0

شناخت کلي از عثمان

 
mowood
mowood
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : خرداد 1390 
تعداد پست ها : 149

شناخت کلي از عثمان
سه شنبه 31 خرداد 1390  3:07 PM

عدم اقامه حدود بر وليد

عثمان حکومت کوفه را به وليد بن عقبه، عموزاده با واسطه و برادر مادريش و کسي که زناکار و شارب الخمر بود واگذار کرد. او چنان مصرّ و معتاد و معروف به شرابخواري بود که در حال رکوع و سجود نماز جماعت، از روي مستي مي گفت: اسقني و اشرب، به من شراب بده و خود هم بياشام. پس ابن مسعود و ديگر نمازگزاران حاضر در مسجد، با کتک و سنگ او را از محراب خارج و از مسجد هم بيرونش راندند تا به سمت قصر رفت. (سيره حلبي 3/299)

بلاذري در الانساب آورده است که وليد بن عقبه شراب نوشيد و مست شد و صبح  بر مردم‏ پيشنمازي کرد. دو رکعت نماز خواند آن گاه روي به مردم کرد و گفت: بس است يا برايتان بيشتر بخوانم؟
گفتند نه! به راستي که ما نمازمان را خوانديم.  پس از نماز ابو زينب با جندب بن زهير پيش او آمدند و ديدند مست ‏است. انگشتر او را از دستش در آوردند ولي او از بس مست بود متوجه نشد !

ابو اسحاق مي گويد: مسروق به من خبر داد که او هنگامي که به نماز صبح ايستاد از جايش دور نشد تا آن چه را نوشيده بود (شراب) بالا آورد !
پس چهار تن- ابو زينب، جندب پسر زهير، ابو حبيبه غفاري، صعب پسر جثامه- براي گفتگو درباره او به پيش عثمان آمدند و عثمان را از آن چه وي کرده بود آگاه ساختند.

راوي مي گويد: عثمان گواهان را ترساند و تهديد کرد و به جندب گفت: تو ديدي که برادرم باده گساري مي کرد؟ گفت نه- پناه به خدا- من گواهي مي دهم که او را ديدم مست بود و آن چه را خورده بود از درون برمي گرداند و من انگشتر او را از دستش بيرون كشيدم و او از بس مست بود متوجه نشد !

واقدي مي گويد: بعضي گفته اند که عثمان‏ برخي از گواهان را تازيانه زد !
پس ايشان به نزد مولا علي عليه السلام آمدند و از اين رفتار عثمان شکايت کردند. پس او به نزد عثمان رفت و گفت: آئين هاي کيفري را پايمال كردي و گروهي راکه به زيان برادرت گواهي دادند کتک زدي و فرمان را زير و رو نمودي با آن‏که عمر گفت: امويان و به ويژه خاندان ابو معيط را بر گردن مردم سوار مکن.
عثمان  پرسيد: مي گوئي چه کنم؟
مولا علي عليه السلام فرمودند: ‏به نظر من بايد او را از کار برکنار نمائي و سرپرستي هيچ يک از کارهاي مسلمانان را به او نسپاري وگواهان را بازجوئي کني اگر کساني نيستند که گمان بد به ايشان رود و ازسر کينه توزي دروغ بگويند برادرت را به کيفر عملش (شرابخواري) مي رساني (و او را حد مي زني).

(أنساب الاشراف ج 5 / 33، الغدير ج 8 / 120، الاغانى ج 4 / 178، مسند أحمد ج 1 / 144، سنن البيهقى ج 8 / 318، تاريخ اليعقوبي ج 2 / 142، الكامل لابن الاثير ج 3 / 53، أسد الغابة ج 5 / 91 و 92، تاريخ أبى الفداء ج 1 / 176، الاصابة ج 3 / 638 وغيرها.)

جهل خليفه به حكم جمع ميان دو خواهر برده

ملک العلماء در البدايع مي نويسد: روايت شده که عثمان گفت: هر زني را که خداوند آزاد آن را حرام کرده برده ‏آن را نيز حرام کرده مگر داشتن دو خواهر برده را با يکديگر!

رازي مي نويسد: آورده اند که عثمان گفت: يک آيه اين کار را حلال کرده و يک آيه حرام و حلال شمردن آن سزاوارتر است! (1)

سبحان الله! عثمان خداوند را متهم به تناقض گويي مي کند!! مگر مي شود خداوند براي بندگانش در يک مساله دو نوع حکم کند ؟ يقيناً هيچ عقل سليمي حرف عثمان را که ميگويد خداوند در يک آيه حلال کرده و در يک آيه حرام را قبول نمي کند.

قرآن به هنگام شمردن زناني که ازدواج ‏با آنان جايز نيست صريحا مي گويد: و اين که دو خواهر را با هم داشته باشيد (سوره نساء 23) و اين حکم اطلاق دارد و مي رساند که داشتن دو خواهر با يکديگر به هر صورتي که باشند- خواه آزاد خواه برده- حرام است.

همچنين خود علماي اهل سنت نيز به عدم جواز نگه داشتن دو خواهر برده حکم کرده اند. از جمله اينکه قرطبي در تفسير خود مي نويسد: همه علما جايز نبودن آن را پذيرفته اند و هيچ يک از ائمه اربعه به فتواي مخالف با آن (که قول عثمان است) اعتنا نکرده اند.

اسناد:
(1) السنن الکبري بيهقي 7/164، احکام القران جصاص 2/158، المحلي ابن حزم 9/522، تفسير زمخشخري 1/359، تفسير قرطبي 5/117، بدايع الصنايع ملک العماء 2/264، تفسير خازن 1/356، الدر المنثور 2/136، تفسير شوکاني 1/418، الغدير 8/215.
(2) تفسير رازي 3/193، تفسير ابن کثير 1/472، بدايع الصنايع 2/264، تفسير قرطبي 5/117 و 116، احکام القران جصاص 2/158.

داوري او درباره زني که شش ماهه زائيد

در روايت آمده است که بعجه پسر عبد الله جهني گفت مردي از ما، زني از خاندان جهينه را به همسري گرفت و زن پس از شش ماه فرزندي‏آورد. شوهرش به نزد عثمان شد و گزارش ‏رويداد را بازگو کرد او دستور داد زن‏را سنگسار کنند.

مولا علي عليه السلام که- از چون و چند کار- آگاهي يافت به نزد وي آمد و گفت چه مي کني؟ چنين دستوري بر او روا نيست زيرا خداوند در قران مي گويد:
بارداري و شيرخوارگي کودک بر روي هم سي ماه مي شود. و نيز مي گويد: مادران، فرزندانشان‏ را دو سال- بي کم و کاست- شير مي دهند، پس روزگار شيرخوارگي بيست و چهار ماه مي شود و بارداري هم دست کم در شش ماه پايان مي پذيرد.

عثمان گفت به خدا سوگند اين را نمي دانستم آن گاه عثمان گفت تا آن زن را برگردانند که کار گذشته بود و سنگسارش کرده بودند. پيش از سنگسار شدن نيز به خواهرش گفته بود: خواهرم! اندوه مخور که به خداوند سوگند دست‏هيچ کس به جز او- شوهرم- به دامن من نرسيده.

راوي مي گويد: پس از آن، کودک به روزگار جواني رسيد و پدر بچه نيز بودن او را از صلب خويش گواهي کرد و خود )پدر) همانندترين مردم بود به او.

واقعا جاي شگفتي دارد که چگونه کسي که خود را پيشواي مسلمين مي نامد چنين آيات مهمي از قرآن کريم را ياد نداشته باشد. و اين جهل و ناداني باعث شود زني پاک دامن از مسلمانان مخلص را دستگير کند و ننگ فاحشگي و زنا بر او بچسباند و آبروي او را پيش چشم همگان بريزد و در آخر نيز او را بکشد.

خداوند درباره جنايتکاراني همچون عثمان که مومنان بي گناه را مي کشند مي فرمايد:
هر كس مؤمنى را از روى عمد بكشد، كيفرش دوزخ است كه در آن جاودانه خواهد بود، و خدا بر او خشم گيرد، و وى را لعنت كند و عذابى بزرگ برايش آماده سازد. (نساء/93)

(روايت فوق را بسياري از علماي اهل سنت از جمله: مالک و ابن منذر و ابن ابي حاتم و بيهقي و ابو عمر و ابن کثير وابن ديبع و عيني و سيوطي نقل کرده اند. همچنين مراجعه کنيد به: الغدير للاميني ج 8 / 97 و ج 6 / 94.)

غصب اموال مردم به بهانه گسترش مسجدالحرام

طبري در تاريخ خود ذيل رويدادهاي سال 26 هجري مي نويسد:
در اين سال عثمان مسجدالحرام را گسترش داد و آن را پهناور نمود. خانه هاي گروهي از مجاورين مسجدالحرام را خريد و ديگران که حاضر به فروش خانه هاي خود نشدند. خانه هايشان را خراب کرد و بهاي آن را در بيت المال قرار داد. صاحبان املاک وقتي بخاطر اين تجاوز غير شرعي به او اعتراض کردند، عثمان دستور داد آنها را زنداني کنند. و گفت مي دانيد چه چيزي موجب گستاخي شما بر من شده است؟  هيچ چيز شما را بر من گستاخ نکرده است مگر حلم و بردباري من ! عمر با شما همين کار را کرد و بر سر او داد نزديد.
سپس عبدالله بن خالد درباره زندانيان مال باخته با عثمان صحبت کرد تا از بند رهائي يافتند.

گويا خليفه هيچ ارزش و آبروئي براي دارائي هاو دارندگان آن سراغ نداشته و گويا سخن ‏پيامبر اكرم صلي الله عليه و اله به گوش او نخورده بوده که دست زدن به دارائي هيچ مسلماني روا نيست مگر او از قلباً راضي باشد.

(تاريخ الطبري ج 5 / 47، تاريخ اليعقوبي ج 2 / 142، الكامل ج 3 / 51 الغدير ج 8 / 129)

مضروب ساختن عبداللّه بن مسعودكه پهلوهايش درهم شكست

بلاذري‏ در کتاب " انساب الاشراف " بنا بر روايات تارخي ميگويد:
"عبد الله بن ‏مسعود وقتي دسته کليد خزانه را پيش وليد بن عقبه انداخت گفت: هر که (دين خويش يا رويه اسلامي را) تغيير دهد خدا حالش را تغيير خواهد داد. وهر که (دين خويش يا رويه اسلامي را) تبديل کند خدا بر او خشم خواهد گرفت. هر چه فکر ميکنم مي بينم رفيقتان (يعني عثمان) (رويه اسلامي و سنت پيامبر (ص) را) تغيير داده و تبديل کرده است و همواره اين سخن بر زبان داشت: راست ترين سخن، کتاب خداست و نيکوترين مايه هدايت سخن هدايتگر محمد (ص) و بدترين کارها کارهائي که از پيش خود بسازند، و هر کار از پيش خود ساخته اي بدعت است، و هر بدعتي مايه گمراهي‏است، و هر گمراهي يي در آتش (دوزخ) است.

وليد اينها را به عثمان گزارش داد و نوشت: او عيبهايت را ميشمارد و از تو بشدت انتقاد ميکند. عثمان در جوابش دستور داد که او را به مدينه سوق دهد.

عبد الله بن مسعود هنگامي به مدينه رسيد که عثمان بالاي منبر پيامبر خداص سخنراني ميکرد. چون چشمش به عبد الله افتاد گفت: هان اکنون حيوانکي بد راه فرا رسيده که اگر کسي بر خوراکش گذرد قي ميکند و مدفوع مي ريزد.
عبد الله بن مسعود گفت: من چنان که گفتي‏ نيستم، بلکه در حقيقت يار پيامبر خدايم يارش در نبرد " بدر " و در بيعت رضوان.
عايشه فرياد برآورد که واي عثمان اين حرف را به يار پيامبر خدا (ص) ميزني؟

آنگاه عثمان دستور داد تا او را با خشونت از مسجد بيرون انداختند، و عبد الله‏زمعه او را بر زمين زد. و گفته اند که‏در حقيقت يحموم نوکر عثمان او را بر شانه خويش برداشته بطوريکه پايش بر دو طرف گردن وي آويخته و در اينحال او را بر زمين کوفته تا دنده اش شکسته است. در روايتي نيز مقدس اردبيلي رحمه الله در حديقة الشيعة نقل مي کند که عبدالله بن مسعود را چنان زدند که بعد از سه روز فوت کرد.

( الغدير ج 9 / 3 - 14، أنساب الاشراف للبلاذرى ج 5 / 36، تاريخ اليعقوبي ج 2 / 147)

تبعيد ابوذر غفارى به ربذه

بلاذري روايت کرده‏که وقتي عثمان، بخشش هاي آنچناني را در حق مروان بن حکم روا داشت و به حارث بن حکم بن ابي العاص 300000 درهم و به زيد بن ثابت انصاري 100000درهم داد. 

ابوذر مي گفت: تهيه کنندگان گنج ها را مژده بده به کيفري‏ دردناک، و اين آيه را تلاوت مي کرد:
وکساني که زر و سيم را تل انبار مي کنند و در راه خدا به مصرف نمي رسانند نويد ده ايشان را به کيفري دردناک.
مروان اين سخنان را به عثمان رساند. و او برده ي خود ،ناتل، را به سوي ابوذر فرستاد که از اين سخنان که به گوش من مي رسد دست بکش. 

ابوذر گفت: آياعثمان مرا از خواندن نامه ي خدا و از نکوهش کسي که دستور او را رها کرده منع مي کند به خدا که اگر خشنودي خدارا با خشم عثمان به دست آرم نزد من بهتر و محبوب تر است از اين که با خشنود ساختن عثمان خدا را به خشم آرم.

همچنين ابوذر کارهائي را که معاويه مي کرد ناپسنديده مي شمرد.  معاويه براي جلب رضايت او بارها برايش پول فرستاد از جمله اينکه يکبار300 دينار طلا براي اوفرستاد ولي ابوذر گفت: اگر اين ها از سهميه ي حقوق امسالم است که از دادن آن خودداري کرده بوديد، آن را مي پذيرم و اگر جايزه و بخششي است مرا نيازي به آن نيست.

معاويه، خضراء ( کاخ سبز ) را که در دمشق ساخت- ابوذر به او گفت: اگر اين از مال خداست که خيانت کرده اي و اگر از مال خودت است که اسراف است معاويه‏خاموش ماند.

ابوذر مي گفت: به خدا کارهائي شده که نيک نمي شناسم و به خدا سوگند که اين ها در کتاب خدا و سنت پيامبرش نيست و به خدا حقي را مي‏بينم که خاموش مي شود و باطلي را که زنده مي شود و راستگوئي را که تکذيب مي شود و سنتي را که از پرهيزگاري به‏دور است و شايسته مردمي را که حقوق ايشان ربوده مي شود.

حبيب بن مسلمه به‏معاويه گفت: ابوذر شام را بر تو تباه خواهد کرد اگر شما نيازي به آن جا داريد اهل آن را دريابيد.
معاويه در اين باره با عثمان مکاتبه کرد و عثمان به معاويه نوشت: جندب ( نام ابوذر در زمان جاهليت ) را بر ناهموارترين مركب ها سوار کن و او را از راهي دشوار بفرست.

معاويه او را با کسي فرستاد که شبانه روز مركبش را براند و چون ابوذر به مدينه آمد مي گفت: کودکان را به کار مي گماري و چراگاه اختصاصي‏درست مي کني و فرزندان آزاد شده ها را به خود نزديک مي کني.
عثمان به نزداو فرستاد که به هر سرزميني خواهي ملحق شو.

گفت به مکه گفت نه گفت پس بيت المقدس گفت نه گفت پس به بصره ياکوفه گفت نه من تو را مي فرستم به ربذه، پس او را به آن جا فرستاد و همچنان در آن جا بود تا درگذشت.

در رابطه با تبعيد ابوذر به ربذه توسط عثمان روايات فراواني در حد تواتر به ما رسيده است که ما در اينجا برخي از اين مصادر را نقل مي کنيم:

(الغدير للاميني ج 8 / 292 - 386، أنساب الاشراف للبلاذرى ج 5 / 52 - 54، صحيح البخاري ك الزكاة والتفسير، الطبقات لابن سعد ج 4 / 232، مروج الذهب ج 2 / 339، تاريخ اليعقوبي ج 2 / 148 ط الغرى، شرح ابن أبى الحديد ج 1 / 240 - 242 ط 1، فتح الباري ج 3 / 213، عمدة القارى ج 4 / 291.)

برگرداندن حکم بن عاص و مروان

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها