پاسخ به:داستان مدير مدرسه
سه شنبه 14 دی 1389 9:31 PM
فراش جديد سرش توی حساب بود .هر دو مستخدم با هم تمام بخاری را راه انداختند
و
يک کارگر هم برای کمک به آنها آمد . فراش قديمی را چهار روز پشت سر هم ،
سر ظهر می فرستاديم اداره ی فرهنگ و هر آن منتظر زغال بوديم .هنوز يک هفته از
آمد ن فراش جديد نگذشته بودکه صدای همه ی معلم ها در آمده بود . نه به هیچ -
کدامشان سلم می کرد و نه به دنبال خرده فرمايش هايشان می رفت . درست
است
که به من سلم می کرد ، اما معلم ها هم ، لبد هر کدام در حدود من صاحب فضايل
و عنوان
و معلومات بودند که از يک فراش مدرسه توقع سلم داشته باشند . اما انگار نه انگار .
بدتر از همه اين که سر خر معلم ها بود . من که از همان اول ، خرجم را
سوا کرده بودم و آن ها را آزاد گذاشته بودم که در مواقع بیکاری در دفتر را روی
خودشان ببندند و هر چه می خواهند بگويند و هر کاری می خواهند بکنند . اما او در
فاصله ی ساعات درس ، همچه که معلم ها می آمدند ،می آمد توی دفتر و همین
طوری
گوشه ی اتاق می ايستاد و معلم ها کلفه می شدند . نه می توانستند شلکلک
های معلمی-
شان را در حضور او کنار بگذارند و نه جرات می کردند به او چیزی بگويند . بد
زبان بود و از عهده ی همه شان بر می آمد . يکی دوبار دنبال نخود سیاه فرستاده
بودندش . اما زرنگ بود و فوری کار را انجام می داد و بر می گشت . حسابی موی
دماغ شده بود .ده سال تجربه اين حداقل را به من آموخته بود که اگر معلم ها در ربع
ساعت های تفريح نتوانند بخندند ، سر کلس ، بچه های مردم را کتک خواهند زد .
اين
بود که دخالت کردم . يک روز فراش جديد را صدا زدم . اول حال وا حوالپرسی
و بعد چند سال سابقه دارد و چند تا بچه و چه قد رمی گیرد ... که قضیه حل شد .
سی صد و خرده ای حقوق می گرفت . با بیست و پنج سال سابقه .
کا راز همین جا خراب بود . پیدا بود که معلم ها حق دارند اورا غريبه بدانند .
نه ديپلمی ، نه کاغذ پاره ای ، هر چه باشد يک فراش که بیشتر نبود ! وتازه قلدر هم
بود