0

داستان مدير مدرسه

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:داستان مدير مدرسه

احمق «: و بعد »؟ مبادا خودت چشمش زده باشی « و يک مرتبه به کله ام زد که

و چنان از خودم »! خاک بر سر ! بعد از سی و چند سال عمر ، تازه خرافاتی شدی

بی زاريم گرفت که می خواستم به يکی فحش بدهم ، کسی را بزنم . که چشمم

به دکتر کشیک افتاد .

مرده شور اين مملکتو ببره . ساعت چهار تا حال از تن اين مرد خون می ره . «-

»...؟ حیفتون نیومد

دستی روی شانه ام نشست و فريادم راخواباند . برگشتم پدرش بود . او هم می

خنديد .

دو نفر ديگر هم با او بودند .همه دهاتی وار ؛ همه خوش قد و قواره . حظ کردم !

آن دو تا پسرهايش بودند يا برادر زاده هايش يا کسان ديگرش . تازه داشت

گل از گلم می شکفت که شنیدم :

»؟ آقا کی باشند « -

اين راهم دکتر کشیک گفت که من باز سوار شد م :

» . مرا می گید آقا ؟ من هیشکی . يک آقا مدير کوفتی . اين هم معلمم « -

و خفه شدم . بغض توی گلويم بود . » پسر خفه شو « که يک مرتبه عقل هی زد و

دلم می خواست يک کلمه ديگر بگويد . يک کنايه بزند ... نسبت به مهارت هیچ

دکتری تا کنون نتوانسته ام قسم بخورم . دستش را دراز کرد که به اکراه فشار

دادم و بعد شیشه ی بزرگی را نشانم داد که وارونه بالی تخت آويزان بود

و خر فهمم کرد که اين جوری غذا به او می رسانند و عکس هم گرفته اند و تا فردا

صبح اگر

زخم ها چرک نکند ، جا خواهند انداخت و گچ خواهند کرد .که يکی ديگر از راه رسید .

گوشی به دست و سفید پوش و معطر . با حرکاتی مثل آرتیست سینما .

سلمم کرد . صدايش در ته ذهنم چیزی را مختصر تکانی داد .اما احتیاجی به

کنجکاوی نبود . يکی از شاگردها ی نمی دانم چند سال پیشم بود . خودش خودش را

معرفی کرد . آقای دکتر ...! عجب روزگاری !

هر تکه از وجودت را با مزخرفی از انبان مزخرفاتت ، مثل ذره ای روزی در خاکی

ريخته ای که حال سبز کرده . چشم داری احمق .اين تويی که روی تخت دراز

کشیده ای . ده سال آزگار از پلکان ساعات و دقايق عمرت هر لحظه يکی بال رفته

و تو فقط خستگی اين بار را هنوز در تن داری .اين جوجه فکلی و جوجه های ديگر

که نمی شناسی شان ، همه از تخمی سر در آورده اند که روزی حصار جوانی تو بوده

و حال شکسته و خالی مانده .دستش را گرفتم و کشیدمش کناری و در گوشش هر

چه

بد و بی راه می دانستم ، به او و همکارش و شغلش دادم . مثل می خواستم

سفارش

معلم کلس چهار مدرسه ام را کرده باشم . بعد هم سری برای پدر تکان دادم و

گريختم .از در که بیرون آمد م ، حیاط بود و هوای بارانی . از در بزرگ که بیرون

اصل به تو چه ؟ اصل چرا آمدی ؟ می خواستی « آمد م به اين فکر می کردم که

و دست آخر به اين نتیجه رسیدم که »؟ کنجکاوی ات را سیرکنی

طعمه ای برای میز نشین های شهر بانی و دادگستری به دست آمده و تو نه می «

توانی

»... اين طعمه را از دست شان بیرون بیاوری و نه هیچ کارديگری می توانی بکنی

و داشتم سوار تاکسی می شدم تا برگردم خانه که يک دفعه به صرافت افتادم که

خواستم عقب گرد کنم ، اما هیکل »؟ اقل چرا نپرسیدی چه بليی به سرش آمده «

کبود

معلم کلس چهارم روی تخت بود و ديدم نمی توانم . خجالت می کشیدم و يا می -

ترسیدم .آن شب تا ساعت دو بیدار بودم و فردا يک گزارش مفصل به امضای مدير

مدرسه و شهادت همه ی معلم ها برایاداره ی فرهنگ و کلنتری محل و بعد هم

دوندگی

در اداره ی بیمه و قرار بر اين که روزی نه تومان بودجه برای خرج بیمارستان او

بدهند و عصر پس از مدتی رفتم مدرسه و کلس ها را تعطیل کردم و معلم ها و بچه

های

ششم را فرستادم عیادتش و دسته گل و ازين بازی ها ... و يک ساعتی در مدرسه

تنها

ماندم و فارغ از همه چیز برای خودم خیال بافتم .... وفردا صبح پدرش

آمد سلم و احوالپرسی و گفت يک دست و يک پايش شکسته و کمی خونريزی داخل

مغز و

از طرف يارو آمريکايیه آمده اند عیادتش و وعده و وعید که وقتی خوب شد ، در اصل

چهار استخدامش کنند و بازبان بی زبانی حالیم کرد که گزارش را بی خود داده ام و

حال

هم داده ام ، دنبالش نکنم و رضايت طرفین و کاسه ی از آش داغ تر و از اين حرف ها

...خاک بر سر مملکت .

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
سه شنبه 14 دی 1389  9:36 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:داستان مدير مدرسه

۱۱

اوايل امر توجهی به بچه ها نداشتم . خیال می کردم اختلف سنی میان مان آن قدر

هست که کاری به کار همديگر نداشته باشیم . همیشه سرم به کار خودم بود

در دفتر را می بستم و درگرمای بخاری دولت قلم صدتا يک غاز می زدم .اما اين

کار مرتب سه چهار بیش تر دوام نکرد . خسته شد م . ناچار به مدرسه بیشتر

می رسیدم .ياد روزهای قديمی با دوستان قديمی به خیر چه آدم های پاک وبی

آليشی

بودند چه شخصیت های بی نام و نشانی و هر کدام با چه زبانی وبا چه ادا و

اطوارهای

مخصوص به خودشان و اين جوان های چلفته ای .چه مقلدهای بی دردسری برای

فرهنگی

مابی ! نه خبری از ديروزشان داشتند و نه از املک تازه ای که با هفتاد واسطه

به دست شان داده بودند ، چیزی سرشان می شد . بدتر از همه بی دست و پايی

شان بود .

آرام ومرتب درست مثل واگن شاه عبدالعظیم می آمدند و می رفتند .فقط بلد بودند

روزی ده دقیقه ديرتر بیايند و همین .و از اين هم بدتر تنگ نظری شان بود . سه بار

شاهد دعواهايی بودم که سر يک گلدان میخک يا شمعدانی بود .

بچه باغبان ها زياد بودند و هر کدام شان حداقل ماهی يک گلدان میخک يا شمعدانی

می آوردند

که در آن برف و سرما نعمتی بود . اول تصمیم گرفتم ، مدرسه را با آن ها

زينت دهم . ولی چه فايده ؟ نه کسی آب شان می داد و نه مواظبتی . و باز بدتر

از همه ی اينها ، بی شخصیتی معلم ها بود که درمانده ام کرده بود . دوکلمه نمی -

توانستند حرف بزنند .عجب هیچ کاره هايی بودند ! احساس کردم که روز به روز

در کلس ها معلم ها به جای دانش آموزان جاافتاده تر می شوند .در نتیجه گفتم بیش

تر

متوجه بچه ها باشم .آنها که تنها با ناظم سر وکار داشتند و مثل اين بودکه به من

فقط

يک سلم نیمه جويده بدهکارند . با اين همه نومید کننده نبودند . توی کوچه مواظب -

شان بودم .می خواستم حرف و سخن ها و درد دل ها و افکارشان را از يک

فحش نیمه کاره يا از يک ادای نیمه تمام حدس بزنم ، که سلمنکرده در می رفتند .

خیلی کم تنها به مدرسه می آمدند .پید ا بود که سر راه همديگر می ايستند يا در

خانه ی

يکديگر می روند . سه چها رنفرشان هم با اسکورت می آمدند . از بیست سی نفری

که ناهار می ماندند ، فقط دو نفرشان چلو خورش می آوردند ؛ فراش اولی مدرسه

برايم خبر می آورد . بقیه گوشت کوبیده ، پنیر گردوئی ، دم پختکی و از اين جور

چیزها .دو نفرشان هم بودند که نان سنگک خالی می آوردند . برادر بودند .

پنجم و سوم . صبح که می آمدند ، جیب هاشان باد کرده بود . سنگک را نصف

می کردند و توی جیب هاشان می تپاندند و ظهر می شد ، مثل آن هايی که

ناهارشان را

در خانه می خورند ، می رفتند بیرون . من فقط بیرون رفتن شان را می ديدم .

اما حتی همین ها هر کدام روزی ، يکی دو قران ا زفراش مدرسه خرت و خورت

می خريدند . ازهمان فراش قديمی مدرسه که ماهی پنج تومان سرايداريش را وصول

کرده بودم .هر روز که وارد اتاقم می شدم پشت سر من می آمد بارانی ام را بر

می داشت و شروع می کرد به گزارش دادن ، که ديروز باز دو نفر از معلم ها سر

يک گلدان دعوا کرده اند يا مامور فرماندار نظامی آمده يا دفتر دار عوض شده و از اين

اباطیل .... پید ابود که فراش جديد هم در مطالبی که او می گفت ، سهمی دارد .

يک روز در حین گزارش دادن ، اشاره ای کرد به اين مطلب که ديروز عصر يکی

از بچه های کلس چهار دو تا کله قند به او فروخته است . درست مثل اينکه

سر کلف را به دستم داده باشد پرسیدم :

»؟ چند « -

». دوتومنش دادم آقا « -

»؟ زحمت کشیدی . نگفتی از کجا آورده « -

». من که ضامن بهشت و جهنمش نبودم آقا «-

بعد پرسیدم :

»؟ چرا به آقای ناظم خبر ندادی « -

می دانستم که هم او و هم فراش جديد ، ناظم را هووی خودشان می دانند و خیلی

چیزهاشان

از او مخفی بود .اين بود که میان من و ناظم خاصه خرجی می کردند . در

جوابم همین طور مردد مانده بود که در باز شد و فراش جديد آمد تو . که :

»... اگه خبرش می کرد آقا بايست سهمش رو می داد « -

اخمم را درهم کشیدم و گفتم :

تو باز رفتی تو کوک مردم ! اونم اين جوری سر نزده که نمی آيند تو اتاق کسی ، «-

»! پیر مرد

و بعد اسم پسرک را ازشان پرسیدم و حالی شان کردم که چندان مهم نیست و

فرستادم

شان برايم چای بیاورند . بعد کارم را زودتر تمام کردم و رفتم به اتاق دفتر احوالی از

مادر ناظم پرسیدم و به هوای ورق زدن پرونده ها فهمیدم که پسرک شاگرد دوساله

است و پدرش تاجر بازار . بعد برگشتم به اتاقم .يادداشتی برای پدر نوشتم که پس

فردا صبح ، بیايد مدرسه و دادم دست فراش جديد که خودش برساند و رسیدش را

بیاورد .

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
سه شنبه 14 دی 1389  9:37 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:داستان مدير مدرسه

و پس فردا صبح يارو آمد .بايد مدير مدرسه بود تا دانست که اولیای اطفال چه راحت

تن به کوچک ترين خرده فرمايش های مدرسه می دهند . حتم دارم که اگر

از اجرای ثبت هم دنبال شان بفرستی به اين زودی ها آفتابی نشوند .چهل و پنج

ساله

مردی بود با يخه ی بسته بی کراوات و پالتو يی که بیش تر به قبا می ماند . و

خجالتی می نمود . هنوزننشسته ، پرسیدم :

»؟ شما دو تا زن داريد آقا «-

درباره ی پسرش برای خودم پیش گويی هايی کرده بودم و گفتم اين طوری به او

رودست

می زنم .پیدا بو دکه از سوالم زياد يکه نخورده است .گفتم برايش چای آوردند و

سیگاری تعارفش کردم که ناشیانه دود کرد از ترس اين که مبادا جلويم در بیايد که -

به شما چه مربوط است و از اين اعتراض ها -امانش ندادم و سوالم را اين جور دنبال

کردم :

». البته می بخشید . چون لبد به همین علت بچه شما دو سال در يک کلس مانده «-

شروع کرده بودم برايش يک میتینگ بدهم که پريد وسط حرفم :

- به سر شما قسم ، روزی چهار زار پول تو جیبی داره آقا . پدر سوخته ی نمک

»...! به حروم

حالیش کردم که علت پول تو جیبی نیست و خواستم که عصبانی نشود و قول گرفتم

که

اصل به روی پسرش هم نیاورد و ان وقت میتینگم را برايش دادم که لبد پسر درخانه

مهر و محبتی نمی بیند و غیب گويی های ديگر ... تاعاقبت يارو خجالتش ريخت

و سر درد و دلش باز شد که عفريته زن اولش همچه بوده و همچون بوده و پسرش

هم به خودش برده و کی طلقش داده و از زن دومش چند تا بچه دارد و اين نره خر

حال

بايد برای خودش نان آور شده باشد و زنش حق دارد که با دو تا بچه ی خرده پا به او

نرسد .... من هم کلی برايش صحبت کردم .چايی دومش را هم سر کشید و

نکند علمای تعلیم و تربیت « قول هايش را که داد و رفت ، من به اين فکر افتادم که

»! هم ، همین جورها تخم دوزرده می کنند

۱۲

يک روز صبح که رسیدم ، ناظم هنوز نیامده بود . از اين اتفاق ها کم می افتاد .

ده دقیقه ای از زنگ می گذشت و معلم ها در دفتر سرگرم اختلط بودند .خودم هم

وقتی معلم بودم به اين مرض دچار بودم . اما وقتی مدير شدم تازه فهمیدم که معلم

ها

چه لذتی می برند . حق هم داشتند . آدم وقتی مجبور باشد شکلکی را به صورت

بگذارد که نه ديگران ا زآن می خندند و نه خود آدم لذتی می برد ، پیداست که رفع

تکلیف

می کند . زنگ را گفتم زدند و بچه ها سر کلس رفتند .دو تا از کلس ها بی

معلم بود . يکی از ششمی ها را فرستاد م سر کلس سوم که برای شان ديکته

بگويد و خودم رفتم سرکلس چهار .مدير هم که باشی ، باز بايد تمرين کنی که

مبادا فوت و فن معلمی از يادت برود .در حال صحبت با بچه ها بودم که فراش خبر آورد

که

خانمی توی دفتر منتظرم است. خیال کردم لبد همان زنکه ی بیکاره ای است که

هفته ای

يک بار به هوای سرکشی ، به وضع درس و مشق بچه اش سری می زند .زن سفید

رويی بود با چشم های درشت محزون و موی بور. بیست و پنج ساله هم نمی نمود

. اما

بچه اش کلس سوم بود .روزاول که ديدمش لباس نارنجی به تن داشت و تن

بزک کرده بود . از زيارت من خیلی خوشحال شد و از مراتب فضل و ادبم خبر داشت .

خیلی ساده آمده بود تا با دو تا مرد حرفی زده باشد .آن طور که ناظم خبر می داد ،

يک سالی طلق گرفته بود و روی هم رفته آمد و رفتنش به مدرسه باعث دردسر بود

. وسط بیابان و مدرسه ای پر ازمعلم های عزب و بی دست و پا و يک زن زيبا

....ناچار جور در نمی آمد . اين بود که دفعات بعد دست به سرش می کردم ،

اما از رو نمی رفت . سراغ ناظم و اتاق دفتر را می گرفت و صبر می کرد تا زنگ

را بزنند و معلم ها جمع بشوند و لبد حرف و سخنی و خنده ای و بعد از معلم کلس

سوم سراغ کار و بار و بچه اش را می گرفت و زنگ بعد را که می زدند ، خداحافظی

می کرد

و می رفت . آزاری نداشت .با چشم هايش نفس معلم ها را می بريد . و حال

باز هم همان زن بود و آمده بود و من تا از پلکان پايین بروم در ذهنم جملت زننده ای

رديف می کردم ، تا پايش را از مدرسه ببرد که در را باز کرد م و سلم ...

عجب ! او نبود .دخترک يکی دو ساله ای بود با دهان گشاد و موهای زبرش را به

زحمت عقب سرش گلوله کرده بود و بفهمی نفهمی دستی توی صورتش برده بود .

روی هم رفته زشت نبود . اما داد می زد که معلم است . گفتم که مدير مدرسه ام

و حکمش را داد دستم که دانشسرا ديده بود و تازه استخدام شده بود .برای مان

معلم

مگر ريیس فرهنگ نمی داند که اين جا بیش از « فرستاده بودند . خواستم بگويم

ولی ديدم لزومی ندارد و فکر کردم اين هم خودش تنوعی است . » حد مرد است

به هر صورت زنی بود و می توانست محیط خشن مدرسه را که به طرز ناشیانه ای

پسرانه بود ، لطافتی بدهد و خوش آمد گفتم و چای آوردند که نخورد و بردمش کلس

های

سوم و چهارم را نشانش دادم که هر کدام را مايل است ، قبول کند و صحبت از

هجده ساعت درس که در انتظار او بود و برگشتیم به دفتر .پرسید غیر از او هم ،

معلم زن داريم . گفتم :

». متاسفانه را ه مدرسه ی ما را برای پاشنه ی کفش خانم ها نساخته اند « -

که خنديد و احساس کردم زورکی می خندد .بعد کمی اين دست و آن دست کرد

و عاقبت :

». آخه من شنیده بودم شما با معلماتون خیلی خوب تا می کنید « -

صدای جذابی داشت. فکر کردم حیف که اين صدا را پا ی تخته سیاه خراب

خواهد کرد . و گفتم :

اما نه اينقدر که مدرسه تعطیل بشود خانم ! و لبد به عرض تون رسیده که «-

همکار های شما ، خودشون نشسته اند و تصمیم گرفته اند که هجده ساعت درس

بدهند

». .بنده هیچ کاره ام

». اختیار داريد « -

چه می خواست بگويد . اما پیدا بود که » اختیار داريد « و نفهمیدم با اين

بحث سر ساعات درس نیست . آنا تصمیم گرفتم ، امتحانی بکنم :

». اين را هم اطلع داشته باشید که فقط دو تا از معلم های ما متاهل اند «-

که قرمز شد و برای اين که کاری ديگری نکرده باشد ، برخاست و حکمش را از

روی میز برداشت . پا به پا می شد که ديدم بايد به دادش برسم .ساعت را از او

پرسیدم . وقت زنگ بود . فراش را صدا کردم که زنگ را بزند و بعد به او گفتم ،

بهتر است مشورت ديگری هم با ريیس فرهنگ بکند و ما به هرصورت خوشحال

خواهیم

شد که افتخار همکاری با خانمی مثل ايشان را داشته باشیم و خداحافظ شما .از در

دفتر

که بیرون رفت ، صدای زنگ برخاست و معلم ها انگار موشان را آتش زد ه اند ، به

عجله رسیدند و هر کدام از پشت سر ، آن قدر او را پايید ند تا از در بزرگ آهنی

مدرسه بیرون رفت .

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
سه شنبه 14 دی 1389  9:37 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:داستان مدير مدرسه

۱۳

فردا صبح معلوم شد که ناظم ، دنبال کار مادرش بوده است که قرار بود بستری شود

،

تا جای سرطان گرفته را يک دوره برق بگذارند . کل کار بیمارستان را من به کمک

دوستانم انجام دادم و موقع آن رسیده بود که مادرش برود بیمارستان اما وحشتش

گرفته

بود و حاضر نبود به بیمارستان برود .و ناظم می خواست رسما دخالت کنم و با هم

برويم خانه شان و با زبان چرب و نرمی که به قول ناظم داشتم مادرش را راضی کنم .

چاره ا ی نبود .مدرسه را به معلم ها سپرديم و راه افتاديم . بالخره به خانه ی آنها

رسیديم . خانه ای بسیار کوچک و اجاره ای . مادر با چشم های گود نشسته

و انگار زغال به صورت مالیده ! سیاه نبود اما رنگش چنان تیره بود که وحشتم گرفت.

اصل صورت نبود .زخم سیاه شده ای بود که انگار از جای چشم ها و دهان سر باز

کرده

است کلی با مادرش صحبت کردم از پسرش و کلی دروغ و دونگ ، و چادرش را روی

چارقدش انداختیم و علی .... و خلصه در بیمارستان بستری شدند .فردا که به

مدرسه آمدم ، ناظم سرحال بود و پیدا بود که از شر چیزی خلص شده است و خبر

داد

که معلم کلس سه را گرفته اند .يک ماه و خرده ای می شد که مخفی بود و ما ورقه

ی

انجام کارش را به جانشین غیر رسمی اش داده بوديم و حقوقش لنگ نشده بود و تا

خبر

رسمی بشنود و در روزنامه ای بیابد و قضیه به اداره ی فرهنگ و لیست حقوق بکشد

،

باز هم می داديم . اما خبر که رسمی شد ، جانشین واجد شرايط هم نمی توانست

بفرستد

و بايد طبق مقررات رفتار می کرديم و بديش همین بود . کم کم احساس کردم که

مدرسه

خلوت شده است و کلس ها اغلب اوقات بیکارند . جانشین معلم کلس چهار هنوز

سر

وصورتی به کارش نداده بود و حال يک کلس ديگر هم بی معلم شد . اين بود که باز

نرسیده متلک « هم به سراغ رئیس فرهنگ رفتم . معلوم شد آن دخترک ترسیده و

پیچش

رئیس فرهنگ اين طور می گفت . و ترجیح داد ه بود همان زير نظر » کرده ايد

خودش دفتر داری کند . و بعد قول و قرار و فردا و پس فردا و عاقبت چهار روز

دوندگی تا دو تا معلم گرفتم .يکی جوانکی رشتی که گذاشتیمش کلس چهار و

ديگری

باز يکی ازين آقا پسرهای بريانتین زده که هر روز کراوات عوضمی کرد ، با نقش -

ها و طرح های عجیب .عجب فرهنگ را با قرتی ها در آمیخته بودند ! باداباد.

اورا هم گذاشتیم سر کلس سه . اواخر بهمن ، يک روز ناظم آمد اتاقم که بودجه ی

مدرسه را زند ه کرده است . گفتم :

»؟ مبارکه ، چه قدر گرفتی « -

». هنوز هیچ چی آقا . قراره فردا سر ظهر بیاند اين جا آقا و همین جا قالش رو بکنند «-

و فردا اصل مدرسه نرفتم . حتما می خواست من هم باشم و در بده بستان ماهی

پانزده قران ، حق نظافت هر اتاق نظارت کنم و از مديريتم مايه بگذارم تا تنخواه گردان

مدرسه و حق آب و ديگر پول های عقب افتاده وصول بشود .... فردا سه

نفری آمده بودند مدرسه .ناهار هم به خرج ناظم خورده بودند.و قرار ديگری برای

يک سور حسابی گذاشته بودند و رفته بودند و ناظم با زبان بی زبانی حالیم کرد که

اين بار

حتما بايد باشم و آن طور که می گفت ، جای شکرش باقی بودکه مراعات کرده بودند

و حق بوقی نخواسته بودند .اولین باری بودکه چنین اهمیتی پیدامی کردم . اين

هم يک مزيت ديگر مديری مدرسه بود ! سی صد تومان از بودجه ی دولت بسته به

اين بودکه به فلن مجلس بروی يا نروی.تا سه روز ديگر موعد سور بود ، اصل يادم

نیست چه کرد م. اما همه اش در اين فکر بودم که بروم يا نروم؟يک بار ديگر استعفاء

نامه ام را توی جیبم گذاشتم و بی اين که صدايش را در بیاورم ، روز سور هم نرفتم .

بعد ديدم اين طور که نمی شود. گفتم بروم قضايا را برای ريیس فرهنگ بگويم .

و رفتم . سلم و احوالپرسی نشستم . اما چه بگويم ؟ بگويم چون نمی خواستم در

خوردن سور شرکت کنم ، استعفا می دهم ؟ .... ديدم چیزی ندارم که بگويم .

و از اين گذشته خفت آور نبود که به خاطر سی صد تومان جا بزنم واستعفا بدهم ؟

واز اين دروغ ها و استعفا ». خداحافظ ؛ فقط آمده بودم سلم عرض کنم « و

نامه ام را توی جوی آب انداختم .اما ناظم ؛ يک هفته ای مثل سگ بود . عصبانی ،

پر سروصدا و شارت و شورت ! حتی نرفتم احوال مادرش را بپرسم . يک هفته ی

تمام می رفتم و در اتاقم را می بستم و سوراخ های گوشم را می گرفتم و تا ازو چز

بچه ها بخوابد ، از اين سر تا آن سر اتاق را می کوبیدم .ده روز تمام ، قلب من و

بچه ها با هم و به يک اندازه از ترس و وحشت تپید . تا عاقبت پول ها وصول شد .

منتها به جای سیصدو خرده ای ، فقط صد و پنجاه تومان . علت هم اين بود که در

تنظیم صورت حساب ها اشتباهاتی رخ داده بود که ناچار اصلحش کرده بودند !

۱۴

غیر از آن زنی که هفته ای يک بار به مدرسه سری می زد ، از اولیای اطفال دو سه

نفر ديگر هم بودند که مرتب بودند . يکی همان پاسبانی که با کمربند ، پاهای پسرش

را بست و فلک کرد .يکی هم کارمند پست و تلگرافی بودکه ده روزی يک بار می آمد و

پدر

همان بچه ی شیطان . و يک استاد نجار که پسرش کلس اول بود و خودش

سواد داشت و به آن می بالید وکار آمد می نمود .يک مقنی هم بود درشت استخوان

و بلند

قد که بچه اش کلس سوم بود و هفته ای يک بار می آمد و همان توی حیاط ، ده

پانزده

دقیقه ای با فراش ها اختلط می کرد و بی سرو صدا می رفت . نه کاری داشت ،

نه چیزی ا ز آدم می خواست و همان طورکه آمده بود چند دقیقه ای را با فراش

صحبت

می کرد و بعد می رفت . فقط يک روز نمی دانم چرا رفته بود بالی ديوار

مدرسه . البته اول فکر کردم مامور اداره برق است ولی بعد متوجه شدم که همان

مرد مقنی است . بچه جیغ و فرياد می کردند و من همه اش درين فکر بودم که چه

طور به سر ديوار رفته است ؟ماحصل داد و فريادش اين بود که چرا اسم پسر او

را برای گرفتن کفش و لباس به انجمن نداديم .وقتی به او رسیدم نگاهی به او

انداختم و

بعد تشری به ناظم و معلم ها زدم که ولش کردند و بچه ها رفتند سرکلس و بعد بی

اين که نگاهی به او بکنم ، گفتم :

». خسته نباشی اوستا « -

و همان طور که به طرف دفتر می رفتم رو به ناظم و معلم ها افزودم :

». لبد جواب درست و حسابی نشنیده که رفته سر ديوار «-

که پشت سرم گرپ صدايی آمد و از در دفتر که رفتم تو ، او و ناظم با هم وارد شد ند.

گفتم نشست . و به جای اينکه حرفی بزند به گريه افتاد . هرگز گمان نمی کردم از

چنان قد و قامتی صدای گريه دربیايد .اين بود که از اتاق بیرون آمد م و فراش

را صدا زدم که آب برايش بیاورد و حالش که جا آمد ، بیاوردش پهلوی من .

اما ديگر از او خبری نشد که نشد .نه آن روز و نه هیچ روز ديگر .آن روز چند دقیقه ای

بعد ، از شیشه ی اتاق خودم ديدمش که دمش را لی پايش گذاشته بود از در

مدرسه بیرون

می رفت و فراش جديد آمد که بله می گفتند از پسرش پنج تومان خواسته بودند

تا اسمش را برای کفش ولباس به انجمن بدهند

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
سه شنبه 14 دی 1389  9:38 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:داستان مدير مدرسه

پیدا بود باز تو ی کوک ناظم رفته

است . مرخصش کردم و ناظم را خواستم .معلو م شد می خواسته ناظم را بزند .

همین جوری و بی مقدمه .اواخر بهمن بودکه يکی از روزهای برفی با يکی ديگر از

اولیای اطفال آشنا شدم . يارو مرد بسیار کوتاهی بود ؛ فرنگ ماب و بزک کرده

و اتو کشیده که ننشسته از تحصیلتش و از سفر های فرنگش حرف زد .می خواست

پسرش را آن وقت سال از مدرسه ی ديگر به آن جا بیاورد . پسرش از آن بچه -

هايی بود که شیر و مربای صبحانه اش را با قربان صدقه توی حلق شان می تپانند .

کلس دوم بود و ثلث اول دو تا تجديد آورده بود .می گفت در باغ يیلقی اش که نزديک

مدرسه است ، باغبانی دارند که پسرش شاگرد ماست و درس خوان است و پیدا

است

که بچه ها زير سايه شما خوب پیشرفت می کنند .و ازاين پیزرها . و حال به خاطر

همین بچه ، توی اين برف و سرما ، آمده اند ساکن باغ يیلقی شده اند . بلند شدم

ناظم را صدا کردم و دست او و بچه اش را توی دستناظم گذاشتم و خداحافظ شما

... و نیم ساعت بعد ناظم برگشت که يارو خانه ی شهرش را به يک دبیرستان

اجاره داده ، به ماهی سه هزار و دويست تومان ، و التماس دعا داشته ، يعنی معلم

سرخانه

می خواسته و حتی بدش نمی آمد ه است که خود مدير زحمت بکشند و از ين گنده

-

گوزی ها .... احساس کردم که ناظم دهانش آب افتاده است . و من به ناظم

حالی کردم خودش برود بهتراست و فقط کاری بکند که نه صدای معلم ها در بیايد و نه

آخر سال ، برای يک معدل ده احتیاجی به من بمیرم و تو بمیری پیدا کند . همان روز

عصر ناظم رفته بود و قرار ومدار برا ی هر روز عصر يک ساعت به ماهی صدو پنجاه

تومان .ديگر دنیابه کام ناظم بود . حال مادرش هم بهتر بود و از بیمارستان

مرخصش کرده بودند و به فکر زن گرفتن افتاده بود .و هر روز هم برای يک نفر نقشه

انجمن خانه و « می کشید حتی برای من هم .يک روز در آمد که چرا ما خودمان

» مدرسه

نداشته باشیم ؟ نشسته بود و حسابش را کرده بود ديده بود که پنجاه شصت

نفری از اولیای مدرسه دست شان به دهان شان می رسد و از آن هم که به پسرش

درس

خصوصی می داد قول مساعد گرفته بود . حالیش کردم که مواظب حرف وسخن

اداره ای باشد و هرکار دلش می خواهد بکند .کاغذ دعوت را هم برايش نوشتم با آب

وتاب

و خودش برای ادره ی فرهنگ ، داد ماشین کردند و به وسیله ی خود بچه فرستاد .

و جلسه با حضور بیست و چند نفری از اولیای بچه ها رسمی شد . خوبیش اين بود

که پاسبان کشیک پاسگاه هم آمده بود ودم در برای همه ، پاشنه هايش را به هم

می کوبید و

معلم ها گوش تا گوش نشسته بودند و مجلس ابهتی داشت و ناظم ، چای و

شیرينی تهیه کرده

بود و چراغ زنبوری کرايه کرده بود و باران هم گذاشت پشتش و سالون برای اولین بار

درعمرش به نوايی رسید .يک سرهنگ بود که ريیسش کرديم و آن زن را که هفته ای

يک بار می آمد نايب رئیس .آن که ناظم به پسرش درس خصوصی می داد نیامده بود

.

اما پاکت سر بسته ای به اسم مدير فرستاده بود که فی المجلس بازش کرديم .

عذر خواهی از اينکه نتوانسته بود بیايد و وجه ناقابلی جوف پاکت .صدو پنجاه تومان .

و پول را روی میز صندوق دار گذاشتیم که ضبط و ربط کند .

نائب رئیس بزک کرده و معطر شیرينی تعارف می کرد و معلم ها باهر با ر که شیرينی

بر می داشتند ، يک بار تا بناگوش سرخ می شدند و فراش ها دست به دست چای

می آوردند .

در فکر بودم که يک مرتبه احساس کردم ، سی صد چهار صد تومان پول نقد ، روی

میز

است و هشت صد تومان هم تعهد کرده بودند .پیرزن صندوقدار که کیف پولش

را همراهش نیاورده بود ناچار حضار تصويب کردند که پول ها فعل پیش ناظم باشد .

و صورت مجلس مرتب شد و امضا ها رديف پای آن و فردا فهمیدم که ناظم همان شب

روی خشت نشسته بوده و به معلم سور داده بوده است .اولین کاری که کردم

رونوشت

مجلس آن شب را برای اداره ی فرهنگ فرستادم . و بعد همان استاد نجار را

صدا کردم و دستور دادم برای مستراح ها دوروزه در بسازد که ناظم خیلی به سختی

پولش را داد .و بعد در کوچه ی مدرسه درخت کاشتیم . تور والیبال را تعويض

و تعدادی توپ در اختیار بچه ها گذاشتیم برای تمرين در بعد از ظهر ها و آمادگی برای

مسابقه با ديگر مدارس و درهمین حین سر و کله ی بازرس تربیت بدنی هم پیدا شد

و

هرروز سرکشی و بیا و برو .تا يک روز که به مدرسه رسیدم شنیدم که از سالون سر

و صدا می آيد . صد اهالتر بود . ناظم سر خود رفته بود و سرخود دويست سی

صد تومان داده بود و هالتر خريده بود و بچه های لغر زير بار آن گردن خود را خرد

می کرد ند . من در اين میان حرفی نزدم . می توانستم حرفی بزنم ؟ من چیکاره ب

ودم ؟اصل به من چه ربطی داشت ؟ هر کار که دلشان می خواهد بکنند .مهم اين بود

که سالون مدرسه رونقی گرفته بود .ناظم هم راضی بود و معلم ها هم . چون نه

خبر از حسادتی بود و نه حرف و سخنی پیش آمد . فقط می بايست به ناظم سفارش

می کردم که فکر فراش ها هم باشد .

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
سه شنبه 14 دی 1389  9:39 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:داستان مدير مدرسه

۱۵

کم کم خودمان را برای امتحان ها ی ثلث دوم آماده می کرديم . اين بود که اوايل

اسفند ،

يک روز معلم ها را صدا زدم و در شورا مانندی که کرديم بی مقدمه برای شان داستان

يکی از همکاران سابقم را گفتم که هر وقت بیست می داد تا دو روز تب داشت .

البته معلم ها خنديدند . ناچار تشويق شدم و داستان آخوندی را گفتم که دربچگی

معلم

شرعیات مان بود و زير عبايش نمره می داد و دستش چنان می لرزيد که عبا تکان

می-

خورد و درست ده دقیقه طول می کشید . و تازه چند ؟بهترين شاگردها دوازده .

و البته باز هم خنديدند . که اين بار کلفه ام کرد .و بعد حالی شان کردم که بد نیست

در طرح سوال ها مشورت کنیم و از اين حرف ها ...و از شنبه ی بعد ، امتحانات

شروع شد . درست از نیمه ی دوم اسفند . سوال ها را سه نفر ی می ديديم .

خودم با معلم هر کلس وناظم . در سالون میز ها را چیده بوديم البته از

وقتی هالتر دار شده بود خیلی زيباتر شده بود . در سالون کاردستی های بچه در

همه جا به

چشم می خورد . هر کسی هر چیزی رابه عنوان کاردستی درست کرده بودند و

آورده بودند .که برای اين کاردستی ها چه پول ها که خرج نشده بود و چه دست ها

که نبريده بود و چه دعواها که نشده بود و چه عرق ها که ريخته نشده بود.پیش از هر

امتحان که می شد ، خودم يک میتینگ برای بچه ها می دادم که ترس از معلم و

امتحان

بی جا است و بايد اعتماد به نفس داشت و ازين مزخرفات ....ولی مگر حرف به

گوش کسی می رفت ؟ از درکه وارد می شد ند ، چنان هجومی می بردند که نگو !

به جاهای دو ر از نظر .يک بار چنان بود که احساس کردم مثل اينکه ازترس لذت

می برند .اگر معلم نبودی يا مدير ، به راحتی می توانستی حدس بزنی که کی ه

ا با هم قرار و مداری دارند و کدام يک پهلو دست کدام يک خواهد نشست .يکی دو بار

کوشیدم بالی دست يکی شان بايستم و ببینم چه می نويسد . ولی چنان مضطرب

می شدند و دست شان به لرزه می افتاد که از نوشتن باز می ماندند .می ديدم که

اين

مردان آينده ، درين کلس ها و امتحان ها آن قدر خواهند ترسید که وقتی ديپلمه

بشوند يا

لیسانسه ، اصل آدم نوع جديدی خواهند شد . آدمی انباشته ازوحشت ، انبانی از

ترس و

دلهره .به اين ترتیب يک روز بیشتر دوام نیاوردم . چون ديدم نمی توانم قلب بچگانه ای

داشته باشم تا با آن ترس و وحشت بچه ها را درک کنم و هم دردی نشان بدهم .اين

جور

بودکه می ديدم که معلم مدرسه هم نمی توانم باشم .

۱۶

دوروزقبل از عید کارنامه ها آماده بود و منتظر امضای مدير .دويست و سی و شش تا

امضا

اقل تا ظهر طوی می کشید . پیش از آن هم تا می توانستم از امضای دفترهای حضور

و غیاب می گريختم .خیلی از جیره خورهای دولت در ادارات ديگر يا

در میان همکارانم ديده بودم که در مواقع بیکاری تمرين امضا می کنند .پیش از آن

نمی توانستم بفهمم چه طور از مديری يک مدرسه يا کارمندی ساده يک اداره می

شود به وزارت

رسید . يا اصل آرزويش را داشت .نیم قراضه امضای آماده و هر کدام معرف يک

شخصیت ،

بعد نیم ذرع زبان چرب و نرم که با آن ، مار را از سوراخ بیرون

بکشی ، يا همه جا را بلیسی و يک دست هم قیافه .نه يک جور . دوازده جور .

در اين فکرها بودم که ناگهان در میان کارنامه ها چشمم به يک اسم آشنا افتاد .به

اسم پسران

جناب سرهنگ که ريیس انجمن بود .رفتم توی نخ نمراتش . همه متوسط بود و جای

ايرادی

نبود . و يک مرتبه به صرافت افتادم که از اول سال تا به حال بچه ها ی

مدرسه را فقط به اعتبار وضع مالی پدرشان قضاوت کرده ام .درست مثل اين پسر

سرهنگ

که به اعتبار کیابیای پدرش درس نمی خواند. ديدم هرکدام که پدرشان فقیرتر

است به نظرمن باهوش تر می آمده اند .البته ناظم با اين حرف ها کاری نداشت .مر

قانونی

را عمل می کرد . از يکی چشم می پوشید به ديگری سخت می گرفت .

اما من مثل اين که قضاوتم را درباره ی بچه ها از پیش کرده باشم و چه خوب بود که

نمره ها

مال آخر سال بود .مسخره تر » انظباط « در اختیار من نبود و آن يکی هم

ين کارها آن است که کسی به اصلح وضعی دست بزند ، اما در قلمروی که تا سر

دماغش

بیشتر نیست . و تازه مدرسه ی من ، اين قلمرو فعالیت من ، تا سردماغم هم

نبود . به همان توی ذهنم ختم می شد . وضعی را که ديگران ترتیب داده بودند .به

اين ترتیب بعد از پنج شش ماه ، می فهمیدم که حسابم يک حساب عقليی نبوده

است.

احساساتی بوده است . ضعف های احساساتی مرا خشونت های عملی ناظم

جبران می کرد و اين بود که جمعا نمی توانستم ازو بگذرم . مرد عمل بود .کار را

می بريد و پیش می رفت .در زندگی و درهر کاری ، هر قدمی بر می داشت ،برايش

هدف بود .

و چشم از وجوه ديگر قضیه می پوشید . اين بود که برش داشت.ومن

نمی توانستم . چرا که اصل مدير نبودم .خلص ... و کارنامه ی پسر سرهنگ را که

زير دستم عرق کرده بود ، به دقت واحتیاج خشک کردم و امضايی زير آن

گذاشتم به قدری بد خط و مسخره بود که به ياد امضای فراش جديد مان افتادم .

حتما جناب سرهنگ کلفه می شد که چرا چنین آدم بی سوادی را با اين خط و ربط

امضا

مدير مدرسه کرده اند .آخر يک جناب سرهنگ هم می تواند که امضای آدم معرف

شخصیت آدم است .

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
سه شنبه 14 دی 1389  9:40 PM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:داستان مدير مدرسه

۱۷

اواخر تعطیلت نوروز رفتم به ملقات معلم ترکه ای کلس سوم .ناظم که با او میانه

خوشی نداشت . ناچار با معلم حساب کلس پنج و شش قرار و مداری گذاشته بودم

که مختصری علقه ای هم به آن حرف و سخن ها داشت .هم به وسیله ی او بود که

می دانستم نشانی اش کجا است و توی کدام زندان است .در راه قبل از هر چیز خبر

داد که ريیس فرهنگ عوض شده واين طور که شايع است يکی از هم دوره ای های

من ،

جايش آمد ه. گفتم :

»؟ عجب ! چرا ؟ مگه ريیس قبلی چپش کم بود « -

»؟ چه عرض کنم .می گند پا تو کفش يکی از نماينده ها کرده . شما خبر نداريد « -

»؟ چه طور؟ از کجا خبر داشته باشم «-

هیچ چی ... می گند دوتا از کار چاق کن های انتخاباتی يارو از صندوق « -

». فرهنگ حقوق می گرفته اند ؛ شب عیدی ريیس فرهنگ حقوق شون رو زده

». عجب ! پس اونم می خواسته اصلحات کنه ! بیچاره « -

و بعد از اين حرف زديم که الحمد ال مدرسه مرتب است و آرام و معلم ها همکاری

می کنند و ناظم بیش از اندازه همه کاره شده است .ومن فهمیدم که باز لبدمشتری

خصوصی تازه ای پیدا شده است که سر و صدای همه همکارها بلند شده .دم در

زندان

شلوغ بود .کله مخملی ها ، عم قزی گل بته ها ، خاله خانباجی ها و ...اسم نوشتیم

و نوبت گرفتیم و به جای پاها ، دست ها مان زير بار کوچکی که داشتیم ، خسته

شد و خواب رفت تا نوبت مان شد .ا زاين اتاق به آن اتاق و عاقبت نرده های آهنی و

پشت آن معلم کلس سه و ... عجب چاق شده بود !درست مثل يک آدم حسابی

شده بود . خوشحال شديم و احوالپرسی و تشکر ؛ و ديگر چه بگويم ؟

بگويم چرا خودت را به دردسر انداختی ؟ پیدا بود از مدرسه و کلس به خوش تر می

گذرد .

ايمانی بود و او آن را داشت و خوشبخت بود و دردسری نمی ديد و زندان حداقل

برايش

کلس درس بود . عاقبت پرسیدم :

» پرونده ای هم برات درست کردند يا هنوز بلتکلیفی « -

». امتحانمو دادم آقا مدير ، بد از آب در نیومد « -

»؟ يعنی چه « -

يعنی بی تکلیف نیستم . چون اسمم تو لیست جیره ی زندون رفته . خیالم راحته . «-

». چون سختی هاش گذشته

ديگر چه بگويم .ديدم چیزی ندارم خداحافظی کردم و او رابا معلم حساب تنها گذاشتم

و آمدم بیرون و تا مدت ملقات تمام بشود ، دم در زندان قدم زدم و به زندانی فکر کردم

که

برای خودم ساخته بودم .يعنی آن خر پول فرهنگ دوست ساخته بود .

ومن به میل و رغبت خودم را در آن زندانی کرده بودم . اين يکی را به ضرب دگنک

اين جا آورده بودند .ناچار حق داشت که خیالش راحت باشد . اما من به میل و رغبت

رفته بودم و چه بکنم ؟ ناظم چه طور ؟ راستی اگر ريیس فرهنگ از هم دوره ای های

خودم باشد ؛ چه طور است بروم و ازو بخواهم که ناظم را جای من بگذارد ، يا

همین معلم حساب را ؟... که معلم حساب در آمد و را ه افتاديم .با او هم ديگر حرفی

نداشتم . سرپیچ خداحافظ شما و تاکسی گرفتم و يک سر به اداره ی فرهنگ

زدم.گرچه دهم عید بود ، اما هنوز رفت و آمد سال نو تمام نشده بود .برو و بیا و

شیرينی

و چای دو جانبه . رفتم تو . سلم و تبريک و همین تعارفات را پراند م.

بله خودش بود . يکی از پخمه های کلس . که آخر سال سوم کشتیارش شد م دو

بیت

شعر را حفظ کند ، نتوانست که نتوانست .و حال او رئیس بود و من آقا مدير .

راستی حیف ازمن ، که حتی وزير چنین ريیس فرهنگ هايی باشم !میز همان طور

پاک

بود و رفته .اما زير سیگاری انباشته از خاکستر و ته سیگار .بلند شد و چلپ و چولوپ

روبوسی کرديم و پهلوی خودش جا باز کرد و گوش تا گوش جیره خورهای فرهنگ

تبريکات صمیمانه و بدگويی از ماسبق و هندوانه و پیزرها ! و دو نفر که قد و قواره

اشان

به درد گود زورخانه می خورد يا پای صندوق انتخابات شیرينی به مردم می دادند .

نزديک بود شیرينی را توی ظرفش بیندازم که ديدم بسیار احمقانه است . سیگارم که

تمام شد قضیه ی ريیس فرهنگ قبلی و آن دو نفر را در گوشی ازش پرسیدم ، حرفی

نزد .

فقط نگاهی می کرد که شبیه التماس بود و من فرصت جستم تا وضع معلم کلس

سوم

را برايش روشن کنم و از او بخواهم تا آن جا که می تواند جلوی حقوقش را نگیرد .

و از در که آمد م بیرون ، تازه يادم آمد که برای کار ديگری پیش ريیس فرهنگ بودم .

۱۸

باز ديروز افتضاحی به پا شد .معقول يک ماهه ی فروردين راحت بوديم . اول ارديبهشت

ماه جللی و کوس رسوايی سر ديوارمدرسه .نزديک آخر وقت يک جفت پدرو مادر ،

بچه -

شان درمیان ، وارد اتاق شدند . يکی برافروخته و ديگری رنگ و رو باخته

و بچه شان عینا مثل اين عروسکهای کوکی . سلم و علیک و نشستند . خدايا ديگر

چه اتفاقی افتاده است ؟

»؟ چه خبر شده که با خانوم سرافرازمون کرديد «-

مرد اشاره ای به زنش کرد که بلند شد و دست بچه را گرفت و رفت بیرون و من ماندم

و پدر .اما حرف نمی زد . به خودش فرصت می داد تا عصبانیتش بپزد .

سیگارم را در آوردم و تعارفشکرد م. مثل اين که مگس مزاحمی را از روی دماغش

بپراند ، سیگار را رد کرد و من که سیگارم را آتش می زدم ،فکر کردم لبد دردی داردکه

چنین دست و پا بسته و چنین متکی

به خانواده به مدرسه آمده .باز پرسیدم :

خوب ، حال چه فرمايش داشتید ؟ «-

که يک مرتبه ترکید :

اگه من مدير مدرسه بودم و هم چه اتفاقی می افتاد ، شیکم خودمو پاره می کردم «-

.

خجالت بکش مرد ! برو استعفا بده . تا اهل محل نريختن تیکه تیکه ات کنند ، دوتا

گوشتو

وردار و دررو . بچه های مردم می آن اين جا درس بخونن و حسن اخلق. نمی آن که

»..

»؟ اين مزخرفات کدومه آقا ! حرف حساب سرکار چیه « -

و حرکتی کردم که اورا از در بیندازم بیرون . اما آخر بايد می فهمیدم چه مرگش است .

»؟ ولی آخر با من چه کار دارد

آبروی من رفته . آبروی صد ساله ی خونواده ام رفته . اگه در مدرسه ی «-

»؟ تو رو تخته نکنم ، تخم بابام نیستم . آخه من ديگه با اين بچه چی کار کنم

تو اين مدرسه ناموس مردم در خطره . کلنتری فهمیده ؛ پزشک قانونی فهمیده ؛ يک

پروند ه درست شده پنجاه ورق ؛ تازه می گی حرف حسابم چیه ؟حرف حسابم اينه

که صندلی و اين مقام از سر تو زياده . حرف حسابم اينه که می دم محاکمه ات کنند

و

از نون خوردن بندازنت ....او می گفت و من گوش می کردم و مثل دو تا سگ

هار به جان هم افتاده بوديم که در باز شد و ناظم آمد تو . به دادم رسید . در

همان حال که من و پدر بچه در حال دعوا بوديم زن و بچه همان آقا رفته بودند و قضايا

را برای ناظم تعريف کرده بودند و او فرستاده بوده فاعل را از کلس کشیده بودند بیرون

..و گفت چه طور است زنگ بزنیم و جلوی بچه ها ادبش کنیم و کرديم . يعنی

اين بار خود من رفتم میدان . پسرک نره خری بود از پنجمی ها با لباس مرتب و صورت

سرخ و سفید و سالکی به گونه . جلوی روی بچه ها کشیدمش زير مشت و لگد

و بعد سه تا از ترکه ها را که فراش جديد فوری از باغ همسايه آورده بود ، سه سرو

صورتش خرد کردم . چنان وحشی شده بودم که اگر ترکه ها نمی رسید ، پسرک

را کشته بودم . اين هم بود که ناظم به دادش رسید و وساطت کرد و لشه اش را توی

دفتر برد ند و بچه هارا مرخص کردند و من به اتاقم برگشتم و با حالی زار روی

صندلی افتادم ، نه از پدر خبری بود و نه از مادرو نه از عروسک های کوکی شان که

ناموسش دست کاری شده بود . و تازه احساس کردم که اين کتک کاری را بايد

به او می زدم .خیس عرق بودم و دهانم تلخ بود . تمام فحش هايی که می بايست

به آن مردکه ی دبنگ می دادم و نداده بودم ، دردهانم رسوب کرده بود و مثل دم مار

تلخ شده بود .اصل چرا زدمش ؟چرا نگذاشتم مثل همیشه ناظم میدان داری کند که

هم کارکشته تر بود و هم خونسردتر . لبد پسرک با دختر عمه اش هم نمی تواند

بازی کند . لبد توی خانواده شان ، دخترها سر ده دوازده سالگی بايد از پسر های هم

سن رو بگیرند . نکند عیبی کرده باشد ؟و يک مرتبه به صرافت افتادم که بروم ببینم

چه بليی به سرش آورده ام . بلند شدم و يکی از فراش ها را صدا کردم که فهمیدم

روانه اش کرده اند .آبی آورد که روی دستم می ريخت و صورتم را می شستم و

می کوشیدم که لرزش دست هايم را نبیند . و در گوشم آهسته گفت که پسر مدير

شرکت

اتوبوسرانی است و بد جوری کتک خورده و آن ها خیلی سعی کرده اند که تر و

تمیزش

کنند ... احمق مثل داشت توی دل مرا خالی می کرد .نمی دانست که

من اول تصمیم را گرفتم ، بعد مثل سگ هار شد م . و تازه می فهمیدم کسی را زد ه

ام

که لیاقتش را داشته .حتما از اين اتفاق ها جای ديگر هم می افتد.آدم بردارد پايین

تنه بچه ی خودش را ، يا به قول خودش ناموسش را بگذارد سر گذر که کلنتر محل

و پزشک معاينه کنند ! تا پروند ه درست کنند ؟با اين پدرو مادرها بچه ها حق دارند

که قرتی و دزد و دروغگو از آب در بیايند . اين مدرسه ها را اول برای پدرو مادر

ها باز کنند ... با اين افکار به خانه رسیدم .زنم در را که باز کرد ؛ چشم هايش گرد شد

.

همیشه وقتی می ترسد اين طور می شود.برای اينکه خیال نکند آدم کشته ام ، زود

قضايا رابرايش گفتم . و ديد م که در ماند .يعنی ساکت ماند . آب سرد ، عرق

بیدمشک ، سیگار پشت سیگار فايده نداشت، لقمه از گلويم پايین نمی رفت و دست

ها

هنوز می لرزيد . هر کدام به اندازه ی يک ماه فعالیت کرده بودند . با سیگار

چهارم شروع کرد م:

می دانی زن ؟ بابای يارو پول داره . مسلما کار به دادگستری و اين جور خنس ها «-

می کشه . مديريت که الفاتحه . اما خیلی دلم می خواد قضیه به

داد گاه برسه . يک سال آزگار رو دل کشیده ام و ديگه خسته شده ام . دلم می خواد

يکی بپرسه چرابچه ی مردم رو اين طوری زدی ، چرا تنبیه بدنی کردی!

».... آخ يک مدير مدرسه هم حرف هايی داره که بايد يک جايی بزنه

که بلند شد و رفت سراغ تلفن . دو سه تا از دوستانم را که در دادگستری کاره ای

بودند ،

گرفت و خودم قضیه را برای شان گفتم که مواظب باشند .فردا پسرک فاعل به مدرسه

نیامده بود . و ناظم برايم گفت که قضیه از ين قرار بوده است که دوتايی به

هوای ديدن مجموعه تمبر های فاعل با هم به خانه ای می روند و قضايا همان جا

اتفاق

می افتد و داد و هوار و دخالت پدر و مادر های طرفین و خط ونشان و شبانه کلنتری ؛

و تمام اهل محل خبر دارند . او هم نظرش اين بود که کار به دادگستری خواهد کشید .

و من يک هفته ی تمام به انتظار اخطاريه ی دادگستری صبح و عصر به مدرسه

رفتم و مثل بخت النصر پشت پنجره ايستادم .اما در تمام اين مدت نه از فاعل خبری

شد ، نه از مفعول و نه از پدر و مادر ناموس پرست و نه از مدير شرکت

اتوبوسرانی . انگار نه انگار که اتفاقیافتاده .بچه ها می آمدند و می رفتند ؛ برای

آب خوردن عجله می کردند ؛ به جای باز ی کتک کاری می کردند و همه چیز مثل قبل

بود .

فقط من ماندم و يک دنیا حرف و انتظار.تا عاقبت رسید .... احضاريه ی ای

با تعیین وقت قبلی برای دو روز بعد ، در فلن شعبه و پیش فلن بازپرس دادگستری .

آخر کسی پیدا شده بود که به حرفم گوش کند .

۱۹

تا دو روز بعدکه موعد احضار بو د،

اصل از خانه در نیامدم . نشستم و ماحصل حرف هايم را روی کاغذ آوردم .

حرف هايی که با همه ی چرندی هر وزير فرهنگی می توانست با آن يک برنامه ی

هفت ساله برای کارش بريزد .و سرساعت معین رفتم دادگستری . اتاق معین و

بازپرس معین . در را باز کردم و سلم ، و تا آمدم خودم را معرفی کنم و احضاريه

احتیاجی « را در بیاورم ، يارو پیش دستی کرد و صندلی آورد و چای سفارش داد و

به اين حرف ها نیست و قضیه ی کوچک بود و حل شد و راضی به زحمت شما نبوديم

»...

که عرق سرد بر بدن من نشست . چايیم را که خوردم ، روی همان کاغذ نشان دار

دادگستری

استعفا نامه ام را نوشتم و به نام هم کلسی پخمه ام که تازه ريیس شده بود ، دم

در پست کردم.

» تمام «

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
سه شنبه 14 دی 1389  9:40 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها