0

شناخت کلي از عثمان

 
mowood
mowood
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : خرداد 1390 
تعداد پست ها : 149

كشتن عبدالرحمن به خاطر شرابخواري !

عبدالرحمن ؛ پسر عمر - كه به او ابوشحمه مى گفتند - در عصر حكومت عمرو عاص در مصر، در آن مملكت شراب خورد و موضوع علنى شد. عمرو عاص كه والى بود، دستور داد سر او را تراشيدند و حد شرعى (هشتاد تازيانه ) در حضور برادرش عبداللّه به وى زدند.
وقتى خبر به عمر رسيد به عمرو عاص نوشت كه عبايى به عبدالرحمن بپوشاند و او را سوار شتر برهنه اى نموده و هر چه زودتر روانه مدينه كند! ضمناً در نامه ، عمرو عاص را به درشتى ياد كرده بود.

عمرو عاص هم عبدالرحمن را به همان وضعى كه عمر دستور داده بود روانه مدينه كرد، و به عمر نوشت : من حد شرعى را بر وى جارى ساختم ، سرش را تراشيدم و در حياط خانه تازيانه زدم ، به خدايى كه بالاتر از او كسى نيست تا به او قسم بخورند، مصر، جايى است كه حدود شرعى را بر مسلمانان و غير مسلمانان ، جارى مى كنند. نامه را هم به وسيله عبداللّه عمر، براى او ارسال داشت .

عبداللّه با نامه و با برادرش عبدالرحمن در مدينه بر پدرشان وارد شدند در حالى كه او در حال بيمارى بود و خود را در عبايى پيچيده و نمى توانست راه برود. عمر با درشتى عبدالرحمن را مخاطب ساخت و گفت : اى عبدالرحمن ! انجام دادى و انجام دادى !
سپس فرياد زد: تازيانه ! تازيانه !

عبدالرحمن بن عوف از وى شفاعت كرد و گفت : حد را كه بر وى جارى ساخته اند. عبداللّه هم گواهى داد كه حد را بر او جارى ساخته اند، ولى عمر توجه نكرد و شلاق را به دست گرفت و او را زير ضربات خود گرفت .
عمر در آن حال فرياد مى زد و مى گفت : من مريض هستم و به خدا تو قاتل من خواهى بود. چندان او را زد كه صداى فريادش در فضا پيچيد. سپس گفت : او را به زندان ببريد. و او يك ماه در زندان ماند و سپس ‍ جان باخت !

عمرو عاص والى مصر كه مورد وثوق عمر بود، به وى اطلاع داده بود كه در حضور عبداللّه ، عبدالرحمن را حد زده است . عبداللّه عمر هم در نظر پدر موثق ترين اولاد خطاب بود. بنابراين حد ديگرى مورد نداشت .اگر عمرو عاص با همه قسمهاى محكمى كه خورده بود،مورد اعتماد نبود، چگونه او را به حكومت مصر منصوب داشت كه بر احكام و حدود اسلامى و خون و مال و ناموس مسلمانان مسلط باشد؟! بعلاوه ، مريض را حد نمى زنند، و كسى را كه حد زده اند، نبايد زندانى نمود. مخصوصاً وقتى بيمارى يا حبس براى او زيانبخش باشد، ولى چه بايد گفت، عمر هميشه اصرار داشت كه رأي خشونت بار خود را اعمال کند !!

(اين واقعه يكى از وقايع مشهور تاريخ اسلام است . مورخان آن را در شرح حال عمر و خصايص او نوشته اند. و در واقع هر كس در تاريخ خود از ابو شحمه نام برده است ، موضوع شراب خوردن و حد عمر را نقل كرده است . الغدير للاميني ج 6 / 316، سنن الكبرى للبيهقي ج 8 / 312، العقد الفريد ج 3 / 370، تاريخ بغداد للخطيب ج 5 / 455، سيرة عمر لابن الجوزى ص 170 وفى طبع آخر ص 207، الرياض النضرة ج 2 / 32 ط 1، ارشاد السارى ج 9 / 439، الاستيعاب بهامش الاصابة ج 2 / 394.)

سه شنبه 31 خرداد 1390  3:31 PM
تشکرات از این پست
mowood
mowood
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : خرداد 1390 
تعداد پست ها : 149

توطئه عمر براي کشتن پيامبر اکرم صلي الله عليه و اله

بيهقى در دلائل النبوة از عروه روايت كرده كه او گفت: هنگامى كه رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله با مسلمين از تبوك مراجعت مي كرد و در راه مدينه بسير خود ادامه مي‌داد ، گروهى از اصحاب او اجتماعى كردند ، و تصميم گرفتند كه آن جناب را در يكى از گردنه‏هاى بين راه به طور مخفيانه از بين ببرند ، و در نظر داشتند كه با آن حضرت از راه عقبه حركت كنند .

پيغمبر اكرم (صلي الله عليه وآله وسلم ) از اين تصميم خائنانه مطلع شد و فرمود : هر كس ميل دارد از راه بيابان برود ؛ زيرا كه آن راه وسيع است و جمعيت به آسانى از آن مي گذرد ، حضرت رسول (صلي الله عليه وآله وسلم ) هم از راه عقبه كه منطقه كوهستانى بود به راه خود ادامه داد ، اما آن چند نفر كه اراده قتل پيغمبر را داشتند براى اين كار مهيا شدند ، و صورت هاى خود را پوشانيدند و جلو راه را گرفتند. حضرت رسول امر فرمود ، حذيفة بن يمان و عمار بن ياسر در خدمتش باشند ، و به عمار فرمود : مهار شتر را بگيرد و حذيفه هم او را سوق دهد ، در اين هنگام كه راه مي‌رفتند ناگهان صداى دويدن آن جماعت را شنيدند ، كه از پشت سر حركت مي‌كنند و آنان حضرت رسول را در ميان گرفتند و در نظر داشتند قصد شوم خود را عملى كنند .

پيغمبر اكرم (صلي الله عليه وآله وسلم) از اين جهت به غضب آمد ، و به حذيفه امر كرد كه آن جماعت منافق را از آن جناب دور كند ، حذيفه به طرف آن ها حمله كرد و با عصائى كه در دست داشت ، بر صورت مركب‏هاى آنها زد و خود آنها را هم مضروب كرد ، و آنها را شناخت ، پس از اين جريان خداوند آنها را مرعوب نمود و آنها فهميدند كه حذيفه آنان را شناخته و مكرشان آشكار شده است ، و با شتاب و عجله خودشان را به مسلمين رسانيدند و در ميان آنها داخل شدند .

بعد از رفتن آنها حذيفه خدمت حضرت رسول رسيد ، و پيغمبر فرمود : حركت كنيد ، و با شتاب از عقبه خارج شدند ، و منتظر بودند تا مردم برسند ، پيغمبر اكرم فرمود : اى حذيفه شما اين افراد را شناختيد ؟ عرض كرد : مركب فلان و فلان (ابوبکر و عمر) را شناختم ، و چون شب تاريك بود ، و آن‏ها هم صورت‏هاى خود را پوشيده بودند ، از تشخيص آنها عاجز شدم .

حضرت فرمود: فهميديد كه اينها چه قصدى داشتند و در نظر داشتند چه عملى انجام دهند ؟ گفتند : مقصود آنان را ندانستيم ، گفت : اين جماعت در نظر گرفته بودند از تاريكى شب استفاده كنند و مرا از كوه بزير اندازند ، عرض كردند :
يا رسول اللَّه ! امر كنيد تا مردم گردن آنها را بزنند ، فرمود : من دوست ندارم مردم بگويند كه محمد اصحاب خود را متهم مي‌كند و آنها را مي‌كشد ، سپس رسول خدا آن‌ها را معرفي كرد و فرمود : شما اين موضوع را نديده بگيريد و ابراز نكنيد .

برخي از علماي اهل سنت همانند ابن حزم اندلسي كه از استوانه‌هاي علمي اهل سنت به شمار مي‌رود نام اين افراد را آوره است . وي در كتاب المحلي مي‌نويسد:

ابوبكر ، عمر ، عثمان ، طلحه ، سعد بن أبي وقاص ؛ قصد كشتن پيامبر صلي الله عليه وآله وسلم را داشتند و مي‌خواستند آن حضرت را از گردنه‌اي در تبوك به پايين پرتاب كنند .

(المحلي ابن حزم اندلسي ج 11 ص 224. - تفسير ابن کثير ج 2 ص 605 چاپ دار احيائ التراث العربي بيروت.-  منتخب التواريخ محمد هاشم خراساني ص 63.)

سه شنبه 31 خرداد 1390  3:32 PM
تشکرات از این پست
mowood
mowood
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : خرداد 1390 
تعداد پست ها : 149

تخلف عمر از فرمان رفتن به مکه

به نوشته ابن هشام هنگامي که پيامبر اکرم صلي الله عليه و اله در سال ششم از هجرت به قصد زيارت مکه معظمه با گروهي از صحابه و ديگر مسلمانان به راه افتاد قريش وحشت زده شد که مبادا پيامبر به قصد جنگ و قتال راه مکه را پيش گرفته و چند نفر را هر يک به تنهايي نزد آن حضرت فرستادند تا از هدف اصلي او آگاه شوند. و از طرفي درصدد توطئه جلوگيري از آمدن پيامبر و مسلمانان بر آمدند که کار به صلح حديبيه و رفتن به مکه در سال بعد انجاميد.

در اين موقع رسول خدا صلي الله عليه و اله عمر را به پيش خواند تا به مکه اعزام نمايد و به اشراف مکه اطلاع دهد که هدف اصلي پيامبر چيزي جز زيارت خانه خدا نيست.

عمر گفت: يا رسول الله من بر جان خود از قريش مي ترسم و از بني عدي بن کعب (قبيله عمر) کسي در مکه نيست که از اذيت و قصد جان من جلوگيري کند و بدين وسيله از اطاعت دستور پيامبر و رفتن به مکه سرپيچي و شانه خالي کرد و گفت: عثمان را بفرست که از من در نزد آنها عزيزتر است !

(سيره ابن هشام 3/329

سه شنبه 31 خرداد 1390  3:32 PM
تشکرات از این پست
mowood
mowood
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : خرداد 1390 
تعداد پست ها : 149

شک عمر در نبوت پيامبر اکرم صلي الله عليه و اله

عمر مکرر در نبوت رسول خدا ص شک مي کرد. از جمله شک هاي وي در روز حديبه بود که حميدي در جمع بين الصحيحين اعتراف به آن کرده که عمر گفت:
ما شککت في نبوة محمد قط کشکي يوم الحديبية !
يعني هرگز به اندازه شکي که در روز حديبيه در نبوت پيامبر اکرم ص کردم شک نکرده بودم.

اين کلام وي خود نشان دهنده آن است که وي مادام و هميشه در نبوت پيامبر اکرم صلي الله عليه واله شک مي کرده است. ولي شک وي در روز حديبيه با بقيه شک ها فرق مي کرده است.

علت شک عمر آن بود که پيامبر اکرم صلي الله عليه و اله فرموده بودند که به مکه مي رويم و اعمال حج انجام خواهيم داد. و به همين منظور به همراه جمع کثيري از اصحاب به سوي مکه به راه افتادند. ولي مشرکان که از طرفي نمي خواستند که مسلمانان به حج بيايند و از طرفي هم خود را قادر به مقابله و جنگ با ايشان نمي دانستند تصميم گرفتند که با پيامبر عظيم الشان اسلام صلح کنند.  براي همين مشرکان چندي از بزرگان خود را پيش پيامبر اکرم ص فرستادند. پيامبر اکرم ص نيز صلاح ديدند که به مدينه برگردند و به حج نروند و با ايشان صلح کنند. که البته مفاد و شروط اين صلح منافع بسياري بعدها براي مسلمانان به وجود آورد. ولي عمر که از شروط صلح نامه خمشگين شده بود به محضر پيامبر اکرم ص رسيد و مثل هميشه با تندي و توهين با ايشان سخن گفت.

بخارى ماجراي توهين عمر را در آخر كتاب شروط صحيح خود  نقل مى كند كه عمر مى گويد: به پيغمبر گفتم : آيا تو پيغمبر بر حقّ خدا نيستى ؟
فرمود: چرا هستم .
گفتم : آيا ما بر حقّ و دشمن ما بر باطل نيستند؟
فرمود: چرا.
گفتم : پس چرا در دين خود پستى و خفت نشان دهيم ؟
در اين هنگام پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: من پيغمبر خدا هستم و نافرمانى او را نخواهم كرد! و خدا هم ياور من است.
عمر گفت : به پيغمبر گفتم : مگر تو نمى گفتى كه ما بزودى به خانه خدا مى رسيم و آن را طواف مى كنيم ؟
فرمود: چرا، ولى آيا گفتم امسال چنين خواهد شد؟
گفتم : نه .
فرمود: پس اين را بدان كه به خانه خدا مى آيى و آن را طواف مى كنى. (1)

اين نوع سخن گفتن وي با پيامبر اکرم صلي الله عليه و اله خود دليل واضح و روشني است بر عدم اعتقاد وي به نبوت ايشان. و به همين دليل در روز حديبيه عمر حقيقت درون خودش را بيان مي کند و اظهار مي دارد که در نبوت پيامبر شک دارد و در واقع اصلا عقيده ندارد. آيا کسي که عقيده به نبوت دارد و طبق حکم قران کلام پيامبر را وحي مي داند در کارها و سخنان وي شک مي کند و او را توبيخ مي کند ! ؟

اسناد:

(1) صحيح البخاري ك الشروط باب الشروط في الجهاد ج 2 / 122 ط دار الكتب العربية بحاشية السندي وج 3 / 256 ط مطابع الشعب، مسند أحمد ج 4 / 330 ط 1.

سه شنبه 31 خرداد 1390  3:32 PM
تشکرات از این پست
mowood
mowood
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : خرداد 1390 
تعداد پست ها : 149

اعتراض عمر به پيامبر اکرم صلي الله عليه و اله

بخارى در صحيح خود با سلسله سند از عبداللّه عمر روايت مى كند كه گفت : چون عبداللّه بن اُبى مرد، پسرش آمد و گفت : يا رسول اللّه ! پيراهنت را بده تا پدرم را در آن كفن كنم . و بعد هم بر او نماز بگزار و برايش طلب مغفرت كن .
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - نيز پيراهنش را داد و گفت : وقتى از غسل و كفن او فراغت يافتى به ما اطلاع بده . چون فراغت يافت و به پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - اطلاع داد، حضرت آمد تا بر وى نماز بگزارد.

عمر پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - را گرفت و گوشه لباس پيامبر را کشيد !!  و گفت : مگر خدا تو را از نماز گزاردن بر منافقين منع نكرده و به تو نگفته است كه : چه براى آنها آمرزش طلب كنى يا نكنى ، اگر هفتاد بار براى آنها طلب آمرزش كنى ، خداوند آنها را نمى آمرزد !

پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - به اعتراض عمر اعتنا نكرد و با بردبارى عظيم و حكمت بالغه خويش ، طبق عادت هميشگى خود رفتار نمود. امّا چون عمر گستاخى را از حد گذراند، در مقابل حضرت ايستاده بود و از نماز گزاردن حضرت ممانعت مى كرد و سخنانى گفت كه به ياد نداريم كسى اينگونه با پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - روبرو شده باشد،

ناگزير حضرت فرمود: 
اى عمر! كنار برو! به من اطلاع داده اند كه براى آنها طلب آمرزش بكنى يا نكنى ، ولو هفتاد بار براى آنها آمرزش بخواهى ، هرگز خدا ايشان را نمى آمرزد.
اگر مى دانستم چنانكه زايد بر هفتاد بار براى عبداللّه ابى ، آمرزش طلب كنم ، خدا او را مى آمرزد، اين كار را انجام مى دادم . سپس نماز خواند و جنازه را تشييع كرد و بر قبرش ايستاد.

(صحيح البخاري ك اللباس، صحيح البخاري أيضا ك التفسير باب تفسير سورة التوبة، مسند أحمد عن عبدالله بن عمر، صحيح مسلم ك صفات المنافقين ج 8 / 120، الكامل لابن الاثير ج 2 / 199 ط دار الكتاب العربي.)

سه شنبه 31 خرداد 1390  3:33 PM
تشکرات از این پست
mowood
mowood
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : خرداد 1390 
تعداد پست ها : 149

اعتراض به نماز بر يکي از مومنين

ابن حجر عسقلانى در جلد چهارم الاصابه ، شرح حال ابو عطيه مى نويسد: در محضر پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله -، مردى وفات يافت ، يكى از اصحاب - يعنى عمر - گفت: يا رسول اللّه ! بر او نماز مخوان !
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: آيا كسى او را ديده است كه كار نيكى انجام دهد؟
مردى گفت : در فلان شب و فلان شب با ما، پاسدارى نمود.
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - بر وى نماز گزارد و تا قبر، تشييع كرد. سپس از وى تمجيد كرد و فرمود:  رفقايت گمان مى كنند كه تو اهل دوزخ مى باشى ، ولى من گواهى مى دهم كه تو بهشتى هستى .
آنگاه به عمر فرمود:  تو از اعمال مردم پرسش نمى كنى ، فقط مى خواهى پشت سر آنها غيبت نمايى. (الاصابة لابن حجر ج 4 / 134 ط 1 بمصر)

ابن حجر، در شرح حال ابومنذر روايت مى كند كه پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - بر سر قبر او سه بار آفرين گفت . و طبرانى از عبداللّه بن نافع از هشام بن سعد نقل كرده است كه گفت : مردى نزد پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - آمد و گفت : يا رسول اللّه ! فلانى مُرد، تشريف بياوريد بر او نماز بگزاريد.
عمر گفت : او مردى ناپاك بود، نماز بر او مخوان !
آن مرد گفت : يا رسول اللّه ! در آن شبى كه به صبح آورديد و عده اى پاسدارى مى كردند، اين مرد هم در ميان آنها بود.
پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - برخاست ، من هم دنبال حضرت رفتم تا كنار قبر وى آمد و نشست و چون كار دفن او به انجام رسيد، سه بار به وى آفرين گفت .
سپس فرمود: مردم او را به بدى ياد مى كنند، ولى من او را به نيكى ياد مى كنم .
عمر گفت : ولى او اهل اين حرفها نبود!
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: اى عمر! دست بردار! هر كس در راه خدا جهاد كند، بهشت بر او واجب مى شود.

سه شنبه 31 خرداد 1390  3:33 PM
تشکرات از این پست
mowood
mowood
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : خرداد 1390 
تعداد پست ها : 149

اعتراض به گفتار پيامبر اکرم صلي الله عليه و اله

پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - به ابوهريره فرمود: برو و هر كس را ديدى كه گواهى به يگانگى خداوند مى دهد و از دل به خدا ايمان دارد، به وى مژده بهشت بده .
قبل از همه ، عمر به او برخورد و پرسيد موضوع چيست ؟
ابوهريره گفت : پيغمبر چنين مأ موريتى به من داده است .
ابوهريره مى گويد: عمر با مشت چنان به سينه ام كوفت كه با اسفل به زمين خوردم ! سپس گفت : اى ابوهريره برگرد. من نزد پيغمبر برگشتم و گريستم . سپس عمر نيز خدمت پيغمبر آمد.
حضرت فرمود: ابوهريره ! چرا گريه مى كنى ؟
گفتم : موضوعى را كه فرمودى به عمر گفتم ، ولى او چنان به سينه ام كوفت كه با اسفل به زمين خوردم .
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: عمر! چرا چنين كردى ؟
عمر گفت : يا رسول اللّه ! آيا تو به ابوهريره چنين دستورى داده اى ؟
پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: آرى .
گفت : نه ! اين كار را نكن ! چون من مى ترسم كه مردم به اتكاى آن ، دست از عمل بردارند.
پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: بگذار بردارند !

(صحيح مسلم ج 1 / 44، الغدير ج 6 / 176، سيرة عمر لابن الجوزى ص 38، شرح ابن أبى الحديد ج 3 / 108 و 116 ط 1، فتح الباري ج 1 / 184، الطرائف لابن طاوس ج 2 / 437 عن الجمع بين الصحيحين.)

سه شنبه 31 خرداد 1390  3:34 PM
تشکرات از این پست
mowood
mowood
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : خرداد 1390 
تعداد پست ها : 149

عمر مبغوض پيغمبر اکرم صلي الله عليه و اله


ابو موسى اشعرى روايت شده است كه گفت : عمر پرسشهايى از پيغمبر كرد كه باعث نارحتى رسول خدا - صلّى اللّه عليه وآله - گرديد، حضرت به طورى غضبناك شد كه عمر آثار غضب را در چهره پيغمبر - صلّى اللّه عليه وآله - مشاهد نمود.

بخارى نيز اين روايت را در صحيح خود، جلد اول ، باب : ابواب كتاب العلم ، باب : الغضب فى الموعظة والتعليم ، ص 19، آورده است .

بايد داسنت کساني که خدا و رسول اکرم ص را آزار مي دهند به گفته خداوند در قران، لعنت شده و مستحق عذاب هستند:
قطعاً آنان كه خدا و پيامبرش را مى‏آزارند، خدا در دنيا و آخرت لعنتشان مى‏كند، و براى آنان عذابى خواركننده آماده كرده است. (احزاب/57)

سه شنبه 31 خرداد 1390  3:35 PM
تشکرات از این پست
mowood
mowood
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : خرداد 1390 
تعداد پست ها : 149

شرط ارث بردن برادر و خواهر و بدعت عمر

شرط ارث بردن برادر و خواهر را خداوند متعال در قرآن اينچنين بيان مي کند:

يَسْتَفْتُونَكَ قُلِ اللّهُ يُفْتيكُمْ فِى الْكَلالَةِ اِنِ امْرُؤٌ هَلَكَ لَيْسَ لَهُ وَلَدٌ وَلَهُ اُخْتٌ فَلَها نِصفٌ ما تَرَكَ وَ هُوَ يَرِثُها اِنْ لَمْ يَكُنْ لَها وَلَدٌ فَاِنْ كانَتا اثْنَتَين فَلَهُمَا الثُّلُثانِ مِمّا تَرَكَ وَ اِنْ كانُوا اِخْوَةً رِجالاً وَ نِساءً فَلِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظّ الاُنْثَيَيْنِ يُبَيِّنُ اللّهُ لَكُمْ اَنْ تَضِلُّوا وَاللّهُ بِكُلِّ شَى ءٍ عَليمٌ

يعنى:  از تو فتوا مى خواهند، بگو خداوند شما را درباره كسى كه مرده و از بالا و پايين ، كسى را ندارد فتوا مى دهد. اگر مردى بميرد و فرزند نداشته باشد، و خواهرى دارد، نصف ارث او از آنِ خواهر است ! و او نيز از خواهر خويش ارث مى برد، اگر خواهر اولاد نداشته باشد. و اگر وارث ، دو خواهر بودند، دو سوم ارث را مى برند، چنانكه عده اى باشند؛ مردان و ز نان ، مردان دو برابر بهره زنان مى برند، خدا حكم خود را براى شما بيان مى كند كه گمراه نشويد. و خداوند به همه چيز داناست . (سورة النساء: 176.)

چنانكه ملاحظه مى شود، آيات قرآن كريم تصريح مى كند كه شرط ارث بردن برادران و خواهران ، اين است كه ميت ، اولادى نداشته باشد، دختر هم از لحاظ لغت عربى داخل در كلمه ولد است ؛ چون ولد يعنى فرزند، اعم از اينكه پسر باشد يا دختر.

ولى عمر بن خطاب ، در آيه ارث لفظ ولد را به معناى پسر حمل كرد، به همين جهت ، خواهر پدرى و مادرى را با دختر ميت در ارث شريك كرد و به هر كدام ، نصف تركه را داد. پس از وى ، تمام فقهاى چهار مذهب اهل سنت نيز از او تقليد كردند!!

(الفقه على المذاهب الخمسة ص 514 ط دار العلم للملايين، الفقه على المذاهب الاربعة ج ص. و عمر جاهل به تفسير اين آيه و حکم کلاله بود که اين مساله در برخي روايات اهل سنت وارد شده است. از جمله: صحيح مسلم ك الفرائض باب ميراث الكلالة ج 5 / 61، ورجوع كنيد به بقيه روايات در الغدير ج 6 / 127.)

سه شنبه 31 خرداد 1390  3:36 PM
تشکرات از این پست
mowood
mowood
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : خرداد 1390 
تعداد پست ها : 149

جلوگيري عمر از ارث بردن غير عرب

مالك بن انس در موطأ از ثقه اى روايت كرده است كه از سعيد بن مسيّب شنيده است كه مى گفت : عمر بن خطّاب از ارث بردن غير عرب جلوگيرى مى كرد مگر اينكه آنها در ميان عرب متولد شده باشند !!

در حاليکه هيچ کدام از آيات ارث که در سوره نساء بيان شده اند و روايات صحيحه هيچ فرقي ميان عرب و عجم در ارث نگذاشته اند.

(فراجعه في كتاب الفرائض ص 11 من ج 2 قبل الكلام في ميراث من جهل أمره بالقتل

سه شنبه 31 خرداد 1390  3:36 PM
تشکرات از این پست
mowood
mowood
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : خرداد 1390 
تعداد پست ها : 149

ارث جدّ با وجود برادر و فتواى عمر در اين باره


بيهقى در كتاب سنن و كتاب شعب الايمان و متقى هندى در كنز العمال ، روايت كرده اند كه عمر از پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - سؤ ال كرد كه ارث جدّ با برادران چگونه است ؟
پيغمبر اكرم - صلّى اللّه عليه وآله - فرمود: عمر! منظورت از اين سؤ ال چيست ؟ چنان مى بينم پيش از آنكه آن را ياد بگيرى از دنيا بروى !
راوى حديث - سعيد بن مسيّب - گويد: قبل از آنكه عمر آن را ياد بگيرد، مُرد! (1)

عمر در مدت خلافتش در اين مسئله حيران و سرگردان بود. به طورى كه گفته اند:
هفتاد جور حكم كرد! عبيده سلمانى به نقل از ابن ابى شيبه مى گويد:
من درباره حكم عمر، راجع به ارث جد، صد قضاوت مختلف خوانده و از بر كرده ام ! (2)

خود عمر گفت : من درباره ارث جدّ، حكمها صادر كردم و از حق هم تجاوز ننمودم ! ولى عاقبت ، در اين مسئله مشكل ، به زيد بن ثابت رجوع نمود. (3)

اسناد:
(1) المتقى الهندي در کنز العمال ص 15 من ج 6 و الغدير للاميني ج 6 / 116.
(2) سنن البيهقى ج 6 / 245، الجامع لابن أبى شيبة، الطبقات الكبرى لابن سعد ج 2 / 336، الغدير للاميني ج 6 / 116 و 117.
(3) الغدير للاميني ج 6 / 117.

سه شنبه 31 خرداد 1390  3:37 PM
تشکرات از این پست
mowood
mowood
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : خرداد 1390 
تعداد پست ها : 149

جهل عمر به احكام ارث در قضيه معروف به حماريّه

خلاصه اين مطلب اين است كه زنى فوت نمود و شوهر و مادرى بجاى گذاشت . و دو برادر مادرى و دو برادر پدرى و مادرى هم داشت . اين واقعه در عصر خليفه دوم بود.
اين قضيه را دو بار به حضور او بردند. در نوبت اول عمر حكم كرد كه حق شوهر، يعنى نصف تركه و حق مادر، يعنى يك ششم ، و حق برادران مادرى ، يك سوم ، براى هر كدام يك ششم را به آنها بدهند. و بدينگونه مال تمام شد، و حق برادران پدرى و مادرى را ساقط كرد!
در نوبت دوم ، خواست باز همينطور حكم كند، ولى يكى از دو برادر تنى گفتند، فرض كن پدر ما الاغ بوده است ، ما را در ارث مادرمان شريك گردان . عمر هم ثلث (يك سوم ) مجموع تركه را ميان هر چهار برادر على السويه تقسيم كرد.
مردى گفت : تو فلان موقع به اين دو، سهمى ندادى ؟!
عمر گفت : آن حكمى بود كه آن روز نموديم ، و اين حكمى است كه امروز مى كنيم !

بيهقى و ابن ابى شيبه اين قضيه را در سنن خود نقل كرده اند. عبدالرزاق در كتاب جامع و كنز العمّال وفاضل شرقاوى در حاشيه تحرير شيخ زكرياى انصارى و بسياري ديگر از علماي اهل سنت داستان جهل عمر در اين قضيه را آورده اند.

(في أول الصفحة الثانية من فرائض كنز العمال وهو الحديث 110 من أحاديث الكنز في ص 7 من جزئه السادس، سنن البيهقى ج 6 / 255.)

سه شنبه 31 خرداد 1390  3:37 PM
تشکرات از این پست
mowood
mowood
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : خرداد 1390 
تعداد پست ها : 149

جهل عمر در ارث بردن دايى از خواهرزاده

سعيد بن منصور در سنن خود روايت مى كند كه مردى خواهرى داشت كه در زمان جاهليت به اسارت رفته بود، سپس او را پيدا كرد و ديد كه داراى پسرى است ، ولى معلوم نيست پدر اين پسر كيست . برادر، خواهر را خريد و آزاد كرد. پسر خواهر ثروتى به چنگ آورد و سپس مُرد. نزد عبداللّه بن مسعود آمدند و حكم مسئله را پرسيدند.

ابن مسعود به برادر زن گفت : نزد عمر برو و مسئله را از او بپرس ، سپس ‍ برگرد و به من بگو كه او در پاسخ چه گفته است .
برادر آمد و جريان را به اطلاع عمر رسانيد. عمر گفت : من تو را جزء خويشان نزديك خواهر زاده ات نمى بينم ، و از او سهمى نمى برى ، به همين جهت چيزى از آن مال را به او نداد.

آن مرد، برگشت وموضوع را به ابن مسعود اطلاع داد.ابن مسعود برخاست و به اتفاق آن مرد نزد عمر آمد، و پرسيد درباره اين مرد چگونه فتوا داده اى ؟
عمر گفت : او را نه از خويشان متوفّا مى دانم و نه صاحب سهم ، به همين علت وجهى براى ارث بردن به نظر نرسيد. اى عبداللّه تو چه نظر دارى ؟
عبداللّه گفت : به نظر من او خويش متوفّا است ؛ زيرا دايى او و ولى نعمت اوست ؛ چون او را آزاد كرده است . به نظر من بايد به او ارث برسد.
عمر نيز حكم اول خود را باطل كرد و به وى ارث داد !!

(الفقه على المذاهب الخمسة ص 554.)

سه شنبه 31 خرداد 1390  3:38 PM
تشکرات از این پست
mowood
mowood
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : خرداد 1390 
تعداد پست ها : 149

داستان قلم و دوات ، توهين عمر به پيامبر صلي الله عليه و اله

برخي از اصحاب صبح روز دوشنبه (روز شهادت پيامبر اكرم ص)  گرد بستر آن حضرت جمع شدند . پيامبر اكرم (ص) فرمودند :
اتوني بدوات و قرطاس اکتب لکم کتابا لن تضلوا بعده ابدا‌.
يعني: قلم و کاغذ بياوريد تا نامه اي براي شما بنويسم که بعد از من هرگز گمراه نشويد

عمر گفت :
ان النبي غلبه الوجع و عندکم کتاب الله ، حسبنا کتاب الله (1)
يعني:  بيماري بر پيامبر غلبه کرده است – کنايه از اينکه نمي داند چه مي گويد – و نزد شما کتاب خداست و کتاب خدا ما را بس است.

در روايت ديگر، در طبقات ابن سعد ، آمده است که ، در آن حال يکنفر از حاضران گفت:
ان نبي الله ليهجر (2)
يعني: همانا پيامبر خدا هذيان مي گويد !!!

آري ! گوينده سخن همان بود که گفت " حسبنا کتاب الله " و اين قضيّه به قدرى درد آور بود كه وقتى ابن عبّاس به ياد آن مي افتاد ، اشك چشمانش همانند دانه هاى مرواريد از گونه هايش سرازير مي گشت. (3)

اعتراف عمر به اين عمل ننگين (در مدارک اهل سنت)

عمر خود به اين امر اعتراف کرده است . امام ابوالفضل احمد ابن ابي طاهر در کتاب تاريخ بغداد و ابن ابي الحديد در شرح نهج البلاغه 3/97 در شرح حال عمر :
يک روز طي مباحثه اي مفصل که ميان ابن عباس و عمر در گرفت ، عمر گفت :
پيامبر تصميم داشت که به هنگام بيماري اش ، تصريح به نام او ( علي ابن ابيطالب ) کند ، ولي من نگذاشتم. پيامبر(ص) آزرده گشتند.
دسته اي گفتند : دستور پيامبر را انجام دهيد . پس از اين گفتگو و مجادله ، ديگران خواستند که قلم و کاغذ بياورند ، اما پيامبر  فرمودند :
او بعد ماذا؟‌ (4)
يعني: آيا پس از چه؟
بعد از اين گستاخي عمر ، اگر قلم و کاغذ مي آوردند و پيامبر  وصيت نامه اي مي نوشت که در آن اسم علي  بود مخالفان مي توانستند چند نفر بياورند و آنها شهادت بدهند که پيامبر اين وصيت نامه را در حال هذيان نوشته است .

در آن هنگام چون نزاعشان بالا گرفت ، پيامبر فرمودند :
قوموا عني ، لا ينبغي عند نبي تنازع (5)
از نزد من برخيزيد که در محضر پيامبر ، نزاع کردن شايسته نيست .

اين سخنان و حرکات عمر آن قدر زشت و زننده بود که حتّى زنان پيامبر ( ص ) نيز به همفكران عمر اعتراض كردند كه با اهانت عمر و دفاع رسول ص مواجه شدند :  زنان از پشت پرده صدا زدند : مگر سخن رسول گرامى ص را نمي شنويد؟

عمر گفت : شما همانند دلباختگان يوسف هستيد كه به هنگام مريضى پيامبر ص اشگ شما جارى مي شود ، و به وقت سلامتى حضرت ، برگردن او سوار مي شويد .
رسول گرامى ( ص ) فرمود : متعرّض آنان نشويد وآنها را به حال خود واگذاريد ، زيرا آنان از شما بهتر هستند . (6)

سه شنبه 31 خرداد 1390  3:38 PM
تشکرات از این پست
mowood
mowood
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : خرداد 1390 
تعداد پست ها : 149

سقيفه به نقل از عمر ، در روايتي از صحيح بخاري

توضيح : صحيح بخاري يكي از صحاح سته است كه سني ها پس از قرآن هيچ كتابي را به اندازه اين شش كتاب قبول ندارند و كليه مطالب مندرج در اين شش كتاب را صحيح مي دانند.

بخاري در صحيح خود داستان سقيفه را از قول عمر چنين تعريف مي كند :
وقتي كه پيامبر ازدنيا رفت ، از خبرهايي كه به ما رسيد ، يكي اين بود كه انصار در سقيفه بني ساعده اجتماع كرده اند . من هم به ابوبكر پيشنهاد كردم كه بيا تا ما هم به برادران انصار خود بپيونديم . ابوبكر موافقت كرد و ما ، همراه يكديگر ، خود را به سقيفه رسانديم . علي و زبير و همراهان ايشان با ما نبودند . هنگاميكه به سقيفه رسيديم متوجه شديم كه طايفه انصار مردي را كه در گليمي پيچيده بودند و مي گفتند سعد بن عباده است و تب دارد ، با خود به آنجا آورده بودند . ما در كنار ايشان نشستيم و سخنران آنها برخاست و پس از حمد و سپاس خدا ، گفت : ما ياران خداييم و نيروي رزمنده و به هم فشرده اسلام ، اما شما گروه مهاجرين ، مردمي به شماره اندك هستيد و.... .

من (عمر) خواستم در پاسخ او چيزي بگويم كه ابوبكر آستينم را كشيد و گفت : خونسرد باش . پس خودش از جاي برخاست و به سخن پرداخت :
به خداقسم كه او در سخن خويش هيچ نكته اي را كه من مي خواستم بر زبان بياورم فروگذار نكرد . يا همان را گفت يا بهتر از آن را بر زبان آورد .

او گفت :
اي گروه انصار ! آنچه را از خوبي و امتيازات خود برشمرديد ، بي گمان ، اهل و برازنده آن هستيد . اما خلافت و فرمانروايي ، تنها در خور قبيله قريش است ، زيرا كه آنها از لحاظ شرافت و حسب و نسب مشهورند و در ميان قبايل عرب ممتاز . اين است كه من به خيرخواهي شما ، يكي از اين دوتن را پيشنهاد مي كنم تا هريك را كه بخواهيد به خلافت انتخاب و با او بيعت كنيد . اين بگفت و دست من و ابوعبيده را گرفت و به آنان معرفي كرد . تنها اين سخن آخر بود كه از آن خوشم نيامد . در اين هنگام ، يكي از انصار برخاست و گفت :
انا جذيلها المحكك و عذيقها المرجب
يعني من در ميان شما گروه انصار به منزله آن چوبي هستم كه پشت شتران را با آن مي خارانند و درختي كه به زير سايه اش پناه مي برند . حال كه چنين است شما مهاجريت براي خود فرمانروايي برگزينيد و ما هم براي خود زمامداري انتخاب مي كنيم .

در پي اين سخن ، بگومگو و سر و صدا از هر طرف برخاست و چند دستگي و اختلاف به شدت ظاهر گرديد . من از اين موقعيت استفاده كردم و به ابوبكر گفتم دستت را دراز كن تا با تو بيعت كنم . او هم دستش را پيش آورد و من با او بيعت كردم . پس از اينكه از كار بيعت با ابوبكر فراغت يافتم ، به سوي سعد ابن عباده هجوم برديم ... .

بعد از همه اين حرفها ، اگر كسي بدون كسب نظر و مشورت با مسلمانان ، با مردي به خلافت بيعت كند ، نه از او پيروي كنيد و نه از بيعت گيرنده ، كه هر دو مستحق كشته شدن هستند .

(صحيح بخاري ، كتاب الحدود ، باب رجم الحبلي ، 4/119-120، سيره ابن هشام 4/336-338، کنزالعمال 3/139 ح2326)

سه شنبه 31 خرداد 1390  3:38 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها