0

داستان مدير مدرسه

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:داستان مدير مدرسه
سه شنبه 14 دی 1389  9:38 PM

۱۳

فردا صبح معلوم شد که ناظم ، دنبال کار مادرش بوده است که قرار بود بستری شود

،

تا جای سرطان گرفته را يک دوره برق بگذارند . کل کار بیمارستان را من به کمک

دوستانم انجام دادم و موقع آن رسیده بود که مادرش برود بیمارستان اما وحشتش

گرفته

بود و حاضر نبود به بیمارستان برود .و ناظم می خواست رسما دخالت کنم و با هم

برويم خانه شان و با زبان چرب و نرمی که به قول ناظم داشتم مادرش را راضی کنم .

چاره ا ی نبود .مدرسه را به معلم ها سپرديم و راه افتاديم . بالخره به خانه ی آنها

رسیديم . خانه ای بسیار کوچک و اجاره ای . مادر با چشم های گود نشسته

و انگار زغال به صورت مالیده ! سیاه نبود اما رنگش چنان تیره بود که وحشتم گرفت.

اصل صورت نبود .زخم سیاه شده ای بود که انگار از جای چشم ها و دهان سر باز

کرده

است کلی با مادرش صحبت کردم از پسرش و کلی دروغ و دونگ ، و چادرش را روی

چارقدش انداختیم و علی .... و خلصه در بیمارستان بستری شدند .فردا که به

مدرسه آمدم ، ناظم سرحال بود و پیدا بود که از شر چیزی خلص شده است و خبر

داد

که معلم کلس سه را گرفته اند .يک ماه و خرده ای می شد که مخفی بود و ما ورقه

ی

انجام کارش را به جانشین غیر رسمی اش داده بوديم و حقوقش لنگ نشده بود و تا

خبر

رسمی بشنود و در روزنامه ای بیابد و قضیه به اداره ی فرهنگ و لیست حقوق بکشد

،

باز هم می داديم . اما خبر که رسمی شد ، جانشین واجد شرايط هم نمی توانست

بفرستد

و بايد طبق مقررات رفتار می کرديم و بديش همین بود . کم کم احساس کردم که

مدرسه

خلوت شده است و کلس ها اغلب اوقات بیکارند . جانشین معلم کلس چهار هنوز

سر

وصورتی به کارش نداده بود و حال يک کلس ديگر هم بی معلم شد . اين بود که باز

نرسیده متلک « هم به سراغ رئیس فرهنگ رفتم . معلوم شد آن دخترک ترسیده و

پیچش

رئیس فرهنگ اين طور می گفت . و ترجیح داد ه بود همان زير نظر » کرده ايد

خودش دفتر داری کند . و بعد قول و قرار و فردا و پس فردا و عاقبت چهار روز

دوندگی تا دو تا معلم گرفتم .يکی جوانکی رشتی که گذاشتیمش کلس چهار و

ديگری

باز يکی ازين آقا پسرهای بريانتین زده که هر روز کراوات عوضمی کرد ، با نقش -

ها و طرح های عجیب .عجب فرهنگ را با قرتی ها در آمیخته بودند ! باداباد.

اورا هم گذاشتیم سر کلس سه . اواخر بهمن ، يک روز ناظم آمد اتاقم که بودجه ی

مدرسه را زند ه کرده است . گفتم :

»؟ مبارکه ، چه قدر گرفتی « -

». هنوز هیچ چی آقا . قراره فردا سر ظهر بیاند اين جا آقا و همین جا قالش رو بکنند «-

و فردا اصل مدرسه نرفتم . حتما می خواست من هم باشم و در بده بستان ماهی

پانزده قران ، حق نظافت هر اتاق نظارت کنم و از مديريتم مايه بگذارم تا تنخواه گردان

مدرسه و حق آب و ديگر پول های عقب افتاده وصول بشود .... فردا سه

نفری آمده بودند مدرسه .ناهار هم به خرج ناظم خورده بودند.و قرار ديگری برای

يک سور حسابی گذاشته بودند و رفته بودند و ناظم با زبان بی زبانی حالیم کرد که

اين بار

حتما بايد باشم و آن طور که می گفت ، جای شکرش باقی بودکه مراعات کرده بودند

و حق بوقی نخواسته بودند .اولین باری بودکه چنین اهمیتی پیدامی کردم . اين

هم يک مزيت ديگر مديری مدرسه بود ! سی صد تومان از بودجه ی دولت بسته به

اين بودکه به فلن مجلس بروی يا نروی.تا سه روز ديگر موعد سور بود ، اصل يادم

نیست چه کرد م. اما همه اش در اين فکر بودم که بروم يا نروم؟يک بار ديگر استعفاء

نامه ام را توی جیبم گذاشتم و بی اين که صدايش را در بیاورم ، روز سور هم نرفتم .

بعد ديدم اين طور که نمی شود. گفتم بروم قضايا را برای ريیس فرهنگ بگويم .

و رفتم . سلم و احوالپرسی نشستم . اما چه بگويم ؟ بگويم چون نمی خواستم در

خوردن سور شرکت کنم ، استعفا می دهم ؟ .... ديدم چیزی ندارم که بگويم .

و از اين گذشته خفت آور نبود که به خاطر سی صد تومان جا بزنم واستعفا بدهم ؟

واز اين دروغ ها و استعفا ». خداحافظ ؛ فقط آمده بودم سلم عرض کنم « و

نامه ام را توی جوی آب انداختم .اما ناظم ؛ يک هفته ای مثل سگ بود . عصبانی ،

پر سروصدا و شارت و شورت ! حتی نرفتم احوال مادرش را بپرسم . يک هفته ی

تمام می رفتم و در اتاقم را می بستم و سوراخ های گوشم را می گرفتم و تا ازو چز

بچه ها بخوابد ، از اين سر تا آن سر اتاق را می کوبیدم .ده روز تمام ، قلب من و

بچه ها با هم و به يک اندازه از ترس و وحشت تپید . تا عاقبت پول ها وصول شد .

منتها به جای سیصدو خرده ای ، فقط صد و پنجاه تومان . علت هم اين بود که در

تنظیم صورت حساب ها اشتباهاتی رخ داده بود که ناچار اصلحش کرده بودند !

۱۴

غیر از آن زنی که هفته ای يک بار به مدرسه سری می زد ، از اولیای اطفال دو سه

نفر ديگر هم بودند که مرتب بودند . يکی همان پاسبانی که با کمربند ، پاهای پسرش

را بست و فلک کرد .يکی هم کارمند پست و تلگرافی بودکه ده روزی يک بار می آمد و

پدر

همان بچه ی شیطان . و يک استاد نجار که پسرش کلس اول بود و خودش

سواد داشت و به آن می بالید وکار آمد می نمود .يک مقنی هم بود درشت استخوان

و بلند

قد که بچه اش کلس سوم بود و هفته ای يک بار می آمد و همان توی حیاط ، ده

پانزده

دقیقه ای با فراش ها اختلط می کرد و بی سرو صدا می رفت . نه کاری داشت ،

نه چیزی ا ز آدم می خواست و همان طورکه آمده بود چند دقیقه ای را با فراش

صحبت

می کرد و بعد می رفت . فقط يک روز نمی دانم چرا رفته بود بالی ديوار

مدرسه . البته اول فکر کردم مامور اداره برق است ولی بعد متوجه شدم که همان

مرد مقنی است . بچه جیغ و فرياد می کردند و من همه اش درين فکر بودم که چه

طور به سر ديوار رفته است ؟ماحصل داد و فريادش اين بود که چرا اسم پسر او

را برای گرفتن کفش و لباس به انجمن نداديم .وقتی به او رسیدم نگاهی به او

انداختم و

بعد تشری به ناظم و معلم ها زدم که ولش کردند و بچه ها رفتند سرکلس و بعد بی

اين که نگاهی به او بکنم ، گفتم :

». خسته نباشی اوستا « -

و همان طور که به طرف دفتر می رفتم رو به ناظم و معلم ها افزودم :

». لبد جواب درست و حسابی نشنیده که رفته سر ديوار «-

که پشت سرم گرپ صدايی آمد و از در دفتر که رفتم تو ، او و ناظم با هم وارد شد ند.

گفتم نشست . و به جای اينکه حرفی بزند به گريه افتاد . هرگز گمان نمی کردم از

چنان قد و قامتی صدای گريه دربیايد .اين بود که از اتاق بیرون آمد م و فراش

را صدا زدم که آب برايش بیاورد و حالش که جا آمد ، بیاوردش پهلوی من .

اما ديگر از او خبری نشد که نشد .نه آن روز و نه هیچ روز ديگر .آن روز چند دقیقه ای

بعد ، از شیشه ی اتاق خودم ديدمش که دمش را لی پايش گذاشته بود از در

مدرسه بیرون

می رفت و فراش جديد آمد که بله می گفتند از پسرش پنج تومان خواسته بودند

تا اسمش را برای کفش ولباس به انجمن بدهند

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها