ايستاده بودند .

حتما خودش بود . پای تخت که رسیدم ، احساس کردم همه ی آنچه ا زخشونت و

تظاهر و ابهت به کمک خواسته بودم آب شد و بر سر و صورتم راه افتاد . و اين

معلم کلس چهارم بود مدرسه ام .سنگین و با شکم بر آمده دراز کشیده بود. خیلی

کوتاه تر از زمانی که سر پا بود به نظرم آمد . صورت و سینه اش از روپوش چرک

مرد بیرون بود.صورتش را که شسته بودند کبود کبود بود ، درست به رنگ جای سیلی

روی صورت بچه ها . مرا که ديد ، لبخند و چه لبخندی ! شايد می خواست

بگويد مدرسه ای که مديرش عصر ها سرکار نباشد ، بايد همین جورها هم باشد .

خنده توی صورت او همین طور لرزيد و لرزيد تا يخ زد .

»....؟ آخر چرا تصادف کردی «

مثل اين که سوال را از و کردم . اما وقتی که ديدم نمی تواند حرف بزند و به جای

هر جوابی همان خند ه ی يخ بسته را روی صورت دارد ، خودم را به عنوان او دم

آخه چرا ؟ چرا اين هیکل مديرکلی را با خود ت اين قد راين ور «. چک گرفتم

و آن ور می بری تا بزنندت ؟ تا زيرت کنند ؟ مگر نمی دانستی که معلم

به چنان عتاب و »؟ حق ندارد اين قدر خوش هیکل باشد ؟ آخر چرا تصادف کردی

خطابی اين ها را می گفتم که هیچ مطمئن نیستم بلند بلند به خودش نگفته باشم

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
سه شنبه 14 دی 1389  9:35 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها