0

داستان مدير مدرسه

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:داستان مدير مدرسه
سه شنبه 14 دی 1389  9:27 PM

با اين قضیه نمی شد کاری

کرد .معلم کلس سه ، يک جوان ترکه ای بود ؛ بلند و با صورت استخوانی و ريش

از ته تراشیده و يخه ی بلند آهار دار .مثل فرفره می جنبید . چشم هايش برق

عجیبی می زد که فقط از هوش نبود ، چیزی از ناسلمتی در برق چشم هايش بود

که مرا

واداشت از ناظم بپرسم مبادا مسلول باشد .البته مسلول نبود ، تنها بود و در دانشگاه

درس می خواند . کلس های پنجم و ششم را دو نفر با هم اداره می کردند . يکی

فارسی و شرعیات و تاريخ ، جغرافی و کاردستی و اين جور سرگرمی ها را می گفت

،

که جوانکی بود بريانتین زده ، با شلوار پاچه تنگ و پوشت و کراوات زرد و پهنی که

نعش يک لنگر بزرگ آن را روی سینه اش نگه داشته بود و دايما دستش حمايل

موهای

سرش بود و دم به دم توس شیشه ها نگاه می کرد . و آن ديگری که حساب و مرابحه

و چیزهای ديگر می گفت ، جوانی بود موقر و سنگین مازندرانی به نظر می آمد و به

خودش اطمینان داشت .غیر از اين ها ، يک معلم ورزش هم داشتیم که دو هفته بعد

ديدمش

و اصفهانی بود و از آن قاچاق ها .ريیس فرهنگ که رفت ، گرم و نرم از همه

شان حال واحوال پرسیدم . بعد به همه سیگار تعارف کردم . سرا پا همکاری و

همدردی بود .از کاروبار هرکدامشان پرسیدم . فقط همان معلم کلس سه دانشگاه

می رفت . آن که لنگر به سینه انداخته بود ، شب ها انگلیسی می خواند که برود

آمريکا .

چای و بساطی در کار نبود و ربع ساعتهای تفريح ، فقط توی دفتر جمع می

شدند و درباره از نو . و اين نمی شد . بايد همه ی سنن را رعايت کرد .

دست کردم و يک پنج تومانی روی میز گذاشتم و قرار شد قبل و منقلی تهیه کنند و

خودشان

چای را راه بیندازند . بعد از زنگ قرار شد منسر صف نطقی بکنم . ناظم قضیه

را در دو سه کلمه برای بچه ها گفت که من رسیدم و همه دست زدند . چیزی

نداشتم برايشان بگويم . فقط يادم است اشاره ای به اين کردم که مدير خیلی دلش

می خواست يکی از شما را به جای فرزند داشته باشد و حال نمی داند با اين همه

فرزندچه

بکند؟!که بی صدا خنديدند و در میان صف های عقب يکی پکی زد به خنده .

قبل فکر کرده » ! نه بابا . کار ساده ای هم نیست « واهمه برم داشت که

بودم که می روم و فارغ از دردسر اداره ی کلس ، در اتاق را روی خودم می بندم و

کار خودم را می کنم . اما حال می ديدم به اين سادگی ها هم نیست .اگر فردا

يکی شان زد سر اون يکی را شکست ، اگر يکی زير ماشین رفت ؛ اگر يکی از ايوان

افتاد ؛

چه خاکی به سرم خواهم ريخت ؟حال من مانده بودم و ناظم که چیزی از لی

درآهسته خزيد تو . کسی بود ؛ فراش مدرسه با قیافه ای دهاتی و ريش نتراشیده و

قدی

کوتاه و گشاد گشاد راه می رفت و دست هايش را دور از بدن نگه می داشت.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها