شناخت كلي از عمر
سه شنبه 31 خرداد 1390 3:17 PM
شناخت كلي از عمر
عمر بن خطاب بن نفيل از قبيله قريش بود. او در سال 13 ( عام الفيل ) در مکه به دنيا آمد. کنيهاش ابوحفص و مادرش، حنتمه بود. تا پيش از مسلمان شدن ظاهري، از دشمنان رسول خدا صلي الله عليه و آله وسلم به شمار ميرفت...
بقیه در ادامه مطلب...
بنا بر برخي روايات، هنگامي که عمر از سوي سران قريش مامور کشتن رسول خدا شد، متوجه شد که خواهر و شوهرخواهرش مسلمان شدهاند. از اين رو خشمگين به خانه آنها رفت و خواهر خود را به شدت کتک زد. اندکي بعد با آيات قرآن آشنا شد و در سال ششم بعثت به ظاهر اسلام آورد.
عمر اندکي پيش از رسول خدا به مدينه هجرت کرد. به اقرار کتب اهل سنت وي بارها پيامبر اکرم صلي الله عليه واله را اذيت و موجبات ناراحتي ايشان را فراهم کرد. هنگام شهادت خاتم الانبيا، مانع نوشتن وصيتنامه شد و گفت: تب بر رسول خدا چيره شده و هذيان ميگويد! از اين رو، مايه حسرت بسياري از ياران رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم شد که چرا مسلمانان از آن وصيت مهم محروم شدند.
عمر در سقيفه بني ساعده حضور داشت و بيشترين نقش را در برگزيدن ابوبکر و بيعت مردم با او ايفا کرد. ابوبکر نيز در هنگام مرگ، وصيت کرد که عمر پس از وي خليفه شود. از اين رو عمر در سال 13 هجري، پس از مرگ ابوبکر، به خلافت دست يافت و لقب اميرالمؤمنين را براي خود برگزيد. عمر ده سال و شش ماه خلافت کرد و در اين مدت به تاسيس ديوان و دفتر براي حکومت همت گماشت و مقررات حکومتي بسياري وضع کرد. بسياري از سرزمينهاي اسلامي (مانند عراق، فلسطين، شام، مصر و بخشهاي بسياري از ايران ) در دوران خلافت او فتح شد.
يکي از اقدامات نادرست وي، طبقهبندي اصحاب رسول خدا جهت دريافت حقوق و مزايا بود؛ به طوري که در سال اّخر زندگي خود با مشاهده اختلاف طبقاتي شديد بين مسلمانان گفت:اگر سال ديگر زنده باشم، بيت المال را به روش پيامبر به طور مساوي بين مردم تقسيم ميکنم.
مورخان عمر را مردي بلندقد، سرخرو و تندخو توصيف کردهاند که در مواردي به رسول خدا نيز اعتراض مينموده است؛ از جمله در واقعه صلح حديبيه و متعه حج. حفصه، دخترش، يکي از همسران رسول خدا بود.
به اعتقاد اهل سنت عمر در 27 ذيحجه سال 23 هجري، در 63 سالگي بر اثر ضربه شمشير ابولولو از دنيا رفت و در خانه رسول خدا، در کنار مرقد پيامبر به خاک سپرده شد. ولي پيروان مکتب راستين تشيع با دلايل قطعي معتقدند که وي در روز نهم ربيع الاول کشته شده است.
(اسدالغابه، ج 4، ص 145، الکامل، ج 2، ص 209 تا 219 و 9 تا 19، معجم رجال الحديث، ج 13، ص 31.)
گوشه اي از خشونت هاي عمر
پژوهشگران در تحليل شخصيت خليفه دوم و اثبات خشونت بي حد و حصر عمر به موارد ذيل استناد کرده اند:
نمونه اول)
او نخستين کسي بود که شلاق (دره) در دست گرفت. (1)
نمونه دوم)
شخصي به عمر گفت: مردم از تو خشمگين اند! مردم از تو خشمگين اند! مردم از تو متنفرند! عمر پرسيد: براي چه؟ آن مرد گفت از زبان و عصاي تو ! (2)
نمونه سوم)
عايشه فرزند عثمان بر اين اعتقاد بود که تندي عمر- ديگران را از انتقاد به او بازداشته است. (3)
نمونه چهارم)
يک بار غلام زبير بعد از نماز عصر به نماز ايستاد. در همان لحظه متوجه شد که عمر با دره (شلاق) خود به طرف او مي آيد. بلافاصله از آنجا فرار کرد. (4)
نمونه پنجم)
ابن عباس ميگويد: من براي پرسيدن يک سوال از عمر دو سال صبر کردم. مانع من از پرسش ترس از عمر بود. (5)
نمونه ششم)
خشونت عمر به حدي رسيد که ابن عباس در عصر وي. جرات ابراز حکم شرعي ارث را نداشت. وقتي بعد از مرگ عمر بر خلاف نظر وي در زمينه ارث سخن گفت و به او اعتراض شد که چرا در زمان عمر نميگفتي. جواب داد: به خدا قسم از او ميترسيدم. (6)
نمونه هفتم)
آورده اند که شخصي نزد عم آمد و پرسيد: معناي آيه الجوار الکُنّس چيست؟ عمر با چوب دست زد و عمامه او را انداخت..! (7)
نمونه هشتم)
از عبدالرحمن بن يزيد چنين روايت شده است: شخصي درباره کلمه وأبّاً از عمر سوال کرد. عمر نيز با تازيانه سراغ او رفت. (8)
نمونه نهم)
روايت شده است که شخصي به خليفه گفت: من شديدترين آيه را در قران مي دانم. عمر با تازيانه بر سر او کوبيد و گفت: به تو چه مربوط که در قران تحقيق مي کني ! (9)
نمونه دهم)
ابوهريره مي گويد: در دوران زمامداري عمر هيچ فردي نبود که حديثي از پيامبر اکرم صلي الله عليه و اله نقل کند، مگر آنکه خون از پشتش جاري مي گرديد. (10)
نمونه يازدهم)
روزى در راه ديد كه عده اى به دنبال ابى بن كعب افتاده اند. درّه (تازيانه) كشيد كه بر سر او فرود آورد.
ابى گفت : يا اميرالمؤ منين ! از خدا بترس . عمر گفت : اين جمعيت چيست كه دنبالت افتاده اند، اى پسر كعب ؟ نمى دانى اين عمل ، تو را مفتون مى كند و آنها را خوار مى نمايد. (11)
نمونه دوازدهم)
درّه او مانند تازيانه عذاب بود كه بزرگان صحابه از آن وحشت داشتند، تا جايى كه گفته اند: وحشتناكتر از شمشير حجاج بن يوسف بود. (12)
نمونه سيزدهم)
صاحب كتاب حياة الصحابه مي گويد: عمر نسبت به زنان خشنونت بيشتري داشت. زنان از او مي ترسيدند. و ما در اينجا گوشه اي از اين خشونت ها را بيان مي کنيم:
طبرى به سلسله سند از سعيدبن مسيّب نقل مى كند كه گفت : وقتى ابوبكر مرد ، عايشه با جمعى از زنان براى او نوحه سرائى به راه انداخت . عمر خطاب به خانه او آمد و آنها را از گريستن بر ابوبكر منع كرد، ولى زنان اعتنايى نكردند و سرگرم كار خود بودند.
عمر به هشام بن وليد گفت : به درون خانه برو و دختر ابو قحافه را خارج نما. وقتى عايشه اين حرف را از عمر شنيد، به هشام گفت : من نمى گذارم وارد خانه من بشوى ، ولى عمر گفت : داخل شو، من به تو اجازه مى دهم . هشام نيز داخل شد و امّ فروه خواهر ابوبكر را نزد عمر آورد. عمر دُرّه را به دست گرفت و او را مضروب ساخت ! زنان نوحه گر نيز وقتى اين (خشونت ) را ديدند، متفرق شدند!! (13)
نمونه چهاردهم)
به گزارش عبدالرزاق صنعاني، ابراهيم نخعي مي گويد: عمر در صفوف زنان مي گشت، ناگهان بوي عطر از آنان به مشامش رسيد، در آن حال گفت: اگر مي دانستم اين بو از کيست با او چه و چه مي کردم...
زني که در آنجا خود را معطر کرده بود، از ترس بول کرد! (14)
نمونه پانزدهم)
سيماي خليفه چنان ترسناک بود که زن حامله اي از (ترس) ديدن او سقط جنين کرد. اين حادثه زماني رخ داد که خليفه به دنبال زني فرستاد تا در جلسه دادگاه حاضر شود. آن زن در بين راه از شدت خشونت عمر و ترس از او، فرزند خود را سقط کرد! (15)
نمونه شانزدهم)
عمر زني را در پوششي ديد که ديدن آن به شگفت آمد. در مورد او سوال کرد. گفتند: آن زن، کنيز فلاني است. عمر چندين ضربه با تازيانه اش به او زد. در حالي که مي گفت: اي زن پست! آيا خود را شبيه زنان آزاد مي گرداني! (16)
نمونه هفدهم)
به طور قطع بهترين راه شناخت عمر مراجعه به کلام اميرالمؤ منين عليه السلام است. آنجا كه مولا علي عليه السلام در خطبه شقشقيه راجع به واگذارى خلافت از جانب ابوبكر به عمر سخن مى گويد، مى فرمايد:
ابوبكر آن را در موردى جنجال برانگيز قرار داد. سخنانش تند و تماس با وى سخت ، ولغزشهايش بسيار، وعذر خواستن از آن فراوان بود! همچون كسى كه بر شترى سركش سوار است كه اگر مهارش را محكم نگاهدارد، بينى حيوان پاره مى شود و چنانچه آن را رها كند به رو در مى افتد. به خدا قسم ! مردم در زمان او دچار خبط و خطا و تلون و اعتراض شدند.
اسناد:
(1) طبري: تاريخ الامم و الملوک ج 4 ص 209
(2) تاريخ المدينه المنوره ج2 ص858
(3) ابي سعيد منصور بن الحسين: نثر الدر ج4 ص34
(4) المعرفه و التاريخ ج1 ص364-365
(5) ابن جوزي :تاريخ عمر بن الخطاب ص 126
(6) ابن حزم اندلسي: المحلي ج8 ص279-280
(7) سنن دارمي ج1ص54
(8) الدرالمنثور ج6ص317
(9) الدر المنثور ج2ص227
(10) تاريخ ابن عساکر ج3ص11
(11) الغدير للاميني ج 6 / 271، الكامل ج 2 / 369، فتوح البلدان للبلاذرى ص 286
(12) الطبقات لابن سعد ج 3 / 282
(13) كتاب حياة الصحابه ج3ص260
(14) المصنف ج4ص343 و-344
(15) شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد1/183، تاريخ عمر بن خطاب ص125
(16) عبقرية عمر ص130