0

داستان مدير مدرسه

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:داستان مدير مدرسه
سه شنبه 14 دی 1389  9:26 PM

 

دو روز رفتم سراغش . معلوم شد که حدسم درست بوده است و رئیس فرهنگ گفته

بوده :

من از اين لیسانسه های پر افاده نمی خواهم که سیگار به دست توی هر اتاقی «

». سر می کنند

و يارو برايش گفته بود که اصل وابدا ..! فلنی هم چین و هم چون است و مثقالی

هفت صنار با ديگران فرق دارد و اين هندوانه ها و خیال من راحت باشد و پنج شنبه

یک هفته ی ديگر خودم بروم پهلوی او ... و اين کار را کردم . اين بار ريیس فرهنگ

جلوی پايم بلند شد که :

»...!؟ ای آقا ... چرا اول نفرموديد «

گذاشت » در جريان موقعیت محل « و از کارمندهايش گله کرد و به قول خودش ، مرا

و بعد با ماشین خودش مرا به مدرسه رساند و گفت زنگ را زودتر از موعد زدند و در

حضور معلم ها و ناظم ، نطق غرايی در خصايل مدير جديد – که من باشم

و يک » نوبنیاد « کرد و بعد هم مرا گذاشت و رفت با يک مدرسه ی شش کلسه

ناظم و هفت تامعلم و دويست و سی و پنج تا شاگرد . ديگر حسابی مدير مدرسه

شده بودم !

۲

ناظم ، جوان رشیدی بودکه بلند حرف می زد و به راحتی امر و نهی می کرد و بیا

وبرويی

داشت و با شاگردهای درشت ، روی هم ريخته بود که خودشان ترتیب کارها را می

دادند

و پید ابود که به سر خر احتیاجی ندارد وبی مدير هم می تواند گلیم مدرسه را از

آب بکشد . معلم کلس چهار خیلی گنده بود . دو تای يک آدم حسابی . توی دفتر ،

اولین چیزی که به چشم می آمد . از آن هايی که اگر توی کوچه ببینی ، خیال

می کنی مدير کل است .لفظ قلم حرف می زد وشايد به همین دلیل بودکه وقتی

رئیس

فرهنگ رفت و تشريفات را با خودش برد ، از طرف همکارانش تبريک ورود گفت و اشاره

ان شاء ال زير سايه ی سر کار ، سال ديگر کلس های دبیرستان « کرد به اينکه

پیدا بود که اين هیکل کم کم دارد از سر دبستان ». را هم خواهیم داشت

زيادی می کند ! وقتی حرف می زد همه اش درين فکر بودم که با نان آقا معلمی

چه طور می شد چنین هیکی به هم زد و چنین سر و تیپی داشت ؟ و راستش

تصمیم گرفتم

که از فردا صبح به صبح ريشم را بتراشم و يخه ام تمیز باشد واتوی شلوارم تیز . معلم

کلس اول باريکه ای بود ، سیاه سوخته . با ته ريشی و سر ماشین کرده ای

و يخه ی بسته . بی کراوات . شبیه میرزا بنويس های دم پست خانه . حتی نوکر

باب می نمود .و من آن روز نتوانستم بفهمم وقتی حرف می زند کجا را نگاه می

کند . با هر جیغ کوتاهی که می زد هر هر می خنديد .

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها