0

داستان مدير مدرسه

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:داستان مدير مدرسه
سه شنبه 14 دی 1389  9:39 PM

پیدا بود باز تو ی کوک ناظم رفته

است . مرخصش کردم و ناظم را خواستم .معلو م شد می خواسته ناظم را بزند .

همین جوری و بی مقدمه .اواخر بهمن بودکه يکی از روزهای برفی با يکی ديگر از

اولیای اطفال آشنا شدم . يارو مرد بسیار کوتاهی بود ؛ فرنگ ماب و بزک کرده

و اتو کشیده که ننشسته از تحصیلتش و از سفر های فرنگش حرف زد .می خواست

پسرش را آن وقت سال از مدرسه ی ديگر به آن جا بیاورد . پسرش از آن بچه -

هايی بود که شیر و مربای صبحانه اش را با قربان صدقه توی حلق شان می تپانند .

کلس دوم بود و ثلث اول دو تا تجديد آورده بود .می گفت در باغ يیلقی اش که نزديک

مدرسه است ، باغبانی دارند که پسرش شاگرد ماست و درس خوان است و پیدا

است

که بچه ها زير سايه شما خوب پیشرفت می کنند .و ازاين پیزرها . و حال به خاطر

همین بچه ، توی اين برف و سرما ، آمده اند ساکن باغ يیلقی شده اند . بلند شدم

ناظم را صدا کردم و دست او و بچه اش را توی دستناظم گذاشتم و خداحافظ شما

... و نیم ساعت بعد ناظم برگشت که يارو خانه ی شهرش را به يک دبیرستان

اجاره داده ، به ماهی سه هزار و دويست تومان ، و التماس دعا داشته ، يعنی معلم

سرخانه

می خواسته و حتی بدش نمی آمد ه است که خود مدير زحمت بکشند و از ين گنده

-

گوزی ها .... احساس کردم که ناظم دهانش آب افتاده است . و من به ناظم

حالی کردم خودش برود بهتراست و فقط کاری بکند که نه صدای معلم ها در بیايد و نه

آخر سال ، برای يک معدل ده احتیاجی به من بمیرم و تو بمیری پیدا کند . همان روز

عصر ناظم رفته بود و قرار ومدار برا ی هر روز عصر يک ساعت به ماهی صدو پنجاه

تومان .ديگر دنیابه کام ناظم بود . حال مادرش هم بهتر بود و از بیمارستان

مرخصش کرده بودند و به فکر زن گرفتن افتاده بود .و هر روز هم برای يک نفر نقشه

انجمن خانه و « می کشید حتی برای من هم .يک روز در آمد که چرا ما خودمان

» مدرسه

نداشته باشیم ؟ نشسته بود و حسابش را کرده بود ديده بود که پنجاه شصت

نفری از اولیای مدرسه دست شان به دهان شان می رسد و از آن هم که به پسرش

درس

خصوصی می داد قول مساعد گرفته بود . حالیش کردم که مواظب حرف وسخن

اداره ای باشد و هرکار دلش می خواهد بکند .کاغذ دعوت را هم برايش نوشتم با آب

وتاب

و خودش برای ادره ی فرهنگ ، داد ماشین کردند و به وسیله ی خود بچه فرستاد .

و جلسه با حضور بیست و چند نفری از اولیای بچه ها رسمی شد . خوبیش اين بود

که پاسبان کشیک پاسگاه هم آمده بود ودم در برای همه ، پاشنه هايش را به هم

می کوبید و

معلم ها گوش تا گوش نشسته بودند و مجلس ابهتی داشت و ناظم ، چای و

شیرينی تهیه کرده

بود و چراغ زنبوری کرايه کرده بود و باران هم گذاشت پشتش و سالون برای اولین بار

درعمرش به نوايی رسید .يک سرهنگ بود که ريیسش کرديم و آن زن را که هفته ای

يک بار می آمد نايب رئیس .آن که ناظم به پسرش درس خصوصی می داد نیامده بود

.

اما پاکت سر بسته ای به اسم مدير فرستاده بود که فی المجلس بازش کرديم .

عذر خواهی از اينکه نتوانسته بود بیايد و وجه ناقابلی جوف پاکت .صدو پنجاه تومان .

و پول را روی میز صندوق دار گذاشتیم که ضبط و ربط کند .

نائب رئیس بزک کرده و معطر شیرينی تعارف می کرد و معلم ها باهر با ر که شیرينی

بر می داشتند ، يک بار تا بناگوش سرخ می شدند و فراش ها دست به دست چای

می آوردند .

در فکر بودم که يک مرتبه احساس کردم ، سی صد چهار صد تومان پول نقد ، روی

میز

است و هشت صد تومان هم تعهد کرده بودند .پیرزن صندوقدار که کیف پولش

را همراهش نیاورده بود ناچار حضار تصويب کردند که پول ها فعل پیش ناظم باشد .

و صورت مجلس مرتب شد و امضا ها رديف پای آن و فردا فهمیدم که ناظم همان شب

روی خشت نشسته بوده و به معلم سور داده بوده است .اولین کاری که کردم

رونوشت

مجلس آن شب را برای اداره ی فرهنگ فرستادم . و بعد همان استاد نجار را

صدا کردم و دستور دادم برای مستراح ها دوروزه در بسازد که ناظم خیلی به سختی

پولش را داد .و بعد در کوچه ی مدرسه درخت کاشتیم . تور والیبال را تعويض

و تعدادی توپ در اختیار بچه ها گذاشتیم برای تمرين در بعد از ظهر ها و آمادگی برای

مسابقه با ديگر مدارس و درهمین حین سر و کله ی بازرس تربیت بدنی هم پیدا شد

و

هرروز سرکشی و بیا و برو .تا يک روز که به مدرسه رسیدم شنیدم که از سالون سر

و صدا می آيد . صد اهالتر بود . ناظم سر خود رفته بود و سرخود دويست سی

صد تومان داده بود و هالتر خريده بود و بچه های لغر زير بار آن گردن خود را خرد

می کرد ند . من در اين میان حرفی نزدم . می توانستم حرفی بزنم ؟ من چیکاره ب

ودم ؟اصل به من چه ربطی داشت ؟ هر کار که دلشان می خواهد بکنند .مهم اين بود

که سالون مدرسه رونقی گرفته بود .ناظم هم راضی بود و معلم ها هم . چون نه

خبر از حسادتی بود و نه حرف و سخنی پیش آمد . فقط می بايست به ناظم سفارش

می کردم که فکر فراش ها هم باشد .

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها