پاسخ به:داستان مدير مدرسه
سه شنبه 14 دی 1389 9:36 PM
احمق «: و بعد »؟ مبادا خودت چشمش زده باشی « و يک مرتبه به کله ام زد که
و چنان از خودم »! خاک بر سر ! بعد از سی و چند سال عمر ، تازه خرافاتی شدی
بی زاريم گرفت که می خواستم به يکی فحش بدهم ، کسی را بزنم . که چشمم
به دکتر کشیک افتاد .
مرده شور اين مملکتو ببره . ساعت چهار تا حال از تن اين مرد خون می ره . «-
»...؟ حیفتون نیومد
دستی روی شانه ام نشست و فريادم راخواباند . برگشتم پدرش بود . او هم می
خنديد .
دو نفر ديگر هم با او بودند .همه دهاتی وار ؛ همه خوش قد و قواره . حظ کردم !
آن دو تا پسرهايش بودند يا برادر زاده هايش يا کسان ديگرش . تازه داشت
گل از گلم می شکفت که شنیدم :
»؟ آقا کی باشند « -
اين راهم دکتر کشیک گفت که من باز سوار شد م :
» . مرا می گید آقا ؟ من هیشکی . يک آقا مدير کوفتی . اين هم معلمم « -
و خفه شدم . بغض توی گلويم بود . » پسر خفه شو « که يک مرتبه عقل هی زد و
دلم می خواست يک کلمه ديگر بگويد . يک کنايه بزند ... نسبت به مهارت هیچ
دکتری تا کنون نتوانسته ام قسم بخورم . دستش را دراز کرد که به اکراه فشار
دادم و بعد شیشه ی بزرگی را نشانم داد که وارونه بالی تخت آويزان بود
و خر فهمم کرد که اين جوری غذا به او می رسانند و عکس هم گرفته اند و تا فردا
صبح اگر
زخم ها چرک نکند ، جا خواهند انداخت و گچ خواهند کرد .که يکی ديگر از راه رسید .
گوشی به دست و سفید پوش و معطر . با حرکاتی مثل آرتیست سینما .
سلمم کرد . صدايش در ته ذهنم چیزی را مختصر تکانی داد .اما احتیاجی به
کنجکاوی نبود . يکی از شاگردها ی نمی دانم چند سال پیشم بود . خودش خودش را
معرفی کرد . آقای دکتر ...! عجب روزگاری !
هر تکه از وجودت را با مزخرفی از انبان مزخرفاتت ، مثل ذره ای روزی در خاکی
ريخته ای که حال سبز کرده . چشم داری احمق .اين تويی که روی تخت دراز
کشیده ای . ده سال آزگار از پلکان ساعات و دقايق عمرت هر لحظه يکی بال رفته
و تو فقط خستگی اين بار را هنوز در تن داری .اين جوجه فکلی و جوجه های ديگر
که نمی شناسی شان ، همه از تخمی سر در آورده اند که روزی حصار جوانی تو بوده
و حال شکسته و خالی مانده .دستش را گرفتم و کشیدمش کناری و در گوشش هر
چه
بد و بی راه می دانستم ، به او و همکارش و شغلش دادم . مثل می خواستم
سفارش
معلم کلس چهار مدرسه ام را کرده باشم . بعد هم سری برای پدر تکان دادم و
گريختم .از در که بیرون آمد م ، حیاط بود و هوای بارانی . از در بزرگ که بیرون
اصل به تو چه ؟ اصل چرا آمدی ؟ می خواستی « آمد م به اين فکر می کردم که
و دست آخر به اين نتیجه رسیدم که »؟ کنجکاوی ات را سیرکنی
طعمه ای برای میز نشین های شهر بانی و دادگستری به دست آمده و تو نه می «
توانی
»... اين طعمه را از دست شان بیرون بیاوری و نه هیچ کارديگری می توانی بکنی
و داشتم سوار تاکسی می شدم تا برگردم خانه که يک دفعه به صرافت افتادم که
خواستم عقب گرد کنم ، اما هیکل »؟ اقل چرا نپرسیدی چه بليی به سرش آمده «
کبود
معلم کلس چهارم روی تخت بود و ديدم نمی توانم . خجالت می کشیدم و يا می -
ترسیدم .آن شب تا ساعت دو بیدار بودم و فردا يک گزارش مفصل به امضای مدير
مدرسه و شهادت همه ی معلم ها برایاداره ی فرهنگ و کلنتری محل و بعد هم
دوندگی
در اداره ی بیمه و قرار بر اين که روزی نه تومان بودجه برای خرج بیمارستان او
بدهند و عصر پس از مدتی رفتم مدرسه و کلس ها را تعطیل کردم و معلم ها و بچه
های
ششم را فرستادم عیادتش و دسته گل و ازين بازی ها ... و يک ساعتی در مدرسه
تنها
ماندم و فارغ از همه چیز برای خودم خیال بافتم .... وفردا صبح پدرش
آمد سلم و احوالپرسی و گفت يک دست و يک پايش شکسته و کمی خونريزی داخل
مغز و
از طرف يارو آمريکايیه آمده اند عیادتش و وعده و وعید که وقتی خوب شد ، در اصل
چهار استخدامش کنند و بازبان بی زبانی حالیم کرد که گزارش را بی خود داده ام و
حال
هم داده ام ، دنبالش نکنم و رضايت طرفین و کاسه ی از آش داغ تر و از اين حرف ها
...خاک بر سر مملکت .