0

داستان مدير مدرسه

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:داستان مدير مدرسه
سه شنبه 14 دی 1389  9:30 PM

روز سوم باز اول وقت مدرسه بودم . هنوز از پشت ديوار نپیچیده بودم که صدای

سوز و بريز بچه ها به پیشبازم آمد . تند کردم . پنج تا از بچه ها توی ايوان به

خودشان می پیچیدند و ناظم ترکه ای به دست داشت و به نوبت به کف دست شان

می -

زد .بچه ها التماس می کردند ؛ گريه می کردند؛ اما دست شان را هم دراز می کردند

.

نزديک بود داد بزنم يا با لگد بزنم و ناظم را پرت کنم آن طرف . پشتش به من بود

و من را نمی ديد .ناگهان زمزمه ای توی صف ها افتاد که يک مرتبه مرا به صرافت

انداخت که در مقام مديريت مدرسه ، به سختی می شود ناظم را کتک زد . اين بود

که خشمم را فرو خوردم و آرام از پله ها رفتم بال. ناظم ، تازه متوجه من شده بود

درهمین حین دخالتم را کردم و خواهش کردم اين بار همه شان را به من ببخشند .

نمی دانم چه کار خطايی از آنها سر زده بود که ناظم را تا اين حد عصبانی کرده بود .

بچه ها سکسکه کنان رفتند توی صف ها و بعد زنگ را زدند و صف ها رفتند به کلس

ها

و دنبال شان هم معلم ها که همه سر وقت حاضر بودند . نگاهی به ناظم انداختم که

تازه حالش سر جا آمده بود و گفتم در آن حالی که داشت ، ممکن بود گردن يک کدام

-

شان را بشکند . که مرتبه براق شد :

اگه يک روز جلو شونو نگیريد سوارتون می شند آقا . نمی دونید چه قاطرهای «-

». چموشی شده اند آقا

مثل بچه مدرسه ای ها آقا آقا می کرد . موضوع را برگرداندم و احوال مادرش را

پرسیدم . خنده ، صورتش را از هم باز کرد و صدا زد فراش برايش آب بیاورد .

ياد م هست آن روز نیم ساعتی برای آقای ناظم صحبت کردم . پیرانه . و او جوان

بود و زود می شد رامش کرد . بعد ازش خواستم که ترکه ها را بشکند و آن وقت من

رفتم سراغ اتاق خودم .

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها