0

شناخت کلي از عثمان

 
mowood
mowood
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : خرداد 1390 
تعداد پست ها : 149

شناخت کلي از عثمان

عثمان بن عفان بن ابي العاص بن اميه از بني اميه و يکي از اشراف و ثروتمندان مکه بود و اسلام وي در ميان خانداني که قريب به اتفاقشان مخالف اسلام بودند، عجيب مي نمود. او در شمار مهاجران به حبشه بود، اما به زودي به مکه بازگشت و به مدينه مهاجرت کرد .....

بفیه در ادامه مطلب ....

 

عثمان به دليل بيماري همسرش در بدر حاضر نشد. در جنگ احد نيز به اتفاق جميع مورخان در شمار فراريان بود . بعدها در تاريخ نيز جز در قضيه حديبيه يادي از وي وجود ندارد.

در زمان ابوبکر وي از افراد نزديک به وي بوده و کاتب وي به شمار مي آمد. در دوره عمر نيز از نفوذ قابل توجهي برخوردار بود و در آن شرائط نماينده بني اميه به شمار مي آمد.

احتمالاً عمر دريافته بود يا عملاً به آن تمايل داشت که عثمان به دليل نفوذ و محبوبيت در قريش، زمينه بيشتري براي خلافت پس از او دارد. لذا با تعيين او در شوراي شش نفره راه خلافت او را هموار نمود، عثمان در آخرين روز ذي حجه سال 23 به عنوان خليفه بر منبر رسول خدا جاي گرفت، خلافتي که اّن را بايد آغاز خلافت امويان دانست.

عثمان از همان ابتدا قدرتمندانه به اداره امور پرداخت. او به گمان خود زيرکانه عمل کرد، زيرا در شش سال نخست خلافت بسيار آرام عمل کرد، و کوشيد تا موقعيت خود را مستحکم کند. پس از آن در نيمه دوم خلافت بود که سياستهاي اصلي خويش را آشکار کرد و به تدريج دگرگوني در ساختار سياسي مناطق مختلف پرداخت. او اساساً در انديشه سپردن خلافت به بني اميه بود و اين کارها را مقدمه اي براي اموي کردن تمام امور سياسي انجام مي داد.

وي در اقدامات خود در آغاز از حمايت قريش برخوردار بود و مي کوشيد تا سهم همه آنان را حفظ کند. اما در شش سال دوم خلافت کار وي قدرت بخشيدن به طايفه خاص اموي شد اين امر خشم برخي از قريش را نيز برانگيخت. حاکم کردن افراد خاندان اموي بر شهرها، خشم بسياري را برانگيخت و مردم را به مرور به شورش بر ضد وي وا داشت.

در زمان او بسياري از سرزمينها فتح شد. مانند قفقاز، خراسان، کرمان، قبرس و قسمتهايي از شمال آفريقا. بدين ترتيب ثروتها و غنائم بي شماري به مرکز خلافت سرازير شد که تقسيم آنها حساسيت ويژه اي مي طلبيد. گر چه عثمان به اين امر توجه نکرد و تقسيم ناعادلانه غنائم يکي از عواملي گشت که در بروز شورش عليه او نقش مؤثري داشت. به طور کلي علل شورش ضد عثمان را مي توان بدين ترتيب تقسيم بندي کرد:

1. بدعتهاي ديني توسط عثمان.
2. واگذاري فرمانداري شهرها به افرادي از خاندان بني اميه.
3. بذل و بخششهاي بي حساب او به افراد خاندان اموي.
4. آزار بعضي از اصحاب بزرگ رسول خدا مانند ابوذر و عمارياسر.

بدين ترتيب مردم از او ناراضي شدند و بسياري از بزرگان صحابه، مخالفت علني را با او آغاز کردند. کساني چون طلحه، زبير، عايشه، عمار ياسر، عبدالرحمن بن عوف، عبدالله بن مسعود، ابو ايوب انصاري، جابر بن عبدالله انصاري و ابوذر و . . . .

البته همه اينان به قتل او اعتقاد نداشتند يا آنرا به مصلحت نمي ديدند، اما به هر روي شديدترين انتقادات را به اعمال و رفتار سياسي و ديني او داشتند. به مرور اعتراضات عليه عثمان بالا مي گرفت و عثمان مجبور بود براي آرام کردن آنها از زور استفاده کند که خود اين امر منجر به نزاع و درگيري بيشتر مي شد.

تا وقتي که عده اي از مردم مصر و کوفه به عنوان اعتراض نزد عثمان آمدند. پس از مدتي گروه بيشتري از مصريان که شمار آنها را بين چهارصد تا هفتصد نفر گفته اند به مدينه آمدند و درخواستهاي خود را مطرح کردند. عثمان تعهد کرد که به درخواستهاي آنان توجه کند. مصريان به شهر خود بازگشتند اما توطئه اي شد مبني بر اينکه آنها کشته شوند.

اين عده از جريان آگاهي يافتند و خشمگين به مدينه بازگشتند. خبر به کوفيان نيز رسيد. از آنجا دويست نفر و از بصره صد نفر به مدينه آمدند و عثمان را در محاصره گرفتند و ابتدا از او خواستند تا از حکومت کناره گيري کند اما عثمان زير بار اين وضع نمي رفت.

عثمان چهل و نه روز در محاصره بود. در اين مدت از شهرهاي مختلف استمداد کرد. اما کسي به کمکش نرفت، تا سرانجام توسط انقلابيون به قتل رسيد .

منابع :
تاريخ خلفا،‌ ص 142، 146، 155 به نقل از منابع متعدد که در همين کتاب مسطور است .

عثمان از نسل شجرة ملعونة در قرآن

به موجب نقل بزرگترين حفاظ حديث و اعلام تاريخ و مفسران اهل تسنن پيامبر اکرم صلي الله عليه واله در خواب ديد تعدادي ميمون بر فراز منبر او جست و خيز مي کنند و چون بيدار شد افسرده خاطر و ناراحت گرديد که تا پايان عمر به حال اول باز نگشت، پس اين آيه شريفه نازل شد:

وَ ما جَعَلْنَا الرُّؤْيَا الَّتِي أَرَيْناكَ إِلاَّ فِتْنَةً لِلنَّاسِ وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِي الْقُرْآن‏
آن خوابى را كه به تو نشان داديم و نيز درخت لعنت شده در قرآن را جز براى آزمايش مردم قرار نداديم. (اسراء/60)

خداوند از اين دو دسته زمامدار بعد از پيامبر و اطرافيانش تعبير به شجره ملعونه فرمود و رؤياي پيامبر ص درباره ميمون ها، با روي کار آمدن متصديان خلافت از دو خانواده ناميمون بني سفيان و ابي العاص تعبير عملي گرديد. (1)

ابن جوزي نوشته است: عثمان نيز از شجره ملعونه در قران است که مشمول لعن قراني مي باشد. زيرا او هم به شرحي که قبلا نوشتيم از شجره بني اميه و پسر عموي مروان و پدر زن وي و آغازگر خلافت بني اميه بود. (2)

عثمان که خود از نسل شجره ملعونه (بني اميه) مي باشد، در زمان حکومتش به اين خاندان ننگين بذل و بخشش هاي بي حد و حسابي کرد. و ايشان را براي حکمراني در سرزمين هاي مختلف مي فرستاد. و تاحدي که ميتوانست به آنها ميدان داد تا در نتيجه آن بني اميه خلافت را به دست گرفتند و سالها با ظلم و ستم به اهل بيت عليهم السلام و مسلمانان حکومت کردند.

اسناد:
(1) تفسير طبري 11/356، مستدرک حاکم 4/480، تاريخ بغداد خطيب 3/343، کنزالعمال متقي هندي 6/40و 90، درالمنثور سيوطي 4/191، تفسير آلوسي 15/107، تفسير شوکاني 3/230، سيره حلبي 1/337 و...
(2) زاد المسير في علوم التفسير ابن جوزي: چ مصر

عثمان خودش را کافر مي دانست

مغيرة بن شعبه‏ پيش عثمان که در محاصره بود- آمده گفت: اي اميرالمومنين اين جماعت عليه تو اجتماع کرده اند، بنابراين اگر مايلي برو به مکه، يا اگر ميخواهي از ديوار خانه ات دري برايت ميگشائيم‏تا از آنجا به شام بروي، و در آنجا معاويه و طرفداراني که از مردم شام داري هستند، و هر گاه هيچيک از اينها را نمي پسندي تو و ما بيرون ميائيم و اختلافمان را با اين جماعت به قرآن عرضه ميداريم.

عثمان گفت: در مورد پيشنهاد رفتن به‏ مکه، من از پيامبر خدا (ص) شنيدم که ميفرمود: در مکه يکي از قريش کافر و مدفون ميشود که نيمي از عذاب اين امت اعم از انس و جن نصيبش خواهد شد. بنابراين نميخواهم من آن شخص باشم... !!!

از اين روايت بر ميايد که عثمان بر اثر يقيني که به جرائم وگناهان خويش داشته بيش از اين که به مفاد رواياتي که هوادارانش برايش ساخته و نقل کرده اند. مانند حديثي که به او و نه نفر ديگر مژده بهشت ميدهد. اطمينان داشته باشد به انطباق حديثي بر خويش اطمينان داشته است که درباره يک قرشي نامعلوم و غيرمشخص آمده است.

(الغدير 9/153، مسند الحرم 67:1، الامامة والسياسة لابن قتيبة ص 35، تاريخ الخطيب 272:14، الرياض النضرة 129:2، تاريخ ابن کثير 210: 7، مجمع الزوائد 230:7 ، الصواعق ص 66، تاريخ الخلفاء للسيوطي ص 109، السيرة الحلبية 188:1، تاريخ الخميس 263:2، إزالة الخفا 243:2.)

عائشه و حکم او به کفر و قتل عثمان

طبري و ابن اثير نوشته اند: عايشه با تعبير از عثمان به نعثل مي گفت: اقتلوا نعثلا فقد کفر. يعني بکشيد نعثل (عثمان) را، قطعا او کافر شده است. ابن ام کلاب وي را بدين دو بيت مخاطب قرار داد:

فمنک البداء و منک الغير ... و منک الرياح و منک المطر
و انت امرت بقتل الامام ... و قلت لنا انه قد کفر


سه شنبه 31 خرداد 1390  3:02 PM
تشکرات از این پست
hoosianp2011
mowood
mowood
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : خرداد 1390 
تعداد پست ها : 149

:شناخت کلي از عثمان


و خاطر نشان کرد: تو خود امر به قتل عثمان نمودي و به ما گفتي او کافر شده است. بعد از قتلش هم به خون خواهي وي برخواستي. پس آغاز و انجام ماجراي قتل عثمان و خون خواهي وي همه ازناحيه تو بوده است. (1)

و ابن قتيبه مي نويسد: عايشه مي گفت: اقتلو نعثلا فقد فجر. يعني نعثل را بکشيد که فاجر و متجاوز شده است. (2)

و ابن ابي الحديد نوشته است: هر کس پيرامون سيره و اخبار تصنيف نموده گويد: عايشه سر سخت ترين مردم بر عليه عثمان بود. تا آنجا که يکي از لباسهاي پيامبر را در خانه اش آويخته بود و هر کس داخل خانه او مي شد، مي گفت: اين لباس پيامبر خداست که هنوز کهنه نشده اما عثمان سنت اش را کهنه و فرسوده کرد. و گويند اولين کسي که عثمان را نعثل خطاب کرد عائشه بود. (3)

مدائني در کتاب " جمل " مينويسد: " هنگامي که عثمان کشته شد عائشه در مکه بود، و خبر قتل او را در " شراف " به او رسيد، و هيچ شک نداشت در اين که طلحه به حکومت خواهد رسيد و ميگفت: مرگ بر نعثل، نابود باد نعثل. خوشابحال طلحه خوشا بحال پسر عمويم گوئي الان دارم به انگشتش نگاه ميکنم که دارند با او بيعت ميکنند. شتران را هي بزنيد و به حرکت آوريد!

در رابطه با معناي نعثل علامه شرف الدين در النص و الاجتهاد ص 419 مي فرمايند که: نعثل به کسي مي گويند موي صورت و بدنش زياد باشد. و اين لقبي است که مادر عثمان براي وي انتخاب کرده بوده است .

و فيروز آبادي مي گويد: نعثل پيرمرد احمق و ريش بلندي بود در مدينه (که عايشه و ديگران) عثمان را به او تشبيه مي کردند. (4)

و ابن اثير مي نويسد: دشمنان عثمان وي را نعثل مي ناميدند و از جمله دشمنان او عايشه بود که مي گفت: بکشيد نعثل را خدا بکش او را و مقصودش از اين سخن عثمان بود. (5)

اسناد:

(1) تاريخ طبري 4/407 و 459 و 465، کامل ابن اثير 3/80.
(2) الامامة و السياسة 1/52، شرح ابن ابي الحديد 6/215
(3) النهاية لابن الاثير الجزرى ج 5 / 80، تاج العروس ج 8 / 141، لسان العرب ج 14 / 193، شرح نهج البلاغة لابن أبى الحديد ج 2 / 77 ط 1 وج 6 / 215 تحقيق أبو الفضل وج 2 / 408 ط مكتبة الحياة وج 2 / 121 ط دار الفكر، الغدير ج 9 / 80 و 81 و 84، شيخ المضيرة أبو هريرة ص 181.
(4) نهاية اللغة 5/79-80، لسان العرب 14/193.
(5) النهاية لابن الاثير الجزرى ج 5 / 80

عثمان از ديدگاه اميرالمومنين عليه السلام

اميرالمومنين عليه السلام در قسمتي از خطبه شقشقيه راجع به عثمان مي فرمايند:
"...تا اينکه سومي يعني عثمان بن عفان به خلافت برخاست، در حالي که شکم و دو پهلويش باد کرده بود و جز خالي کردن و خوردن کاري نداشت. افراد قبيله و پسران پدرش با او همدست شدند، به جان بيت‏المال مسلمين افتادند مانند شتري که گياهان تر و تازه بهاري را مي‏خورد. آري مال خدا را با حرص و ولع و با تمام دهان مي‏خوردند تا زماني که رشته کار از دست خليفه به در رفت و داستان به کشته شدنش انجاميد و شکمبارگي و غرور او وي را بر زمين زد...."

همچنين اميرالمومنين عليه السلام در بخش پايانى خطبه ى دوّم نهج البلاغه راجع به ابوبکر ، عمر و عثمان مى فرمايد:
زرعوا الفجور، وسقوه بالغرور، وحصدوا الثبور
تخم گناه كاشتند، و با آب تكبّر و غرور آبيارى اش كردند، و عذاب و هلاكت درو كردند.

و نيز بلاذري اين سخن مولا علي عليه السلام درباره عثمان را آورده‏ است: " اي عثمان حق، سنگين و شفا بخش است، و ناحق سبک (و تحمل پذير) ولي مايه رنج و بلا است. تو چناني ‏که اگر بتو راست بگويند بخشم ميائي وهر گاه دروغ بگويند خشنود ميشوي ". (الانساب بلاذري 5/44)

اهانت و تبعيد اميرالمومنين عليه السلام

آنچه در ايام خلافت عثمان ميان او و مولا اميرالمونين اسدالله الغالب علي بن ابيطالب عليه السلام اتفاق افتاده بسيار ناراحت کننده و ناخوشايند است. کلمات زشت و کثيفي که از دهان سراسر کفر و نجاست عثمان در اهانت به اميرالمومنين عليه السلام رانده شده است را نمي توان بيان کرد. و مطمئن هستيم که غبار آن جسارت ها بر دامن کبريائي مولا علي عليه السلام نمي نشيند.

در اينجا گوشه اي از اين اهانت ها و توهين هاي عثمان را بيان ميکنيم:
او به اميرالمومنين علي عليه السلام گفت: چرا اگر به مروان دشنام دادي نبايد به تو دشنام دهد. بخدا قسم تو در نظر من بر او برتري نداري ؟!! (1) و ميدانيم مروان بن حکم کسي است که پيامبر (ص) او را تبعيد و طرد کرده و پدرش را هم طرد کرده است و خودش و پدرش را لعنت کرده است.

در جاي ديگر به مولا علي عليه السلام مي گويد:  بخدا قسم اي ابو الحسن نميدانم خواستار مرگ توام يا آرزومند ادامه زندگيت.  بخدا اگر بميري خوش نميدارم بعد از مرگت براي ديگران زنده بمانم زيرا کسي را بهتر از تو نمي يابم، و اگر زنده بماني هيچ گردنکش نافرمانبرداري را نمييابم‏ که ترا پشتيبان و نردبان خود نساخته و ترا پشت و پناه خويش نشمرده باشد بطوريکه فقط مقامي که در نظر تو دارد و مقامي که تو در نظرش داري مرا از کيفرش باز ميدارد. بنابراين رابطه من با تو رابطه فرزندي است که توسط پدرش عاق (و رانده) شده باشد که اگر بميرد غم مي خورد و اگر زنده بماند طردش مينمايد... "؟ (2)

همچنين در موضعي ديگر خطاب به اميرالمومنين عليه السلام گفت: تو بالاتر از عمار نيستي، و نه کمتر از او مستحق تبعيدي. (3) و نيز گفت: تو بيش از عمار مستحق تبعيد شدني ! (4)  

علاوه بر اينها، عثمان مولا علي عليه السلام را از شهر پيامبر (ص) بيرون مي راند و از خانه و کاشانه اش آواره ميساخت. و چندين بار به ينبع تبعيد كرد و توسط ابن عباس پيغام تبعيد داد و گفت:  به او بگو که به مزرعه اش در ينبع برود تا نه او مايه اندوه مرا فراهم سازد و نه من مايه اندوه او را فراهم آورم.

خود اميرالمومنين عليه السلام در رابطه با تبعيد به ينبع توسط عثمان به ابن عباس مي فرمايند:
اي ابن عباس عثمان ميخواهد مرا بصورت شتر آبکش درآورد تا هي بروم و بيايم. يکبار پيغام مي دهد که برو، بعد به من پيغام مي فرستد که بيا، حالا دوباره پيغام داده که برو بيرون. (5)

اسناد:
(1) شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد 2/375 تا 387 
(2) الامامة والسياسة 1/29 
(3) الفتنة الکبري ص 165.
(4) الانساب بلاذري 5/ 54  
(5) شرح نهج البلاغة ابن ابي الحديد 1/468

توطئه عثمان براي کشتن پيامبر اکرم صلي الله عليه  و اله

بيهقى در دلائل النبوة از عروه روايت كرده كه او گفت: هنگامى كه رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله با مسلمين از تبوك مراجعت مي كرد و در راه مدينه بسير خود ادامه مي‌داد ، گروهى از اصحاب او اجتماعى كردند ، و تصميم گرفتند كه آن جناب را در يكى از گردنه‏هاى بين راه به طور مخفيانه از بين ببرند ، و در نظر داشتند كه با آن حضرت از راه عقبه حركت كنند .

پيغمبر اكرم (صلي الله عليه وآله وسلم ) از اين تصميم خائنانه مطلع شد و فرمود : هر كس ميل دارد از راه بيابان برود ؛ زيرا كه آن راه وسيع است و جمعيت به آسانى از آن مي گذرد ، حضرت رسول (صلي الله عليه وآله وسلم ) هم از راه عقبه كه منطقه كوهستانى بود به راه خود ادامه داد ، اما آن چند نفر كه اراده قتل پيغمبر را داشتند براى اين كار مهيا شدند ، و صورت هاى خود را پوشانيدند و جلو راه را گرفتند. حضرت رسول امر فرمود ، حذيفة بن يمان و عمار بن ياسر در خدمتش باشند ، و به عمار فرمود : مهار شتر را بگيرد و حذيفه هم او را سوق دهد ، در اين هنگام كه راه مي‌رفتند ناگهان صداى دويدن آن جماعت را شنيدند ، كه از پشت سر حركت مي‌كنند و آنان حضرت رسول را در ميان گرفتند و در نظر داشتند قصد شوم خود را عملى كنند .

پيغمبر اكرم (صلي الله عليه وآله وسلم) از اين جهت به غضب آمد ، و به حذيفه امر كرد كه آن جماعت منافق را از آن جناب دور كند ، حذيفه به طرف آن ها حمله كرد و با عصائى كه در دست داشت ، بر صورت مركب‏هاى آنها زد و خود آنها را هم مضروب كرد ، و آنها را شناخت ، پس از اين جريان خداوند آنها را مرعوب نمود و آنها فهميدند كه حذيفه آنان را شناخته و مكرشان آشكار شده است ، و با شتاب و عجله خودشان را به مسلمين رسانيدند و در ميان آنها داخل شدند .

بعد از رفتن آنها حذيفه خدمت حضرت رسول رسيد ، و پيغمبر فرمود : حركت كنيد ، و با شتاب از عقبه خارج شدند ، و منتظر بودند تا مردم برسند ، پيغمبر اكرم فرمود : اى حذيفه شما اين افراد را شناختيد ؟ عرض كرد : مركب فلان و فلان (ابوبکر و عمر) را شناختم ، و چون شب تاريك بود ، و آن‏ها هم صورت‏هاى خود را پوشيده بودند ، از تشخيص آنها عاجز شدم .

حضرت فرمود: فهميديد كه اينها چه قصدى داشتند و در نظر داشتند چه عملى انجام دهند ؟ گفتند : مقصود آنان را ندانستيم ، گفت : اين جماعت در نظر گرفته بودند از تاريكى شب استفاده كنند و مرا از كوه بزير اندازند ، عرض كردند :
يا رسول اللَّه ! امر كنيد تا مردم گردن آنها را بزنند ، فرمود : من دوست ندارم مردم بگويند كه محمد اصحاب خود را متهم مي‌كند و آنها را مي‌كشد ، سپس رسول خدا آن‌ها را معرفي كرد و فرمود : شما اين موضوع را نديده بگيريد و ابراز نكنيد .

برخي از علماي اهل سنت همانند ابن حزم اندلسي كه از استوانه‌هاي علمي اهل سنت به شمار مي‌رود نام اين افراد را آوره است . وي در كتاب المحلي مي‌نويسد:

ابوبكر ، عمر ، عثمان ، طلحه ، سعد بن أبي وقاص ؛ قصد كشتن پيامبر صلي الله عليه وآله وسلم را داشتند و مي‌خواستند آن حضرت را از گردنه‌اي در تبوك به پايين پرتاب كنند .

(المحلي ابن حزم اندلسي ج 11 ص 224. - تفسير ابن کثير ج 2 ص 605 چاپ دار احيائ التراث العربي بيروت.-  منتخب التواريخ محمد هاشم خراساني ص 63.)

اعتراف عثمان بر پيروي از بدعت هاي عمر

هنگامي که اعتراض و مخالفت با عثمان افزايش يافت، او به سخنراني در ميان اصحاب پرداخت و گفت: چرا به عمر بخاطر اجتهاداتش اعتراض نکرديد، آيا به اين علت که شما را با تازيانه اش مي ترساند؟!

در روايت ابن قتيبه آمده است: هنگامي که مردم به عثمان اعتراض کردند، بر بالاي منبر رفت و گفت: اي گروه مهاجر و انصار! شما چيزهايي را بر من خرده مي گيريد و بخاطر آنها با من دشمني مي ورزيد که همانها را از عمر پذيرفتيد، ولي او شما را سرکوب و مهار کرد. و کسي نمي توانست خيره خيره به او نگاه کند. و يا از گوشه چشم به او بنگرد. بدانيد که من، يار و ياورم از او بيشتر است !!

(تاريخ الخلفاء / ابن قتيبه ج1ص31)

بذل و بخشش بيت المال توسط عثمان

عثمان نسبت به فاميل و خويشانش ، سخت پايبند بود. در رعايت حال ايشان ، فوق العاده مى كوشيد. و آنان را بر ديگران مقدم مى داشت.

او در راه ميدان دادن به فاميل خود (اولاد عاص (و بذل و بخشش به خويشانش ، در انديشه ملامت مردم و شورش انقلابيون نبود. بسيارى از ادله كتاب مبين و سنّت مقدس حضرت خير المرسلين و روش خلفاى پيشين را در قبال رها كردن اولاد عاص و بنى اميه ناديده گرفت و در مقابل آنها اجتهاد كرد.

با اينكه روايات صحيح و معتبر در نكوهش اولاد عاص ، متواتر هستند و پيامبر اکرم صلي الله عليه و اله، اولاد عاص را بارها در مواضع مختلفي لعن کردند.(1)

همچنين  پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - فرمودند: وقتى اولاد عاص به سى نفر مرد رسيدند، مال خدا را دست بدست مى گردانند، و بندگان خدا را به بردگى مى گيرند و دين خدا را به نيرنگ مى كشند. (2)

ابن ابى الحديد مى نويسد:  فراست عمر درباره عثمان درست از كار در آمد؛ زيرا عثمان بنى اميه را بر گردنهاى مردم مسلط كرد و ايالتهاى قلمرو اسلامى را در اختيار آنها گذاشت و املاك و ضياع و عقار زيادى را به آنها تيول داد. ارمنستان در زمان وى فتح شد. خمس
غنائم ارمنستان را گرفت و همه را يكجا به مروان حكم (پسر عمويش ) بخشيد ! (3)

ابن ابى الحديد مى گويد: عبداللّه بن خالد بن اسيد از عثمان بخششى خواست ، و عثمان چهارصد هزار درهم به وى داد! (4) 

حكم بن ابى العاص ‍ را كه پيغمبر تبعيد كرده و ابوبكر و عمر هم حاضر نشدند او را برگردانند، به مدينه باز گردانيد و صد هزار درهم به وى عطا كرد !! (5)

پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - نقطه اى در بازار مدينه به نام : نهروز را وقف مسلمانان كرده بود، ولى عثمان آن را به حارث بن حكم ، برادر مروان تيول داد! (6)

و فدك را كه بعد از پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - از دست فاطمه زهرا - عليها السّلام - گرفتند و فاطمه زهرا - عليها السّلام -، گاهى به عنواان ارث و زمانى به نام بخشش پيغمبر، آن را مطالبه مى كرد و عاقبت نيز به آن حضرت ندادند، به مروان بخشيد. (7)

مراتع اطراف مدينه را از دسترس مسلمانان خارج ساخت ، و در اختيار احشام بنى اميه گذاشت كه در انحصار آنها باشد. (8)

تمام غنائم فتح آفريقا از طرابلس غرب تا طنجه را يكجا به عبداللّه بن ابى سرح بخشيد! و يكنفر از مسلمانان را در آن سهيم نساخت .(9)

همان روز كه صد هزار درهم بيت المال را به مروان داد، دويست هزار درهم نيز به ابوسفيان بخشيد!  (10)

ابن ابى الحديد مى گويد: ابو موسى اشعرى با اموال فراوانى از عراق آمد، عثمان همه آنها را در ميان بنى اميه تقسيم كرد! (11)

دخترش ،عايشه، را به حارث بن حكم تزويج كرد، و صد هزار درهم از بيت المال را به وى بخشيد! و در روايتي نيز بيان شده که سيصد هزار درهم بوده است!(12)

بذل و بخشش هاي عثمان به نزديکان و دوستانش از بيت المال  بسيار بيش از اين است که در اينجا نقل کرديم. براي اطلاع بيشتر به کتاب الغدير جلد 8 صفحات 239 تا 283 مراجعه بفرماييد.

سه شنبه 31 خرداد 1390  3:03 PM
تشکرات از این پست
mowood
mowood
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : خرداد 1390 
تعداد پست ها : 149

شناخت کلي از عثمان

اسناد:
(1) الصواعق لابن حجر ص 179 ط المحمدية وص 108 ط الميمنية، تطهير الجنان لابن حجر ص 63 ملحقا بالصواعق ط المحمدية وص 144 بهامش الصواعق ط الميمنية، مقتل الحسين للخوارزمي ج 1 / 172، الدر المنثور للسيوطي ج 4 / 191 وج 6 / 41، سير أعلام النبلاء ج 2 / 80، أسد الغابة ج 2 / 34، السيرة الحلبية ج 1 / 317 السيرة الدحلانية بهامش الحلبية ج 1 / 225 - 226، الغدير للاميني ج 8 / 245، شيخ المضيرة أبو هريرة ص 160.
(2) متسدرک حاکم 4/480، ذهبي نيز به صحت آن در تلخيص المستدرک اعتراف کرده است.
(3) بخشش خمس ارمنستان به مروان از قضاياي بسيار مشهور و معروف است: الغدير للاميني ج 8 / 257، المعارف لابن قتيبة ص 84، تاريخ أبى الفداء ج 1 / 168، أنساب الاشراف للبلاذرى ج 5 / 38، تاريخ الطبري ج 5 / 50.
(4) الغدير للاميني ج 8 / 276، العقد الفريد ج 2 / 261، المعارف لابن قتيبة ص 84.
(5) الغدير للاميني ج 8 / 241، شيخ المضيرة أبو هريرة ص 168.
(6) الغدير للاميني ج 8 / 268، شيخ المضيرة أبو هريرة ص 169، العقد الفريد ج 4 / 283، شرح نهج البلاغة لابن أبى الحديد ج 1 / 67، محاضرات الراغب ج 2 / 211، المعارف لابن قتيبة ص 84، الاحكام السلطانية للماوردى وأبى يعلى في بيان باب تركة الرسول، مقدمة مرآة العقول ج 1 / 159.
(7) ) المعارف لابن قتيبة ص 195، تاريخ أبى الفداء ج 1 / 169 وفى طبع آخر ج 1 / 232، سنن البيهقى ج 6 / 301، العقد الفريد ج 4 / 283، وفاء الوفاء ج 3 / 1000، فدك في التاريخ ص 20، الغدير للاميني ج 7 / 195 وج 8 / 236 - 238. ومقدمة مرآة العقول ج 1 / 158، الطبقات لابن سعد ج 5 / 388، شيخ المضيرة أبو هريرة ص 169.
(8) ) الغدير للاميني ج 8 / 235، أنساب الاشراف للبلاذرى ج 5 / 37، السيرة الحلبية ج 2 / 87، شرح النهج الحديدي ج 1 / 67 و 235 وغيرها
(9) الغدير للاميني ج 8 / 279، شرح النهج ج 1 / 67، تاريخ الذهبي ج 2 / 79، الكامل لابن الاثير ج 2 / 46، أسد الغابة ج 3 / 173، تاريخ ابن كثير ج 7 / 152، أنساب الاشراف للبلاذرى ج 5 / 26.
(10) الغدير ج 8 / 277.
(11) شرح النهج الحديدي ج 1 / 67.
(12) أنساب الاشراف للبلاذرى ج 5 / 52 و 28، الغدير ج 8 / 267.

بدعت در خطبه عيد فطر و قربان

ابن حجر در فتح الباري مي نويسد:
اين منذر با سلسله اي صحيح درباره عثمان آورده است که نخستين کسي که پيش از نماز سخنراني کرد عثمان بود. و مروان نيز به تبع او اين بدعت را ادامه داد.

سيوطي در الاوائل و نيز در تاريخ الخلفا و سکتواري در محاضرة الاوائل آورده اند که: نخستين کسي که در دو جشن فطر و قربان، پيش از نماز سخنراني کرد عثمان بود.  (2)

اين در حالي است که به طور قطع و يقين پيامبر اکرم صلي الله عليه و اله بعد از نماز خطبه را ايراد مي کردند. و اين حقيقتي است که اهل سنت به صورت متواتر درکتب خود آورده اند. از جمله اينکه: عبدالله بن عمر گفت: پيامبر اكرم صلي الله عليه و اله و سپس ابوبکر و عمر، نماز جشن را پيش از سخنراني مي خواندند. (3)

اسناد:

(1) فتح الباري ج 2 / 361، الغدير ج 8 / 160، نيل اولاطار 3/362، همچنين ابن شبه از ابوغسان نقل کرده است.
(2) سيوطي در الاوائل و نيز در تاريخ الخلفا ص111، سکتواري در محاضرة الاوائل ص145
(3) صحيح بخاري 2/111 و 112، صحيح مسلم 1/326، موطا مالک 1/146، مسند احمد 2/38، کتاب الام شافعي 1/208، سنن ابن ماجه 1/387، سنن بيهقي 3/296، سنن ترمذي 1/70، سنن نسائي 3/183، المحلي از ابن حزم 5/85، بدايع الصنايع 1/276، المدونة الکبري مالک 1/155.

بدعت در تکبيرهاي نماز

احمد بن حنبل در مسندش، از عمران بن حصين نقل مي‌كند كه گفت: پشت سر مولا علي عليه السلام نماز خواندم، اين نماز مرا به ياد نمازي انداخت كه با رسول الله و دو خليفه ابوبكر و عمر خوانده بودم. گويد: در نماز هر وقت علي به سجده مي‌خواست برود تكبير مي‌گفت و هر وقت سر از سجده بر مي‌داشت نيز تكبير مي‌گفت. راوي مي‌گويد: اي ابونجيد! اولين كسي كه اين تكبير را ترك كرد كي بود؟ گفت: عثمان‏ آنهنگام که پير شد و صدايش ضعيف گشت آنرا ترک کرد . (1)

گفتن تکبير در نماز در زمان رفتن به رکوع و سجود و برخاستن از آن‏سنت پيامبر خدا صلي الله عليه و اله است. سنتي ثابت ‏و قطعي که همه مسلمانان بر سر آن اتفاق نظر دارند و اصحاب به آن عمل مي کرده اند و ائمه مذاهب اسلامي بر آن اجماع نموده اند.

اين بحث روشن ميسازد اولين کسي که آنرا ترک کرد عثمان بوده است، و معاويه و بني اميه از او پيروي کرده اند، و هنوز مردم بر اين شيوه نماز مي خوانند و چنان به آن خو گرفته و عادت نموده اند که سنت و رويه صحيح در اين باره از بين رفته و فراموش گشته است.  بطوريکه هر که بدين سنت متمسک باشد در نظر عامه غريب مي نمايد، انگار کار خلاف شرعي مرتکب شده است. مسووليت ادامه اين گناه و تکرار اين انحراف طبعا به عهده کسي است که آن را بدعت نهاده و سنت تخلف ناپذير اسلامي را ترک کرده است.

زرقاني در شرح کتاب (موطا) مينويسد: احمد حنبل از قول عمران روايتي دارد که ميگويد: اولين کسي که ‏تکبير را ترک کرد عثمان بود در زماني که سالخورده گشت. و طبري از قول ابوهريره روايتي دارد که ميگويد: اولين‏ کسي که ترک کرد معاويه بود. و ابو عبيد روايتي بدين مضمون دارد که اولين کسي که آ ن را ترک کرد زياد بود. و اين روايت با روايات قبلي منافات ندارد، زيرا زياد بر اساس ترک کردن معاويه ترک کرد چنانکه او نيز بر اساس ‏ترک کردن عثمان ترک کرده است.

اسناد:

(1) مسند احمد بن حنبل 4/428و 429 و 432 و 440 و 444

بدعت در قصاص و ديه

بيهقي در سنن کبري از زبان زهري نقل کرده است که ابن شاس جذامي (که مسلمان بود) مردي از بوميان شام (که مسلمان نبود) را کشت. براي قضاوت به پيش عثمان آمدند و ماجرا را مطرح کردند. او حکم کرد که مرد مسلمان را بخاطر کشتن نامسلمان بکشند. پس زبير و برخي از اصحاب در اين رابطه با عثمان صحبت کردند و او را از کشتن قاتل منصرف کردند. زهري مي گويد: پس عثمان حکم کرد که قاتل هزار دينار خون بها (برابر با ديه کشتن مسلمان) بپردازد. (1)

عثمان در اين ماجرا اولا ميخواست مرد مسلمان را به خاطر کشتن شخص نامسلمان بکشد و قصاص کند. وقتي با اعتراض اطرافيان مواجه شد ديه کشتن يک مسلمان را به خاطر کشتن نامسلمان از قاتل گرفت. اين در حالي است که به اعتراف علماي اهل سنت، سنت نبوي چيز ديگري بوده است. و در اين رابطه احاديث متواتر و زيادي را نقل کرده اند. از جمله اينکه:
ابن عباس نقل کرده است که پيامبر اكرم صلي الله عليه و اله فرمودند: هيچ مسلماني را براي کشتن نامسلمان نبايد كشت.  (2)

همچنين نسائي در سنن خود از زبان عبدالله بن عمر آورده است که پيامبر اكرم صلي الله عليه و اله فرمودند: خونبهاي نامسلمان نصف خونبهاي مسلمان است. (3)


سه شنبه 31 خرداد 1390  3:04 PM
تشکرات از این پست
mowood
mowood
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : خرداد 1390 
تعداد پست ها : 149

پاسخ به:شناخت کلي از عثمان

اسناد:
(1) سنن البيهقى ج 8 / 33، کتاب الام شافعي 7/293، الغدير ج 8 / 167، ابو عاصم ضحاک‏در الديات ص 76، الغدير 8/168
(2) ابوعاصم در الديات ص27، السنن الکبري 8/30، ابن ماجه در سنن 2/245، مسند احمد 1/119، سنن ابوداود2/249، سنن نسائي 8/24، سنن الکبري بيهقي 8/29و 149، احکام القران جصاص 1/65، الاعتبار ابن حازم ص 189 و....
(3) سنن نسائي 8/45، سنن ترمذي 1/169، سنن ابوداود 2/257 و.

بدعت در نماز مسافر

آيه 101 از سوره نساء ، دلالت دارد كه در زمان خوف مسافر، بايد نماز چهار ركعتى را دو ركعت بخواند. روايات فراواني نيز به صورت متواتر در کتب شيعه و سني نقل شده اند که همگي بيان مي كنند مطلقاً بايد چهار ركعتيها را در مسافرت ، دو ركعت خواند. اجماع امت اسلام نيز چنين است و جز عثمان و عايشه كه به تواتر رسيده است كه نماز چهار ركعتى را در سفر تمام مى خواندند! مخالفى پيدا نشده است.(1)

اين نخستين موضوعى بود كه مردم به عثمان اعتراض كردند، و مورخان آن را از حوادث سال 29 هجرى شمرده اند. (2) و روايات بسيارى هم بر آن دلالت دارد.

از جمله بخارى و مسلم در صحيح خود از عبداللّه عمر روايت مى كنند كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - در منى دو ركعت خواند. ابوبكر و عمر هم دو ركعت خواندند، عثمان نيز در اوايل خلافتش ، دو ركعت مى خواند، ولى بعدها چهار ركعت خواند و دستور داد که همگان نيز چهار رکعت بخوانند!... (3)

نيز بخارى ومسلم از عبدالرحمن بن يزيد روايت مى كنند كه گفت :عثمان بن عفّان در منى با ما نماز را چهار ركعت خواند. وقتى موضوع را به عبداللّه مسعود خبر دادند گفت : انّا للّه و انّا اليه راجعون!  سپس گفت : من با پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - در منى دو ركعت خواندم و با ابوبكر نيز دو ركعت خواندم و با عمر هم در منى دو ركعت خواندم . كاش ! از اين چهار ركعت هم حظّى مى بردم !(4)

اسناد:
(1) صحيح البخاري ج 2 / 154، صحيح مسلم ج 2 / 260 وفى طبع العامرة ج 2 / 146، مسند أحمد ج 2 / 148 ط 1، سنن البيهقى ج 3 / 126، الموطأ ج 1 / 282 سنن النسائي ج 3 / 120. الغدير ج 8 / 98
(2) ) كامل ابن الاثير ج 3 / 49 و  تاريخ الطبري ج 3 / 322 ، الغدير ج 8 / 101، الكامل في التاريخ ج 3 / 51.
(3) صحيح البخاري ج 2 / 154، مسند أحمد ج 2 / 148، صحيح مسلم ج 1 / 260 وفى طبع العامرة ج 2 / 146، سنن البيهقى ج 3 / 126، الغدير ج 8 / 98.
(4) صحيح البخاري ج 2 / 154، الغدير ج 8 / 99، مسند أحمد ج 1، صحيح مسلم ج 1 / 261 وفى طبع العامرة ج 2 / 146.

بدعت در قرائت نماز

ملک العلماء در بدايع الصنايع مي گويد: عمر قرائت حمد و سوره را در يکي از دو رکعت اول نماز مغرب ترک کرد. و قضاي آن را در رکعت آخر بلند قرائت کرد. و همچنين عثمان در يکي از دو رکعت اول از نماز عشاء قرائت حمد و سوره را ترک کرد و قضاي آن را در رکعت آخر بلند قرائت کرد !

و در جاي ديگر مي نويسد: عثمان قرائت سوره را در هر دو رکعت اول نماز عشاء ترک کرد. و قضاي آن را در رکعت سوم و چهارم نماز عشاء بلند قرائت کرد!  (1)

اين شيوه نماز خواندن مورد قبول هيچ يک از مذاهب نمي باشد و به طور قطع نوعي بدعت در نماز مي باشد. در رابطه با روش صحيح نماز خواندن درکتب شيعه و سني روايات فراوني وجود دارد. در اينجا به يک روايت از کتب اهل سنت اکتفا مي کنيم:
عباده پسر صامت نقل كرده است که پيامبر اكرم صلي الله عليه و اله فرمودند: هر کس سوره حمد و بيشتر از آن را نخواند نمازش درست نيست.  (2)

اسناد:
(1) بدايع الصنايع ملک العلماء 1/111 و 172، الغدير ج 8 / 173
(2) صحيح بخاري 1/302، صحيح مسلم 1/155، صحيح ابوداود 1/131، سنن ترمذي 1/34و 41، سنن بيهقي 2/38 و 61، سنن نسائي 2/137، سنن دارمي 1/283، سنن ابن ماجه 1/276، مسند احمد 5/314، کتاب الام 1/93، المحلي ابن حزم 3/236، المصابيح بغوي 1/57، المدونة الکبري 1/70 و ...

بدعت در زکات

بلاذري در الانساب با سلسه سندي خود از زهري نقل کرده است که: ‏عثمان از اسب زکات مي گرفت. همچنين ابن‏حزم در المحلي مي نويسد: ابن شهاب گفته: عثمان از اسب زکات مي گرفت.  (1)

عثمان در حالي از اسب زکات مي گرفت که روايات بسيار و متواتر در کتب خود اهل سنت از پيامبر اکرم صلي الله عليه و اله نقل شده است که:
براي شما از زکات اسب‏و برده چشم پوشيدم. (2)
تعاليق الاثار به خامه قاضي ابو يوسف‏مي بينيم (ص 87) عبدالرزاق نيز گزارش بالا را از زبان زهري بازگو کرده

اسناد:
(1) أنساب الاشراف ج 5 / 26، الغدير ج 8 / 154، ابن حزم المحلي 5/227، تعليق الاثار قاضي ابو يوسف ص87، همچنين عبدالرزاق از زبان زهري نقل کرده است.
(2) صحيح بخاري 3/30 و31، صحيح مسلم1/361، صحيح ترمذي 1/80، سنن ابوداود 1/253، سنن ابن ماجه 1/555، سنن نسائي 5/35و36و37، سنن بيهقي 4/117، مسند احمد 1/162و 121 و 132 و 145 و 146 و 148، کتاب الام شافعي 2/22، موطا مالک 1/206، احکام القران جصاص 3/189، المحلي ابن حزم 5/229، عمدة القاري از عيني 4/383.

جهل عثمان به احكام صيد

احمد بن حنبل و غير او با اسناد صحيح نقل کرده اند که عبدالله بن حارث بن نوفل گفت: عثمان به سوي مکه آمد. من در قديد به پيشواز او رفتم و مردم کبکي را شکار کرده بودند و ما آن را با نمک و آب پختيم و به عثمان و يارانش (که در حال احرام بودند) پيشکش کرديم.

عثمان گفت: اين شکاري است که نه خود آن را شکار کرده ايم و نه دستور به شکار آن داده ايم. گروهي که در جامه احرام نبوده اند آن را شکار کرده و براي خوراک ما آورده اند و اشکالي در خوردن آن نيست! (1)

در روايتي ديگر ابن جرير مي نويسد: عثمان به حج رفت و مولا علي عليه السلام نيز با او به حج رفت. کسي که خود در حال احرام ‏نبود حيواني شکار کرده و گوشت آن را براي عثمان آورد. وي از آن خورد ولي مولا علي عليه السلام از آن نخورد.

عثمان گفت: به خدا نه ما خود شکار کرديم و نه پيشنهاد و دستور شکار را داديم. مولا علي عليه السلام اين آيه را تلاوت كردند:
صيد بيابان تا زمانى كه مُحرِم هستيد بر شما حرام است‏. (مائده/96)

گويا عثمان هيچ آگاهي از روايات و آيات نداشته است. زيرا همانطور که مولا علي عليه السلام بيان فرمودند آيه قران صراحتاً صيد را براي محرم حرام دانسته است. و گذشته از آن روايات بسياري نيز در اين رابطه از نبي اکرم صلي الله عليه و اله در کتب اهل سنت وجود دارد. از جمله اينکه:
صعب پسر جثامه مي گويد: من در ابواءباودان بودم که پيامبر اکرم صلي الله عليه واله بر من بگذشت و گوشت گورخري براي او هديه بردم. ايشان آن را رد کردند. وقتي از چهره من متوجه شدند که ناراحت شده ام. فرمودند: رد کردن اين، براي بودنش از سوي تو نيست ولي ما درحال احرام هستيم.  و در عبارتي ديگر: گوشت گورخري براي پيامبر آوردند و اوآن را رد کرد و گفت ما در حال احرام هستيم و شکار نمي خوريم. (2)

اسناد:

(1) مسند أحمد 1/104 و 100، کتاب الام شافعي 7/157، سنن ابو داود 1/291، سنن بيهقي 5/194، تفسير الطبري 7/46 و 45، المحلي ابن حزم 8/ 254، کنزالعمال 3/53، الغدير ج 8 / 186
(2) صحيح مسلم 1/449، مسند احمد 4/37، سنن دارمي 2/39، سنن ابن ماجه 2/262، سنن نسائي 5/184، سنن بيهقي 5/192، احکام القران جصاص 2/586، تفسير طبري 7/48، تيسير الوصول 1/272 و ...

جهل خليفه به احكام طلاق

ربيع دختر معوذ بن عفراء در زمان عثمان با طلاق خلع از شوهرش جدا شد. سپس‏ معاذ بن عفراء به نزد عثمان آمد و گفت: دختر معوذ امروز با طلاق خلع‏از شوهرش جدا شده آيا بايد از خانه او خارج شود؟

عثمان گفت: خارج شود و ديگر نه آن دو از يکديگر ارث مي برندو نه عده اي در کار است. فقط او بايد به اندازه ديدن يک بارخون، از ازدواج مجدد خودداري کند چون احتمال دارد فرزندي در شکم داشته باشد. (1)

اين در حالي است که طبق شريعت اسلام زن هائي که طلاق داده شده اند بايد از شوهر نمودن خودداري کنند تا سه پاکي بر آنان بگذرد و در اين مساله هيچ تفاوتي ميان اقسام طلاق وجود ندارد. اين مطلبي است که خداوند در قران به آن تصريح مي کند:
زنهايى كه طلاق داده شدند از شوهر نمودن خوددارى كنند تا سه پاكى بر آنان بگذرد.(بقره/228)

علماي اهل سنت نيز اينچنين گفته اند:
ابن کثير در تفسير خود مي نويسد: مالک و بوحنيفه و شافعي و نيز احمد و اسحاق بن راهويه- بنابر روايت مشهور از قول اين دو تن اخير- بر آن رفته اندکه زن آزاد شده با طلاق خلع اگر از زناني است که حيض مي بيند مانند سايرزناني که طلاق داده شده بايد از شوهرنمودن خودداري کنند تا سه پاکي بر آنان بگذرد(2)

اسناد:
(1) سنن بيهقي 7/450 و 451، سنن ابن ماجة 1/634، تفسير ابن کثير 1/726، زادالمعاد ابن قيم 2/403، کنز العمال 3/223، نيل الاوطار 7/35، الغدير 8/198
(2) تفسير ابن کثير 1/276

جهل عثمان به احكام جنابت !

مسلم و بخاري در صحيح خود آورده اند که از عثمان سوال شد:
اگر مردي با زنش  آميزش کند و نطفه از وي بيرون نيايدچه کند؟ عثمان گفت به همان گونه که براي نماز، وضو مي گيرد اين جا نيز وضو بگيرد و آلت خود را بشويد (و نيازي به غسل ندارد) ! (1)

اين در حالي است که شيعه و سني در روايات متواتر و فراوان نقل کرده اند پيامبر اکرم صلي الله عليه و اله فرمودند: مرد و زن بعد از آميزش بايد غسل کنند چه نطفه اي از مرد بيرون آمده باشد يا نه. (2)

اسناد:
(1) صحيح مسلم ج 1 / 142،صحيح البخاري 1/109، الغدير ج 8 / 143
(2) صحيح بخاري 1/108، صحيح مسلم 1/142، سنن دارمي 1/194، سنن بيهقي 1/163، مسند احمد 2/234 و347و393، المحلي از ابن حزم 2/3، مصابيح السنة 1/30، الاعتبار ابن حازم ص30، تفسير قرطبي 5/200، تفسير خازن 1/375

منع عثمان از نقل حديث

عثمان که سعي مي کرد همان سنت هاي شيخين را اجرا کند همانند آنها به شدت با نقل حديث مخالفت مي کرد.
ابن سعد و ابن عساکر روايت کرده اند که عثمان به عفان بر فراز منبر گفت: حلال نيست براي کسي روايت کند حديثي را که در عهد ابوبکر و عمر شنيده نشده. چه من باکي ندارم از اينکه حديث کرده شوم از رسول الله که من از صحابه پر ظرفيت در امر حديث نيستم... .

(طبقات ابن سعد و تاريخ دمشق ابن عساکر به نقل متقي در کنزالعمال 10/295 ابوريه در اضواء ص54)

منع از حج تمتع و لبيک

بخاري در صحيح خود آورده است: شنيدم که عثمان و علي عليه السلام در راه مکه و مدينه گفتگو مي کردند. عثمان از حج تمتع و لبيک براي حج و عمره با هم جلوگيري مي کرد. هنگامي که علي عليه السلام چنين ديد براي هر دو لبيک گفت، و فرمود: لبيک براي عمره و حج با يکديگر.

عثمان گفت: مي بيني که من از کاري جلوگيري مي کنم. بازهم آن را انجام مي دهي؟

مولا علي عليه السلام فرمودند: من سنت رسول خدا صلي الله عليه واله را براي سخن هيچ کس رها نمي کنم.

(صحيح البخاري ج 3 / 69 و 71، صحيح مسلم ج 1 / 349، مسند أحمد ج 1 / 61 و 95، سنن النسائي ج 5 / 148 و 152، سنن البيهقى ج 4 / 352 وج 5 / 22، مستدرك الحاكم ج 1 / 472، تيسير الوصول ج 1 / 282، الغدير ج 8 / 130.)

سه شنبه 31 خرداد 1390  3:05 PM
تشکرات از این پست
mowood
mowood
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : خرداد 1390 
تعداد پست ها : 149

شناخت کلي از عثمان

اسناد:
(1) سنن البيهقى ج 8 / 33، کتاب الام شافعي 7/293، الغدير ج 8 / 167، ابو عاصم ضحاک‏در الديات ص 76، الغدير 8/168
(2) ابوعاصم در الديات ص27، السنن الکبري 8/30، ابن ماجه در سنن 2/245، مسند احمد 1/119، سنن ابوداود2/249، سنن نسائي 8/24، سنن الکبري بيهقي 8/29و 149، احکام القران جصاص 1/65، الاعتبار ابن حازم ص 189 و....
(3) سنن نسائي 8/45، سنن ترمذي 1/169، سنن ابوداود 2/257 و.

بدعت در نماز مسافر

آيه 101 از سوره نساء ، دلالت دارد كه در زمان خوف مسافر، بايد نماز چهار ركعتى را دو ركعت بخواند. روايات فراواني نيز به صورت متواتر در کتب شيعه و سني نقل شده اند که همگي بيان مي كنند مطلقاً بايد چهار ركعتيها را در مسافرت ، دو ركعت خواند. اجماع امت اسلام نيز چنين است و جز عثمان و عايشه كه به تواتر رسيده است كه نماز چهار ركعتى را در سفر تمام مى خواندند! مخالفى پيدا نشده است.(1)

اين نخستين موضوعى بود كه مردم به عثمان اعتراض كردند، و مورخان آن را از حوادث سال 29 هجرى شمرده اند. (2) و روايات بسيارى هم بر آن دلالت دارد.

از جمله بخارى و مسلم در صحيح خود از عبداللّه عمر روايت مى كنند كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - در منى دو ركعت خواند. ابوبكر و عمر هم دو ركعت خواندند، عثمان نيز در اوايل خلافتش ، دو ركعت مى خواند، ولى بعدها چهار ركعت خواند و دستور داد که همگان نيز چهار رکعت بخوانند!... (3)

نيز بخارى ومسلم از عبدالرحمن بن يزيد روايت مى كنند كه گفت :عثمان بن عفّان در منى با ما نماز را چهار ركعت خواند. وقتى موضوع را به عبداللّه مسعود خبر دادند گفت : انّا للّه و انّا اليه راجعون!  سپس گفت : من با پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - در منى دو ركعت خواندم و با ابوبكر نيز دو ركعت خواندم و با عمر هم در منى دو ركعت خواندم . كاش ! از اين چهار ركعت هم حظّى مى بردم !(4)

اسناد:
(1) صحيح البخاري ج 2 / 154، صحيح مسلم ج 2 / 260 وفى طبع العامرة ج 2 / 146، مسند أحمد ج 2 / 148 ط 1، سنن البيهقى ج 3 / 126، الموطأ ج 1 / 282 سنن النسائي ج 3 / 120. الغدير ج 8 / 98
(2) ) كامل ابن الاثير ج 3 / 49 و  تاريخ الطبري ج 3 / 322 ، الغدير ج 8 / 101، الكامل في التاريخ ج 3 / 51.
(3) صحيح البخاري ج 2 / 154، مسند أحمد ج 2 / 148، صحيح مسلم ج 1 / 260 وفى طبع العامرة ج 2 / 146، سنن البيهقى ج 3 / 126، الغدير ج 8 / 98.
(4) صحيح البخاري ج 2 / 154، الغدير ج 8 / 99، مسند أحمد ج 1، صحيح مسلم ج 1 / 261 وفى طبع العامرة ج 2 / 146.

بدعت در قرائت نماز

ملک العلماء در بدايع الصنايع مي گويد: عمر قرائت حمد و سوره را در يکي از دو رکعت اول نماز مغرب ترک کرد. و قضاي آن را در رکعت آخر بلند قرائت کرد. و همچنين عثمان در يکي از دو رکعت اول از نماز عشاء قرائت حمد و سوره را ترک کرد و قضاي آن را در رکعت آخر بلند قرائت کرد !

و در جاي ديگر مي نويسد: عثمان قرائت سوره را در هر دو رکعت اول نماز عشاء ترک کرد. و قضاي آن را در رکعت سوم و چهارم نماز عشاء بلند قرائت کرد!  (1)

اين شيوه نماز خواندن مورد قبول هيچ يک از مذاهب نمي باشد و به طور قطع نوعي بدعت در نماز مي باشد. در رابطه با روش صحيح نماز خواندن درکتب شيعه و سني روايات فراوني وجود دارد. در اينجا به يک روايت از کتب اهل سنت اکتفا مي کنيم:
عباده پسر صامت نقل كرده است که پيامبر اكرم صلي الله عليه و اله فرمودند: هر کس سوره حمد و بيشتر از آن را نخواند نمازش درست نيست.  (2)

اسناد:
(1) بدايع الصنايع ملک العلماء 1/111 و 172، الغدير ج 8 / 173
(2) صحيح بخاري 1/302، صحيح مسلم 1/155، صحيح ابوداود 1/131، سنن ترمذي 1/34و 41، سنن بيهقي 2/38 و 61، سنن نسائي 2/137، سنن دارمي 1/283، سنن ابن ماجه 1/276، مسند احمد 5/314، کتاب الام 1/93، المحلي ابن حزم 3/236، المصابيح بغوي 1/57، المدونة الکبري 1/70 و ...

بدعت در زکات

بلاذري در الانساب با سلسه سندي خود از زهري نقل کرده است که: ‏عثمان از اسب زکات مي گرفت. همچنين ابن‏حزم در المحلي مي نويسد: ابن شهاب گفته: عثمان از اسب زکات مي گرفت.  (1)

عثمان در حالي از اسب زکات مي گرفت که روايات بسيار و متواتر در کتب خود اهل سنت از پيامبر اکرم صلي الله عليه و اله نقل شده است که:
براي شما از زکات اسب‏و برده چشم پوشيدم. (2)
تعاليق الاثار به خامه قاضي ابو يوسف‏مي بينيم (ص 87) عبدالرزاق نيز گزارش بالا را از زبان زهري بازگو کرده

اسناد:
(1) أنساب الاشراف ج 5 / 26، الغدير ج 8 / 154، ابن حزم المحلي 5/227، تعليق الاثار قاضي ابو يوسف ص87، همچنين عبدالرزاق از زبان زهري نقل کرده است.
(2) صحيح بخاري 3/30 و31، صحيح مسلم1/361، صحيح ترمذي 1/80، سنن ابوداود 1/253، سنن ابن ماجه 1/555، سنن نسائي 5/35و36و37، سنن بيهقي 4/117، مسند احمد 1/162و 121 و 132 و 145 و 146 و 148، کتاب الام شافعي 2/22، موطا مالک 1/206، احکام القران جصاص 3/189، المحلي ابن حزم 5/229، عمدة القاري از عيني 4/383.

جهل عثمان به احكام صيد

احمد بن حنبل و غير او با اسناد صحيح نقل کرده اند که عبدالله بن حارث بن نوفل گفت: عثمان به سوي مکه آمد. من در قديد به پيشواز او رفتم و مردم کبکي را شکار کرده بودند و ما آن را با نمک و آب پختيم و به عثمان و يارانش (که در حال احرام بودند) پيشکش کرديم.

عثمان گفت: اين شکاري است که نه خود آن را شکار کرده ايم و نه دستور به شکار آن داده ايم. گروهي که در جامه احرام نبوده اند آن را شکار کرده و براي خوراک ما آورده اند و اشکالي در خوردن آن نيست! (1)

در روايتي ديگر ابن جرير مي نويسد: عثمان به حج رفت و مولا علي عليه السلام نيز با او به حج رفت. کسي که خود در حال احرام ‏نبود حيواني شکار کرده و گوشت آن را براي عثمان آورد. وي از آن خورد ولي مولا علي عليه السلام از آن نخورد.

عثمان گفت: به خدا نه ما خود شکار کرديم و نه پيشنهاد و دستور شکار را داديم. مولا علي عليه السلام اين آيه را تلاوت كردند:
صيد بيابان تا زمانى كه مُحرِم هستيد بر شما حرام است‏. (مائده/96)

گويا عثمان هيچ آگاهي از روايات و آيات نداشته است. زيرا همانطور که مولا علي عليه السلام بيان فرمودند آيه قران صراحتاً صيد را براي محرم حرام دانسته است. و گذشته از آن روايات بسياري نيز در اين رابطه از نبي اکرم صلي الله عليه و اله در کتب اهل سنت وجود دارد. از جمله اينکه:
صعب پسر جثامه مي گويد: من در ابواءباودان بودم که پيامبر اکرم صلي الله عليه واله بر من بگذشت و گوشت گورخري براي او هديه بردم. ايشان آن را رد کردند. وقتي از چهره من متوجه شدند که ناراحت شده ام. فرمودند: رد کردن اين، براي بودنش از سوي تو نيست ولي ما درحال احرام هستيم.  و در عبارتي ديگر: گوشت گورخري براي پيامبر آوردند و اوآن را رد کرد و گفت ما در حال احرام هستيم و شکار نمي خوريم. (2)

اسناد:

(1) مسند أحمد 1/104 و 100، کتاب الام شافعي 7/157، سنن ابو داود 1/291، سنن بيهقي 5/194، تفسير الطبري 7/46 و 45، المحلي ابن حزم 8/ 254، کنزالعمال 3/53، الغدير ج 8 / 186
(2) صحيح مسلم 1/449، مسند احمد 4/37، سنن دارمي 2/39، سنن ابن ماجه 2/262، سنن نسائي 5/184، سنن بيهقي 5/192، احکام القران جصاص 2/586، تفسير طبري 7/48، تيسير الوصول 1/272 و ...

جهل خليفه به احكام طلاق

ربيع دختر معوذ بن عفراء در زمان عثمان با طلاق خلع از شوهرش جدا شد. سپس‏ معاذ بن عفراء به نزد عثمان آمد و گفت: دختر معوذ امروز با طلاق خلع‏از شوهرش جدا شده آيا بايد از خانه او خارج شود؟

عثمان گفت: خارج شود و ديگر نه آن دو از يکديگر ارث مي برندو نه عده اي در کار است. فقط او بايد به اندازه ديدن يک بارخون، از ازدواج مجدد خودداري کند چون احتمال دارد فرزندي در شکم داشته باشد. (1)

اين در حالي است که طبق شريعت اسلام زن هائي که طلاق داده شده اند بايد از شوهر نمودن خودداري کنند تا سه پاکي بر آنان بگذرد و در اين مساله هيچ تفاوتي ميان اقسام طلاق وجود ندارد. اين مطلبي است که خداوند در قران به آن تصريح مي کند:
زنهايى كه طلاق داده شدند از شوهر نمودن خوددارى كنند تا سه پاكى بر آنان بگذرد.(بقره/228)

علماي اهل سنت نيز اينچنين گفته اند:
ابن کثير در تفسير خود مي نويسد: مالک و بوحنيفه و شافعي و نيز احمد و اسحاق بن راهويه- بنابر روايت مشهور از قول اين دو تن اخير- بر آن رفته اندکه زن آزاد شده با طلاق خلع اگر از زناني است که حيض مي بيند مانند سايرزناني که طلاق داده شده بايد از شوهرنمودن خودداري کنند تا سه پاکي بر آنان بگذرد(2)

اسناد:
(1) سنن بيهقي 7/450 و 451، سنن ابن ماجة 1/634، تفسير ابن کثير 1/726، زادالمعاد ابن قيم 2/403، کنز العمال 3/223، نيل الاوطار 7/35، الغدير 8/198
(2) تفسير ابن کثير 1/276

جهل عثمان به احكام جنابت !

مسلم و بخاري در صحيح خود آورده اند که از عثمان سوال شد:
اگر مردي با زنش  آميزش کند و نطفه از وي بيرون نيايدچه کند؟ عثمان گفت به همان گونه که براي نماز، وضو مي گيرد اين جا نيز وضو بگيرد و آلت خود را بشويد (و نيازي به غسل ندارد) ! (1)

اين در حالي است که شيعه و سني در روايات متواتر و فراوان نقل کرده اند پيامبر اکرم صلي الله عليه و اله فرمودند: مرد و زن بعد از آميزش بايد غسل کنند چه نطفه اي از مرد بيرون آمده باشد يا نه. (2)

اسناد:
(1) صحيح مسلم ج 1 / 142،صحيح البخاري 1/109، الغدير ج 8 / 143
(2) صحيح بخاري 1/108، صحيح مسلم 1/142، سنن دارمي 1/194، سنن بيهقي 1/163، مسند احمد 2/234 و347و393، المحلي از ابن حزم 2/3، مصابيح السنة 1/30، الاعتبار ابن حازم ص30، تفسير قرطبي 5/200، تفسير خازن 1/375

منع عثمان از نقل حديث

عثمان که سعي مي کرد همان سنت هاي شيخين را اجرا کند همانند آنها به شدت با نقل حديث مخالفت مي کرد.
ابن سعد و ابن عساکر روايت کرده اند که عثمان به عفان بر فراز منبر گفت: حلال نيست براي کسي روايت کند حديثي را که در عهد ابوبکر و عمر شنيده نشده. چه من باکي ندارم از اينکه حديث کرده شوم از رسول الله که من از صحابه پر ظرفيت در امر حديث نيستم... .

(طبقات ابن سعد و تاريخ دمشق ابن عساکر به نقل متقي در کنزالعمال 10/295 ابوريه در اضواء ص54)

منع از حج تمتع و لبيک

بخاري در صحيح خود آورده است: شنيدم که عثمان و علي عليه السلام در راه مکه و مدينه گفتگو مي کردند. عثمان از حج تمتع و لبيک براي حج و عمره با هم جلوگيري مي کرد. هنگامي که علي عليه السلام چنين ديد براي هر دو لبيک گفت، و فرمود: لبيک براي عمره و حج با يکديگر.

عثمان گفت: مي بيني که من از کاري جلوگيري مي کنم. بازهم آن را انجام مي دهي؟

مولا علي عليه السلام فرمودند: من سنت رسول خدا صلي الله عليه واله را براي سخن هيچ کس رها نمي کنم.

(صحيح البخاري ج 3 / 69 و 71، صحيح مسلم ج 1 / 349، مسند أحمد ج 1 / 61 و 95، سنن النسائي ج 5 / 148 و 152، سنن البيهقى ج 4 / 352 وج 5 / 22، مستدرك الحاكم ج 1 / 472، تيسير الوصول ج 1 / 282، الغدير ج 8 / 130.)

سه شنبه 31 خرداد 1390  3:05 PM
تشکرات از این پست
mowood
mowood
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : خرداد 1390 
تعداد پست ها : 149

شناخت کلي از عثمان

عدم اقامه حدود بر وليد

عثمان حکومت کوفه را به وليد بن عقبه، عموزاده با واسطه و برادر مادريش و کسي که زناکار و شارب الخمر بود واگذار کرد. او چنان مصرّ و معتاد و معروف به شرابخواري بود که در حال رکوع و سجود نماز جماعت، از روي مستي مي گفت: اسقني و اشرب، به من شراب بده و خود هم بياشام. پس ابن مسعود و ديگر نمازگزاران حاضر در مسجد، با کتک و سنگ او را از محراب خارج و از مسجد هم بيرونش راندند تا به سمت قصر رفت. (سيره حلبي 3/299)

بلاذري در الانساب آورده است که وليد بن عقبه شراب نوشيد و مست شد و صبح  بر مردم‏ پيشنمازي کرد. دو رکعت نماز خواند آن گاه روي به مردم کرد و گفت: بس است يا برايتان بيشتر بخوانم؟
گفتند نه! به راستي که ما نمازمان را خوانديم.  پس از نماز ابو زينب با جندب بن زهير پيش او آمدند و ديدند مست ‏است. انگشتر او را از دستش در آوردند ولي او از بس مست بود متوجه نشد !

ابو اسحاق مي گويد: مسروق به من خبر داد که او هنگامي که به نماز صبح ايستاد از جايش دور نشد تا آن چه را نوشيده بود (شراب) بالا آورد !
پس چهار تن- ابو زينب، جندب پسر زهير، ابو حبيبه غفاري، صعب پسر جثامه- براي گفتگو درباره او به پيش عثمان آمدند و عثمان را از آن چه وي کرده بود آگاه ساختند.

راوي مي گويد: عثمان گواهان را ترساند و تهديد کرد و به جندب گفت: تو ديدي که برادرم باده گساري مي کرد؟ گفت نه- پناه به خدا- من گواهي مي دهم که او را ديدم مست بود و آن چه را خورده بود از درون برمي گرداند و من انگشتر او را از دستش بيرون كشيدم و او از بس مست بود متوجه نشد !

واقدي مي گويد: بعضي گفته اند که عثمان‏ برخي از گواهان را تازيانه زد !
پس ايشان به نزد مولا علي عليه السلام آمدند و از اين رفتار عثمان شکايت کردند. پس او به نزد عثمان رفت و گفت: آئين هاي کيفري را پايمال كردي و گروهي راکه به زيان برادرت گواهي دادند کتک زدي و فرمان را زير و رو نمودي با آن‏که عمر گفت: امويان و به ويژه خاندان ابو معيط را بر گردن مردم سوار مکن.
عثمان  پرسيد: مي گوئي چه کنم؟
مولا علي عليه السلام فرمودند: ‏به نظر من بايد او را از کار برکنار نمائي و سرپرستي هيچ يک از کارهاي مسلمانان را به او نسپاري وگواهان را بازجوئي کني اگر کساني نيستند که گمان بد به ايشان رود و ازسر کينه توزي دروغ بگويند برادرت را به کيفر عملش (شرابخواري) مي رساني (و او را حد مي زني).

(أنساب الاشراف ج 5 / 33، الغدير ج 8 / 120، الاغانى ج 4 / 178، مسند أحمد ج 1 / 144، سنن البيهقى ج 8 / 318، تاريخ اليعقوبي ج 2 / 142، الكامل لابن الاثير ج 3 / 53، أسد الغابة ج 5 / 91 و 92، تاريخ أبى الفداء ج 1 / 176، الاصابة ج 3 / 638 وغيرها.)

جهل خليفه به حكم جمع ميان دو خواهر برده

ملک العلماء در البدايع مي نويسد: روايت شده که عثمان گفت: هر زني را که خداوند آزاد آن را حرام کرده برده ‏آن را نيز حرام کرده مگر داشتن دو خواهر برده را با يکديگر!

رازي مي نويسد: آورده اند که عثمان گفت: يک آيه اين کار را حلال کرده و يک آيه حرام و حلال شمردن آن سزاوارتر است! (1)

سبحان الله! عثمان خداوند را متهم به تناقض گويي مي کند!! مگر مي شود خداوند براي بندگانش در يک مساله دو نوع حکم کند ؟ يقيناً هيچ عقل سليمي حرف عثمان را که ميگويد خداوند در يک آيه حلال کرده و در يک آيه حرام را قبول نمي کند.

قرآن به هنگام شمردن زناني که ازدواج ‏با آنان جايز نيست صريحا مي گويد: و اين که دو خواهر را با هم داشته باشيد (سوره نساء 23) و اين حکم اطلاق دارد و مي رساند که داشتن دو خواهر با يکديگر به هر صورتي که باشند- خواه آزاد خواه برده- حرام است.

همچنين خود علماي اهل سنت نيز به عدم جواز نگه داشتن دو خواهر برده حکم کرده اند. از جمله اينکه قرطبي در تفسير خود مي نويسد: همه علما جايز نبودن آن را پذيرفته اند و هيچ يک از ائمه اربعه به فتواي مخالف با آن (که قول عثمان است) اعتنا نکرده اند.

اسناد:
(1) السنن الکبري بيهقي 7/164، احکام القران جصاص 2/158، المحلي ابن حزم 9/522، تفسير زمخشخري 1/359، تفسير قرطبي 5/117، بدايع الصنايع ملک العماء 2/264، تفسير خازن 1/356، الدر المنثور 2/136، تفسير شوکاني 1/418، الغدير 8/215.
(2) تفسير رازي 3/193، تفسير ابن کثير 1/472، بدايع الصنايع 2/264، تفسير قرطبي 5/117 و 116، احکام القران جصاص 2/158.

داوري او درباره زني که شش ماهه زائيد

در روايت آمده است که بعجه پسر عبد الله جهني گفت مردي از ما، زني از خاندان جهينه را به همسري گرفت و زن پس از شش ماه فرزندي‏آورد. شوهرش به نزد عثمان شد و گزارش ‏رويداد را بازگو کرد او دستور داد زن‏را سنگسار کنند.

مولا علي عليه السلام که- از چون و چند کار- آگاهي يافت به نزد وي آمد و گفت چه مي کني؟ چنين دستوري بر او روا نيست زيرا خداوند در قران مي گويد:
بارداري و شيرخوارگي کودک بر روي هم سي ماه مي شود. و نيز مي گويد: مادران، فرزندانشان‏ را دو سال- بي کم و کاست- شير مي دهند، پس روزگار شيرخوارگي بيست و چهار ماه مي شود و بارداري هم دست کم در شش ماه پايان مي پذيرد.

عثمان گفت به خدا سوگند اين را نمي دانستم آن گاه عثمان گفت تا آن زن را برگردانند که کار گذشته بود و سنگسارش کرده بودند. پيش از سنگسار شدن نيز به خواهرش گفته بود: خواهرم! اندوه مخور که به خداوند سوگند دست‏هيچ کس به جز او- شوهرم- به دامن من نرسيده.

راوي مي گويد: پس از آن، کودک به روزگار جواني رسيد و پدر بچه نيز بودن او را از صلب خويش گواهي کرد و خود )پدر) همانندترين مردم بود به او.

واقعا جاي شگفتي دارد که چگونه کسي که خود را پيشواي مسلمين مي نامد چنين آيات مهمي از قرآن کريم را ياد نداشته باشد. و اين جهل و ناداني باعث شود زني پاک دامن از مسلمانان مخلص را دستگير کند و ننگ فاحشگي و زنا بر او بچسباند و آبروي او را پيش چشم همگان بريزد و در آخر نيز او را بکشد.

خداوند درباره جنايتکاراني همچون عثمان که مومنان بي گناه را مي کشند مي فرمايد:
هر كس مؤمنى را از روى عمد بكشد، كيفرش دوزخ است كه در آن جاودانه خواهد بود، و خدا بر او خشم گيرد، و وى را لعنت كند و عذابى بزرگ برايش آماده سازد. (نساء/93)

(روايت فوق را بسياري از علماي اهل سنت از جمله: مالک و ابن منذر و ابن ابي حاتم و بيهقي و ابو عمر و ابن کثير وابن ديبع و عيني و سيوطي نقل کرده اند. همچنين مراجعه کنيد به: الغدير للاميني ج 8 / 97 و ج 6 / 94.)

غصب اموال مردم به بهانه گسترش مسجدالحرام

طبري در تاريخ خود ذيل رويدادهاي سال 26 هجري مي نويسد:
در اين سال عثمان مسجدالحرام را گسترش داد و آن را پهناور نمود. خانه هاي گروهي از مجاورين مسجدالحرام را خريد و ديگران که حاضر به فروش خانه هاي خود نشدند. خانه هايشان را خراب کرد و بهاي آن را در بيت المال قرار داد. صاحبان املاک وقتي بخاطر اين تجاوز غير شرعي به او اعتراض کردند، عثمان دستور داد آنها را زنداني کنند. و گفت مي دانيد چه چيزي موجب گستاخي شما بر من شده است؟  هيچ چيز شما را بر من گستاخ نکرده است مگر حلم و بردباري من ! عمر با شما همين کار را کرد و بر سر او داد نزديد.
سپس عبدالله بن خالد درباره زندانيان مال باخته با عثمان صحبت کرد تا از بند رهائي يافتند.

گويا خليفه هيچ ارزش و آبروئي براي دارائي هاو دارندگان آن سراغ نداشته و گويا سخن ‏پيامبر اكرم صلي الله عليه و اله به گوش او نخورده بوده که دست زدن به دارائي هيچ مسلماني روا نيست مگر او از قلباً راضي باشد.

(تاريخ الطبري ج 5 / 47، تاريخ اليعقوبي ج 2 / 142، الكامل ج 3 / 51 الغدير ج 8 / 129)

مضروب ساختن عبداللّه بن مسعودكه پهلوهايش درهم شكست

بلاذري‏ در کتاب " انساب الاشراف " بنا بر روايات تارخي ميگويد:
"عبد الله بن ‏مسعود وقتي دسته کليد خزانه را پيش وليد بن عقبه انداخت گفت: هر که (دين خويش يا رويه اسلامي را) تغيير دهد خدا حالش را تغيير خواهد داد. وهر که (دين خويش يا رويه اسلامي را) تبديل کند خدا بر او خشم خواهد گرفت. هر چه فکر ميکنم مي بينم رفيقتان (يعني عثمان) (رويه اسلامي و سنت پيامبر (ص) را) تغيير داده و تبديل کرده است و همواره اين سخن بر زبان داشت: راست ترين سخن، کتاب خداست و نيکوترين مايه هدايت سخن هدايتگر محمد (ص) و بدترين کارها کارهائي که از پيش خود بسازند، و هر کار از پيش خود ساخته اي بدعت است، و هر بدعتي مايه گمراهي‏است، و هر گمراهي يي در آتش (دوزخ) است.

وليد اينها را به عثمان گزارش داد و نوشت: او عيبهايت را ميشمارد و از تو بشدت انتقاد ميکند. عثمان در جوابش دستور داد که او را به مدينه سوق دهد.

عبد الله بن مسعود هنگامي به مدينه رسيد که عثمان بالاي منبر پيامبر خداص سخنراني ميکرد. چون چشمش به عبد الله افتاد گفت: هان اکنون حيوانکي بد راه فرا رسيده که اگر کسي بر خوراکش گذرد قي ميکند و مدفوع مي ريزد.
عبد الله بن مسعود گفت: من چنان که گفتي‏ نيستم، بلکه در حقيقت يار پيامبر خدايم يارش در نبرد " بدر " و در بيعت رضوان.
عايشه فرياد برآورد که واي عثمان اين حرف را به يار پيامبر خدا (ص) ميزني؟

آنگاه عثمان دستور داد تا او را با خشونت از مسجد بيرون انداختند، و عبد الله‏زمعه او را بر زمين زد. و گفته اند که‏در حقيقت يحموم نوکر عثمان او را بر شانه خويش برداشته بطوريکه پايش بر دو طرف گردن وي آويخته و در اينحال او را بر زمين کوفته تا دنده اش شکسته است. در روايتي نيز مقدس اردبيلي رحمه الله در حديقة الشيعة نقل مي کند که عبدالله بن مسعود را چنان زدند که بعد از سه روز فوت کرد.

( الغدير ج 9 / 3 - 14، أنساب الاشراف للبلاذرى ج 5 / 36، تاريخ اليعقوبي ج 2 / 147)

تبعيد ابوذر غفارى به ربذه

بلاذري روايت کرده‏که وقتي عثمان، بخشش هاي آنچناني را در حق مروان بن حکم روا داشت و به حارث بن حکم بن ابي العاص 300000 درهم و به زيد بن ثابت انصاري 100000درهم داد. 

ابوذر مي گفت: تهيه کنندگان گنج ها را مژده بده به کيفري‏ دردناک، و اين آيه را تلاوت مي کرد:
وکساني که زر و سيم را تل انبار مي کنند و در راه خدا به مصرف نمي رسانند نويد ده ايشان را به کيفري دردناک.
مروان اين سخنان را به عثمان رساند. و او برده ي خود ،ناتل، را به سوي ابوذر فرستاد که از اين سخنان که به گوش من مي رسد دست بکش. 

ابوذر گفت: آياعثمان مرا از خواندن نامه ي خدا و از نکوهش کسي که دستور او را رها کرده منع مي کند به خدا که اگر خشنودي خدارا با خشم عثمان به دست آرم نزد من بهتر و محبوب تر است از اين که با خشنود ساختن عثمان خدا را به خشم آرم.

همچنين ابوذر کارهائي را که معاويه مي کرد ناپسنديده مي شمرد.  معاويه براي جلب رضايت او بارها برايش پول فرستاد از جمله اينکه يکبار300 دينار طلا براي اوفرستاد ولي ابوذر گفت: اگر اين ها از سهميه ي حقوق امسالم است که از دادن آن خودداري کرده بوديد، آن را مي پذيرم و اگر جايزه و بخششي است مرا نيازي به آن نيست.

معاويه، خضراء ( کاخ سبز ) را که در دمشق ساخت- ابوذر به او گفت: اگر اين از مال خداست که خيانت کرده اي و اگر از مال خودت است که اسراف است معاويه‏خاموش ماند.

ابوذر مي گفت: به خدا کارهائي شده که نيک نمي شناسم و به خدا سوگند که اين ها در کتاب خدا و سنت پيامبرش نيست و به خدا حقي را مي‏بينم که خاموش مي شود و باطلي را که زنده مي شود و راستگوئي را که تکذيب مي شود و سنتي را که از پرهيزگاري به‏دور است و شايسته مردمي را که حقوق ايشان ربوده مي شود.

حبيب بن مسلمه به‏معاويه گفت: ابوذر شام را بر تو تباه خواهد کرد اگر شما نيازي به آن جا داريد اهل آن را دريابيد.
معاويه در اين باره با عثمان مکاتبه کرد و عثمان به معاويه نوشت: جندب ( نام ابوذر در زمان جاهليت ) را بر ناهموارترين مركب ها سوار کن و او را از راهي دشوار بفرست.

معاويه او را با کسي فرستاد که شبانه روز مركبش را براند و چون ابوذر به مدينه آمد مي گفت: کودکان را به کار مي گماري و چراگاه اختصاصي‏درست مي کني و فرزندان آزاد شده ها را به خود نزديک مي کني.
عثمان به نزداو فرستاد که به هر سرزميني خواهي ملحق شو.

گفت به مکه گفت نه گفت پس بيت المقدس گفت نه گفت پس به بصره ياکوفه گفت نه من تو را مي فرستم به ربذه، پس او را به آن جا فرستاد و همچنان در آن جا بود تا درگذشت.

در رابطه با تبعيد ابوذر به ربذه توسط عثمان روايات فراواني در حد تواتر به ما رسيده است که ما در اينجا برخي از اين مصادر را نقل مي کنيم:

(الغدير للاميني ج 8 / 292 - 386، أنساب الاشراف للبلاذرى ج 5 / 52 - 54، صحيح البخاري ك الزكاة والتفسير، الطبقات لابن سعد ج 4 / 232، مروج الذهب ج 2 / 339، تاريخ اليعقوبي ج 2 / 148 ط الغرى، شرح ابن أبى الحديد ج 1 / 240 - 242 ط 1، فتح الباري ج 3 / 213، عمدة القارى ج 4 / 291.)

برگرداندن حکم بن عاص و مروان

سه شنبه 31 خرداد 1390  3:07 PM
تشکرات از این پست
mowood
mowood
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : خرداد 1390 
تعداد پست ها : 149

شناخت کلي از عثمان

حكم بن عاص طرد و رانده شده رسول خدا صلي الله عليه واله بود و آن حضرت او را از مدينه دور کرده بود و همچنين پسر او مروان که او نيز رانده شده رسول خدا ص بود. روايات صحيح و معتبر در نكوهش اولاد عاص ، متواتر هستند و پيامبر اکرم صلي الله عليه و اله، اولاد عاص را بارها در مواضع مختلفي لعن کردند.(1)

همچنين  پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - فرمودند: وقتى اولاد عاص به سى نفر مرد رسيدند، مال خدا را دست بدست مى گردانند، و بندگان خدا را به بردگى مى گيرند و دين خدا را به نيرنگ مى كشند. (2)

و همچنين فرموده بودند که از مدينه دور شوند. ابوبکر و عمر هم به موافقت رسول الله ص بيست و پنج فرسنگ ديگر آن مردود را از مدينه دو کرده بودند. ولي عثمان وقتي به خلافت رسيد هر دو را طلبيد و دو هزار درهم به جهت خرج راه ايشان فرستاد. و ايشان را استقبال کرد و هنگام رسيدن آنها سرور و خوشحالي اظهار نمود و گفت: به رغم کساني که شما را مطرود ساخته بودند من شما را استرجاع نمودم. همچنين مروان را صاحب رأي و تدبير و وزير خود گردانيد و در تعظيم و احترام او ذره اي کم نگذاشت.

روزي که حكم بن عاص گام در مدينه نهاد پيراهني کهنه و پاره و تکه تکه بر تن داشت و کارش راندن بزها بود، مردم که نخست اين همه فلاکت را در حال او و همراهانش نگريسته بودند پس از لحظه اي چند که او وارد خانه ‏خليفه شد و بيرون آمد ديدندش که پيراهني از خز بر تن دارد و عباي اشراف را در بر تن كرده است. (3)

او را در ميان قبر مقدس منور پيامبر اکرم ص جاي داد و در روز اول صد هزار دينار از غنيمت افريقا به اعطا نمود و روز ديگر صد هزار دينار به حکم بن عاص داد.

حکم بن عاص کيست ؟

براي شناخت حکم بن عاص و عداوت و دشمني وي با پيامبر اکرم صلي الله عليه و اله گوشه اي از خيانت هاي او را در اينجا بيان مي کنيم:
حكم کارش اخته گري بود و گوسفندان را اخته مي کرد. (4) در مکه در همسايگي پيامبر اكرم صلي الله عليه و اله مي زيست و از همان ها بود که کار را بر پيامبر ص سخت کرده بودند.  به گفته ابن هشام در سيره ‏خود به خاطر آزارهاي فراواني که به پيامبر اكرم ص مي رساند همانند ابولهب شمرده مي شد. (5)

طبراني آورده است که حکم بن عاص نزد پيامبر ص مي نشست و وقتي ايشان سخن مي گفتند او با حرکات چشمش به توهين مي پرداخت پس پيامبر اكرم ص او را ديد و گفت: به همين گونه بمان و پس ازآن هميشه چشمش پرش داشت تا مرد.

و در گزارش مالک بن دينار: پيامبر اكرم ص به حکم بن عاص ‏بگذشت و حکم شروع کرد به مسخره کردن پيامبر ص با حرکات انگشتش. پس پيامبر او را ديد و گفت: خدايا او را به لرزش و ارتعاش دچار کن پس در همان جا دچار لرزش و ارتعاش گرديد- و حلبي مي افزايد: و ابتلايش به اين‏بيماري پس از آن بود که يک ماه بيهوش افتاده بود.  (6)

اسناد:

(1) الصواعق لابن حجر ص 179 ط المحمدية وص 108 ط الميمنية، تطهير الجنان لابن حجر ص 63 ملحقا بالصواعق ط المحمدية وص 144 بهامش الصواعق ط الميمنية، مقتل الحسين للخوارزمي ج 1 / 172، الدر المنثور للسيوطي ج 4 / 191 وج 6 / 41، سير أعلام النبلاء ج 2 / 80، أسد الغابة ج 2 / 34، السيرة الحلبية ج 1 / 317 السيرة الدحلانية بهامش الحلبية ج 1 / 225 - 226، الغدير للاميني ج 8 / 245، شيخ المضيرة أبو هريرة ص 160.
(2) متسدرک حاکم 4/480، ذهبي نيز به صحت آن در تلخيص المستدرک اعتراف کرده است.
(3) تاريخ يعقوبي 2/41
(4) حياة الحيوان الدميري 1/194   
(5) سيره ابن هشام 2/25
(6) الاصابة 1/345 و 346، السيرة الحلبية 1/337، الفائق زمخشري 2/305، اين روايت را از طريق حافظاني همچون طبراني، بيهقي و حاکم نقل کرده اند.

اگر علي نبود عثمان هلاک مي شد !

حافظ عاصمي در کتابش زين الفتي‏في شرح سوره هل اتي از طريق استادش ابوبکر محمد بن اسحاق بن محمشاد نقل کرده است که:
در روزگار خلافت‏عثمان مردي به نزد او آمد و جمجمه انسان مرده اي در دست او بود و گفت: شما معتقديد که آتش را بر اين موجود عرضه مي کنند و در گور عذابش مي كنند با اين که من دستم را بر آن قرار دادم و گرماي آتش را از آن احساس ‏نکردم .

عثمان پاسخ او را نداد و کسي در پي مولا علي عليه السلام فرستاد و احضارش کرد.
وقتي که ايشان آمدند، به مرد فرمودند:
سوالت را دوباره بگو. او نيز سوالش را تکرار کرد.
عثمان ‏به مولا علي عليه السلام گفت: پاسخ او را بده.

مولا علي عليه السلام فرمودند: سنگ و آهن آتش زنه (بزند) بياورند (قديم از اين دو وسيله براي روشن کردن آتش استفاده مي کردند). و آن گاه در حالي که سوال کننده و ديگر مردم مي نگريستند آن دو را گرفت و از زدن آن دو به يکديگر،آتشي روشن كرد.

سپس به مرد فرمودند: دستت را بر سنگ بگذار و چون بگذاشت به‏وي گفت: دستت را بر آهن آتش زنه بگذار و چون بگذاشت به وي گفت: آيا حرارت آتش را از آن احساس مي کني؟
مرد مبهوت شد و عثمان گفت اگر علي نبود عثمان هلاک مي شد.

البته ظاهرا عثمان اين جمله را از دوست خود ،عمر، يادگرفته است. زيرا او نيز در زمان خلافتش به اعتراف مورخين بيش از 70 بار گفت: اگر علي نبود عمر هلاک مي شد.

فرار عثمان از جنگ احد

براى افراد مسلمان در نكوهش فرار از جنگ ، كافى است كه بگوييم : خداوند متعال در آيات15 و 16 سوره انفال مي فرمايد:
اى اهل ايمان! هنگامى كه با كافران در حالى كه بر ضد شما لشكركشى مى‏كنند روبرو مى‏شويد، به آنان پشت نكنيد [و نگريزيد.] و هر كس در آن موقعيت به آنان پشت كند [و بگريزد] سزاوار خشمى از سوى خدا شود و جايگاهش دوزخ است ودوزخ بازگشت‏گاه بدى است مگر جهت ادامه نبرد بادشمن، يا پيوستن به گروهى [تازه نفس از مجاهدان براى حمله به دشمن‏] باشد.

در روز جنگ احد بود كه ابن قمئه به مصعب بن عمير حمله كرد و او را كشت ، و پنداشت كه پيغمبر است . ابن قمئه نزد قريش برگشت و مژده داد كه پيغمبر را كشته است ! مشركان نيز به يكديگر مژده مى دادند و مى گفتند: محمد كشته شد! محمد كشته شد! ابن قمئه او را كشت .

با اين خبر، دلهاى مسلمانان از جا كنده شد، و به كلى پراكنده شدند و با بى نظمى ، روى به فرار نهادند. چنانكه خداوند حكايت مى كند كه : هنگامى كه از كوه بالا مى رفتيد و به كسى اعتنا نمى كرديد و پيغمبر از دنبالتان شما را مى خواند و خدا سزايتان را به غمى روى غمى داد (1).

در آن روز پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - آنها را ندا مى داد و مى فرمود : بندگان خدا! بندگان خدا! بياييد. من پيغمبر هستم ، هر كس ‍ ثابت ماند بهشت از آنِ اوست با اين صدا و نظير آن ، آنان را مى خواند، با اينكه در آخر آنها قرار داشت ، ولى آنها طورى فرار مى كردند كه به كسى توجه نداشتند!

طبرى و ابن اثير در تاريخ خود مى نويسند: فرار به وسيله گروهى از مسلمانان به پايان رسيد كه عثمان بن عفان و ديگران در ميان ايشان بودند، آنها به اعوص رفتند و سه روز در آنجا ماندند، سپس نزد پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - باز گشتند. وقتى پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - آنها را ديد فرمود: شما از جنگ روى برتافتيد! (2)

فرار اين عده از جنگ و بازگشت سه روز بعد آنان و گفتار پيغمبر به ايشان ، در همه كتبى كه راجع به جنگ احد به تفصيل سخن گفته اند، آمده است .از جمله فخر رازي مي نويسد: از جمله فراريان عمر و عثمان و سعد و عقبه بوده اند که ايشان به مکان دوري فرار کردند و بعد از سه روز برگشتند. (3)

اسناد:
(1) سورة آل عمران: 153. در اين مورد به کتاب الكامل ابن الاثير ج 2 / 108 مراجعه كنيد.
(2) فرار عثمان وغيره في أحد ثلاثة أيام: تاريخ الطبري ج 2 / 203، الكامل لابن الاثير ج 2 / 110، السيرة الحلبية ج 2 /227 قال: وكان من جملة من انهزم عثمان بن عفان.. الخ، سيرة المصطفى لهاشم معروف ص 411، مجمع البيان ج 2 / 524، الارشاد للشيخ المفيد ص 48، البحار ج 20 / 84، البداية والنهاية ج 4 / 28، السيرة النبوية لابن كثير ج 3 / 55، شرح النهج للمعتزلي ج 15 / 21 وقال ج 15 / 20 مع اتفاق الرواة كافة على ان عثمان لم يثبت، الدر المنثور ج 2 / 89. فرار عثمان يوم حنين: دلائل الصدق ج 3 ق 1 ص 362، وذكر ابن هشام في السيرة النبوية ج 4 / 85 أسماء من ثبت مع الرسول ولم يكن عثمان منهم.
(3) مفاتيح الغيب 9/52 و تفسيرفخرالرازي 3/398 و السيرة الحلبية 2/227

فرار عثمان از جنگ حنين

به روايت ارشاد شيخ مفيد تنها ده نفر در کنار پيامبر ماندند که نه تن آنان هاشمي و دهمي أيمن فرزند ام ايمن بود که شهيد هم شد. اما ديگران از جمله ابوبکر، عمر، عثمان و ديگر دست اندرکاران سقيفه و خلافت همه پا به فرار نهادند و هرچه پيامبر اکرم صلي الله عليه و اله فرياد زد: اينک من رسول خدا هستم، محمد بن عبدالله را تنها نگذاريد، کسي اعتنا نکرد. يعقوبي در تاريخش به روايت مفيد تاکيد دارد.
(الارشاد شيخ مفيد 1/140)

حلبي در سيره اش مي گويد: آنگاه که که در حنين همه از اطراف پيامبر پراکنده شدند فقط چهارنفر بر جاي ماندند، سه تن هاشمي علي، عباس و ابوسفيان بن حارث و ابن مسعود که از جانب چپ دفاع مي کرد و دو نفر اول از پيش روي پيامبر دفاع مي نمودند و ابوسفيان بن حارث زمام اشتر وي را در دست داشت.

قتل عثمان

عثمان روز اول محرم سال 24 هجرى به خلافت رسيد و نزديك به 12 سال خلافت كرد.
با نگاهى به كارنامه او در اين دوران، آنچه بيش از همه نظرها را به خود جلب مى كند، اسراف و تبذير، تجمل پرستى، عصبيت قومى و نژادگرايى، علاقه به زندگى مرفه، تنگ گرفتن بر مردم، كمك به توسعه فقر و ايجاد نظامى طبقاتى، تعطيل احكام الهى و تحريم حلال و حلال شمردن حرام خداوندى، فراهم آوردن موجبات دنياپرستى كسانى كه تا ديروز در راه دين خدا شمشير مى زدند، ضرب و شتم و شكنجه اصحاب رسول خدا (ص) و مؤمنان صالح، گماردن اشقيا و ستمگران جبار و شرابخواران زناكار بر تمامى شؤن مسلمين ، دوستى دشمنان خدا و دشمنى دوستان خدا مى باشد و سرانجام نيز عثمان گرفتار اعمال خود شد و مسلمانان خروشان و خشمگين او را به قتل رساندند .

مورخين آورده اند كه پس از توطئه عثمان عليه محمد بن ابى بكر و همراهانش كه با دستخط حكومت مصر، عازم آن سرزمين بود و كشف توطئه قتل او توسط عثمان، چند قبيله عرب با يكديگر همدست شدند و خانه عثمان را محاصره كردند و آب را به رويش بستند .

اين خبر به اميرالمؤمنين (ع) رسيد و آن حضرت سه مشك آب برايش فرستادند .
خانه عثمان 49 روز در محاصره كامل بود و در ميان محاصره كنندگان، اصحاب رسول خدا (ص) نيز ديده مى شدند .

در نهايت، محمد بن ابى بكر با دو نفر ديگر از بام خانه هاى انصار وارد خانه عثمان شدند . محمد ريش عثمان را به دست گرفت و خواست ضربه اى به او وارد كند؛ اما منصرف شد و برگشت و دو نفر ديگر عثمان را به قتل رساندند .

همسر عثمان بالاى بام رفت و فرياد زد: اميرالمؤمنين كشته شد! مردم نيز داخل خانه شدند و با جسد عثمان روبرو شدند. در تاريخ کشته شدن عثمان اختلاف است و آن را از دوازدهم تا بيست و هشتم ماه ذي حجه سال سي و پنج هجري نوشته اند. همچنين سن خليفه سوم را بهنگام مرگ از 82 تا 92 سال بحساب آورده اند.

جنازه او تا سه روز روى زمين بود. واقدي و غير او روايت کرده اند که اهل مدينه نمي گذاشتند که کسي بر وي نماز گذارد يا دفن کند. و در شب سوم که مروان با دو نفر ديگر خواست او را دفن کند، مردم بر ايشان سنگ انداختند و وقتي ديدند که در مقبره مسلمانان نمي توانند او را دفن کنند در خارج از گورستان بقيع، و در محلي به نام حش کوکب، که گورستانا يهوديان بود و ديواري گرداگرد آن کشيده شده بود دفن کردند. چون معاويه بخلافت نشست دستور داد تا ديوار حش کوکب را خراب کردند و بدينوسيله گور عثمان به گورستان مسلمانان در بقيع متصل گرديد.

در پى قتل عثمان، مردم گرد اميرالمؤمنين ، على (ع) را گرفتند و با اصرار تمام، حضرتش را وادار به پذيرش خلافت كردند .

(مآخذ: على و مناوئوه، تأليف دكتر نورى جعفر، چاپ مصر- الرسول الأعظم مع خلفائه، تأليف مهدى القرشى، چاپ لبنان - حديقة الشيعه، تأليف مرحوم مقدس اردبيلى -  شرح نهج البلاغه، تأليف ابن ابى الحديد معتزلى - تتمة المنتهى، تأليف مرحوم حاج شيخ عباس قمى - تا ريخ پيامبر اسلام، تأليف مرحوم دكتر محمد ابراهيم آيتى)

 

 

اضافه‌ كردن نظر

سه شنبه 31 خرداد 1390  3:08 PM
تشکرات از این پست
mowood
mowood
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : خرداد 1390 
تعداد پست ها : 149

شناخت كلي از عمر

شناخت كلي از عمر

عمر بن خطاب بن نفيل از قبيله قريش بود. او در سال 13 ( عام الفيل ) در مکه به دنيا آمد. کنيه‌اش ابوحفص و مادرش، حنتمه بود. تا پيش از مسلمان شدن ظاهري، از دشمنان رسول خدا صلي الله عليه و آله وسلم به شمار مي‌رفت...

بقیه در ادامه مطلب...

 

بنا بر برخي روايات، هنگامي که عمر از سوي سران قريش مامور کشتن رسول خدا شد، متوجه شد که خواهر و شوهرخواهرش مسلمان شده‌اند. از اين رو خشمگين به خانه آنها رفت و خواهر خود را به شدت کتک زد. اندکي بعد با آيات قرآن آشنا شد و در سال ششم بعثت به ظاهر اسلام آورد.

عمر اندکي پيش از رسول خدا به مدينه هجرت کرد. به اقرار کتب اهل سنت وي بارها پيامبر اکرم صلي الله عليه واله را اذيت و موجبات ناراحتي ايشان را فراهم کرد. هنگام شهادت خاتم الانبيا، مانع نوشتن وصيت‌نامه شد و گفت: تب بر رسول خدا چيره شده و هذيان مي‌گويد! از اين رو، مايه حسرت بسياري از ياران رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم شد که چرا مسلمانان از آن وصيت مهم محروم شدند.

عمر در سقيفه بني ساعده حضور داشت و بيشترين نقش را در برگزيدن ابوبکر و بيعت مردم با او ايفا کرد. ابوبکر نيز در هنگام مرگ، وصيت کرد که عمر پس از وي خليفه شود. از اين رو عمر در سال 13 هجري، پس از مرگ ابوبکر، به خلافت دست يافت و لقب اميرالمؤمنين را براي خود برگزيد. عمر ده سال و شش ماه خلافت کرد و در اين مدت به تاسيس ديوان و دفتر براي حکومت همت گماشت و مقررات حکومتي بسياري وضع کرد. بسياري از سرزمين‌هاي اسلامي (مانند عراق، فلسطين، شام، مصر و بخش‌هاي بسياري از ايران ) در دوران خلافت او فتح شد.

يکي از اقدامات نادرست وي، طبقه‌‌بندي اصحاب رسول خدا جهت دريافت حقوق و مزايا بود؛ به طوري که در سال اّخر زندگي خود با مشاهده اختلاف طبقاتي شديد بين مسلمانان گفت:اگر سال ديگر زنده باشم، بيت المال را به روش پيامبر به طور مساوي بين مردم تقسيم مي‌کنم.

مورخان عمر را مردي بلندقد، سرخ‌رو و تندخو توصيف کرده‌اند که در مواردي به رسول خدا نيز اعتراض مي‌نموده است؛ از جمله در واقعه صلح حديبيه و متعه حج. حفصه، دخترش، يکي از همسران رسول خدا بود.

به اعتقاد اهل سنت عمر در 27 ذيحجه سال 23 هجري، در 63 سالگي بر اثر ضربه شمشير ابولولو از دنيا رفت و در خانه رسول خدا، در کنار مرقد پيامبر به خاک سپرده شد. ولي پيروان مکتب راستين تشيع با دلايل قطعي معتقدند که وي در روز نهم ربيع الاول کشته شده است.

(اسدالغابه، ج 4، ص 145، الکامل، ج 2، ص 209 تا 219 و 9 تا 19، معجم رجال الحديث، ج 13، ص 31.)

گوشه اي از خشونت هاي عمر

پژوهشگران در تحليل شخصيت خليفه دوم و اثبات خشونت بي حد و حصر عمر به موارد ذيل استناد کرده اند:

نمونه اول)
او نخستين کسي بود که شلاق (دره) در دست گرفت. (1)

نمونه دوم)
شخصي به عمر گفت: مردم از تو خشمگين اند! مردم از تو خشمگين اند! مردم از تو متنفرند!  عمر پرسيد: براي چه؟ آن مرد گفت از زبان و عصاي تو ! (2)

نمونه سوم)
عايشه فرزند عثمان بر اين اعتقاد بود که تندي عمر- ديگران را از انتقاد به او بازداشته است. (3)

نمونه چهارم)
يک بار غلام زبير بعد از نماز عصر به نماز ايستاد. در همان لحظه متوجه شد که عمر با دره (شلاق) خود به طرف او مي آيد. بلافاصله از آنجا فرار کرد. (4) 

نمونه پنجم)
ابن عباس ميگويد: من براي پرسيدن يک سوال از عمر دو سال صبر کردم. مانع من از پرسش ترس از عمر بود.  (5)

نمونه ششم)
خشونت عمر به حدي رسيد که ابن عباس در عصر وي. جرات ابراز حکم شرعي ارث را نداشت. وقتي بعد از مرگ عمر بر خلاف نظر وي در زمينه ارث سخن گفت و به او اعتراض شد که چرا در زمان عمر نميگفتي. جواب داد: به خدا قسم از او ميترسيدم. (6) 

نمونه هفتم)
آورده اند که شخصي نزد عم آمد و پرسيد: معناي آيه الجوار الکُنّس چيست؟ عمر با چوب دست زد و عمامه او را انداخت..! (7) 

نمونه هشتم)
از عبدالرحمن بن يزيد چنين روايت شده است: شخصي درباره کلمه وأبّاً از عمر سوال کرد. عمر نيز با تازيانه سراغ او رفت. (8) 

نمونه نهم)
روايت شده است که شخصي به خليفه گفت: من شديدترين آيه را در قران مي دانم. عمر با تازيانه بر سر او کوبيد و گفت: به تو چه مربوط که در قران تحقيق مي کني ! (9)

نمونه دهم)
ابوهريره مي گويد: در دوران زمامداري عمر هيچ فردي نبود که حديثي از پيامبر اکرم صلي الله عليه و اله نقل کند، مگر آنکه خون از پشتش جاري مي گرديد. (10)

نمونه يازدهم)
روزى در راه ديد كه عده اى به دنبال ابى بن كعب افتاده اند. درّه (تازيانه) كشيد كه بر سر او فرود آورد.
ابى گفت : يا اميرالمؤ منين ! از خدا بترس . عمر گفت : اين جمعيت چيست كه دنبالت افتاده اند، اى پسر كعب ؟ نمى دانى اين عمل ، تو را مفتون مى كند و آنها را خوار مى نمايد. (11)

نمونه دوازدهم)
درّه او مانند تازيانه عذاب بود كه بزرگان صحابه از آن وحشت داشتند، تا جايى كه گفته اند:  وحشتناكتر از شمشير حجاج بن يوسف بود. (12)

نمونه سيزدهم)
صاحب كتاب حياة الصحابه مي گويد: عمر نسبت به زنان خشنونت بيشتري داشت. زنان از او مي ترسيدند. و ما در اينجا گوشه اي از اين خشونت ها را بيان مي کنيم:
طبرى به سلسله سند از سعيدبن مسيّب نقل مى كند كه گفت : وقتى ابوبكر مرد ، عايشه با جمعى از زنان براى او نوحه سرائى به راه انداخت . عمر خطاب به خانه او آمد و آنها را از گريستن بر ابوبكر منع كرد، ولى زنان اعتنايى نكردند و سرگرم كار خود بودند.
عمر به هشام بن وليد گفت : به درون خانه برو و دختر ابو قحافه را خارج نما. وقتى عايشه اين حرف را از عمر شنيد، به هشام گفت : من نمى گذارم وارد خانه من بشوى ، ولى عمر گفت : داخل شو، من به تو اجازه مى دهم . هشام نيز داخل شد و امّ فروه خواهر ابوبكر را نزد عمر آورد. عمر دُرّه را به دست گرفت و او را مضروب ساخت ! زنان نوحه گر نيز وقتى اين (خشونت ) را ديدند، متفرق شدند!! (13)

نمونه چهاردهم)
به گزارش عبدالرزاق صنعاني، ابراهيم نخعي مي گويد: عمر در صفوف زنان مي گشت، ناگهان بوي عطر از آنان به مشامش رسيد، در آن حال گفت: اگر مي دانستم اين بو از کيست با او چه و چه مي کردم...
زني که در آنجا خود را معطر کرده بود، از ترس بول کرد! (14)

نمونه پانزدهم)
سيماي خليفه چنان ترسناک بود که زن حامله اي از (ترس) ديدن او سقط جنين کرد. اين حادثه زماني رخ داد که خليفه به دنبال زني فرستاد تا در جلسه دادگاه حاضر شود. آن زن در بين راه از شدت خشونت عمر و ترس از او، فرزند خود را سقط کرد! (15)

نمونه شانزدهم)
عمر زني را در پوششي ديد که ديدن آن به شگفت آمد. در مورد او سوال کرد. گفتند: آن زن، کنيز فلاني است. عمر چندين ضربه با تازيانه اش به او زد. در حالي که مي گفت: اي زن پست! آيا خود را شبيه زنان آزاد مي گرداني! (16)

نمونه هفدهم)
به طور قطع بهترين راه شناخت عمر مراجعه به کلام اميرالمؤ منين عليه السلام است. آنجا كه مولا علي عليه السلام در خطبه شقشقيه راجع به واگذارى خلافت از جانب ابوبكر به عمر سخن مى گويد، مى فرمايد: 
ابوبكر آن را در موردى جنجال برانگيز قرار داد. سخنانش تند و تماس با وى سخت ، ولغزشهايش بسيار، وعذر خواستن از آن فراوان بود! همچون كسى كه بر شترى سركش سوار است كه اگر مهارش را محكم نگاهدارد، بينى حيوان پاره مى شود و چنانچه آن را رها كند به رو در مى افتد. به خدا قسم ! مردم در زمان او دچار خبط و خطا و تلون و اعتراض شدند.

اسناد:
(1) طبري: تاريخ الامم و الملوک ج 4 ص 209
(2) تاريخ المدينه المنوره ج2 ص858
(3) ابي سعيد منصور بن الحسين: نثر الدر ج4 ص34
(4) المعرفه و التاريخ ج1 ص364-365
(5) ابن جوزي :تاريخ عمر بن الخطاب ص 126
(6) ابن حزم اندلسي: المحلي ج8 ص279-280
(7) سنن دارمي ج1ص54
(8) الدرالمنثور ج6ص317
(9) الدر المنثور ج2ص227
(10) تاريخ ابن عساکر ج3ص11
(11) الغدير للاميني ج 6 / 271، الكامل ج 2 / 369، فتوح البلدان للبلاذرى ص 286
(12) الطبقات لابن سعد ج 3 / 282
(13) كتاب حياة الصحابه  ج3ص260
(14) المصنف ج4ص343 و-344
(15) شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد1/183، تاريخ عمر بن خطاب ص125
(16) عبقرية عمر ص130

سه شنبه 31 خرداد 1390  3:17 PM
تشکرات از این پست
mowood
mowood
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : خرداد 1390 
تعداد پست ها : 149

شناخت كلي از عمر

عمر: "اي کاش...!"

به روايت بخاري ابن عباس گويد:
به هنگاميکه عمر ضربه خورده بود بر وي وارد شدم و او را در حال پريشاني و وحشت زدگي ديدم. پس گفتم: باکي بر تو نباشد اي اميرالمومنين. عمر گفت: اي ابن عباس اگر به اندازه ظرفيت زمين براي من طلا بود همه را از ترس عذاب الهي فديه ميکردم. پيش از آنکه آن را ببينم. (1)

نيز در روايت ديگري که در اين زمينه از ابن عباس روايت شده و نامبرده به عمر بشارت بهشت داده- عمر گفت:
اما بشارت تو مرا به بهشت پس به خداي قسم اگر آنچه بين آسمانها و زمين است از من بود. همه را به خاطر آنچه در پيش دارم فديه مي دادم قبل از آنکه بدانم چه خبر است. (2)

همچنين به روايت ابن سعد آمده: عمر گفت:
اي کاش من چيزي نبودم. اي کاش فراموش شده بودم. آنگاه خورده آشغالي که همانند کاه يا چوب بود از لباسش برگرفت و گفت اي کاش من مثل اين بودم. (3)

و گفت:
اي کاش من قوچ خانواده بودم و آن قدر مرا مي پروراندند که چاق ترين قوچان مي نمودم آنگاه هرکس را دوست مي داشتند به ديدار آنها مي آمد و بر آنها وارد مي شد. پس مرا مي کشتند و مقداري از گوشتم را مي پختند و مقدار ديگرش را سرخ مي کردند پس مرا ميخوردند و در حال...بودن مرا خارج مي نمودند و من آدم نبودم. (4)

نيز در روايت عمر به هنگام ضربه خوردن از ابولولو گفت:
اگر آنچه بين آسمان و زمين است از آن من بود همه را در راه آنچه از عذاب الهي در پيش دارم فديه مي دادم پيش از آنکه بفهمم اوضاع از چه قرار است. (5) و در روايت متقي هندي بجاي "آنچه بين آسمانها و زمين است"  "آنچه خورشيد برآن تابيده"  آمده است.(6)

اسناد:

(1) صحيح بخاري 2/179 باب مناقب عمر
(2) کنز العمال به نقل از عبدالرزاق طيالسي احمد حنبل و ابن سعد.12/676
(3) طبقات ابن سعد 3/262
(4) حليه الاولياء: ابونعيم 1/52-- منهاج السنه: ابن تيميه به شرح فوق و اعتراف به صحت آن.
(5) همان
(6) کنز العمال 12/677 به نقل از ابن مبارک. ابن سعد. الغريب ابوعبيد. کتاب عذاب القبر بيهقي

نهي از حج تمتع

پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه وآله خود  فريضه حج تمتع را انجام داد. و از سوى خداوند متعال مأ مور به انجام آن گرديد. نص صريح گفتار خداوند اين است:

پس هر كه با پايان بردن عمره تمتّع به سوى حج تمتّع رود، آنچه از قربانى ميسر است [قربانى كند]. و هر كس به قربانى تمكّن نيافت سه روز در ايام حجّ روزه بدارد و هفت روز هنگام مراجعت، كه ده روز تمام شود اين عمل بر آن كس است كه اهل شهر مكّه نباشد. (ايه 196 سوره بقره)

ولي روزى عمر در منبر خطبه خواند و ضمن آن با كمال صراحت و بى پروايى گفت: دو متعه در زمان پيامبر اکرم صلوات الله عليه واله (حلال) بوده و من امروز آنها را حرام ميکنم و مرتکبين آنها را به کيفر ميرسانم.  يكي متعه زنان و ديگري متعه حج.(1)

و در روايت ديگر آمده است که عمر گفت: دو متعه در زمان رسول الله صلي الله عليه و اله و خلافت ابوبکر بود. و من امروز از آنها نهي مي کنم (حرام مي كنم) (2)

همچنين ابو موسى مي گويد: عمر گفت : حج تمتّع سنّت پيغمبر است ، ولى من مى ترسم حاجيان در زير درخت با زنان خود همبستر شوند، سپس با آنها به حج بروند !! (3)

از ابن عباس مي گويد: شنيدم که عمر مي گفت: به خدا قسم من  شما را از حج تمتع نهي مي کنم در حالي که به طور قطع آن در کتاب خدا آمده است و خودم آن را با رسول الله ص انجام مي دادم !! (4)

اسناد:
(1) تفسير الرازي ج 2 / 167 وج 3 / 201 و 202 ط 1، شرح نهج البلاغة لابن أبى الحديد ج 12 / 251 و 252 وج 1 / 182، البيان والتبيان للجاحظ ج 2 / 223، أحكام القرآن للجصاص ج 1 / 342 و 345 وج 2 / 184، تفسير القرطبى ج 2 / 270 وفى طبع آخر ج 2 / 39، المبسوط للسرخسي الحنفي باب القرآن من كتاب الحج وصححه ج، زاد المعاد لابن القيم ج 1 / 444 فقال ثبت عن عمر وفى طبع آخر ج 2 / 205 فصل اباحة متعة النساء، كنز العمال ج 8 / 293 و 294 ط 1، ضوء الشمس ج 2 / 94، سنن البيهقى ج 7 / 206، الغدير للاميني ج 6 / 211، المغنى لابن قدامة ج 7 / 527، المحلى لابن حزم ج 7 / 107، شرح معاني الاثار باب مناسك الحج للطحاوي ص 374، مقدمة مرآة العقول ج 1 / 200.
(2) قال عمر: " متعتان كانتا على عهد رسول الله صلى الله عليه وسلم وعلى عهد أبى بكر رضى الله عنه وأنا أنهى عنهما ". راجع: وفيات الاعيان لابن خلكان ج 2 / 359 ط ايران، الغدير ج 6 / 211.
(3) أخرجه الامام أحمد من حديث عمر في ص 49 من الجزء الاول من مسنده (منه قدس). مسند أحمد ج 1 / 49، الغدير ج 6 / 202 عن المسند.
(4) وعن ابن عباس قال: سمعت عمر يقول: والله انى لانهاكم عن المتعة وانها لفى كتاب الله ولقد فعلتها مع رسول الله صلى الله عليه وآله يعنى العمرة في الحج . راجع: سنن النسائي ج 2 / 16، تاريخ ابن كثير ج 5 / 109. اعتراف عمر ان الرسول صلى الله عليه وآله فعل متعة الحج وهى في كتاب الله: صحيح مسلم ص 896 ح 157، مسند الطيالسي ج 2 / 70 ح 516، مسند أحمد ج 1 / 49 و 50 ط 1، سنن ابن ماجة ص 692 ح 2979، كنز العمال ج 5 / 86 ط 1، مقدمة مرآة العقول ج 1 / 225، حلية الاولياء ج 5 / 205.

نهي از متعه زنان (ازدواج موقت)

خليفه دوم متعه ازدواج موقت زنها را برداشت و آن را حرام کرد. زماني که متصدي حکومت شد و کرسي خلافت را غصب کرد گفت:
متعتان کانتا علي عهد رسول الله و انا احرمهما و اعاقب (1)
يعني دو متعه در زمان پيامبر اکرم صلوات الله عليه واله (حلال) بوده و من امروز آنها را حرام ميکنم و مرتکبين آنها را به کيفر ميرسانم.  يكي متعه زنان و ديگري متعه حج.

ودر بعضي از نسخه ها آمده:
ثلاث کان علي عهد رسول الله انا انهي عنهن و احرمهن و اعاقب عليهن متعه النساء و متعه الحج و حي علي خير العمل.  در اين سخن عمر به يکي ديگر از بدعتهاي خود يعني حذف حي علي خير العمل از اذان نيز اشاره کرده است.

مسلمانان اتفاق دارند که نکاح متعه در صدر اسلام شايع بود و صحابه در زمان رسول خدا به آن عمل ميکرده اند و در زمان ابوبکر و در پاره اي از عهد عمر نيز بوده. بعد از آن عمر نهي کرد.

ميگويند يک سني مذهب با شيعه مذهب در رابطه با متعه نزاع کردند. سني از شيعه پرسيد که به چه دليل ميگويي متعه حلال است؟ شيعه گفت: دليل من قول عمر خطاب است که در همه جا نقل کرده اند که او گفت: کانتا في زمن رسول الله و انا احرمهما. کدام دليل بهتر از اين است که ميگويد: در زمان پيغمبر بود؟  پس به فرموده خدا و رسول خدا حلال است و ميگفته که من حرام کردم! به او بايد گفت که: تو خدا و پيغمبر نيستي به تو چه ربطي دارد ؟ چرا حرام ميکني؟

احمد بن حنبل در مسند خود نقل کرده است از عمران بن حصين که او گفت: نازل شد متعه در کتاب خدا و ما عمل ميکرديم به آن و تا رسول خدا بود جميع صحابه عمل به آن ميکردند و نشنيديم که قرآن نسخ آن را کرده باشد يا رسول الله منع آن نموده باشد. تا آنکه رسول خدا از دنيا رحلت نمود.

در صحيح ترمذي ذکر شده است که: از عبدالله بن عمر پرسيدند که: نظرت راجع به متعه نساء چيست؟ گفت: البته حلال است و آن سوال کننده از اهل شام بود. گفت: پدر تو مردم را از آن نهي کرده است. عبدالله گفت: پدرم نهي کرده است و رسول خدا امر فرموده. من گفته رسول را به جهت گفته پدرم ترک نخواهم کرد.

و در کتب و تواريخ و احاديث ذکر شده است که: ابن عباس و ابن مسعود و جابر بن عبدالله انصاري و ابوسعيد خدري و سامه بن اکوع و مغيره بن شعبه و جمعي کثير از اصحاب و تابعين التفاتي به سخن عمر نکرده اند. و فتوي ميدادند که متعه مباح و حلال است و عمل به آن هم ميکردند. و ميگفتند که چيزي را که ما نزد رسول خدا شنيده باشيم و در حيات او نقيض آن را نشنيديم از قول عمر برميگرديم.

در تفاسير طبري و فخر رازي و ابن حيان و الدر المنثور و ثعلبي در تفسيرش ذکر کرده اند که حضرت اميرالمومنين عليه السلام فرمود:
لولا نهي عمر عن  المتعه ما زني الا شقي.  (2)
يعني اگر عمر از متعه نهي نميکرد هيچ زنايي واقع نمي شد مگر براي شقي و بدبخت.

پس بايد دانست که منع عمر از متعه  باعث زنا و فحشا در جامعه شد و رواج پيدا کرد. عمر با اين عمل خود حکم خدا و رسولش را ابطال نمود و سبب شيوع فحشا گرديد و مشمول اين سه ايه شد: و من لم يحکم بما انزل الله فاولئک هم الظلمون......فاولئک هم الفاسقون.....فاولئک هم الکافرون. يعني هر کس به دستور خدا حکم نکند (بر خلاف آن دستور بدهد) او از ستمکاران و از فاسقان و از کافران خواهد بود.

اسناد:
(1)  تفسير الرازي ج 2 / 167 وج 3 / 201 و 202 ط 1، شرح نهج البلاغة لابن أبى الحديد ج 12 / 251 و 252 وج 1 / 182، البيان والتبيان للجاحظ ج 2 / 223، أحكام القرآن للجصاص ج 1 / 342 و 345 وج 2 / 184، تفسير القرطبى ج 2 / 270 وفى طبع آخر ج 2 / 39، المبسوط للسرخسي الحنفي باب القرآن من كتاب الحج وصححه ج، زاد المعاد لابن القيم ج 1 / 444 فقال ثبت عن عمر وفى طبع آخر ج 2 / 205 فصل اباحة متعة النساء، كنز العمال ج 8 / 293 و 294 ط 1، ضوء الشمس ج 2 / 94، سنن البيهقى ج 7 / 206، الغدير للاميني ج 6 / 211، المغنى لابن قدامة ج 7 / 527، المحلى لابن حزم ج 7 / 107، شرح معاني الاثار باب مناسك الحج للطحاوي ص 374، مقدمة مرآة العقول ج 1 / 200.
(2) جاء في تفسير الطبري ج 5 ص19 ، ط الأولى  دار إحياء التراث العربي. قال الحكم: قال علي رضي الله عنه : لولا أن عمر رضي الله عنه نهى عن المتعة ما زنى إلا شقى
روى القرطبي في تفسيره  ج 3 ص 1700  ، ط دار الثقافة  و روى عطاء عن ابن عباس قال : ما كانت المتعة إلا رحمة من الله تعالى رحم بها عباده ولولا نهى عمر عنها ما زنى إلا شقي -و قال السيوطي في تفسيره الدر المنثور ج 2 ص 486  ، ط دار الفكر - وأخرج عبدالرزاق وأبو داوود في ناسخه وابن جرير عن الحكم أنه سئل عن هذه الآية أمنسوخة ؟ قال : لا  وقال علي : لولا أن عمر نهى عن المتعة ما زنا إلا شقي

 

بدعت در اذان صبح

مالك بن انس در کتاب موطأ مى نويسد: مؤ ذن عمر نزد عمر بن خطاب آمد تا او را براى نماز صدا كند، ديد عمر خوابيده است ، پس گفت : الصلاة خير من النوم . يعني نماز بهتر از خواب است. عمر هم دستور داد مؤ ذن ، اين جمله را در اذان صبح قرار دهد. (1)

زرقانى در تعليق خود بر اين روايت در شرح موطأ مالك مى نويسد: اين مطلب را دارقطنى در سنن خود آورده است كه عمر به مؤ ذن خود گفت : وقتى در نماز صبح به حىّ على الفلاح رسيدى بگو:  الصلاة خير من النوم ، الصلاة خير من النوم  .(2)
اين حديث را ابن ابى شيبه از هشام بن عروه نقل كرده است . ساير محدّثان بزرگ اهل سنّت نيز آن را روايت نموده اند.

اسناد:
(1) الموطأ للامام مالك ص 58 ح 151 ط بيروت.
(2) ما جاء في النداء للصلاة ص 25

سه شنبه 31 خرداد 1390  3:18 PM
تشکرات از این پست
mowood
mowood
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : خرداد 1390 
تعداد پست ها : 149

بدعت در اذان (حذف حي علي خير العمل)

بدعت در اذان (حذف حي علي خير العمل)

شيعه و سني متفق هستند که در زمان پيامبر اکرم صلي الله عليه و اله "حي علي خير العمل" جزئي از اذان بوده است (1). ولي عمر در زمان خلافتش تصميم گرفت "حي علي خير العمل" را از اذان حذف کند. قوشچى (از علماي اهل سنت) مي نويسد: خليفه دوم در منبر گفت : سه چيز در زمان پيغمبر صلّى اللّه عليه وآله بود كه من از آن جلوگيرى مى كنم و حرام مى دانم و هر كسى انجام دهد به كيفر مى رسانم : متعه زنان ، حج تمتع و گفتن حى على خير العمل (2) !!!  

عمر علت اين بدعت را  اينچنين بيان کرد: وقتي موذن مي گويد حي علي خيرالعمل مردم تصور مي کنند نماز بهترين عمل هاست فلذا همه کارها را ترک مي کنند و رو به نماز مي آورند. و مبادا به خاطر اين تصور که نماز بهترين اعمال است به جهاد نروند ! (3)

اسناد:
(1)  " حى على خير العمل " كان في الاذان على عهد الرسول صلى الله عليه وآله: وبه قالت الامامية بل عندهم اجماعي كما عن السيد المرتضى في الانتصار ص 39 الجواهر ج 9 ص 81 وغيرهما، بل اعترف به غيرهم: راجع: سنن البيهقى ج 1 / 524 - 525، السيرة الحلبية ج 2 / 105 ط 1382 ه‍ سعد السعود ص 100، مقاتل الطالبيين ص 297، جامع أحاديث الشيعة ج 4 / 685 - 686، البحار ج 84 / 107، جواهر الاخبار والاثار المستخرجة من لجة البحر الزخار ج 2 / 291 و 192، الامام الصادق والمذاهب الاربعة ج 5 / 283، ميزان الاعتدال للذهبي ج 1 / 139، لسان الميزان ج 1 / 268، نيل الاوطار للشوكاني ج 2 / 32، دعائم الاسلام ج 1 / 45، البحار ج 84 / 179، الروض النضير ج 1 / 542 وج 2 / 42، منتخب كنز العمال بهامش مسند أحمد ج 3 / 276، كنز العمال ج 4 / 266، دلائل الصدق ج 3 / 99 و 100 عن مبادى الفقه الاسلامي للعرفي ص 38، سيرة المصطفى للسيد هاشم معروف ص 274.
(2) شرح التجريد للقوشجى ط ايران ص 484 مبحث الامامة، كنز العرفان للسيورى ج 2 / 158 عن الطبري في المستنير، الغدير ج 6 / 213، جواهر الاخبار والاثار ج 2 / 192 عن التفتازانى في حاشيته على شرح العضدي، الصراط المستقيم للبياضى ج.
(3) السبب في حذف " حى على خير العمل " من الاذان ؟ عن عكرمة قال: قلت لابن عباس أخبرني لاى شئ حذف من الاذان " حى على خير العمل " قال: أراد عمر أن لا يتكل الناس على الصلاة ويدعوا الجهاد فلذلك حذفها من الاذان. راجع: دراسات وبحوث في التاريخ والاسلام 1 / 238 عن الايضاح ص 201 - 202، دعائم الاسلام ج 1 / 144، البحار ج 84 / 156 و 140، علل الشرائع ج 2 / 56، دلائل الصدق ج 3 / 100 عن مبادى الفقه الاسلامي للعرفي ص 38، الروض النضير ج 2 / 42 سيرة المصطفى للسيد هاشم معروف ص 274، الصحيح من سيرة النبي الاعظم ج 3 / 97.

سه شنبه 31 خرداد 1390  3:20 PM
تشکرات از این پست
mowood
mowood
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : خرداد 1390 
تعداد پست ها : 149

بدعت در اذان (حذف حي علي خير العمل)

بدعت در اذان (حذف حي علي خير العمل)

شيعه و سني متفق هستند که در زمان پيامبر اکرم صلي الله عليه و اله "حي علي خير العمل" جزئي از اذان بوده است (1). ولي عمر در زمان خلافتش تصميم گرفت "حي علي خير العمل" را از اذان حذف کند. قوشچى (از علماي اهل سنت) مي نويسد: خليفه دوم در منبر گفت : سه چيز در زمان پيغمبر صلّى اللّه عليه وآله بود كه من از آن جلوگيرى مى كنم و حرام مى دانم و هر كسى انجام دهد به كيفر مى رسانم : متعه زنان ، حج تمتع و گفتن حى على خير العمل (2) !!!  

عمر علت اين بدعت را  اينچنين بيان کرد: وقتي موذن مي گويد حي علي خيرالعمل مردم تصور مي کنند نماز بهترين عمل هاست فلذا همه کارها را ترک مي کنند و رو به نماز مي آورند. و مبادا به خاطر اين تصور که نماز بهترين اعمال است به جهاد نروند ! (3)

اسناد:
(1)  " حى على خير العمل " كان في الاذان على عهد الرسول صلى الله عليه وآله: وبه قالت الامامية بل عندهم اجماعي كما عن السيد المرتضى في الانتصار ص 39 الجواهر ج 9 ص 81 وغيرهما، بل اعترف به غيرهم: راجع: سنن البيهقى ج 1 / 524 - 525، السيرة الحلبية ج 2 / 105 ط 1382 ه‍ سعد السعود ص 100، مقاتل الطالبيين ص 297، جامع أحاديث الشيعة ج 4 / 685 - 686، البحار ج 84 / 107، جواهر الاخبار والاثار المستخرجة من لجة البحر الزخار ج 2 / 291 و 192، الامام الصادق والمذاهب الاربعة ج 5 / 283، ميزان الاعتدال للذهبي ج 1 / 139، لسان الميزان ج 1 / 268، نيل الاوطار للشوكاني ج 2 / 32، دعائم الاسلام ج 1 / 45، البحار ج 84 / 179، الروض النضير ج 1 / 542 وج 2 / 42، منتخب كنز العمال بهامش مسند أحمد ج 3 / 276، كنز العمال ج 4 / 266، دلائل الصدق ج 3 / 99 و 100 عن مبادى الفقه الاسلامي للعرفي ص 38، سيرة المصطفى للسيد هاشم معروف ص 274.
(2) شرح التجريد للقوشجى ط ايران ص 484 مبحث الامامة، كنز العرفان للسيورى ج 2 / 158 عن الطبري في المستنير، الغدير ج 6 / 213، جواهر الاخبار والاثار ج 2 / 192 عن التفتازانى في حاشيته على شرح العضدي، الصراط المستقيم للبياضى ج.
(3) السبب في حذف " حى على خير العمل " من الاذان ؟ عن عكرمة قال: قلت لابن عباس أخبرني لاى شئ حذف من الاذان " حى على خير العمل " قال: أراد عمر أن لا يتكل الناس على الصلاة ويدعوا الجهاد فلذلك حذفها من الاذان. راجع: دراسات وبحوث في التاريخ والاسلام 1 / 238 عن الايضاح ص 201 - 202، دعائم الاسلام ج 1 / 144، البحار ج 84 / 156 و 140، علل الشرائع ج 2 / 56، دلائل الصدق ج 3 / 100 عن مبادى الفقه الاسلامي للعرفي ص 38، الروض النضير ج 2 / 42 سيرة المصطفى للسيد هاشم معروف ص 274، الصحيح من سيرة النبي الاعظم ج 3 / 97.

سه شنبه 31 خرداد 1390  3:20 PM
تشکرات از این پست
mowood
mowood
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : خرداد 1390 
تعداد پست ها : 149

بدعت تراويح

ظاهر پاره اي نصوص اين است که نخستين کسي که جماعت در نافله رمضان را سنّت کرد، عمربن خطاب بود و در زمان پيغمبر(صلي الله عليه و آله) و دوره خلافت ابوبکر چنين چيزي وجود نداشت. امّا عمر با استحسان به اين امر رأي داد ومردم را بدان ترغيب کرد و خود معترف بود که اين بدعت است امّا مي گفت بدعت خوبي است! و به اين بدعت عمر بزرگان اهل سنت نيز اعتراف کرده اند و در کتب خود آورده اند:

اعتراف عمر بر بدعت تروايح در صحيح بخاري

ابن شهاب از عروة بن زبير، از عبدالرحمان بن عبدالقاري نقل کرده که گفت: شبي از شبهاي رمضان با عمربن خطاب به مسجد رفتيم، مردم متفرق بودند و هرکس براي خود نماز مي خواند و بعضاً مردي با اقوام خود به نماز مشغول بود. عمر چون اين بديد گفت: به عقيده من اگر اينها را با يک امام گرد آوريم بهتر است. و در پي اين تصميم ابيّبن کعب را به امامت گماشت. شب ديگر به اتفاق به مسجد رفتيم و مردم به جماعت نماز مي خواندند، عمر گفت: نعم البدعة هذه اين بدعت خوبي است! البته نمازي که پس از خوابيدن بخوانند; يعني آخر شب از اينکه اوّل شب اقامه شود بهتـر خـواهـد بـود.

(صحيح البخاري ك التراويح ج 2 / 252، موطأ مالك ج 1 / 114، الطرائف لابن طاوس ص 445 عن الجمع بين الصحيحين.

بدعت در قرائت نماز

ملک العلماء در بدايع الصنايع مي گويد: عمر قرائت حمد و سوره را در يکي از دو رکعت اول نماز مغرب ترک کرد. و قضاي آن را در رکعت آخر بلند قرائت کرد. و همچنين عثمان در يکي از دو رکعت اول از نماز عشاء قرائت حمد و سوره را ترک کرد و قضاي آن را در رکعت آخر بلند قرائت کرد !

و در جاي ديگر مي نويسد: عثمان قرائت سوره را در هر دو رکعت اول نماز عشاء ترک کرد. و قضاي آن را در رکعت سوم و چهارم نماز عشاء بلند قرائت کرد!  (1)

اين شيوه نماز خواندن مورد قبول هيچ يک از مذاهب نمي باشد و به طور قطع نوعي بدعت در نماز مي باشد. در رابطه با روش صحيح نماز خواندن درکتب شيعه و سني روايات فراوني وجود دارد. در اينجا به يک روايت از کتب اهل سنت اکتفا مي کنيم:
عباده پسر صامت نقل كرده است که پيامبر اكرم صلي الله عليه و اله فرمودند: هر کس سوره حمد و بيشتر از آن را نخواند نمازش درست نيست.  (2)

اسناد:
(1) بدايع الصنايع ملک العلماء 1/111 و 172، الغدير ج 8 / 173
(2) صحيح بخاري 1/302، صحيح مسلم 1/155، صحيح ابوداود 1/131، سنن ترمذي 1/34و 41، سنن بيهقي 2/38 و 61، سنن نسائي 2/137، سنن دارمي 1/283، سنن ابن ماجه 1/276، مسند احمد 5/314، کتاب الام 1/93، المحلي ابن حزم 3/236، المصابيح بغوي 1/57، المدونة الکبري 1/70 و ...

بدعت در تکبير نماز ميت

پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - در نماز بر اموات ، پنج تكبير مى گفت ، ولى خليفه دوم ، به نظرش رسيد كه بايد چهار تكبير گفت ، پس ‍ مردم را واداشت كه در نماز ميّت ، چهار تكبير بگويند. گروهى از بزرگان اهل تسنن به اين معنا تصريح كرده اند؛ مانند سيوطى به نقل از ابو هلال عسكرى در تاريخ الخلفا و ابن شحنه در حوادث سال 23 كتاب روضة المناظر كه در حاشيه كامل ابن اثير به طبع رسيده و ساير علماى متتبع .

(روضة الناظر لابن الشحنة بهامش الكامل ج 1 / 203 ط قديم، الكامل في التاريخ ج 3 / 31، الغدير ج 6 / 245.)

قطع درخت حديبيه

سه شنبه 31 خرداد 1390  3:21 PM
تشکرات از این پست
mowood
mowood
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : خرداد 1390 
تعداد پست ها : 149

قطع درخت حديبيه

اين درخت حديبيه همان درختى بود كه پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - از اصحاب خود در زير آن بيعت رضوان گرفت . از نتايج آن بيعت اين بود كه خداوند فتح آشكارى را نصيب بنده و رسولش ‍ نمود و او را پيروز گردانيد.

پس از اين ماجرا، بعضى از مسلمانان كه از آنجا مى گذشتند، از باب تبرّك در زير آن درخت ، نماز مى گزاردند و خدا را شكر مى كردند كه به واسطه آن بيعت پر بركت ، ايشان را به آرزويشان نايل گردانيد (مكه فتح شد و مسلمين توانستند مراسم حجّ را بپاى دارند)

وقتى به عمر خبر رسيد كه مسلمانان در زير آن درخت نماز مى گزارند، دستور داد درخت را قطع كنند! و گفت : از اين به بعد هر كس را آوردند كه در زير آن درخت نماز گزارده ست ، مانند مرتد او را با شمشير به قتل مى رسانم !!!

البته در همان روزي که بيعت رضوان انجام شد، با توجه به اينکه پيامبر اکرم صلي الله عليه و اله به انجام آن اصرار داشتند، عمر بسيار با دستور ايشان مخالفت کرد. و با گستاخي فراوان به پيامبر اکرم صلي الله عليه و اله توهين کرد تا حدي که گفت: هرگز به اندازه شکي که در روز حديبيه در نبوت پيامبر اکرم ص کردم شک نکرده بودم ! و اين بغض و کينه او نسبت به بيعت رضوان و اين درخت از همان روز نشأت مي گيرد.

(الغدير للاميني ج 6 / 146، شرح النهج الحديدي ج 3 / 122، سيرة عمر لابن الجوزى ص 107، الطبقات الكبرى لابن سعد، السيرة الحلبية ج 3 / 29، فتح الباري ج 7 / 361 وقد صححه، ارشاد السارى ج 6 / 337، شرح المواهب للزرقاني ج 2 / 207، الدر المنثور ج 6 / 73، عمدة القارى ج 8 / 284 وقال: اسناد صحيح.)

جهل عمر به تيمم

مشهور است كه عمر فتوا داده است : وقتى آب موجود نبود، نماز واجب ، ساقط است !! تا اينكه دسترسى به آب پيدا كنيد؟!! (1)

بخارى و مسلم در صحيح خود (در باب تيمم ) آورده اند که مردي در خلافت عمر به نزد او آمد و گفت: من جنب شده ام و آبي نبود که غسل کنم چه کار بايد انجام دهم ؟ عمر گفت: هرگاه آب نيافتي نماز نخوان !!!

عمار ياسر حاضر بود گفت: اي عمر! يادت نيست که در فلان سفر من وتو به حسب اتفاق احتياج به غسل پيدا کرده بوديم. تو به علت نبود آب نماز نخواندي و من چون گمان کردم که تيمم به جاي غسل است و همه بدن را به خاک بايد رسانيد در خاک غلطيدم و نماز خواندم. وقتي خدمت حضرت رسول صلي الله عليه و آله رسيديم تبسم نمودند و فرمودند: يا عمار! در تيمم همين قدر بس است که دستها را بر زمين زنند و به هر دو کف دست پيشاني را و بعد از آن با کف دست چپ پشت دست راست و با کف دست راست پشت دست چپ را مسح نمايند.

وقتي عمار اين حکايت را نقل کرد. عمر گفت: اي عمار! از خدا بترس!
عمار گفت: اگر  امر ميکني نقل اين حديث نکنم. عمر گفت: واگذاشتيم تو را به آنچه ميخواهي. (2)

اين درحاليستکه که در قرآن آمده: فان لم تجدوا مائا فتيمموا صعيدا طيبا. و رسول خدا صلي الله عليه و اله بسيار گفته بودند که اگر آب نباشد تيمم کنيد.

اسناد:
(1) : الغدير للاميني ج 6 / 84 و 85، عمدة القارى للعينى ج 2 / 172، فتح الباري ج 1 / 352، صحيح مسلم ج 1 / 193.
(2) صحيح مسلم ك الطهارة باب التيمم ج 1 / 193، صحيح البخاري ج 1 / 87، الطرائف لابن طاوس ص 464 عن الجمع بين الصحيحين، سنن أبى داود ج 1 / 53، سنن ابن ماجة ج 1 / 200، مسند أحمد ج 4 / 265، سنن النسائي ج 1 / 59 و 61، سنن البيهقى ج 1 / 209، الغدير ج 6 / 83.

سه شنبه 31 خرداد 1390  3:21 PM
تشکرات از این پست
mowood
mowood
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : خرداد 1390 
تعداد پست ها : 149

عمر: "پيرزنهاي بيسواد هم از من باسوادتر هستند !!! "

علماي ثقه و مورد اعتماد ما و جمعي که نزد نواصب ثقه هستند روايت کرده اند. حتي صاحب کشاف در تفسيرش و حميدي در (جمع بين الصحيحين) روايت نموده اند که:

روزي عمر بن خطاب خطبه مي خواند گفت: هر که بر مهريه زن مغالات (زياده روي) کند و از چهارصد درهم بيشتر مهر نمايد او را حد مي زنم ( تنبيه ميکنم) !!! و آنچه بر چهارصد درهم افزوده باشد را داخل بيت المال مي کنم !!!
پير زني در آنجا حاضر بود. برخاست و گفت: اي عمر! کلام تو اولي (بهتر) به قبول است يا کلام خداوند تبارک و تعالي ؟؟؟ عمر گفت: کلام خداوند. پير زن گفت: حق تعالي در قرآن مجيد فرموده که :
و ان آتيتم احديهن قنطار افلا تاخذوا من شيئا. يعني چنانچه کابين زني را بار طلا قرار داديد مانعي ندارد .. (نساء /20 )

عمر گفت: کلکم افقه من عمر حتي المخدرات في الحجال !!! يعني جميع شما فقيه تر و داناتر از عمريد حتي پير زن در خانه ها و يا زنان مخدره در حجله ها !!!

اين در حاليستکه حتي مردان آن زمان سواد نداشتند چه برسد به زنان. پس سخن عمر به اين معناست که حتي زنان و پيرزنان بيسواد که در حجله هاشان هستند نيز از عمر باسوادترند !!!

(سيره عمر ابن جوزي ص 129- تفسير ابن کثير ج 1 ص467 - تفسير کشاف ج 1 ص 357  تاريخ بغداد ج3ص257 - مجمع الزوائد هيثمي ج 4 ص 284- الدر المنثور سيوطي ج 2ص 133- جمع الجوامع ج8 ص 298- فتح القدير ج1 ص407  و...)

سه شنبه 31 خرداد 1390  3:22 PM
تشکرات از این پست
mowood
mowood
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : خرداد 1390 
تعداد پست ها : 149

عمر و اخذ ديه نامشروع !

گروهى از مردم يمن براى اختلافى كه داشتند، بر ابو خراش هذلى صحابى وارد شدند كه مردى شاعر بود. ابو خراش ، مشك خود را برداشت و شبانه رفت تا براى پذيرايى از آنها آب بياورد. مشك را پر از آب كرد و حركت نمود، ولى قبل از آنكه به آنها برسد، مارى او را گزيد. ناچار بسرعت آمد و آب را به آنها داد و گفت : گوسفندتان را طبخ كنيد و بخوريد و به آنها نگفت كه مار او را گزيده است .

آنها نيز گوسفند را طبخ كردند و خوردند، صبح هنگام ديدند ابو خراش ‍ در حال مرگ است . آنها نيز او را دفن كردند و رفتند. ابو خراش در حال جان دادن ضمن اشعارى ، موضوع را گفت كه شب گذشته مار او را گزيده است و از درد آن است كه از دنيا مى رود.

وقتى خبر مرگ او به عمر رسيد، سخت خشمگين شد وگفت :اگر نه اين بود كه مى ترسيدم سنت جارى شود، دستور مى دادم كه هيچ يمنى را پذيرايى نكنند! و آن را به سراسر دنياى اسلام بخشنامه مى كردم ! سپس ‍ به حكمران خود در يمن نوشت كه آن چند نفر را كه بر ابوخراش وارد شدند دستگير كند و ديه وى را از آنها بگيرد، وآنها را براى جبران عملشان ، مورد مؤ اخذه وشكنجه قرار دهد !! .

(اين قضيه را ابن عبدالبر در احوال ابي خراش هذلي در کتاب الاستيعاب و الدميري در حياة الحيوان آورده اند.)

سه شنبه 31 خرداد 1390  3:22 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها