پاسخ به:داستان مدير مدرسه
سه شنبه 14 دی 1389 9:40 PM
۱۵
کم کم خودمان را برای امتحان ها ی ثلث دوم آماده می کرديم . اين بود که اوايل
اسفند ،
يک روز معلم ها را صدا زدم و در شورا مانندی که کرديم بی مقدمه برای شان داستان
يکی از همکاران سابقم را گفتم که هر وقت بیست می داد تا دو روز تب داشت .
البته معلم ها خنديدند . ناچار تشويق شدم و داستان آخوندی را گفتم که دربچگی
معلم
شرعیات مان بود و زير عبايش نمره می داد و دستش چنان می لرزيد که عبا تکان
می-
خورد و درست ده دقیقه طول می کشید . و تازه چند ؟بهترين شاگردها دوازده .
و البته باز هم خنديدند . که اين بار کلفه ام کرد .و بعد حالی شان کردم که بد نیست
در طرح سوال ها مشورت کنیم و از اين حرف ها ...و از شنبه ی بعد ، امتحانات
شروع شد . درست از نیمه ی دوم اسفند . سوال ها را سه نفر ی می ديديم .
خودم با معلم هر کلس وناظم . در سالون میز ها را چیده بوديم البته از
وقتی هالتر دار شده بود خیلی زيباتر شده بود . در سالون کاردستی های بچه در
همه جا به
چشم می خورد . هر کسی هر چیزی رابه عنوان کاردستی درست کرده بودند و
آورده بودند .که برای اين کاردستی ها چه پول ها که خرج نشده بود و چه دست ها
که نبريده بود و چه دعواها که نشده بود و چه عرق ها که ريخته نشده بود.پیش از هر
امتحان که می شد ، خودم يک میتینگ برای بچه ها می دادم که ترس از معلم و
امتحان
بی جا است و بايد اعتماد به نفس داشت و ازين مزخرفات ....ولی مگر حرف به
گوش کسی می رفت ؟ از درکه وارد می شد ند ، چنان هجومی می بردند که نگو !
به جاهای دو ر از نظر .يک بار چنان بود که احساس کردم مثل اينکه ازترس لذت
می برند .اگر معلم نبودی يا مدير ، به راحتی می توانستی حدس بزنی که کی ه
ا با هم قرار و مداری دارند و کدام يک پهلو دست کدام يک خواهد نشست .يکی دو بار
کوشیدم بالی دست يکی شان بايستم و ببینم چه می نويسد . ولی چنان مضطرب
می شدند و دست شان به لرزه می افتاد که از نوشتن باز می ماندند .می ديدم که
اين
مردان آينده ، درين کلس ها و امتحان ها آن قدر خواهند ترسید که وقتی ديپلمه
بشوند يا
لیسانسه ، اصل آدم نوع جديدی خواهند شد . آدمی انباشته ازوحشت ، انبانی از
ترس و
دلهره .به اين ترتیب يک روز بیشتر دوام نیاوردم . چون ديدم نمی توانم قلب بچگانه ای
داشته باشم تا با آن ترس و وحشت بچه ها را درک کنم و هم دردی نشان بدهم .اين
جور
بودکه می ديدم که معلم مدرسه هم نمی توانم باشم .
۱۶
دوروزقبل از عید کارنامه ها آماده بود و منتظر امضای مدير .دويست و سی و شش تا
امضا
اقل تا ظهر طوی می کشید . پیش از آن هم تا می توانستم از امضای دفترهای حضور
و غیاب می گريختم .خیلی از جیره خورهای دولت در ادارات ديگر يا
در میان همکارانم ديده بودم که در مواقع بیکاری تمرين امضا می کنند .پیش از آن
نمی توانستم بفهمم چه طور از مديری يک مدرسه يا کارمندی ساده يک اداره می
شود به وزارت
رسید . يا اصل آرزويش را داشت .نیم قراضه امضای آماده و هر کدام معرف يک
شخصیت ،
بعد نیم ذرع زبان چرب و نرم که با آن ، مار را از سوراخ بیرون
بکشی ، يا همه جا را بلیسی و يک دست هم قیافه .نه يک جور . دوازده جور .
در اين فکرها بودم که ناگهان در میان کارنامه ها چشمم به يک اسم آشنا افتاد .به
اسم پسران
جناب سرهنگ که ريیس انجمن بود .رفتم توی نخ نمراتش . همه متوسط بود و جای
ايرادی
نبود . و يک مرتبه به صرافت افتادم که از اول سال تا به حال بچه ها ی
مدرسه را فقط به اعتبار وضع مالی پدرشان قضاوت کرده ام .درست مثل اين پسر
سرهنگ
که به اعتبار کیابیای پدرش درس نمی خواند. ديدم هرکدام که پدرشان فقیرتر
است به نظرمن باهوش تر می آمده اند .البته ناظم با اين حرف ها کاری نداشت .مر
قانونی
را عمل می کرد . از يکی چشم می پوشید به ديگری سخت می گرفت .
اما من مثل اين که قضاوتم را درباره ی بچه ها از پیش کرده باشم و چه خوب بود که
نمره ها
مال آخر سال بود .مسخره تر » انظباط « در اختیار من نبود و آن يکی هم
ين کارها آن است که کسی به اصلح وضعی دست بزند ، اما در قلمروی که تا سر
دماغش
بیشتر نیست . و تازه مدرسه ی من ، اين قلمرو فعالیت من ، تا سردماغم هم
نبود . به همان توی ذهنم ختم می شد . وضعی را که ديگران ترتیب داده بودند .به
اين ترتیب بعد از پنج شش ماه ، می فهمیدم که حسابم يک حساب عقليی نبوده
است.
احساساتی بوده است . ضعف های احساساتی مرا خشونت های عملی ناظم
جبران می کرد و اين بود که جمعا نمی توانستم ازو بگذرم . مرد عمل بود .کار را
می بريد و پیش می رفت .در زندگی و درهر کاری ، هر قدمی بر می داشت ،برايش
هدف بود .
و چشم از وجوه ديگر قضیه می پوشید . اين بود که برش داشت.ومن
نمی توانستم . چرا که اصل مدير نبودم .خلص ... و کارنامه ی پسر سرهنگ را که
زير دستم عرق کرده بود ، به دقت واحتیاج خشک کردم و امضايی زير آن
گذاشتم به قدری بد خط و مسخره بود که به ياد امضای فراش جديد مان افتادم .
حتما جناب سرهنگ کلفه می شد که چرا چنین آدم بی سوادی را با اين خط و ربط
امضا
مدير مدرسه کرده اند .آخر يک جناب سرهنگ هم می تواند که امضای آدم معرف
شخصیت آدم است .