نکات قابل توجه !
اولا: به حکم قران: پيامبر اكرم صلي الله عليه و اله از روى هواى نفس سخن نمي گويد و تمام سخنان او بر مبناى وحى الهى است (آيه 3سوره نجم). فلذا محال است نعوذبالله ايشان هذيان بگويند !
ثانيا: پيامبر اکرم ص فرمودند مطلبي را مي خواهند بنويسند که بعد از او هرگز مردم گمراه نشوند. ولي عمر مانع نوشتن اين مطلب مهم شد. مي دانيم که پيامبر اکرم ص وعده دروغ نمي دهند. يعني اگر حقيقتا آن مطلب مورد نظر پيامبر اکرم ص نوشته مي شد همانطور که ايشان وعده داده بودند مردم هرگز گمراه نمي شدند. پس باعث و باني گمراهي مردم تا به امروز عمر بن خطاب مي باشد !
ثالثا: عمر گفت: "حسبنا کتاب الله". در حاليکه بارها در خود قران به اين مطلب اشاره شده است که همراه اطاعت از کلام الله (قران) بايد از دستورات پيامبر اکرم ص نيز اطاعت کرد. و حتي خداوند کساني را که مي خواهند بين الله و رسول فرق اندازند و يکي را قبول کنند و ديگري را ترک کنند را کافران حقيقي شمارده است. (نساء/51)
اسناد:
1) صحيح بخاري باب کتابه العلم من کتاب العلم : 1/22 - صحيح البخاري ، ج 7 ص 9 ، كتاب المرضى باب قول المريض قوموا عنّى ؛ و ج 5 ص 137 كتاب المغازي ، باب مرض النبي - صلى اللّه عليه وسلم - ووفاته ؛ صحيح مسلم فى آخر كتاب الوصيّة ، ج 5 ، ص 76 - مسند احمد حنبل تحقيق احمد محمد شاکر ، حديث 2992 - طبقات ابن سعد : 2/244 چاپ بيروت
2) طبقات ابن سعد 2/242 چاپ بيروت - صحيح بخاري ، باب جوائز الوفد من کتاب الجهاد 2/120 و باب اخراج اليهود من جزيره العرب 2/136 بدين لفظ آمده است :"فقالوا : هجر رسول الله صلي الله عليه و سلم " - صحيح مسلم ، باب من ترک الوصيه 5/76 و تاريخ طبري 3/193 بدين عبارت آمده است : ان رسول الله صلي الله عليه و سلم يهجر
3) عن ابنعبّاس قال : يوم الخميس وما يوم الخميس ، ثمّ جعل تسيل دموعه حتّى رأيت على خدّيه كأنّها نظام اللؤلؤ قال : قال رسول اللّه : ائتونى بالكتف والدواة ( او اللوح والدواة ) اكتب لكم كتاباً لن تضلّوا بعده أبداً فقالوا : إنّ رسول اللّه - صلى اللّه عليه وسلم - يهجر . صحيح مسلم ، ج 5 ، ص 76 كتاب الوصيّة باب ترك الوصية لمن ليس عنده شيء ، صحيح البخارى ، ج 4 ص 31 ، كتاب الجهاد والسير . .
4) طبقات ابن سعد : 2/242 چاپ بيروت
5) تاريخ ابي الفداء 1/15 - در صحيح بخاري باب کتابه العلم من کتاب العلم : 1/22 به اين لفظ آمده است : " قال : قوموا عني و لا ينبغي عندي التنازع "
6) فقالت النسوة من وراء الستر : ألا تسمعون ما يقول رسول اللّه؟! قال عمر : فقلت إنّكنّ صواحبات يوسف ، إذا مرض رسول اللّه ، عصرتنّ أعينكنّ ، وإذا صحّ ، ركبتنّ عنقه! قال : فقال رسول اللَّه : دعوهنّ فإنهنّ خير منكم الطبقات الكبرى لابن سعد ، ج2 ، ص 244 ، المعجم الأوسط للطبراني ، ج 5 ص 288 ؛ مجمعالزوائد للهيثمى الشافعى ، ج 9 ص 34 ؛ كنز العمال ، ج 5 ص 644 ، ح 14133
سقيفه به نقل از عمر ، در روايتي از صحيح بخاري
توضيح : صحيح بخاري يكي از صحاح سته است كه سني ها پس از قرآن هيچ كتابي را به اندازه اين شش كتاب قبول ندارند و كليه مطالب مندرج در اين شش كتاب را صحيح مي دانند.
بخاري در صحيح خود داستان سقيفه را از قول عمر چنين تعريف مي كند :
وقتي كه پيامبر ازدنيا رفت ، از خبرهايي كه به ما رسيد ، يكي اين بود كه انصار در سقيفه بني ساعده اجتماع كرده اند . من هم به ابوبكر پيشنهاد كردم كه بيا تا ما هم به برادران انصار خود بپيونديم . ابوبكر موافقت كرد و ما ، همراه يكديگر ، خود را به سقيفه رسانديم . علي و زبير و همراهان ايشان با ما نبودند . هنگاميكه به سقيفه رسيديم متوجه شديم كه طايفه انصار مردي را كه در گليمي پيچيده بودند و مي گفتند سعد بن عباده است و تب دارد ، با خود به آنجا آورده بودند . ما در كنار ايشان نشستيم و سخنران آنها برخاست و پس از حمد و سپاس خدا ، گفت : ما ياران خداييم و نيروي رزمنده و به هم فشرده اسلام ، اما شما گروه مهاجرين ، مردمي به شماره اندك هستيد و.... .
من (عمر) خواستم در پاسخ او چيزي بگويم كه ابوبكر آستينم را كشيد و گفت : خونسرد باش . پس خودش از جاي برخاست و به سخن پرداخت :
به خداقسم كه او در سخن خويش هيچ نكته اي را كه من مي خواستم بر زبان بياورم فروگذار نكرد . يا همان را گفت يا بهتر از آن را بر زبان آورد .
او گفت :
اي گروه انصار ! آنچه را از خوبي و امتيازات خود برشمرديد ، بي گمان ، اهل و برازنده آن هستيد . اما خلافت و فرمانروايي ، تنها در خور قبيله قريش است ، زيرا كه آنها از لحاظ شرافت و حسب و نسب مشهورند و در ميان قبايل عرب ممتاز . اين است كه من به خيرخواهي شما ، يكي از اين دوتن را پيشنهاد مي كنم تا هريك را كه بخواهيد به خلافت انتخاب و با او بيعت كنيد . اين بگفت و دست من و ابوعبيده را گرفت و به آنان معرفي كرد . تنها اين سخن آخر بود كه از آن خوشم نيامد . در اين هنگام ، يكي از انصار برخاست و گفت :
انا جذيلها المحكك و عذيقها المرجب
يعني من در ميان شما گروه انصار به منزله آن چوبي هستم كه پشت شتران را با آن مي خارانند و درختي كه به زير سايه اش پناه مي برند . حال كه چنين است شما مهاجريت براي خود فرمانروايي برگزينيد و ما هم براي خود زمامداري انتخاب مي كنيم .
در پي اين سخن ، بگومگو و سر و صدا از هر طرف برخاست و چند دستگي و اختلاف به شدت ظاهر گرديد . من از اين موقعيت استفاده كردم و به ابوبكر گفتم دستت را دراز كن تا با تو بيعت كنم . او هم دستش را پيش آورد و من با او بيعت كردم . پس از اينكه از كار بيعت با ابوبكر فراغت يافتم ، به سوي سعد ابن عباده هجوم برديم ... .
بعد از همه اين حرفها ، اگر كسي بدون كسب نظر و مشورت با مسلمانان ، با مردي به خلافت بيعت كند ، نه از او پيروي كنيد و نه از بيعت گيرنده ، كه هر دو مستحق كشته شدن هستند .
(صحيح بخاري ، كتاب الحدود ، باب رجم الحبلي ، 4/119-120، سيره ابن هشام 4/336-338، کنزالعمال 3/139 ح2326)