پاسخ به:داستان مدير مدرسه
سه شنبه 14 دی 1389 9:29 PM
اما بی انصاف چنان سلنه سلنه می آمد که
ديدم جای هیچ جای گذشت نیست . اصل محل سگ به من نمی گذاشت . داشتم از
کوره در می رفتم که يک مرتبه احساس کردم تغییری در رفتار خود داد و تند کرد .
به خیر گذشت و گرنه خدا عالم است چه اتفاقی می افتاد .سلم که کرد مثل اين که
می خواست چیزی بگويد که پیش دستی کردم :
- بفرمايید آقا . بفرمايید ، بچه ها منتظرند .
واقعا به خیر گذشت . شايد اتوبوسش دير کرده . شايد راه بندان بوده ؛ جاده
قرق بوده و باز يک گردن کلفتی از اقصای عالم می آمده که ازين سفره ی مرتضی
علی بی نصیب نماند .به هر صورت در دل بخشیدمش . چه خوب شد که بدوبی راهی
نگفتی ! که از دور علم افراشته ی هیکل معلم کلس چهارم نمايان شد .
بدکاری «. از همان ته مرا ديده بود . تقريبا می دويد .تحمل اين يکی را نداشتم
رفتم و توی دفتر نشستم و خودم را »! می کنی . اول بسم ال و مته به خشخاش
به کاری مشغول کرد م که هن هن کنان رسید . چنان عرق از پیشانی اش می ريخت
که راستی خجالت کشیدم . يک لیوان آب از کوه به دستش دادم و مسخ شده ی
خنده اش را با آب به خوردش دادم و بلند که شد برود ، گفتم :
». عوضش دو کیلو لغر شديد « -
برگشت نگاهی کرد و خنده ای و رفت .ناگهان ناظم از دروارد شد و از را ه نرسیده
گفت :
- ديد يد آقا ! اين جوری می آند مدرسه . اون قرتی که عین خیالش هم نبود آقا !
».. اما اين يکی
از او پرسیدم :
»؟ انگار هنوز دو تا از کلسها ولند « -
بله آقا . کلس سه ورزش دارند . گفتم بنشینند ديکته بنويسند آقا . معلم « -
». حساب پنج و شش هم که نیومده آقا
در همین حین يکی از عکس های بزرگ دخمه های هخامنشی را که به ديوار کوبیده
بود پس زد و :
»... نگاه کنید آقا « -
روی گچ ديوار با مداد قرمز و نه چندان درشت ، به عجله و ناشیانه علمت داس
کشیده
بودند . همچنین دنبال کرد :
از آثار دوره ی اوناست آقا . کارشون همین چیزها بود . روزنومه بفروشند . «
تبلیغات کنند و داس چکش بکشند آقا . ريیس شون رو که گرفتند چه جونی کندم آقا
». تاحالی شون کنم که دست وردارند آقا . و از روی میز پريد پايین
»؟ گفتم مگه باز هم هستند «-
آره آقا ، پس چی ! يکی همین آقازاده که هنوز نیومده آقا . هر روز نیم ساعت « -
». تاخیر داره آقا . يکی هم مثل کلس سه
»؟ خوب چرا تا حال پاکش نکردی « -
به ! آخه آدم درددلشو واسه ی کی بگه ؟ آخه آقا در میان تو روی آدم می گند « -
»! جاسوس ، مامور ! باهاش حرفم شد ه آقا . کتک و کتک کاری
و بعد يک سخنرانی که چه طور مدرسه را خراب کرده اند و اعتماد اهل محله را چه
طور
از بین برده اند که نه انجمنی ، نه کمکی به بی بضاعت ها ؛ و از اين حرف ها .
بعد از سخنرانی آقای ناظم دستمالم را دادم که آن عکس ها را پاک کند و بعد هم راه
افتاد -
م که بروم سراغ اتاق خودم . در اتاقم را که باز کردم ، داشتم دماغم با بوی خاک نم
کشید ه-
اش اخت می کردم که آخرين معلم هم آمد . آمدم توی ايوان و با صدای
بلند ، جوری که در تمام مدرسه بشنوند ، ناظم را صدازدم و گفتم با قلم قرمز برا ی آقا
يک ساعت تاخیر بگذارند .