پاسخ به:داستان مدير مدرسه
سه شنبه 14 دی 1389 9:26 PM
دو روز رفتم سراغش . معلوم شد که حدسم درست بوده است و رئیس فرهنگ گفته
بوده :
من از اين لیسانسه های پر افاده نمی خواهم که سیگار به دست توی هر اتاقی «
». سر می کنند
و يارو برايش گفته بود که اصل وابدا ..! فلنی هم چین و هم چون است و مثقالی
هفت صنار با ديگران فرق دارد و اين هندوانه ها و خیال من راحت باشد و پنج شنبه
یک هفته ی ديگر خودم بروم پهلوی او ... و اين کار را کردم . اين بار ريیس فرهنگ
جلوی پايم بلند شد که :
»...!؟ ای آقا ... چرا اول نفرموديد «
گذاشت » در جريان موقعیت محل « و از کارمندهايش گله کرد و به قول خودش ، مرا
و بعد با ماشین خودش مرا به مدرسه رساند و گفت زنگ را زودتر از موعد زدند و در
حضور معلم ها و ناظم ، نطق غرايی در خصايل مدير جديد – که من باشم –
و يک » نوبنیاد « کرد و بعد هم مرا گذاشت و رفت با يک مدرسه ی شش کلسه
ناظم و هفت تامعلم و دويست و سی و پنج تا شاگرد . ديگر حسابی مدير مدرسه
شده بودم !
۲
ناظم ، جوان رشیدی بودکه بلند حرف می زد و به راحتی امر و نهی می کرد و بیا
وبرويی
داشت و با شاگردهای درشت ، روی هم ريخته بود که خودشان ترتیب کارها را می
دادند
و پید ابود که به سر خر احتیاجی ندارد وبی مدير هم می تواند گلیم مدرسه را از
آب بکشد . معلم کلس چهار خیلی گنده بود . دو تای يک آدم حسابی . توی دفتر ،
اولین چیزی که به چشم می آمد . از آن هايی که اگر توی کوچه ببینی ، خیال
می کنی مدير کل است .لفظ قلم حرف می زد وشايد به همین دلیل بودکه وقتی
رئیس
فرهنگ رفت و تشريفات را با خودش برد ، از طرف همکارانش تبريک ورود گفت و اشاره
ان شاء ال زير سايه ی سر کار ، سال ديگر کلس های دبیرستان « کرد به اينکه
پیدا بود که اين هیکل کم کم دارد از سر دبستان ». را هم خواهیم داشت
زيادی می کند ! وقتی حرف می زد همه اش درين فکر بودم که با نان آقا معلمی
چه طور می شد چنین هیکی به هم زد و چنین سر و تیپی داشت ؟ و راستش
تصمیم گرفتم
که از فردا صبح به صبح ريشم را بتراشم و يخه ام تمیز باشد واتوی شلوارم تیز . معلم
کلس اول باريکه ای بود ، سیاه سوخته . با ته ريشی و سر ماشین کرده ای
و يخه ی بسته . بی کراوات . شبیه میرزا بنويس های دم پست خانه . حتی نوکر
باب می نمود .و من آن روز نتوانستم بفهمم وقتی حرف می زند کجا را نگاه می
کند . با هر جیغ کوتاهی که می زد هر هر می خنديد .