0

شناخت کلي از عثمان

 
mowood
mowood
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : خرداد 1390 
تعداد پست ها : 149

سقيفه به نقل از عمر ، در روايتي از صحيح بخاري
سه شنبه 31 خرداد 1390  3:38 PM

توضيح : صحيح بخاري يكي از صحاح سته است كه سني ها پس از قرآن هيچ كتابي را به اندازه اين شش كتاب قبول ندارند و كليه مطالب مندرج در اين شش كتاب را صحيح مي دانند.

بخاري در صحيح خود داستان سقيفه را از قول عمر چنين تعريف مي كند :
وقتي كه پيامبر ازدنيا رفت ، از خبرهايي كه به ما رسيد ، يكي اين بود كه انصار در سقيفه بني ساعده اجتماع كرده اند . من هم به ابوبكر پيشنهاد كردم كه بيا تا ما هم به برادران انصار خود بپيونديم . ابوبكر موافقت كرد و ما ، همراه يكديگر ، خود را به سقيفه رسانديم . علي و زبير و همراهان ايشان با ما نبودند . هنگاميكه به سقيفه رسيديم متوجه شديم كه طايفه انصار مردي را كه در گليمي پيچيده بودند و مي گفتند سعد بن عباده است و تب دارد ، با خود به آنجا آورده بودند . ما در كنار ايشان نشستيم و سخنران آنها برخاست و پس از حمد و سپاس خدا ، گفت : ما ياران خداييم و نيروي رزمنده و به هم فشرده اسلام ، اما شما گروه مهاجرين ، مردمي به شماره اندك هستيد و.... .

من (عمر) خواستم در پاسخ او چيزي بگويم كه ابوبكر آستينم را كشيد و گفت : خونسرد باش . پس خودش از جاي برخاست و به سخن پرداخت :
به خداقسم كه او در سخن خويش هيچ نكته اي را كه من مي خواستم بر زبان بياورم فروگذار نكرد . يا همان را گفت يا بهتر از آن را بر زبان آورد .

او گفت :
اي گروه انصار ! آنچه را از خوبي و امتيازات خود برشمرديد ، بي گمان ، اهل و برازنده آن هستيد . اما خلافت و فرمانروايي ، تنها در خور قبيله قريش است ، زيرا كه آنها از لحاظ شرافت و حسب و نسب مشهورند و در ميان قبايل عرب ممتاز . اين است كه من به خيرخواهي شما ، يكي از اين دوتن را پيشنهاد مي كنم تا هريك را كه بخواهيد به خلافت انتخاب و با او بيعت كنيد . اين بگفت و دست من و ابوعبيده را گرفت و به آنان معرفي كرد . تنها اين سخن آخر بود كه از آن خوشم نيامد . در اين هنگام ، يكي از انصار برخاست و گفت :
انا جذيلها المحكك و عذيقها المرجب
يعني من در ميان شما گروه انصار به منزله آن چوبي هستم كه پشت شتران را با آن مي خارانند و درختي كه به زير سايه اش پناه مي برند . حال كه چنين است شما مهاجريت براي خود فرمانروايي برگزينيد و ما هم براي خود زمامداري انتخاب مي كنيم .

در پي اين سخن ، بگومگو و سر و صدا از هر طرف برخاست و چند دستگي و اختلاف به شدت ظاهر گرديد . من از اين موقعيت استفاده كردم و به ابوبكر گفتم دستت را دراز كن تا با تو بيعت كنم . او هم دستش را پيش آورد و من با او بيعت كردم . پس از اينكه از كار بيعت با ابوبكر فراغت يافتم ، به سوي سعد ابن عباده هجوم برديم ... .

بعد از همه اين حرفها ، اگر كسي بدون كسب نظر و مشورت با مسلمانان ، با مردي به خلافت بيعت كند ، نه از او پيروي كنيد و نه از بيعت گيرنده ، كه هر دو مستحق كشته شدن هستند .

(صحيح بخاري ، كتاب الحدود ، باب رجم الحبلي ، 4/119-120، سيره ابن هشام 4/336-338، کنزالعمال 3/139 ح2326)

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها