0

داستان مدير مدرسه

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:داستان مدير مدرسه
سه شنبه 14 دی 1389  9:32 PM

و حق هم داشت . اول به اشاره و کنايه و بعد با صراحت بهش فهماندم که گر چه

معلم جماعت اجر دنیايی ندارد ، اما از اوکه آدم متدين و فهمیده ای است بعید است

و از

اين حرف ها ... که يک مرتبه پريد توی حرفم که :

ای آقا ! چه می فرمايید ؟ شما نه خودتون اين کاره ايد و نه اينارو می شناسید . «-

امروز می خواند سیگار براشون بخرم ، فردا می فرستنم سراغ عرق .

». من اين ها رو می شناسم

راست میگفت . زودتر از همه، او دندان های مرا شمرده بود . فهمیده بود که

در مدرسه هیچ کاره ام .می خواستم کوتاه بیايم ، ولی مدير مدرسه بود نو درمقابل

يک

فراش پررو ساکت ماندن !... که خر خر کامیون زغال به دادم رسید .

ترمز که کرد و صدا خوابید گفتم :

اين حرف ها قباحت داره . معلم جماعت کجا پولش به عرق می رسه ؟ «-

حال بدو زغال آورده اند . و همین طور که داشت بیرون می رفت ، افزودم :

». دو روز ديگه که محتاجت شد ند و ازت قرض خواستند با هم رفیق می شید

و آمدم توی ايوان . در بزرگ آهنی مدرسه را باز کرده بودند وکامیون آمده بود تو

و داشتند بارش را جلوی انبار ته حیاط خالی می کردند و راننده ، کاغذی به دست

ناظم داد که نگاهی به آن انداخت و مرا نشان داد که در ايوان بال ايستاده بودم و

فرستادش بال .

کاغذش را با سلم به دستم داد . بیجک زغال بود .رسید رسمی اداره ی فرهنگ

که می گفت » باسکول « بود در سه نسخه و روی آن ورقه ی ماشین شده ی

کامیون و محتوياتش جمعا دوازده خروار است .اما رسیدهای رسمی اداری فرهنگ

ساکت بود ند. جای مقدار زغالی که تحويل مدرسه داده شده بود ، در هر سه نسخه

خالی بود . پیدا بود که تحويل گیرند ه بايد پرشان کند . همین کار را کردم .

اوراق را بردم توی اتاق و با خودنويسم عدد را روی هر سه ورق نوشتم و امضاء

کردم و به دست راننده دادم که راه افتاد و از همان بال به ناظم گفتم :

». اگر مهر هم بايست زد ، خودت بزن بابا « -

و رفتم سراغ کارم که ناگهان در باز شد و ناظم آمد تو ؛ بیجک زغال دستش بود و :

».... مگه نفهمیدين آقا ؟ مخصوصا جاش رو خالی گذاشته بودند آقا « -

نفهمیده بودم . اما اگر هم فهمیده بودم ، فرقی نمی کرد و به هر صورت از چنین

کودنی نا به هنگام از جا در رفتم و به شدت گفتم :

»؟ خوب « -

هیچ چی آقا .... رسم شون همینه آقا . اگه باهاشون کنار نیايید کار- « -

».... مونو لنگ می گذارند آقا

که از جا در رفتم . به چنین صراحتی مرا که مدير مدرسه بودم در معامله شرکت

می داد . و فرياد زدم :

عجب ! حال سرکار برای من تکلیف هم معین می کنید ؟... خاک بر « -

سر اين فرهنگ با مديرش که من باشم ! برو ورقه رو بده دست شون ، گورشون رو

»... گم کنند . پدر سوخته ها

چنان فرياد زده بودم که هیچ کس در مدرسه انتظار نداشت . مدير سر به زير و پا

به راهی بودم که از همه خواهش می کردم و حال ناظم مدرسه ، داشت به من ياد

می داد

که به جای نه خروار زغال مثل هجده خروار تحويل بگیرم و بعد با اداره ی فرهنگ

کنار بیايم . هی هی !....تا ظهر هیچ کاری نتوانستم بکنم ، جز اينکه چند بار

متن استعفا نامه ام را بنويسم و پاره کنم ... قدم اول را اين جور جلوی پای آدم می

گذارند .

۷

بارندگی که شروع شد دستور دادم بخاری ها را از هفت صبح بسوزانند . بچه ها

همیشه

زود می آمدند . حتی روزهای بارانی . مثل اينکه اول آفتاب از خانه بیرون شان می

کنند .

يا ناهار نخورده . خیلی سعی کردم يک روز زودتر از بچه ها مدرسه

باشم . اما عاقبت نشد که مدرسه را خالی از نفسبه علم آلوده ی بچه ها استنشاق

کنم .

ا زراه که می رسیدند دور بخاری جمع می شد ند و گیوه هاشان را خشک می کردند

.

و خیلی زود فهمیدم که ظهر در مدرسه ماند ن هم مساله کفش بود . هر که داشت

نمی ماند .اين قاعده در مورد معلم ها هم صدق می کرد اقل يک پول واکس

جلو بودند . وقتی که باران می باريد تما م کوهپايه و بدتر از آن تمام حیاط مدرسه گل

می شد .بازی و دويدن متوقف شده بود . مدرسه سوت و کوربود .اين جا هم مساله

کفش بود .چشم اغلب شان هم قرمز بود .پیدا بود باز آن روز صبح يک فصل گريه

کرده اند و در خانه شان علم صراطی بوده است.مدرسه داشت تخته می شد .

عده ی غايبها ی صبح ده برابر شده بود و ساعت اول هیچ معلمی نمی توانست

درس بدهد .

دست های ورم کرده و سرمازده کار نمی کرد .حتی معلم کلس اول مان

هم می دانست که فرهنگ و معلومات مدارس ما صرفا تابع تمرين است . مشق

وتمرين .

ده بار بیست بار . دست يخ کرده بیل و رنده را هم نمی تواند به کار بگیرد که

خیلی هم زمخت اند و دست پر کن . اين بود که بفکر افتاديم .فراش جديد وارد تر از

همه ما بود . يک روز در اتاق دفتر ، شورا مانند ی داشتیم که البته او هم بود .

خودش را کم کم تحمیل کرده بود . گفت حاضر است يکی از دم کلفت های همسايه

ی

مدرسه را وادارد که شن برای مان بفرستد به شرط آن که ما هم برويم و از انجمن

محلی برای بچه ها کفش و لباس بخواهیم .قرار شد خودش قضیه را دنبال کند که

هفته ی

آينده جلسه شان کجاست و حتی بخواهد که دعوت مانندی از ما بکنند .دو روز بعد

سه

تا کامیون شن آمد . دوتايش را توی حیاط مدرسه ، خالی کرديم و سومی را دم در

مدرسه ، و خود بچه ها نیم ساعته پهنش کردند .با پا و بیل و هر چه که به دست

می رسید. عصر همان روز مارا به انجمن دعوت کردند .

خود من و ناظم بايد می رفتیم . معلم کلس چهارم را هم با خودمان برديم . خانه ای

که محل جلسه ی آن شب انجمن بود ، درست مثل مدرسه ، دور افتاده و تنها بود .

قالی ها و کناره ها را به فرهنگ می آلوديم و می رفتیم . مثل اينکه سه تا سه تا روی

هم انداخته بودند . اولی که کثیف شد دومی .به بال که رسیديم يک حاجی آقا در

حال نماز خواند ن بود . و صاحب خانه با لهجه غلیظ يزدی به استقبال مان آمد .

همراهانم را معرفی کردم و لبد خودش فهمید مديرکیست .برای ما چای آوردند .

سیگارم را چاق کردم و با صاحب خانه از قالی هايش حرف زديم . ناظم به بچه -

هايی می ماند که در مجلس بزرگترها خواب شان می گیرد و دل شان هم نمی

خواست

دست به سر شوند .سر اعضای انجمن باز شده بود . حاجی آقا صندوقدار بود .

من وناظم عین دو طفلن مسلم بوديم و معلم کلس چهارم عین خولی وسط مان

نشسته .

اغلب اعضای انجمن به زبان محلی صحبت می کرد ند و رفتار ناشی داشتند .

حتی يک کدامشان نمی دانستند که دست و پاهای خود را چه جور ضبط وربط کنند .

بلند بلند حرف می زدند . درست مثل اينکه وزارت خانه ی دواب سه تا حیوان تازه

برای باغ وحش محله شان وارد کرده .جلسه که رسمی شد ، صاحب خانه معرفی

مان

کرد و شروع کردند . مدام از خودشان صحبت می کردند از اينکه دزد ديشب فلن -

جا را گرفته و بايد درخواست پاسبان شبانه کنیم و ...

همین طور يک ساعت حرف زدند وبه مهام امور رسیدگی کردند و من و معلم کلس

چهارم

سیگار کشیديم

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها