پاسخ به:داستان مدير مدرسه
سه شنبه 14 دی 1389 9:34 PM
تازه از درد سرهای اول کار مدرسه فارغ شده بودم که شنیدم که يک روز صبح ،
يکی از اولیای اطفال آمد . بعد از سلم و احوالپرسی دست کرد توی جیبش و
شش تا عکس در آورد ، گذاشت روی میزم . شش تا عکس زن لخت . لخت لخت
و هر کدام به يک حالت . يعنی چه ؟ نگاه تند ی به او کردم . آدم مرتبی بود .
اداری مانند . کسر شان خودم می دانستم که اين گوشه ی از زندگی را طبق دستور
عکاس باشی فلن جنده خانه بندری ببینم .اما حال يک مرد اتو کشیده ی مرتب آمده
بود
و شش تا از همین عکس ها را روی میزم پهن کرده بود وبه انتظار آن که وقاحت
عکس ها چشم هايم را پر کند داشت سیگار چماق می کرد .حسابی غافلگیر شده
بودم
.... حتما تا هر شش تای عکس ها را ببینم ، بیش از يک دقیقه طول کشید .
همه از يک نفر بود .به اين فکر گريختم که الن هزار ها يا میلیون ها نسخه ی آن ،
توی جیب چه جور آدم هايی است و در کجاها و چه قد ر خوب بودکه همه ی اين آدم
ها
را می شناختم يا می ديدم .بیش از ين نمی شد گريخت . يارو به تمام وزنه وقاحتش
،
جلوی رويم نشسته بود . سیگار ی آتش زدم و چشم به او دوختم . کلفه بود و
پیدا بود برای کتک کاری هم آماده باشد .سرخ شده بود و داشت در دود سیگارش
تکیه-
گاهی برای جسارتی که می خواست به خرج بدهد می جست . عکس ها را با يک
ورقه
از اباطیلی که همان روز سیاه کرده بودم ، پوشاندم و بعد با لحنی که دعوا را با آن
شروع می کنند ؛ پرسیدم :
»؟ خوب ، غرض «
و صدايم توی اتاق پیچید .حرکتی از روی بیچارگی به خودش داد و همه ی جسارت ها
را با دستش توی جیبش کرد و آرام تر از آن چیزی که با خودش تو آورده بود ، گفت :
». چه عرض کنم ؟... از معلم کلس پنج تو ن بپرسید «-
اين چه فرهنگی است ؟ خراب بشود . « که راحت شدم و او شروع کرد به اين که
و از اين حرفها .... »؟ پس بچه های مردم با چه اطمینانی به مدرسه بیايند
خلصه اين آقا معلم کاردرستی کلس پنجم ، اينعکس ها را داده به پسر آقا تا آن ها
را روی تخته سه ليی بچسباند و دورش را سمباده بکشد و بیاورد .به هر صورت معلم
کلس پنج بی گداربه آب زده . و حال من چه بکنم ؟ به او چه جوابی بدهم ؟بگويم
معلم را اخراج می کنم ؟ که نه می توانم و نه لزومی دارد . او چه بکند ؟ حتما
در اين شهر کسی را ندارد که به اين عکس ها دلخوش کرده . ولی آخر چرا اين جور؟
يعنی اين قدر احمق است که حتی شاگردهايش را نمی شناسد ؟... پاشدم ناظم
را صدا بزنم که خودش آمده بود بال ، توی ايوان منتظرايستاده بود . من آخرين کسی
بودم که از هر اتفاقی در مدرسه خبر دار می شدم .حضور اين ولی طفل گیجم کرده
بود که چنین عکس هايی را از توی جیب پسرش ، و لبد به همین وقاحتی که آن ها
را روی میز من ريخت ، در آورده بود ه .وقتی فهمید هر دو در مانده ايم سوار بر
اسب شد که اله می کنم و بله می کنم ، درمدرسه را می بندم ، و از اين جفنگیات
....
حتما نمی دانست که اگر در هر مدرسه بسته بشود ، در يک اداره بسته شده است
.
اما من تا او بود نمی توانستم فکرم را جمع کنم . می خواست پسرش را بخواهیم تا
شهادت بدهد و چه جانی کنديم تا حالیش کنیم که پسرش هر چه خفت کشیده ،
بس است
و وعده ها داديم که معلمش را دم خورشید کباب کنیم و از نان خوردن بیندازيم .
يعنی اول ناظم شروع کرد که از دست اودل پری داشت و من هم دنبالش را گرفتم .
برای دک کردن او چاره ای جز اين نبود . و بعد رفت ، ما دو نفری مانديم با
شش تا عکس زن لخت .حواسم که جمع شد به ناظم سپردم صدايش را در نیاورد و
يک هفته ی تمام مطلب را با عکس ها ، توی کشوی میزم قفل کردم و بعد پسرک را
صدا زدم .
نه عزيز دردانه می نمود و نه هیچ جور ديگر . داد می زد که از خانواده عیال -
واری است . کم خونی و فقر . ديدم معلمش زياد هم بد تشخیص نداده .يعنی زياد
بی گدار به آب نزده . گفتم :
»؟ خواهر برادر هم داری «-
». آ... آ.... آقا داريم آقا « -
»؟ چند تا «-
». آ... آقا چهارتا آقا «-
»؟ عکس ها رو خودت به بابات نشون دادی «-
»... نه به خدا آقا ...به خدا قسم «-
»؟ پس چه طور شد «-
وديدم از ترس دارد قالب تهی می کند . گرچه چوب های ناظم شکسته بود ، اما ترس
او از من که مدير باشم و از ناظم و از مدرسه و از تنبیه سالم مانده بود .
نترس بابا . کاريت نداريم . تقصیر آقا معلمه که عکس ها رو داده ... « -
تو کار بد ی نکردی با با جان . فهمیدی ؟ اما می خواهم ببینم چه طور شد که عکس
» ها
دست بابات افتاد .
»... آ.. آ... آخه آقا ... آخه «-
می دانستم که بايد کمکش کنم تا به حرف بیايد .
»؟ می دونی بابا؟ عکس هام چیز بدی نبود . تو خودت فهمیدی چی بود « : گفتم
».... آخه آقا ...نه آقا .... خواهرم آقا ... خواهرم می گفت « -
»؟ خواهرت ؟ ازتو کوچک تره « -
نه آقا . بزرگ تره . می گفتش که آقا ... می گفتش که آقا ... هیچ «-
». چی سر عکس ها دعوامون شد
ديگر تمام بود . عکس ها را به خواهرش نشان داده بود که لی دفتر چه پر بوده از
عکس آرتیست ها . به او پز داده بود ه .اما حاضر نبوده ، حتی يکی از آن ها را به
خواهرش بدهد . آدم مورد اعتماد معلم باشد و چنین خبطی بکند ؟ و تازه جواب
معلم را چه بدهد ؟ ناچار خواهر او را لو داده بوده .بعد از او معلم را احضار کردم .
علت احضار را می دانست . و داد می زد که چیزی ندارد بگويد . پس از
يک هفته مهلت ، هنوز از وقاحتی که من پیدا کرده بودم ، تا از آدم خلع سلح شده -
ای مثل او ، دست برندارم ، در تعجب بود .به او سیگار تعارف کردم و اين قصه را
برايش تعريف کردم که در اوايل تاسیس وزارت معارف ، يک روز به وزير خبر می -
دهند که فلن معلم با فلن بچه روابطی دارد .وزير فورا او را می خواهد و حال و
احوال او را می پرسد و اينکه چرا تا به حال زن نگرفته و ناچار تقصیر گردن بی پولی
می افتد و دستور که فلن قدر به او کمک کنند تا عروسی را ه بیندازد و خود او هم
دعوت بشود و قضیه به همین سادگی تمام می شود .و بعد گفتم که خیلی جوان ها
هستند که نمی توانند زن بگیرند و وزرای فرهنگ هم اين روزها گرفتار مصاحبه های
روزنامه ای و راديويی هستند . اما د رنجیب خانه ها که باز است و ازين مزخرفات
...و هم دردی و نگذاشتم يک کلمه حرف بزند . بعد هم عکس را که توی پاکت
گذاشته بودم ، به دستش دادم و وقاحت را با اين جمله به حد اعل رساندم که :
». اگر به تخته نچسبونید ، ضررتون کم تره « -