پاسخ به:داستان مدير مدرسه
سه شنبه 14 دی 1389 9:30 PM
روز سوم باز اول وقت مدرسه بودم . هنوز از پشت ديوار نپیچیده بودم که صدای
سوز و بريز بچه ها به پیشبازم آمد . تند کردم . پنج تا از بچه ها توی ايوان به
خودشان می پیچیدند و ناظم ترکه ای به دست داشت و به نوبت به کف دست شان
می -
زد .بچه ها التماس می کردند ؛ گريه می کردند؛ اما دست شان را هم دراز می کردند
.
نزديک بود داد بزنم يا با لگد بزنم و ناظم را پرت کنم آن طرف . پشتش به من بود
و من را نمی ديد .ناگهان زمزمه ای توی صف ها افتاد که يک مرتبه مرا به صرافت
انداخت که در مقام مديريت مدرسه ، به سختی می شود ناظم را کتک زد . اين بود
که خشمم را فرو خوردم و آرام از پله ها رفتم بال. ناظم ، تازه متوجه من شده بود
درهمین حین دخالتم را کردم و خواهش کردم اين بار همه شان را به من ببخشند .
نمی دانم چه کار خطايی از آنها سر زده بود که ناظم را تا اين حد عصبانی کرده بود .
بچه ها سکسکه کنان رفتند توی صف ها و بعد زنگ را زدند و صف ها رفتند به کلس
ها
و دنبال شان هم معلم ها که همه سر وقت حاضر بودند . نگاهی به ناظم انداختم که
تازه حالش سر جا آمده بود و گفتم در آن حالی که داشت ، ممکن بود گردن يک کدام
-
شان را بشکند . که مرتبه براق شد :
اگه يک روز جلو شونو نگیريد سوارتون می شند آقا . نمی دونید چه قاطرهای «-
». چموشی شده اند آقا
مثل بچه مدرسه ای ها آقا آقا می کرد . موضوع را برگرداندم و احوال مادرش را
پرسیدم . خنده ، صورتش را از هم باز کرد و صدا زد فراش برايش آب بیاورد .
ياد م هست آن روز نیم ساعتی برای آقای ناظم صحبت کردم . پیرانه . و او جوان
بود و زود می شد رامش کرد . بعد ازش خواستم که ترکه ها را بشکند و آن وقت من
رفتم سراغ اتاق خودم .