0

شناخت کلي از عثمان

 
mowood
mowood
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : خرداد 1390 
تعداد پست ها : 149

نهي از منکر به شيوه عمر !!!

در يكى از شبها كه در كوچه هاى مدينه گشت مى زد، صداى آواز مردى را از درون خانه اش شنيد، ناگهان از ديوار بالا رفت ! و پايين آمد! و به نزد او رفت . عمر ديد زنى و ظرفى از شراب نزد اوست . گفت : اى دشمن خدا! پنداشتى كه خداوند تو را با اين معصيت مى پوشاند؟

وقتي صاحب خانه او را ديد گفت: اي خليفه وقت! اگر ما يک گناه کرديم- تو شش گناه کردي و اگر از ما يک مخالفت امر خدا صادر شده از تو چندين مخالفت صادر شده.

اگر قبول نداري بشنو تا بگويم:
اولا: تجسس کرده اي و خداوند فرموده: "و لا تجسسوا"  يعني تجسس عيوب مردم نکنيد که خداوند عيب پوش است.

ثانيا: خداوند فرموده : "و ليس البر ان تاتوا البيوت من ظهورها و لکن البر من اتقي و اتوا البيوت من ابوابها"  يعني: خوب نيست از پشت بام خانه ها داخل خانه مردم شدن و نيکي آن است که از خدا بپرهيزيد و از در خانه مردم در آييد. تو از در نيامدي. از ديوار آمدي و از نيکي و تقوا که خدا فرموده چيزي به جا نياوردي.

ثالثا: خداوند فرموده: "ان بعض الظن اثم"  تو گمان بد در حق مردم و در حق ما مي بري

رابعا: خداوند فرموده: " ان جائکم فاسق بنباء فتبينوا" و تو تحقيق نکرده بر سر ما آمدي.

پنجم آنکه خداوند به بندگان فرموده بي رخصت و اجازه به خانه کسي داخل نشويد:
"لا تدخلوا بيوتا غير بيوتکم حتي تستانسوا و تسلموا علي اهلها"  اگر اين خانه توست بگو. و اگر ادعاي انيست (دوستي) ميکني انيس و دوست از بام خانه در نمي آيد. و خداوند فرموده هرگاه داخل خانه کسي شويد بر اهل ان خانه سلام کنيد که در سلام سلامتي است و ترکش در عرف قبيح است. در هيچ مذهبي نيست که تسليم و تواضعي نباشدو تو سلام نکردي.

ششم آنکه امر به معروف و نهي از منکر مراتبي دارد. پس از رعايت آن مراتب دستور به کشتن او ميدهند. ولي تو قبل از آنکه مراتب را رعايت کني براي کشتن من آمدي.  ديگر آنکه تو جانشين رسول خدايي-تو را تمکين در کار است. شب گردي چيز ديگريست و جانشين رسول خدا ديگر. يعني وظيفه تو شب گردي نيست.
وقتي عمر اين مسائل را شنيد خجالت کشيدو از آن شخص عذر خواست.  (1)

روايات زيادي همچون روايت فوق ذکر شده اند که همگي بيان کنند اصرار و سعي زياد عمر در تجسس خانه هاي مردم دارد. در حاليکه در قران و روايات تاکيد بسيار زيادي شده است که: "تجسس نکنيد".

(مكارم الاخلاق نوشته خرائطي حديث 3696 - شرح نهج البلاغه ابن أبى الحديد ج3ص 96، احياء العلوم غزالي ص 137 - الغدير للاميني ج 6 / 121، الرياض النضرة ج 2 / 46 ط 1، شرح نهج البلاغة لابن أبى الحديد ج 1 / 61 وج 3 / 96 ط 1، الدر المنثور ج 6 / 93، الفتوحات الاسلامية ج 2 / 477. )

سه شنبه 31 خرداد 1390  3:23 PM
تشکرات از این پست
mowood
mowood
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : خرداد 1390 
تعداد پست ها : 149

بي عدالتي در حکومت عمر

سليم‏بن قيس گويد: در يکي از سالها دومي همه کارگزارانش را به دادن نصف اموالشان جريمه کرد جز قنفذ (به خاطر خوش‏خدمتي که به وي کرد). روزي من به گروهي که در مسجد حلقه‏زده بودند رسيدم که همه هاشمي بودند جز چند تن: سلمان، ابوذر، مقداد، محمدبن ابي‏بکر، عمربن ابي‏سلمه و قيس‏بن سعدبن عباده.

عباس به علي عليه السلام گفت: فکر مي‏کني چرا دومي قنفذ را مانند ساير کارگزارانش جريمه نکرد؟

علي عليه السلام نخست به اطراف نگريست، آن‏گاه ديدگانش پر از اشک شد و گفت: ما به خدا شکايت مي‏بريم... و زهرا از دنيا رفت در حالي که هنوز اثر تازيانه قنفذ مانند بازوبند بر بازوي حضرتش بود.

( کتاب سليم / 91. )

سه شنبه 31 خرداد 1390  3:23 PM
تشکرات از این پست
mowood
mowood
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : خرداد 1390 
تعداد پست ها : 149

تبعيض نژادي در حکومت عمر

افتخار مکتب ما مسلمانان به آن است که بسياري از سنتهاي جاهليت (مانند: تبعيض نژادي) را از بين برده است. پيامبر عظيم الشان اسلام تمام تلاش خود را در طول 23 سال نبوت خويش کرد تا اين مساله را بر مسلمانان روشن کند که تبعيض نژادي عملي کاملا باطل در شريعت اسلام است.

همانطور که ميدانيد عهد اخوت و برادري ميان سياه و سفيد بست. و عرب و عجم و سياه و سفيد.... همه در ديدگاه او يکسان بودند. و در قرآن ميفرمايد : که به تحقيق گراميترين شما نزد خداوند با تقواترين شما است. يعني در ديدگاه خداوند تمام قبايل و اقوام يکسان هستند. و فقط آنهايي مقام والاتر دارند که تقواي بيشتري داشته باشند. اما  آنهايي که نام خود را خليفه مسلمين ناميدند بعد از پيامبر اکرم عليه السلام و با خلافت بازي کردند دقيقا بر عکس عمل کردند. و گويي به زمان جاهليت برگشته بودند. تعصبات جاهلي برافروخته کردند. و يک سيستم طبقاتي بر مبناي قوم و نژاد در جامعه ايجاد کردند. به شرح زير توجه بفرماييد:

حکومت عمر حکومتي عربي بود و در مدينه که پايتخت اسلام بود. عمر منع کرده بود که غير عرب ساکن نشود. تنها به دو نفر اجازه ماندن در مدينه را داده بود:
يکي هرمزان پادشان سابق شوش و شوشتر (تستر) که مسلمان شده بود و براي عمر نقشه هاي جنگي در فتح شهرهاي ايران ميکشيد. (1)
و ديگري ابولولو که غلام مغيره بن شعبه بود. او کارگري ماهر بود و نقاشي و آهنگري و نجاري را به خوبي ميدانست. مغيره از عمر خواست که اجازه بدهد ابولولو در مدينه ساکن شود و عمر هم اجازه داد (2)
باري تعصب عربي تا اين حد بوده است. در پايتخت اسلام کسي از غير عرب اجازه ماندن نداشت. (3)

البته سلمان و بلال هم بودند که از زمان پيامبر عليه السلام در مدينه ساکن بودند و جزو اصحاب پيامبر به شمار ميرفتند).  همچنين عمر منع کرده بود که غير عرب از عرب دختر بگيرد. يا عرب غير قريش از قريش دختر بگيرد. (4)
بدين گونه عمر جامعه اسلام را جامعه اي طبقاتي کرد.

عمر نهي كرد که مردان عجم با دختران عرب ازدواج کنند و گفت: تحقيقا ازدواج زنان عرب را با غير از هم شأنان آنها، بازخواهم داشت. (5) همچنين در موطا مالک آمده است که عمر حکم کرده بود اگر مرد عرب از عجم زن گرفت و بچه اي از اين ازدواج به دنيا آمد چنانچه آن بچه در بلاد عرب به دنيا بيايد از پدرش ارث مي برد و اگر در سرزمين غير عرب به دنيا بيايد از پدرش ارث نمي برد !!! (6)
حکومت عمر حکومت عربي قريشي بود. و هيچ والي و امير لشکري از غير قريش تعيين نميکرد. البته يک استثنا داشت و آن اين بود که در ميان قبايل قريش به بني هاشم ولايت نميداد!

در اينجا براي آشنايي بيشتر با افکار نژاد پرستانه عمر بعضي از سخنان معروف و مشهور عمر را نقل مي کنيم:

الف) عرب به ملکيت کسي در نمي آيد. (7)

ب) براي عرب زشت است که بعضي از آنان بعضي ديگر را در ملکيت خود داشته باشند. (8)

ج) زبان مردم عجم را فرا نگيريد. (9) هر کس به زبان فارسي سخن گويد کار ناشايستي مرتکب شده و هرکس کار ناشايستي انجام دهد، مروّتش از بين مي رود. (10)

د) در وصيت او آمده است: تمامي اعراب از مال خدا آزاد شوند...(11)

ن) هرگاه کارگزاران خود را به جايي مي فرستاد با آنان شرط مي کرد که: اعراب را نزنيد که در نزد ديگران خوار مي شوند. آنان را در جنگها زياد نگه نداريد که موجب انحراف آنان خواهد شد. بالاي سرشان نباشيد که موجب محروميت آنان مي شود. (12)

اسناد:
(1) براي آشنايي با نمونه اي از اين مشورتها بنگريد به : تاريخ الخلفا . سيوطي . ص 144-143
(2) مروج الذهب . مسعودي 2/322   
(3) تاريخ الخلفا ص 133
(4) معالم المدرستين. مولف. 2/364. به نقل از وافي چاپ اول 1412
(5) محاضرات الادباء ج3ص208، الايضاح ص280و286
(6) موطا 2/60 چاپ مصر 1343. ابي عمر بن الخطاب ان يورث احدا من الاعاجم الا احدا ولد في ارض العرب
(7) الاموال ص197-199، الايضاح ص249، تاريخ الامم و الملوک ج2ص549، سنن بيهقي ج9ص74
(8) الکامل في التاريخ ج2ص382، تاريخ الامم و الملوک ج2ص549
(9) اقتضاء الصراط المستقيم، ص162
(10) ربيع الابرار ج1ص796، تاريخ جرجان ص486
(11) المصنف ج8ص380، ج9ص168
(12) المصنف ج11ص325، تاريخ الامم و الملوک ج3ص273، مستدرک حاکم ج4ص439، حياة الصحابه ج2ص82

سه شنبه 31 خرداد 1390  3:24 PM
تشکرات از این پست
mowood
mowood
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : خرداد 1390 
تعداد پست ها : 149

سنگسار زن حامله توسط عمر بن خطاب


در زمان خلافت عمر زني حامله را پيش خليفه آوردند و گفتند که اين زن زنا کار است. خليفه از زن در اينمورد سوال کرد و زن به گناه خود اعتراف کرد. عمر بيدرنگ دستو سنگسار اين زن را صادر کرد.

امام علي عليه السلام در اين مجلس حاضر بود. حضرت با شنيدن فرمان عمر فرمود : حکم تو در باره اين زن قابل اجراست ولي تو بر کودکي که در رحم اين زن است تسلطي نداري.  بچه اين زن بيگناه است و تو با رجم زن او را خواهي کشت ! در اين موقع عمر دستور به آزاد کردن زن داد.

موارد مشابه ديگري در مورد دستور عمر به سنگسار زنان حامله در کتب معتبر اهل سنت نقل شده اند که جهالت عمر به حکم خداوند را بيشتر آشکار مي کنند.

(از دانشمندان بزرگ اهل سنت :محمد ابن يوسف گنجي شافعي در آخر باب 58 کفايت الطالب - امام احمد ابن حنبل در مسند-  بخاري در صحيح - حميدي در جمع بين الصحيحين  -شيخ سليمان بلخي حنفي در ص75 باب 14 ينابيع الموده از مناقب خوارزمي -امام فخر رازي در ص466 اربعين-محب الدين طبري در ص 196 جلد دوم رياض النضره- خطيب خوارزمي در ص 48 مناقب -محمد ابن طلحه شافعي در ص 13مطالب السئول و امام الحرم در ص 80 ذخاير العقبي همگي اين ماجرا را نقل کرده اند.)

سه شنبه 31 خرداد 1390  3:24 PM
تشکرات از این پست
mowood
mowood
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : خرداد 1390 
تعداد پست ها : 149

منع عمر از گريه کردن بر اموات !

اندوه انسان به هنگام مرگ عزيزانش ، و گريستن بر ايشان از لوازم عاطفه بشرى است . و هر دو نيز ناشى از ترحم و طبيعت انسانى مى باشد. روايات فراواني در کتب اهل سنت نقل شده اند که همگي بيان مي کنند پيامبر اکرم صلي الله عليه و اله نيز در مرگ اموات گريه مي کردند از جمله روايتي كه ابن عبدالبر در شرح حال حمزه در استيعاب و ديگران نوشته اند كه : وقتى نظر پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله – به جنازه حضرت حمزه افتاد، گريست ، و چون ديد كه او را مثله كرده اند فرياد كشيد! (1)

همچنين انس بن مالك در حديث صحيحى كه بخارى نقل مى كند، مى گويد: بر آن حضرت وارد شديم و ديديم كه فرزندش ‍ ابراهيم جان مى دهد و پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - اشك مى ريزد.
عبدالرحمن به عوف گفت : يا رسول اللّه ! شما هم گريه مى كنيد؟
حضرت فرمود: اى پسر عوف ! گريستن ، نشانه عاطفه وترحم است . بار ديگر گريست ، عبدالرحمن بن عوف نيز سخن خود را تكرار كرد. حضرت فرمود: چشم ، اشكبار است و دل ، اندوهناك ، و جز آنچه موجب خشنودى خداست نمى گوييم . اي ابراهيم ! ما در فراق تو غمگين هستيم. (2)

ولي نظر عمر اين بود كه نبايد بر مردگان گريست ! هر چند وى مهم و بزرگ باشد! بلكه گريه كننده را با عصا و سنگ مى زد و خاك بر وى مى پاشيد  ! او اين كار را در زمان پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - انجام مى داد و در تمام دوران زندگيش آن را ادامه داد!! (3)

احمد بن حنبل از ابن عباس روايت مى كند درباره مرگ رقيه دختر پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - و گريستن زنها بر وى گفت : عمر آنها را با تازيانه خود مى زد!
پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله – فرمود:  بگذار گريه كنند.
سپس ‍ خود پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - در نزد قبر نشست ، حضرت فاطمه - عليها السّلام - هم پهلوى پدر نشسته بود و گريه مى كرد. پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - با گوشه لباسش ، اشك فاطمه زهرا - عليها السّلام - را از روى لطف و ترحم ، پاك مى كرد. (4)

ابن ابى الحديد نقل مى كند كه : روزى عمر در عصر خلافتش ، از خانه اى صداى گريه اى شنيد، پس وارد خانه شد و با تازيانه اش (دُرّه ) به زدن آنها پرداخت تا به زن نوحه خوان رسيد، چنان او را مضروب ساخت كه مقنعه از سرش افتاد، آنگاه به غلامش گفت : تو بزن ! واى بر تو! بزن كه نوحه خوان است و احترام ندارد!! (5)

اسناد:

(1)  الاستيعاب لابن عبد البر بهامش الاصابة ج 1 / 275 ط 1، الغدير للاميني ج 6 / 165، الامتاع للمقريزى ص 154، الكامل في التاريخ ج 2 / 170، مجمع الزوائد ج 6 / 120، الصحيح من سيرة النبي الاعظم ج 4 / 307 و 310، ذخائر العقبى ص 180، دعوة الحسينية ص 80، سيرة ابن هشام ج 3 / 105 غزوة أحد. ذخائر العقبى ص 181
(2) صحيح البخاري ك الجنائز باب قول النبي انا بك لمحزونون، وسائل الشيعة ج 2 / 921 ب 87 من أبواب جواز البكاءك الطهارة ح 3 و 4 و 8، سنن أبى داود ج 3 / 58، سنن ابن ماجة ج 1 / 482، الغدير ج 6 / 164، الطبقات الكبرى لابن سعد ج 1 / 137 و 138 و 139 و 140 و 142 و 143 و 144، ذخائر العقبى ص 153 و 155، دعوة الحسينية ص 50 و 51.
(3) صحيح بخاري در آخر باب البكاء عند المريض ص 255 من ج 1 ، شرح نهج البلاغة ابن أبى الحديد ج 12 / 68، الغدير للاميني ج 6 / 160، السنن الكبرى للبيهقي ج 4 / 70، المستدرك لحاكم ج 1 / 181 وج 3 / 191، سنن ابن ماجة ج 1 / 181، مسند أحمد ج 3 / 333 وج 1 / 237 و 335، عمدة القارى ج 4 / 87، مسند الطيالسي ص 351، الاستيعاب بهامش الاصابة ترجمة عثمان بن مظعون ج 2 / 482، مجمع الزوائد ج 3 / 17، الطبقات لابن سعد ج 8 / 37.
(4) مسند أحمد ج 1 / 335 ط 1، وفاء الوفاء بأخبار دار المصطفى ج 3 / 894، سنن البيهقى ج 4 / 70، الغدير ج 6 / 159، الطبقات لابن سعد ج 8 / 37.
(5) شرح نهج البلاغه ابن أبى الحديد ج3 ص 111 . السنن الكبرى للبيهقي ج 4 / 70، مسند أحمد ج 2 / 408، الغدير ج 6 / 160.

سه شنبه 31 خرداد 1390  3:25 PM
تشکرات از این پست
mowood
mowood
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : خرداد 1390 
تعداد پست ها : 149

پاسخ به:شناخت کلي از عثمان

حبيب خدا حضرت مصطفي در آخرين روزهاي عمر شريف خويش و در بستر بيماري که به رحلت آن حضرت منتهي گرديد، مکررا به تجهيز هرچه سريعتر لشکر اسامه سفارش مي نموده و مي فرمودند: "لشکر اسامه را تجهيز کنيد! خدا لعنت کند کسي که از آن تخلف ورزد!"

("جهزوا جيش أسامة، لعن الله من تخلف عنه"(1)، "انفذوا بعث أسامة ، لعن الله من تخلف عن بعث أسامة ، وکرر الرسول ذلک .."(2))

ولي با وجود تمام اين سفارشات پيامبر اکرم ص و لعن متخلفين از لشگر اسامه، عمر و ابابکر از رفتن همراه با اسامه سر باز زدند و در مدينه ماندند. در واقع ايشان با تخلف از فرمان پيامبر اکرم صلي الله عليه واله مورد لعن و نفرين ايشان قرار گرفتند. تخلف آن دو نفر از لشگر اسامه مطلبي است که بسياري از علماي اهل سنت در کتب خود آورده اند.

اسناد:

(1) الملل والنحل للشهرستاني 1/23
(2) شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد 6/52.

سه شنبه 31 خرداد 1390  3:25 PM
تشکرات از این پست
mowood
mowood
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : خرداد 1390 
تعداد پست ها : 149

لشگر اسامه و نافرماني عمر

حبيب خدا حضرت مصطفي در آخرين روزهاي عمر شريف خويش و در بستر بيماري که به رحلت آن حضرت منتهي گرديد، مکررا به تجهيز هرچه سريعتر لشکر اسامه سفارش مي نموده و مي فرمودند: "لشکر اسامه را تجهيز کنيد! خدا لعنت کند کسي که از آن تخلف ورزد!"

("جهزوا جيش أسامة، لعن الله من تخلف عنه"(1)، "انفذوا بعث أسامة ، لعن الله من تخلف عن بعث أسامة ، وکرر الرسول ذلک .."(2))

ولي با وجود تمام اين سفارشات پيامبر اکرم ص و لعن متخلفين از لشگر اسامه، عمر و ابابکر از رفتن همراه با اسامه سر باز زدند و در مدينه ماندند. در واقع ايشان با تخلف از فرمان پيامبر اکرم صلي الله عليه واله مورد لعن و نفرين ايشان قرار گرفتند. تخلف آن دو نفر از لشگر اسامه مطلبي است که بسياري از علماي اهل سنت در کتب خود آورده اند.

اسناد:

(1) الملل والنحل للشهرستاني 1/23
(2) شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد 6/52.

سه شنبه 31 خرداد 1390  3:26 PM
تشکرات از این پست
mowood
mowood
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : خرداد 1390 
تعداد پست ها : 149

لازم نيست در قرآن تفکر کنيد !!!

اين موضوع مربوط به زناى محصنه مغيرة بن شعبه با ام جميل دختر عمرو، زنى از قبيله قيس در ضمن داستانى است كه از مشهورترين داستانهاى تاريخى عرب است. سال هفده هجرى در هر تاريخى كه مورد بحث واقع شده است ، اين داستان را هم در بر دارد.

داستان از آن قرار است که در زمان خلافت عمر مغيره مرتکب عمل زشت زنا شد و چهار نفر زناي مغيره را مشاهده کردند. سه نفر از ايشان در حضور عمر به صراحت و فصاحت شهادت دادند که زنا را مشاهده کرده اند. وقتي شاهد چهارم آمد خليفه به او فهماند كه نمى خواهد مغيره رسوا شود. او نيز از شهادت دادن ابا کرد.
عمر گفت : اللّه اكبر! اى مغيره ! برخيز و شهود سه گانه را كه بر ضد تو شهادت دادند، حد بزن . مغيره هم برخاست و هر سه شاهد عادل را حد زد !!

(المستدرک حاکم ج3ص449 – وفيات الاعيان ج2ص455 – و همچنين ابن ابي الحديد در شرح نهج البلاغه و...)

سه شنبه 31 خرداد 1390  3:27 PM
تشکرات از این پست
mowood
mowood
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : خرداد 1390 
تعداد پست ها : 149

مخالفت شديد عمر با نقل حديث

قرظه بن کعب روايت کرده است: هنگامي که عمر ما را به عراق اعزام نمود به همراهان ما آمد و گفت: آيا ميدانيد چرا شما را بدرقه کردم؟
همراهان گفتند: آري به خاطر گراميداشت ما.
عمر گفت: اضافه براين چون شما به سرزميني مي رويد که آنها را همانند زمزمه زنبور قرآن است پس به شما ميگويم آنها را سرگرم نمودن به احاديث از زمزمه قرآن بازشان نداريد و هرچه کمتر از رسول الله نقل روايت کنيد که من هم با شما شريک هستم.
وبه دين ترتيب هنگامي که قرظه در محلي که بايد وارد شد و به او گفتند: براي ما حديث بگو. گفت: عمر ما را از نقل حديث نهي کرده است. (1)

و در روايت ديگر  چنين آمده که چون ابوموسي را به عراق اعزام کرد به وي گفت: تو در ميان قومي مي روي که در مساجد آنان همانند زمزمه زنبور عسل صداي قران طنين انداز است پس آنها را به حال خود واگذار و به حديث سرگرمشان مکن و من خود در اين کار با تو شريک هستم. (2)

نيز عروه روايت کرده است که: عمربن خطاب در صدد برآمد سنن را بنويسد. پس از صحابه استفتاء کرد و آنها راي موافق دادند اما عمر همچنان دست به دست ميکرد و استخاره مي نمود تا پس از يک ماه تصميم خود را بدين گونه اعلام کرد که: من ميخواستم سنن را بنويسم ولي به ياد قومي افتادم که قبل از شما کتاب نوشتند و با آن در آميختند و کتاب اصلي را ترک کردند. و سوگند به خدا من کتاب خدا را با چيزي در نمي آميزم. (3) و بدين ترتيب نوشتن سنن و احاديث پيامبر را همانند نقل زباني ممنوع و تعطيل اعلام نمود. 

ابن سعد با ذکر سند از قاسم ابن محمد روايت کرده است که گفت: در عهد عمر احاديث فراوان شد. پس مردم را قسم داد که نوشته هاي حديثي را بياورند. و چون آوردند دستور داد آنها را بسوزانند...وهمه را به آتش کشيدند. (4)

ومستشار عبدالحليم جندي مي نويسد: عمر از بيم مخلوط شدن قرآن به چيزي منع از تدوين حديث کرد و از اين رو اهل تسنن يک صد سال تمام از تدوين و نوشتن احاديث عقب افتادند و باب جرح و تعديل و حديث سازي گشوده شد. اما علي از نخستين روز درگذشت پيامبر به تدوين پرداخت و به همين دليل مرجع صحابه از جمله عمر (در امرسنت) گرديد. و اين بعد علمي علي در جهت تدوين با بعد ديني فقهي سياسي اقتصادي او (در مورد توزيع حقوق) تقويت شد. (الامام جعفربن الصادق ص25نيزص185)

به روايت ابن ابي حاتم-عمر--عبدالله بن مسعود-ابودرداء و ابو مسعود انصاري را احضار نمود و گفت: از چه رو اين چنين بطور فراوان از رسول خدا حديث نقل ميکنيد پس آنها را در مدينه حبس کرد تا وقتي که از دنيا رفت و در روايت ديگر ابن مسعود-ابوذر-ابودرداء و عقبه بن عامر ذکر شده است.
(کتاب المجروحين 1/25)

و در روايت حاکم آمده است که عمر -- ابن مسعود-ابودرداء و ابوذر را به خاطر نقل احاديث رسول خدا مورد عتاب و اعتراض قرار داد و به گمانم آنان را در مدينه حبس و بازداشت کرد تا وقتي که از دنيا رفت.
(مستدرک حاکم 1/110).

و در روايت ابن ابي شبيه و ذهبي آن سه نفر محبوس و بازداشت شده ابن مسعود و ابودرداء و ابومسعود انصاري بودند.(5)

و در روايت متقي از ابن عساکر آمده: که عمر نمرد تا وقتي که فرستاد اصحاب رسول الله را از اطراف جمع کردند و آنها عبدالله ابن حذاقه و ابودرداء و ابوذر و عقبه بن عمر بودند پس گفت: اين احاديث چه باشد که شما آنها را از رسول الله در اطراف شايع کرده ايد!؟
گفتند: آيا تو ما را از ايراد آنها نهي ميکني؟
گفت: نه بمانيد نزد من. نه به خدا قسم نبايد تا من زنده ام از من مفارقت کنيد. چه ما آگاه تر و اعلم هستيم. ميگريم و رد ميکنيم. پس از وي جدا نشدند تا مرد. (6)

نيز در روايتي آمده است که عمر با ابوموسي اشعري هم اين چنين رفتار کرد در صورتيکه نامبرده به نظر وي عادل بود. (7) هم عمر به ابوهريره گفت: نقل حديث از رسول الله را ترک کن و گرنه تو را به سرزمين دوس ملحق خواهم کرد. (8)
و به کعب الاحبار گفت: اگر نقل حديث از او (يعني از پيامبر) را ترک نکني تو را به سرزمين قرده ملحق خواهم ساخت. (9)

 

سه شنبه 31 خرداد 1390  3:27 PM
تشکرات از این پست
mowood
mowood
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : خرداد 1390 
تعداد پست ها : 149

چرا منع حديث ؟؟؟

خلفاي سه گانه که همگي با شدت هرچه تمامتر از نشر و نقل حديث جلوگيري مي کردند، براي اين جنايت عظيمشان به بشريت همانطور که گذشت توجيهات عجيب و غريبي آورده اند. دليل عمر اين بود که احاديث با قران مخلوط نشوند ! انگار آيه قران را نخوانده بود:  
إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ.  که خدا خودش از قرآن محافظت ميکند و هيچ تحريفي و زيادي و کمي در قرآن راه ندارد.


سه شنبه 31 خرداد 1390  3:28 PM
تشکرات از این پست
mowood
mowood
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : خرداد 1390 
تعداد پست ها : 149

و اما دليل واقعي منع حديث چه بود ؟

اولا: نام اميرالمؤمنين عليه‌السلام و فضايل او از يادها حذف شود؛ چرا كه نقل احاديث پيامبر صلي الله عليه و آله جداي از نقل فضايل حضرت علي عليه‌السلام نبود.

ثانيا: نقل احاديث پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله مساوي بود با رسوايي آنان؛ چرا كه احاديث پيامبر صلي الله عليه و آله نقدي بود بر اعمال و كردار خود سرانه و خود رأيي‌ها و بدعت‌هاي ابوبكر و عمر و عثمان و امثال آنها؛ لذا بهترين راه براي آزادانه عمل كردن و مورد نقد قرار نگرفتن، حذف احاديث پيامبر صلي الله عليه و آله بود كه آتش زدن و نابود كردن آنها در همين راستاست.

اسناد:

(1) سنن دارمي 1/85--سنن ابن ماجه 1/16--معجم اوسط،طبراني 3/7شماره 2003 و ص72 شماره 2138--مستدرک حاکم 1/102--جامع بيان العلم،قرطبي 2/147-- ابن ابي الحديد 12/93--الاضواء ابوريه ص55--تاريخ فقه الاسلامي دکتر محمد يوسف ص101
(2) تاريخ ابن کثير 8/107 با اعتراف به معروفيت آن از عمر
(3) طبقات ابن سعد 3/206--جامع بيان العلم 1/77 مختصر آن ص 33--کنزالعمال 10/293--السنه قبل التدوين،محمد عجاج خطيب ص 310--تاريخ فقه الاسلامي ص171
(4) طبقات ابن سعد 5/140 --مقدمه دارمي 126- تقيد العلم،بغدادي ص52-- السنه قبل التدوين  ص 311
(5) مصنف،ابن ابي شبيه 8/756 تحت شماره 6280-- تذکره الحفاظ 1/7 --مجمع الزوائد 1/149 با اعتراف محقق و پاورق نويس کتاب به صحت روايت از عمر از جهات فراوان و اينکه عمر سختگير در امر حديث بود.
(6) کنزالعمال 10/292/293--تاريخ فقه الاسلامي ص102
(7) المعتصر من الختصر،ابولمحاسن حنفي ص459
(8) کنز العمال به نقل ازابن عساکر 10/291 -- ابن کثير به نقل از ابوزرعه 8/106-- اضواء علي السنه ابوريه ص54
(9) ابن کثير 8/106 و اضواء ص 54

سه شنبه 31 خرداد 1390  3:28 PM
تشکرات از این پست
mowood
mowood
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : خرداد 1390 
تعداد پست ها : 149

جابجا نمودن مقام ابراهيم توسط عمر

مقام ابراهيم سنگى است كه حاجيان بعد از طواف ، طبق آيه شريفه : وَاتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ اِبْراهيمَ مُصَلّىً.  در آنجا نماز مى گزارند، حضرت ابراهيم و اسماعيل - عليهما السّلام - وقتى ساختمان خانه خدا را بنا كردند و بالا آوردند، پا روى آن سنگ گزاردند تا سنگ و گِل را بالا ببرند.

اين سنگ به كعبه چسبيده بود، ولى عرب بعد از حضرت ابراهيم و اسماعيل آن را در جاى كنونى قرار دادند. وقتى نبىّ اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - مبعوث گرديد و مكه فتح شد، آن را به همانگونه كه در زمان پدرانش حضرت ابراهيم و اسماعيل بود، به كعبه چسبانيد، اما هنگامى كه عمر روى كار آمد آن را در جاى كنونى (كه عرب جاهلى قرار داده بودند) نهاد. حال آنكه در زمان پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - و ابوبكر، به كعبه متصل بود. (1)

در سال هفدهم هجرى ، چنانكه در كامل ابن اثير و ديگر مورخان در حوادث اين سال آمده ، عمر با ضميمه كردن خانه هاى عده اى از مردم كه در اطراف مسجد الحرام بودند مسجد الحرام را توسعه داد. اين عده از فروش خانه هاى خود امتناع ورزيدند، ولى عمر آنها را خراب كرد و پول آن را در بيت المال نهاد تا بعداً آمدند و آن را گرفتند .(2)

اسناد:

(1) طبقات ابن سعد جلد3ص 204، والسيوطي در کتاب تاريخ الخلفاء ص 53، و شرح نهج البلاغه ابن أبى الحديد ج3صفحة 113 ، والدميري در كتابه حياة الحيوان، و كتاب تاريخ عمر نوشته أبو الفرج ابن الجوزى ص 60 و همچنين در رابطه با جابجايي مقام ابراهيم: الطبقات لابن سعد ج 3 / 284، تاريخ الخلفاء ص 137، روضة الكافي ص 58 - 63، جامع أحاديث الشيعة ج 10 / 55 ب 9 ح 7 و 8 و 9 و 10، مقدمة مرآة العقول ج 2 / 128.
(2) الكامل في التاريخ لابن الاثير ج 2 / 376، تاريخ الخلفاء ص 137، روضة الكافي ص 58، مقدمة مرآة العقول ج 2 / 128، تاريخ الطبري في حوادث سنة 17 ه‍، الغدير ج 6 / 266

سه شنبه 31 خرداد 1390  3:29 PM
تشکرات از این پست
mowood
mowood
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : خرداد 1390 
تعداد پست ها : 149

تبعيد نصر بن حجّاج به خاطر زيبايي !

عبداللّه بن بريد مى گويد: در يكى از شبها كه عمر شبگردى مى نمود به درب خانه بسته اى رسيد كه زنى در آن براى زنان ديگر آواز مى خواند و مى گفت:
" آيا دسترسى به شرابى دارم كه آن را بنوشم يا راهى هست كه بتوانم به وصال نصربن حجاج برسم ؟"

عمر گفت : تا زنده اى نه ! فرداى آن روز نصربن حجاج را خواست .وقتى نصر آمد، ديد جوانى خوش صورت ، مليح وفوق العاده زيباست .عمر دستور داد موى سرش را بتراشند. وقتى سرش را كوتاه كردند و پيشانيش آشكار گشت و بر زيبائيش افزوده شد،گفت : برو بقيه سرت را بتراش ،وقتى سر را تراشيد زيباتر شد.
گفت : پسر حجاج ! زنان مدينه را با زيبايى خود،مفتون ساخته اى .در شهرى كه من سكونت دارم تو نبايد مجاور باشى ! سپس به بصره تبعيدش ‍ كرد.

نصر بن حجاج مدتى در بصره ماند،آنگاه نامه اى به عمر نوشت كه چند شعر نيز در آن بود. نصر در اين اشعار به عمر اعتراض نموده كه گناه من چه بوده است كه بايد تبعيد شوم .اگر روزى زنى در عشق من بى تاب شود، وپنهانى تمنايى از من داشته باشد - كه هر زنى اين حالت را دارد - گناه من چيست ؟ گمان بدى به من بردى ، و بى جهت مرا از وطن آواره كردى ... و در آخر تقاضا كرده بود كه او را برگرداند.

وقتى نامه و شعر او به عمر رسيد گفت : تا من بر سر كار هستم نبايد برگردد !! همين كه عمر به قتل رسيد، نصر بن حجاج سوار شد و به مدينه نزد كسانش باز گشت .

(سند: الطبقات الكبرى لابن سعد ج 3 / 285.)

سه شنبه 31 خرداد 1390  3:29 PM
تشکرات از این پست
mowood
mowood
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : خرداد 1390 
تعداد پست ها : 149

ضرب و شتم ضبيع به خاطر يک سوال !

مردى نزد عمر آمد و گفت : ضبيع تميمى ما را ملاقات كرد و از ما تفسير آياتى از قرآن را پرسيد و گفت : خداوندا! كارى كن كه من بتوانم قرآن را تفسير كنم .

روزى در اثنايى كه عمر نشسته بود و با مردم نهار مى خورد، ضبيع كه لباس و عمامه اى پوشيده بود، سر رسيد. او هم جلو آمد و با حضار غذا خورد تا فراغت يافت . سپس گفت : يااميرالمؤ منين ! معناى آيه : وَالذّارِياتِ ذَرْواً فَالْحامِلاتِ وِقْراً  چيست ؟
عمر گفت : واى بر تو! تو هستى كه مى خواهى تفسير قرآن بدانى ؟!

آنگاه او را برهنه كرد و چندان تازيانه زد كه عمامه از سرش افتاد. سپس ‍ ديد كه او موى سرش را بافته و به دو سوى آويخته است . به همين جهت گفت : به خدايى كه جان عمر در دست اوست ! اگر ديدم سرت را تراشيده اى سرت را از بدنت جدا مى كنم ؟!

سپس دستور داد او را در خانه اى حبس كنند. هر روز او را از خانه بيرون مى آورد و صد تازيانه مى زد !! و چون حالش خوب مى شد ، صد تاى ديگر مى زد!!! آنگاه او را سوار شترى كرد و روانه بصره نمود. و به فرماندار خود ابو موسى اشعرى نوشت كه نشست و برخاست مردم را با وى ممنوع كند و به منبر برود وبه مردم اعلام كند كه :

ضبيع طلب علم نموده ولى به آن نرسيده است ! ضبيع بدبخت ، بدينگونه ميان مردم و قوم خود پست و خوار شد تا بدرود حيات گفت . در صورتى كه قبلاً بزرگ قوم خود بود .

(شرح نهج البلاغه ابن أبى الحديد في أحوال عمر ج3 ص 122 طبع مصر . وج 12 / 102 ط مصر بتحقيق أبو الفضل، سنن دارمي ج1ص55و54- تاريخ ابن عساکر ج6ص384 - سيره عمر ابن جوزي ص109 - تفسير ابن کثير ج4 ص232 - اتقان سيوطي ج2ص5 - کنز العمال ج1ص228و229 - الدر المنثور ج6ص111 - فتح الباري ج8ص17 و.... ..)

سه شنبه 31 خرداد 1390  3:30 PM
تشکرات از این پست
mowood
mowood
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : خرداد 1390 
تعداد پست ها : 149

پاسخ به:شناخت کلي از عثمان

ابوبکر و عمر شراب ميخورند  (1)

يک روز ابوبکر و عمر و ديگر  رفقا! در سال هشتم (سال فتح مکه و بعد از تحريم و نزول آيه حرمت شراب) در منزل ابوطلحه زيد بن سهل جمع شدند و مشروب خوردند و مجلس عيشي تشکيل دادند. ابوبکر پس از خوردن شراب و مست شدن بر کشته هاي مشرکين جنگ بدر افسوس خورد و با اشعار کفر آميز زير برايشان نوحه نمود !!! :

احيي ام بکر بالسلام...........وهل لک بعد قومک من سلام
يحدثنا الرسول بان سحتا...........و کيف حياه اصل او هشام
و ود بنو المغيره لو فدوه..................بالف من رجال او سوام
کاني بالطوي طوي بدر..............من الشيزي يکلل بالسنام
کاني بالطوي طوي بدر .............من الفتيان و الحلل الکرام

عمر نيز در آن مجلس مشروب خورد و مست کرد و همانند همکارش کفريات زير را بر کشته هاي جنگ بدر نوحه سرايي نمود:

و کائن بالقلب قليب بدر............من الفتيان و العرب الکرام
ايوعدني ابن کبشه ان سنحيي.....و کيف حياه اصداء وهام
ايعجز ان يرد الموت عني.........و ينشرني اذا بليت عظامي
الا من مبلغ الرحمن عني.............باني تارک شهر الصيام
فقل لله يمنعني شرابي..............و قل لله يمنعني طعامي

وقتي خبر به پيامبر رسيد حضرت پيامبر صلي الله عليه و اله رسيد حضرت بسيار خشمگين شد و در حال غضب و ناراحتي در حالي که رداي مبارکش روي زمين کشيده ميشد بدانجا تشريف برد و چيزي در دست داشت آن را بلند کرد که بر سر حضار مجلس زند آنها متفرق شدند و عمر گفت ديگر نميخورم. (2)

مجموع حضار در آن مجلس يازده نفر بودند و ابن حجر ده نفر آنها را نام مي برد به ترتيب زير:

1- ابوبکربن ابي قحافه در سن پنجاه و هشت سالگي
2 - عمربن الخطاب در سن چهل و پنج سالگي
3- ابوعبيده جراح (گورکن مدينه) در سن چهل و هشت سالگي
4ـ ابو طلحه زيد بن سهل ميزبان مجلس در سن چهل و چهار سالگي
5- سهل بن بيضاء
6- ابي بن کعب
7- ابودجانه سماک بن خرشه
8- ابو ايوب انصاري
9- ابوبکر بن شغوب
10- انس بن مالک ساقي قوم ! در سن هيجده سالگي  (از همه کوچکتر ! ) (3)
11- معاذ بن جبل (ابن حجر او را از قلم انداخته و در آن هنگام بيست و سه سال داشت (4).

آلوسي ميگويد (5): بزرگان صحابه بعد از نزول آيه حرمت شراب در سوره بقره باز هم مي آشاميدند و دست بردار نبودند و بسياري از حفاظ و مفسرين نزول ايات حرمت شراب را در اوايل هجرت ميدانند و ايه سوره مائده جهت تشديد و تاکيد حرمت بود. (6)

به هر حال در نزد همه مسلم است که اين دو خليفه شراب ميخوردند و عجيب تر آنکه عمر نه فقط پس از تحريم شراب از آن دست بردار نبود بلکه تا ساعت آخر مرگش شراب انگور را ميخورد. عمروبن ميمون گفت: ساعتي که عمر ضربت کارد به شکمش خورد برايش شراب انگور تند آوردند و آن را آشاميد. (7) ونيز آمده است (8) که عمر شراب تند را خيلي دوست ميداشت. او ميگفت: براي رفع حرمت شراب در آن آب مي ريزيم !!! و نيز ميگفت: براي هضم گوشت شتر تنها شراب آنگور مفيد است !!!
آري اين است خليفه مسلمين. (9)

و نيز آمده است: يک روز عمر يک عربي را که مشروب خورده و غش کرده بود با تازيانه حد شراب زد و اين اجراي حد بر او به جهت مستي او بوده و نه شراب خوردن يعني خوردن مشروب تا مستي نياورده مانعي ندارد. (10) !

جصاص داستان جالبي دراين رابطه از عمر نقل ميکند. ميگويد: يک روز عربي که شراب خورده بود. عمر خواست او را با تازيانه حد بزند عرب گفت: من همان شرابي را خوردم که خودت ميخوري!!! عمر شراب خود را خواست و آن را با آب مخلوط نمود و گفت: هر کس در اين موضوع شک کرد آب را داخل شراب نمايد مانعي ندارد آنگاه پس از اينکه عرب را حد شراب زد خودش شراب را نوشيد ! (11) و از اين قبيل داستانها زياد است (12) و در همه آنها آمده که عمر مي گفت: آب را داخل شراب کنيد و بخوريد مانعي ندارد! در حالي که شراب با آب مخلوط شود باز هم شراب است و پيامبر اکرم صلي الله عليه و اله فرمود: هر چه را که زيادي آن مستي آورد کمي آن نيز حرام ميباشد خواه مستي بياورد يا نياورد. (13)

و نيز آورده اند يک وقتي مردم شام از سرما و سنگيني آب و بدي محصول زمين نزد عمر شکايت بردند. عمر به آنها اجازه داد که شراب را بجوشانند وقتي دو ثلث آن کم شد يک سوم باقيمانده را بياشامند. (14)

اين درحاليستکه جانشين به حق رسول الله صلي الله عليه و اله يعني اسدالله الغالب اميرالمومنين عليه السلام در عظمت حرمت شراب ميفرمايد: اگر قطره اي شراب در قناتي ريخته شود و به وسيله آن قنات علفهاي دشت را آبياري کنند. و گوسفندها آن علفها را بخورند. من از گوشت اين گوسفندها نميخورم  !!!

اسناد:

(1)  کشف الغمه امام شعراني ج2 ص 154- احکام القران ابوبکر جصاص رازي حنفي ج1 ص 388- رسائل الجاحظ ص 34- شرح ابن ابي الحديد ج3 ص 264.
(2) البته عمر در اين گفتار خود دروغ گفت و چنانکه ديديدم از شراب دست برنداشت و تا ساعت مرگش زماني که ضربت خورد شراب مي آشاميد (نوادر الاصول حکيم ترمذي ص 66- الاصابه ج4 ص22- مجمع الزوائد هيثمي ج5 ص51- فتح الباري ج10ص 30- صحيح بخاري کتاب التفسير سوره مائده ايه حرمت شراب- صحيح مسلم کتاب الاشربه باب حرمت شراب- تفسير الدر المنثور سيوطي ج2ص321- مسند احمد ج3 ص 181و 227- سنن کبري بيهقي ج8 ص286و 290- تفسير ابن کثير ج2ص93و 94) و در تفسير طبري ج2 ص 203 و ج7ص 24 به جاي نام ابوبکر "مردي" اورده و ان را تحريف و خيانت نموده است و درباره عمر نيز آقاي طبري به جاي عمر کلمه "مردي آورده که به مصداق مثل معروف محبت آدمي را کر و کور ميکند گويا شرم داشته از اينکه نام خلفاي خود را که ديگران او را به نام آورده اند به قلم بياورد. (3) فتح الباري ابن حجر ج10 ص 30
(4) تفسير ابن جرير ج7ص24- مجمع الزوائد هيثمي ج5ص52- عمده القاري عيني ج8 ص 598- تفسر الدر المنثور ج2 ص 321- شرح نووي در حاشيه ارشاد قسطلاني ج 8 ص 232
(5) تفسير روح المعاني آلوسي ج2 ص 115
(6) احکام القران جصاص ج 1 ص 380- تفسير قرطبي ج 3 ص 60- تفسير فخر رازي ج 2 ص 229 و 231- الامتاع مقريزي 193- فتح الباري ج10 ص24- عمده القاري ج10 ص 82 - سيره ابن هشام ج2ص192- تفسير شوکاني ج2ص71- عيون الاثر ابن سيد الناس ج2ص48
(7) تاريخ بغداد خطيب بغدادي ج6 ص 156
(8) جامع مسانيد ابوحنيفه ج2 ص 192
(9) به کتابهاي اهل سنت مراجعه شود از جمله: السنن الکبري بيهقي ج8ص 299- محاضرات راغب ج1ص319- کنز العمال ج2ص109- جامع مسانيد ابوحنيفه ج2ص190و 215.
(10) العقد الفريد ج3 ص 416
(11) احکام القران ج2 ص 565
(12)  به کتابهاي زير مراجعه شود: حاشيه سنن کبري بيهقي ابن ترکماني ج8ص306- کنز العمال ج3ص 110- سنن نسائي ج8 ص 326- کتاب الاثار قاضي ابويوسف ص 226- جامع مسانيد ابوحنيفه ج2ص 192
(13) سنن دارمي ج2 ص 113- سنن نسائي ج8 ص 301 - سنن بيهقي ج8 ص 296- مصابيح السنه ج2 ص 67- تاريخ خطيب بغدادي ج3 ص 327- صحيح ترمذي ج 1ص342-
(14) سنن بيهقي ج8 ص 300 و 301- سنن نسائي ج8 ص 329- کنز العمال هندي ج 3ص 109و 101- تيسير الوصول ج2 ص 178- جامع مسانيد ابوحنيفه ج2ص 1

سه شنبه 31 خرداد 1390  3:30 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها