0

داستان مدير مدرسه

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:داستان مدير مدرسه
سه شنبه 14 دی 1389  9:36 PM

احمق «: و بعد »؟ مبادا خودت چشمش زده باشی « و يک مرتبه به کله ام زد که

و چنان از خودم »! خاک بر سر ! بعد از سی و چند سال عمر ، تازه خرافاتی شدی

بی زاريم گرفت که می خواستم به يکی فحش بدهم ، کسی را بزنم . که چشمم

به دکتر کشیک افتاد .

مرده شور اين مملکتو ببره . ساعت چهار تا حال از تن اين مرد خون می ره . «-

»...؟ حیفتون نیومد

دستی روی شانه ام نشست و فريادم راخواباند . برگشتم پدرش بود . او هم می

خنديد .

دو نفر ديگر هم با او بودند .همه دهاتی وار ؛ همه خوش قد و قواره . حظ کردم !

آن دو تا پسرهايش بودند يا برادر زاده هايش يا کسان ديگرش . تازه داشت

گل از گلم می شکفت که شنیدم :

»؟ آقا کی باشند « -

اين راهم دکتر کشیک گفت که من باز سوار شد م :

» . مرا می گید آقا ؟ من هیشکی . يک آقا مدير کوفتی . اين هم معلمم « -

و خفه شدم . بغض توی گلويم بود . » پسر خفه شو « که يک مرتبه عقل هی زد و

دلم می خواست يک کلمه ديگر بگويد . يک کنايه بزند ... نسبت به مهارت هیچ

دکتری تا کنون نتوانسته ام قسم بخورم . دستش را دراز کرد که به اکراه فشار

دادم و بعد شیشه ی بزرگی را نشانم داد که وارونه بالی تخت آويزان بود

و خر فهمم کرد که اين جوری غذا به او می رسانند و عکس هم گرفته اند و تا فردا

صبح اگر

زخم ها چرک نکند ، جا خواهند انداخت و گچ خواهند کرد .که يکی ديگر از راه رسید .

گوشی به دست و سفید پوش و معطر . با حرکاتی مثل آرتیست سینما .

سلمم کرد . صدايش در ته ذهنم چیزی را مختصر تکانی داد .اما احتیاجی به

کنجکاوی نبود . يکی از شاگردها ی نمی دانم چند سال پیشم بود . خودش خودش را

معرفی کرد . آقای دکتر ...! عجب روزگاری !

هر تکه از وجودت را با مزخرفی از انبان مزخرفاتت ، مثل ذره ای روزی در خاکی

ريخته ای که حال سبز کرده . چشم داری احمق .اين تويی که روی تخت دراز

کشیده ای . ده سال آزگار از پلکان ساعات و دقايق عمرت هر لحظه يکی بال رفته

و تو فقط خستگی اين بار را هنوز در تن داری .اين جوجه فکلی و جوجه های ديگر

که نمی شناسی شان ، همه از تخمی سر در آورده اند که روزی حصار جوانی تو بوده

و حال شکسته و خالی مانده .دستش را گرفتم و کشیدمش کناری و در گوشش هر

چه

بد و بی راه می دانستم ، به او و همکارش و شغلش دادم . مثل می خواستم

سفارش

معلم کلس چهار مدرسه ام را کرده باشم . بعد هم سری برای پدر تکان دادم و

گريختم .از در که بیرون آمد م ، حیاط بود و هوای بارانی . از در بزرگ که بیرون

اصل به تو چه ؟ اصل چرا آمدی ؟ می خواستی « آمد م به اين فکر می کردم که

و دست آخر به اين نتیجه رسیدم که »؟ کنجکاوی ات را سیرکنی

طعمه ای برای میز نشین های شهر بانی و دادگستری به دست آمده و تو نه می «

توانی

»... اين طعمه را از دست شان بیرون بیاوری و نه هیچ کارديگری می توانی بکنی

و داشتم سوار تاکسی می شدم تا برگردم خانه که يک دفعه به صرافت افتادم که

خواستم عقب گرد کنم ، اما هیکل »؟ اقل چرا نپرسیدی چه بليی به سرش آمده «

کبود

معلم کلس چهارم روی تخت بود و ديدم نمی توانم . خجالت می کشیدم و يا می -

ترسیدم .آن شب تا ساعت دو بیدار بودم و فردا يک گزارش مفصل به امضای مدير

مدرسه و شهادت همه ی معلم ها برایاداره ی فرهنگ و کلنتری محل و بعد هم

دوندگی

در اداره ی بیمه و قرار بر اين که روزی نه تومان بودجه برای خرج بیمارستان او

بدهند و عصر پس از مدتی رفتم مدرسه و کلس ها را تعطیل کردم و معلم ها و بچه

های

ششم را فرستادم عیادتش و دسته گل و ازين بازی ها ... و يک ساعتی در مدرسه

تنها

ماندم و فارغ از همه چیز برای خودم خیال بافتم .... وفردا صبح پدرش

آمد سلم و احوالپرسی و گفت يک دست و يک پايش شکسته و کمی خونريزی داخل

مغز و

از طرف يارو آمريکايیه آمده اند عیادتش و وعده و وعید که وقتی خوب شد ، در اصل

چهار استخدامش کنند و بازبان بی زبانی حالیم کرد که گزارش را بی خود داده ام و

حال

هم داده ام ، دنبالش نکنم و رضايت طرفین و کاسه ی از آش داغ تر و از اين حرف ها

...خاک بر سر مملکت .

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها