پاسخ به:داستان مدير مدرسه
سه شنبه 14 دی 1389 9:33 PM
انگار نه انگار که ما هم بوديم . نوکرشان که آمد استکان ها را
جمعکند ، چیزی روی جلد اشنو نوشتم و برای صاحب خانه فرستادم که يک مرتبه به
صرافت ما افتاد و اجازه خواست و :
». آقايان عرضی دارند . بهتر است کارهای خودمان را بگذاريم برای بعد «-
مثل می خواست بفهماند که نبايد همه ی حرف ها را در حضور ما زد ه باشند .و اجازه
دادند معلم کلس چهار شروع کرد به نطق و اوهم شروع کرد که هر چه باشد ما
زير سايه ی آقايانیم و خوش آيند نیست که بچه هايی باشند که نه لباس داشته
باشند و نه کفش
درست و حسابی و ازاين حرفها و مدام حرف می زد .ناظم هم از چرت در آمد
چیزهايی را که از حفظ کرده بود و گفت و التماس دعا و کار را خراب کرد .
تشری به ناظم زدم که گدابازی را بگذارد کنار و حالی شان کردم که صحبت ازتقاضا
نیست و گدائی . بلکه مدرسه دور افتاده است و مستراح بی درو پیکر و از اين اباطیل
... چه خوب شد که عصبانی نشدم . و قرارشد که پنج نفرشان فردا عصر
بیايند که مدرسه را وارسی کنند و تشکر و اظهار خوشحالی و در آمديم . در تاريکی
بیابان هفت تا سواری پشت در خانه رديف بودند و راننده ها توی يکی از آن ها جمع
شده
بودند و اسرار ارباب هاشان را به هم می گفتند .در اين حین من مدام به خودم
می گفتم من چرا رفتم ؟ به من چه ؟ مگر من در بی کفش و کلهی شان مقصر بودم
؟
می بینی احمق ؟ مدير مدرسه هم که باشی بايد شخصیت و غرورت را لی زرورق
بپیچی و طاق کلهت بگذاری که اقل نپوسد .حتی اگر بخواهی يک معلم کوفتی
باشی ،
نه چرا دور می زنی ؟ حتی اگر يک فراش ماهی نود تومانی باشی ، بايد تا خرخره
توی لجن فرو بروی .در همین حین که من در فکر بودم ناظم گفت :
ديديد آقا چه طور باهامون رفتار کردند ؟ با يکی از قالی هاشون آقا تمام مدرسه رو «
». می خريد
تا سروکارت با الف .ب است بپا قیاس نکنی . خود خوری می آره . «: گفتم
و معلم کلس چهار گفت : اگه فحش مون هم می دادند من باز هم راضی
». بودم ، بايد واقع بین بود . خدا کنه پشیمون نشند
بعد هم مدتی درد دل کرديم و تا اتوبوس برسد و سواربشیم ، معلوم شد که معلم
کلس
چهار با زنش متارکه کرده و مادر ناظم را سرطانی تشخیص دادند . و بعد هم
شب بخیر ...دو روز تمام مدرسه نرفتم . خجالت می کشیدم توی صورت يک کدام شان
نگاه کنم .و در همین دو روز حاجی آقا با دونفر آمده بودند ، مدرسه وارسی وصورت
برداری و ناظم می گفت که حتی بچه ها يی هم که کفش و کلهی نداشتند پاره
و پوره آمده بودند . و برای بچه ها کفش و لباس خريدند .روزهای بعد احساس
کردم زن هايی که سر راهم لب جوی آب ظرف می شستند ، سلم می کنند و يک
بار
هم دعای خیر يکی شان را از عقب سر شنیدم .اما چنان از خودم بدم آمده بود که
رغبتم نمی شد به کفش و لباس هاشان نگاه کنم . قربان همان گیوه های پاره !
بله ، نان گدايی فرهنگ را نو نوار کرده بود .