0

داستان مدير مدرسه

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:داستان مدير مدرسه
سه شنبه 14 دی 1389  9:28 PM

. آمديم بیرون . همان توی حیاط تا نفسی تازه کنیم وضع مالی و بودجه

و ازين حرفها ی مدرسه را پرسیدم . هر اتاق ماهی پانزده ريالحق نظافت داشت .

لوازم التحرير و دفترها را هم اداره ی فرهنگ می داد . ماهی بیست و پنج

تومان هم برای آب خوردن داشتند که هنوز وصول نشده بود . برای نصب هر

بخاری سالی سه تومان . ماهی سی تومان هم تنخواه گردان مدرسه بود که مثل

پول آب

سوخت شده بود و حال هم ماه دوم سال بود . اواخر آبان .حالیش کردم که

حوصله ی اين کارها را ندارم و غرضم را از مدير شدن برايش خلصه کردم و گفتم

». اصل انگار که هنوز مدير نیامده «. حاضرم همه ی اختیارات را به او بدهم

مهر مدرسه هم پهلوی خودش باشد . البته او را هنوز نمی شناختم . شنیده بودم که

مديرها قبل ناظم خودشان را انتخاب می کنند ، اما من نه کسی را سراغ داشتم و نه

حوصله اش را . حکم خودم را هم به زور گرفته بودم . سنگ هامان را واکنديم

و به دفتر رفتیم و چايی را که فراش از بساط خانه اش درست کرده بود ، خورديم

تازنگ را زدند و بازهم زدندو من نگاهی به پرونده های شاگرد ها کردم که هر کدام

عبارت بود از دو برگ کاغذ . از همین دو سه برگ کاغذ دانستم که اولیای بچه ها

اغلب زارع و باغبان و اويارند و قبل از اينکه زنگ آخر را بزنند و مدرسه تعطیل بشود

بیرون آمدم . برای روز اول خیلی زياد بود .

۳

فردا صبح رفتم مدرسه . بچه ها با صف هاشان به طرف کلسها می رفتند و ناظم

چوب به دست توی ايوان ايستاده بود و توی دفتر دوتا از معلم ها بودند . معلوم شد

کار هر روزه شان است . ناظم را هم فرستادم سر يک کلس ديگر و خودم آمدم دم

در مدرسه به قدم زدن ؛ فکر کردم از هر طرف که بیايند مرا اين ته ، دم در مدرسه

خواهند ديدو تمام طول راه در ين خجالت خواهند ماند و ديگر دير نخواهند آمد .يک

سیاهی ازته جاده ی جنوبی پیداشد .جوانک بريانتین زده بود . مسلما او هم مرا می

ديد ، ولی آهسته ترا ز آن می آمد که يک معلم تاخیر کرده جلوی مديرش می آمد

. جلوتر

که آمد حتی شنیدم که سوت می زد

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها