پاسخ به:داستان مدير مدرسه
سه شنبه 14 دی 1389 9:37 PM
۱۱
اوايل امر توجهی به بچه ها نداشتم . خیال می کردم اختلف سنی میان مان آن قدر
هست که کاری به کار همديگر نداشته باشیم . همیشه سرم به کار خودم بود
در دفتر را می بستم و درگرمای بخاری دولت قلم صدتا يک غاز می زدم .اما اين
کار مرتب سه چهار بیش تر دوام نکرد . خسته شد م . ناچار به مدرسه بیشتر
می رسیدم .ياد روزهای قديمی با دوستان قديمی به خیر چه آدم های پاک وبی
آليشی
بودند چه شخصیت های بی نام و نشانی و هر کدام با چه زبانی وبا چه ادا و
اطوارهای
مخصوص به خودشان و اين جوان های چلفته ای .چه مقلدهای بی دردسری برای
فرهنگی
مابی ! نه خبری از ديروزشان داشتند و نه از املک تازه ای که با هفتاد واسطه
به دست شان داده بودند ، چیزی سرشان می شد . بدتر از همه بی دست و پايی
شان بود .
آرام ومرتب درست مثل واگن شاه عبدالعظیم می آمدند و می رفتند .فقط بلد بودند
روزی ده دقیقه ديرتر بیايند و همین .و از اين هم بدتر تنگ نظری شان بود . سه بار
شاهد دعواهايی بودم که سر يک گلدان میخک يا شمعدانی بود .
بچه باغبان ها زياد بودند و هر کدام شان حداقل ماهی يک گلدان میخک يا شمعدانی
می آوردند
که در آن برف و سرما نعمتی بود . اول تصمیم گرفتم ، مدرسه را با آن ها
زينت دهم . ولی چه فايده ؟ نه کسی آب شان می داد و نه مواظبتی . و باز بدتر
از همه ی اينها ، بی شخصیتی معلم ها بود که درمانده ام کرده بود . دوکلمه نمی -
توانستند حرف بزنند .عجب هیچ کاره هايی بودند ! احساس کردم که روز به روز
در کلس ها معلم ها به جای دانش آموزان جاافتاده تر می شوند .در نتیجه گفتم بیش
تر
متوجه بچه ها باشم .آنها که تنها با ناظم سر وکار داشتند و مثل اين بودکه به من
فقط
يک سلم نیمه جويده بدهکارند . با اين همه نومید کننده نبودند . توی کوچه مواظب -
شان بودم .می خواستم حرف و سخن ها و درد دل ها و افکارشان را از يک
فحش نیمه کاره يا از يک ادای نیمه تمام حدس بزنم ، که سلمنکرده در می رفتند .
خیلی کم تنها به مدرسه می آمدند .پید ا بود که سر راه همديگر می ايستند يا در
خانه ی
يکديگر می روند . سه چها رنفرشان هم با اسکورت می آمدند . از بیست سی نفری
که ناهار می ماندند ، فقط دو نفرشان چلو خورش می آوردند ؛ فراش اولی مدرسه
برايم خبر می آورد . بقیه گوشت کوبیده ، پنیر گردوئی ، دم پختکی و از اين جور
چیزها .دو نفرشان هم بودند که نان سنگک خالی می آوردند . برادر بودند .
پنجم و سوم . صبح که می آمدند ، جیب هاشان باد کرده بود . سنگک را نصف
می کردند و توی جیب هاشان می تپاندند و ظهر می شد ، مثل آن هايی که
ناهارشان را
در خانه می خورند ، می رفتند بیرون . من فقط بیرون رفتن شان را می ديدم .
اما حتی همین ها هر کدام روزی ، يکی دو قران ا زفراش مدرسه خرت و خورت
می خريدند . ازهمان فراش قديمی مدرسه که ماهی پنج تومان سرايداريش را وصول
کرده بودم .هر روز که وارد اتاقم می شدم پشت سر من می آمد بارانی ام را بر
می داشت و شروع می کرد به گزارش دادن ، که ديروز باز دو نفر از معلم ها سر
يک گلدان دعوا کرده اند يا مامور فرماندار نظامی آمده يا دفتر دار عوض شده و از اين
اباطیل .... پید ابود که فراش جديد هم در مطالبی که او می گفت ، سهمی دارد .
يک روز در حین گزارش دادن ، اشاره ای کرد به اين مطلب که ديروز عصر يکی
از بچه های کلس چهار دو تا کله قند به او فروخته است . درست مثل اينکه
سر کلف را به دستم داده باشد پرسیدم :
»؟ چند « -
». دوتومنش دادم آقا « -
»؟ زحمت کشیدی . نگفتی از کجا آورده « -
». من که ضامن بهشت و جهنمش نبودم آقا «-
بعد پرسیدم :
»؟ چرا به آقای ناظم خبر ندادی « -
می دانستم که هم او و هم فراش جديد ، ناظم را هووی خودشان می دانند و خیلی
چیزهاشان
از او مخفی بود .اين بود که میان من و ناظم خاصه خرجی می کردند . در
جوابم همین طور مردد مانده بود که در باز شد و فراش جديد آمد تو . که :
»... اگه خبرش می کرد آقا بايست سهمش رو می داد « -
اخمم را درهم کشیدم و گفتم :
تو باز رفتی تو کوک مردم ! اونم اين جوری سر نزده که نمی آيند تو اتاق کسی ، «-
»! پیر مرد
و بعد اسم پسرک را ازشان پرسیدم و حالی شان کردم که چندان مهم نیست و
فرستادم
شان برايم چای بیاورند . بعد کارم را زودتر تمام کردم و رفتم به اتاق دفتر احوالی از
مادر ناظم پرسیدم و به هوای ورق زدن پرونده ها فهمیدم که پسرک شاگرد دوساله
است و پدرش تاجر بازار . بعد برگشتم به اتاقم .يادداشتی برای پدر نوشتم که پس
فردا صبح ، بیايد مدرسه و دادم دست فراش جديد که خودش برساند و رسیدش را
بیاورد .