0

داستان مدير مدرسه

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:داستان مدير مدرسه
سه شنبه 14 دی 1389  9:31 PM

فراش جديد سرش توی حساب بود .هر دو مستخدم با هم تمام بخاری را راه انداختند

و

يک کارگر هم برای کمک به آنها آمد . فراش قديمی را چهار روز پشت سر هم ،

سر ظهر می فرستاديم اداره ی فرهنگ و هر آن منتظر زغال بوديم .هنوز يک هفته از

آمد ن فراش جديد نگذشته بودکه صدای همه ی معلم ها در آمده بود . نه به هیچ -

کدامشان سلم می کرد و نه به دنبال خرده فرمايش هايشان می رفت . درست

است

که به من سلم می کرد ، اما معلم ها هم ، لبد هر کدام در حدود من صاحب فضايل

و عنوان

و معلومات بودند که از يک فراش مدرسه توقع سلم داشته باشند . اما انگار نه انگار .

بدتر از همه اين که سر خر معلم ها بود . من که از همان اول ، خرجم را

سوا کرده بودم و آن ها را آزاد گذاشته بودم که در مواقع بیکاری در دفتر را روی

خودشان ببندند و هر چه می خواهند بگويند و هر کاری می خواهند بکنند . اما او در

فاصله ی ساعات درس ، همچه که معلم ها می آمدند ،می آمد توی دفتر و همین

طوری

گوشه ی اتاق می ايستاد و معلم ها کلفه می شدند . نه می توانستند شلکلک

های معلمی-

شان را در حضور او کنار بگذارند و نه جرات می کردند به او چیزی بگويند . بد

زبان بود و از عهده ی همه شان بر می آمد . يکی دوبار دنبال نخود سیاه فرستاده

بودندش . اما زرنگ بود و فوری کار را انجام می داد و بر می گشت . حسابی موی

دماغ شده بود .ده سال تجربه اين حداقل را به من آموخته بود که اگر معلم ها در ربع

ساعت های تفريح نتوانند بخندند ، سر کلس ، بچه های مردم را کتک خواهند زد .

اين

بود که دخالت کردم . يک روز فراش جديد را صدا زدم . اول حال وا حوالپرسی

و بعد چند سال سابقه دارد و چند تا بچه و چه قد رمی گیرد ... که قضیه حل شد .

سی صد و خرده ای حقوق می گرفت . با بیست و پنج سال سابقه .

کا راز همین جا خراب بود . پیدا بود که معلم ها حق دارند اورا غريبه بدانند .

نه ديپلمی ، نه کاغذ پاره ای ، هر چه باشد يک فراش که بیشتر نبود ! وتازه قلدر هم

بود

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها