0

تاریخ تحلیلی اسلام

 
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

تاریخ تحلیلی اسلام

از آنجا که تقریبا مصادر اصلى و منابع اولیه تاریخ اسلام وسیره رسول خدا صلى الله علیه و آله همگى بزبان عربى نوشته‏شده،براى یک نویسنده و یا گوینده تاریخ اسلام احاطه کامل ودر حد لازم بزبان و ادبیات و واژه‏هاى لغت عرب ضرورت دارد ودر غیر اینصورت دچار اشتباهات غیر قابل جبرانى خواهد شد.
الف-از باب نمونه در رژیم سابق-که معیار در هر نویسنده وگوینده فقط تملق و چاپلوسى و بوقلمون صفتى بود،و هر کسى که‏در این خصلت نکوهیده قوى‏تر و زبر دست‏تر بود مقرب‏تر،و اثرش‏پر تیراژتر مى‏شد-یکى از همان قماش افراد،کتابى در زندگانى پیغمبراسلام نوشته بود و چندین بار بچاپ رسیده و بگفته خودش به چندزبان زنده دنیاى روز هم ترجمه شده بود، اینجانب وقتى در زندگانى‏پیغمبر اسلام کتاب مى‏نوشتم آن کتاب را هم گرفتم و گاهى بدان‏نگاه مى‏کردم،خوب یادم هست که در داستان سفر رسولخدا به‏طائف،که آن بزرگوار در نزد سه برادر بنامهاى عبد یا لیل،و مسعود،و حبیب،فرزندان عمرو بن عمیر-که سمت ریاست قبائل ثقیف وساکنان طائف را بعهده داشتند رفت در آنجا مطلبى نوشته بود به این‏مضمون که یکى از آنها رسولخدا-صلى الله علیه و آله-را مخاطب‏ساخته و گفت:
«تو تا دیروز،یا پیش از این،پرده خانه کعبه را مى‏دزدیدى،حالاادعاى پیغمبرى مى‏کنى؟»!
من از این عبارت تعجب نموده و پى‏گیرى کردم تا ببینم این‏جمله را از کجا نقل کرده است، زیرا مشرکین هر نوع تهمتى به‏پیغمبر اسلام زدند،کذاب،ساحر،مجنون،اما تهمت‏سرقت کسى‏به آنحضرت نزده بود،و امانت آنحضرت حتى براى دشمنان اسلام وآن بزرگوار یک امر مسلم و غیر قابل انکارى بود!ناچار شدم دفتر تلفن عمومى را آورده و تلفن نویسنده را پیدا کردم،و تلفنى از اوپرسیدم که این عبارت را از کجا گرفته و در کتاب خود آورده‏اى!
گفت:از سیره ابن هشام گرفته‏ام.
من به سیره ابن هشام مراجعه کردم و عبارتى را که در آنجا دیدم‏اینگونه بود که یکى از آن سه برادر(در مقام رد و تکذیب)به آنحضرت‏گفت:«هو یمرط ثیاب الکعبة ان کان الله ارسلک‏» و معناى این عبارت این است که‏«او جامه کعبه را کنده و دورانداخته است،اگر خدا تو را فرستاده باشد»!و این عبارت هیچگاه‏معنائى را که او کرده بود نمى‏داد!
به بحار الانوار مراجعه کردم دیدم در آنجا از اعلام الورى نقل‏مى‏کند که آن شخص به رسولخدا گفت:
«انا اسرق استار الکعبة ان کان الله بعثک بشی‏ء قط‏» یعنى‏«من پرده‏هاى کعبه را دزدیده باشم اگر خدا تو را هیچگاه‏بچیزى مبعوث کرده باشد»!و بهر صورت به آن نویسنده تلفن کردم‏که نه عبارت سیره و نه عبارتهاى دیگرى که نقل شده چنین معنائى‏نمى‏دهد!و عبارتها را براى او خواندم و بدو گفتم:«مرط‏»در لغت‏چند معنا دارد که یکى از آنها جائى است که به لباس و مو و پشم وغیره نسبت داده شود و گفته شود«مرط الثیاب‏»مثلا،که معنایش‏کندن و بدور انداختن است(همانگونه که معنا کردیم).
آن آقا،تازه فهمیده بود که طرف او شخص نسبتا مطلعى مى‏باشد، و شروع کرد به توضیح خواستن،من که فکر مى‏کردم چنین‏نویسنده‏اى که بقول خودش کتاب او،حدود بیست بار، آن هم درتیراژى قریب به پنجاه هزار نسخه(آن هم در آنزمان)چاپ شده و به‏چند زبان خارجى ترجمه شده،در اینجا حالت دفاعى بخود خواهدگرفت،و از نوشته خود دفاع خواهد کرد،و به این زودیها قانع نخواهدشد،بر خلاف انتظار دیدم خود را گم کرد و خاضعانه زبان بمعذرت‏خواهى و تشکر از من گشود،و گفت:خیلى ممنونم،و در چاپ‏بعدى حتما اصلاح خواهم کرد...
گوشى را زمین گذاردم،ولى مدتى در فکر فرو رفتم که این چه‏مملکتى است و این چه وضعى است،و چرا باید یک کتاب در این‏تیراژ وسیع،با این همه تبلیغات در این سطح و نویسنده آن در این حداز معلومات باشد...
و بعد هم که بجاهاى دیگر کتاب مراجعه کردم اشتباهات وغلطهاى بسیارى از این قبیل در آن کتاب مشاهده کردم،و گذشته‏بى سلیقه گیهائى دیدم که ناشى از همان بى‏اطلاعى وى بود مثل‏اینکه در داستان غدیر خم،او که خود را شیعه على و دوازده امامى‏مى‏دانست،بقول معروف کاتولیکتر از پاپ شده-و چنین نوشته بود:
از اینجا دیگر قلم را بدست علماى شیعه مى‏دهیم...
و سپس از زبان علماى شیعه داستان غدیر را-دست و پا شکسته‏نقل کرده بود،و با این طرز بیان این مطلب را مى‏رساند که داستان غدیر را فقط علماى شیعه نقل کرده‏اند،در صورتیکه براى یک‏نویسنده متتبع مسلم است که داستان غدیر خم را صدها نفر از علماى‏اهل سنت نیز به اجمال و تفصیل در کتابهاى خود از رسولخدا-صلى‏اله علیه و آله-نقل کرده‏اند،که از آنجمله مرحوم علامه امینى‏رضوان الله علیه،نام سیصد و شصت نفر از این علما را با روایاتشان‏در باب غدیر خم-در جلد اول کتاب نفیس الغدیر-ذکر کرده است،و آنچه‏موجب کمال تاسف و تاثر است اینمطلب است که در این اواخرهمین نویسنده که مقدار معلومات ادبى و تاریخى‏اش را دانستید،دراثر همان چاپلوسى‏ها و تملق گوئیها تفسیرى براى قرآن کریم نوشت‏و آنرا به زن شاه هدیه کرد،و یک میلیون تومان پول گرفت...و خدامى‏داند در آن تفسیر چه چیزهاى خلاف واقع و نادرستى نوشته است.
ب-نمونه دیگر از این بى‏اطلاعى و بى‏خبرى را درکتاب‏«اعلام قرآن‏»هنگام تدوین داستان اصحاب فیل دیدم که‏نویسنده آن براى اینکه بتواند داستان اصحاب فیل،و آن معجزه‏بزرگ را با یک تاریخ موهوم و افسانه‏اى که در یک روایت تاریخى‏دیده تطبیق کند،آمده و چند خلاف ظاهر صریح مرتکب شده واساس این سوره را از اعجاز خارج ساخته و با زحمت و توجیهات‏زیادى خواسته است صورت عادى و معمولى بدان بدهد!اکنون شمادر این عبارت شاهد گفتار ما را ببینید و براى توضیح بیشتر به خود کتاب مزبور مراجعه کنید:
«...بعقیده نگارنده‏«ابابیل‏»جمع آبله است،و مؤید این عقیده‏روایتى است که بموجب آن هلاک قوم ابرهه بوسیله و باء جدرى،که همان آبله باشد صورت گرفته است لکن وجود کلمه طیر در آیه‏سوم از سوره فیل موجب آن شده که طیور عجیب دریائى سنگها به‏کف و منقار بگیرند و بجنگ ابرهه و لشگریان فیل سوار او بیایند،درصورتیکه ممکن است کلمه‏«طیر»در این آیه چنانکه در کتب لغت‏هم مضبوط است بمعناى ناگهان و سریع باشد.به عبارت ادبى طیردر این آیه مصدر بمعناى فاعل است،و در معناى مجازى بعنوان حال‏استعمال شده است...»که باید گفت:ما نمى‏دانیم در کدامیک ازکتابهاى لغت‏«ابابیل‏»جمع آبله آمده است،زیرا اهل لغت مانندجوهرى و دیگران نوشته‏اند:
«الابابیل:الفرق جمع لا واحد له،و قیل:واحده ابول‏» (1) .
و در فرهنگ عمید اینگونه است:
«ابابیل-ء-(بفتح همزه)«کلمه جمع بدون مفرد»گروهها،دسته‏هاى پراکنده،و نام پرنده‏اى است که در فارسى پرستو نامیده‏مى‏شود.
و بهر صورت بهر جا مراجعه کردم‏«ابابیل‏»را جمع آبله ندیدم،و اساسا واژه‏«ابابیل‏»همانگونه که در فرهنگ عمید علامت گزارده‏عربى است،و آبله فارسى است،و چه ارتباطى مى‏تواند میان آندوباشد،جز همان که گفتیم،که نویسنده خواسته است آنرا با یک‏روایت بى‏نام و نشان تطبیق دهد...
و تازه اگر این قسمت را هم درست کردیم،و ابابیل را جمع آبله‏گرفتیم،آیا توجیه و تفسیر بعدى مى‏تواند منظور نویسنده را تامین‏کند.
حالا کار نداریم به طرز نقل داستان که آنرا بصورتى موهن وانکار آمیز نقل کرده،بصورتى که گویا خود،آنرا قبول نداشته و مسخره‏مى‏کند،آنجا که مى‏گوید:«...وجود کلمه طیر در آیه سوم از سوره‏فیل موجب آن شده که طیور عجیب دریائى سنگها را به کف و منقاربگیرند و بجنگ ابرهه و لشکریان فیل سوار او بیایند...»
با اینحال اگر کلمه‏«ابابیل‏»هم طبق دلخواه ایشان درست‏شدآیا کلمه‏«طیر»را مى‏توان بمعناى ناگهان و سریع گرفت،آنچه درکتابهاى لغت آمده اینگونه است:
«طار-الطائر،یطیر،طیرا:تحرک فی الهواء بجناحیه...و طارالى کذا:اسرع الیه‏»که براى آشنا به ادبیات عرب روشن است که‏لغت‏«طیر»در صورتى بمعناى سرعت مى‏آید که با حرف‏«الى‏» متعدى شود،و لفظ‏«طیر»به تنهائى بمعناى سرعت و سریع نمى‏آید.
------------------------
1-اقرب الموارد«حرف الالف‏».یعنى ابابیل بمعناى گروهها،جمعى است که مفردندارد و برخى گفته‏اند:مفرد آن‏«ابول‏»است.

منبع : تاریخ تحلیلی اسلام . رسولی محلاتی

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  8:58 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

علماى اصول فقه در باب خبر واحد براى پذیرفتن و صحت‏خبرشرائطى ذکر کرده‏اند که از آنجمله است:بلوغ،عقل،عدالت،حفظ،و از آنجمله:اسلام و ایمان است‏یعنى اگر خبر و روایتى‏بخواهد مورد اعتماد قرار گیرد و براى دیگران ارزش داشته باشد بایدنویسنده و گوینده آن اضافه بر شرائط عمومى دیگر به آنچه مى‏گویدیا مى‏نویسد اعتقاد و ایمان داشته باشد،بنابر این نوشته و یا گفته یک‏نفر غیر مسلمان و یا غیر مؤمن(به معناى اصطلاحى آن) مى‏تواند براى‏ما بعنوان یک سند براى دشمنان و هم مسلکان راوى و گوینده‏ارزش داشته باشد و ما نیز بعنوان:«الفضل ما شهد به الاعداء» از آن در برابر دشمن استفاده کنیم،و به رخ آنها بکشیم،امانمى‏تواند براى ما سندیت و اعتبار داشته باشد که آنرا بعنوان یک‏عقیده و یک سند تاریخى به دیگران منتقل سازیم.
مثلا روایت‏یک نفر مسیحى و غیر مسلمان در مورد سیره پیامبرگرامى اسلام و رهبران دینى و ائمه معصومین علیهم السلام براى ماسندیت و اعتبار ندارد،اگر چه گاهى مى‏توان از آن بعنوان حربه‏اى‏براى خود مسیحیان و دشمنان اسلام استفاده کرد!
و علت آن نیز روشن است،زیرا یک نفر غیر مسلمان مثلا که به‏نبوت پیامبر اسلام عقیده ندارد نمى‏تواند پیامبر اسلام را بعنوان یک پیامبر الهى که با عالم غیب از طریق وحى ارتباط داشته بپذیرد وهمین معنى سبب مى‏شود تا اگر در نقلى هم دچار اشتباه نشود،دربرداشتها و محاسبات و استنباطات خود دچار اشتباه و انحراف گرددزیرا بالاترین عقیده‏اى را که مى‏تواند به پیامبر اسلام مثلا داشته‏باشد آنست که او را مردى فوق العاده و نابغه‏اى عظیم الشان در اموراجتماعى و رهبریهاى نظامى و سیاسى بداند اما آن حقیقتى را که بایدبدان اعتراف کند و آن سبب شده تا پیغمبر بزرگوار را از سایر همنوعانش‏جدا سازد،که همان ارتباط با عالم غیب و رسول بودن او از طرف خداى‏جهان باشد نمى‏کند،و همین سبب لغزش و اشتباه و تحت تاثیر قرارگرفتن او از طرف دشمنان اسلام و مغرضان خواهد شد،اگر خودمغرض نباشد و نخواهد سخنان دشمنان را بدیگران منتقل سازد!
در اینجا نیز براى نمونه به قسمتهاى زیر توجه کنید:
الف-چند سال پیش کتابى بنام‏«محمد پیامبرى که از نو بایدشناخت‏»بقلم یک نفر غیر مسلمان ترجمه و منتشر شد که در آغاز درمیان قشر عظیمى از جامعه ما جائى باز کرد و بعنوان یک اثر مهم و باارزش درباره زندگى پیغمبر اسلام پذیرفته شد و چند بار چاپ شد، بااینکه نویسنده دانسته یا ندانسته بهمان علت که گفتیم در بسیارى ازجاها مقام پیامبر اسلام را تا سر حد یک انسان معمولى و یا پائین‏تر تنزل‏داده،و حتى جائى که خواسته است از آنحضرت مدح و تعریف کندزیرکانه و یا جاهلانه منکر نبوت آنحضرت گردیده... اکنون براى نمونه فقط یک قسمت از آنرا براى شما نقل‏مى‏کنیم،و بقیه نیز بهمین منوال است:
وى در شرح حال رسولخدا-صلى الله علیه و آله-در دوران‏کودکى مى‏نویسد:
«...محمد بن عبد الله یک رنجبر بمعناى واقعى بود...
هیچکس را نمى‏توان یافت که باندازه پیغمبر اسلام در کودکى وجوانى رنج برده باشد،من تصور مى‏کنم یکى از علل اینکه در قرآن به‏دفعات توصیه شده نسبت به یتیمان و مساکین ترحم نمایند و از آنهادستگیرى کنند همین بوده که محمد بن عبد الله دوره کودکى را بایتیمى گذرانده...
و پس از یکى دو صفحه مى‏نویسد:
«...در دوره‏اى از عمر،که اطفال دیگر تمام اوقات خود راصرف بازى مى‏کنند،محمد خردسال مجبور شد که تمام اوقات خودرا صرف کار براى تحصیل معاش نماید آنهم یکى از سخت‏ترین‏کارها یعنى نگاهدارى گله‏».
حالا شما به بینید این نویسنده غیر مسلمان و غربى قسمتى ازتاریخ را با اجتهاد و استنباط شخصى خود مخلوط کرده و چه‏نتیجه گیرى نادرستى مى‏کند.
این نویسنده خوانده است که محمد(ص)یتیم بود،و چند سالى‏در صحراى مکه گوسفندانى را چرانیده،آنوقت این دو مطلب تاریخى را گرفته و چون به نبوت رسولخدا(ص)و آسمانى بودن قرآن کریم‏عقیده نداشته یک اجتهادى هم از پیش خود کرده که لا بد این‏گوسفند چرانى هم براى تحصیل معاش بوده،آن هم تمام اوقات خودرا،و آن هم یکى از سخت‏ترین کارها یعنى گله‏دارى...
آنوقت از این قسمت تاریخ و افزودن و ضمیمه کردن یک قسمت‏اجتهاد شخصى نتیجه‏گیرى کرده که بنابراین علت اینکه در قرآن‏نسبت به یتیمان و مساکین دستور ترحم و دستگیرى داده شده همین‏عقده‏هائى بوده که آنحضرت از دوران کودکى در دل داشته...!
و این بدان مثل مى‏ماند که گویند:شخصى بدیگرى گفته بود:
«حضرت امام زاده یعقوب را در شهر مصر بالاى مناره شیردرید!»
شخصى که اینرا شنید بگوینده گفت:
اولا-امام زاده نبود،و پیغمبر زاده بود!
ثانیا-یعقوب نبود،و یوسف بود!
ثالثا و رابعا-در شهر مصر نبود،و قریه کنعان بود!
خامسا-بالاى مناره نبود،و ته چاه بود!
سادسا-شیر نبود و گرگ بود!
سابعا-اصل قضیه هم دروغ بود!
در اینجا نیز باید گفت:درست است که رسولخدا(ص)یتیم بود،اما به شهادت تاریخ تا جدش عبد المطلب زنده بود،و پس از او نیزابو طالب آنقدر به او محبت مى‏کردند که هیچگاه احساس یتیمى درزندگى نکرد،تا چه رسد به اینکه از این بابت عقده پیدا کند!و این‏مطلب را ما در تاریخ زندگانى رسول خدا مشروحا نوشته‏ایم،و ثانیابر فرض که رسولخدا مدتى گوسفندانى را مى‏چرانید،اما آن گوسفندان‏معدود از کسى نبود،که آنحضرت اجیر شده باشد تا گوسفندان مردم‏را بچراند،زیرا ظاهرا مسلم است که آنحضرت اجیر کسى نشد...
چنانچه پس از این خواهیم گفت،و آن گوسفندان از خود آن‏حضرت و چند عدد هم از عمویش ابو طالب بود،گذشته از اینکه‏بگفته نویسندگان:گوسفند چرانى در زندگى بدوى یکى از رسوم‏معمولى مرد و زن خانه و از کارهاى تفریحى کودکان قبیله بوده است...
و بلکه در مورد پیغمبر اسلام و پیغمبران الهى دیگرى همچون‏حضرت موسى علیه السلام-و شاید همه پیمبران که در حدیثى آمده‏است که فرمود:پیغمبرى نیامده جز اینکه در آغاز، مدتى از عمر خودرا بچوپانى گذرانده.مسئله چوپانى یک نوع آمادگى براى آینده‏نبوت آنها بوده-بدانگونه که در جاى خود ذکر شده...
و از اینرو گوسفند چرانى آنحضرت براى تحصیل معاش نبوده!
و سخت‏ترین کارها هم براى آنها نبوده!
و آن هم در دوران کودکى که بچه‏هاى دیگر اوقاتشان را صرف‏بازى مى‏کردند نبوده!و از همه اینها که بگذریم چه ارتباطى است میان‏یتیمى و رنجبرى و فقر و سختى معیشت رسولخدا(ص)و دستور قرآن به ترحم فقرا و مساکین...
و تازه اصل این مطلب،یعنى مسئله گوسفند چرانى آنحضرت‏نیز مورد بحث و تردید است چنانچه در جاى خود ذکر خواهد شد.
جز اینکه نویسنده مزبور مى‏خواهد دانسته و یا ندانسته،زیرکانه‏و یا جاهلانه،مغرضانه و یا بیطرفانه بگوید:که قرآن ساخته وپرداخته و گفتار پیامبر اسلام است...یعنى همان نسبت باطل وناروائى را که مسیحیان مى‏دهند!و همان که قرآن کریم هم درصدر اسلام از قول مشرکان نقل مى‏کند:ام یقولون تقوله بل لایؤمنون.
ب-نمونه دیگر کتاب تاریخ تمدن گوستاولوبون است که باتمام اهمیتى که این کتاب از نظر تاریخى و موضوعات دیگر دارد،اما همین اشکال در آن نیز هست که ما بعنوان شاهد بذکر چند نمونه‏در اشتباهات آن بطور فهرست‏وار اکتفا مى‏کنیم:
وى درباره پیغمبر اسلام مى‏گوید:
«گویند:پیغمبر درس نخوانده بود،و ما نیز این سخن رامى‏پذیریم،زیرا اگر درس خواند بود، ترتیب بهترى در قرآن ملحوظداشته بود...» (1) که باز همان معنى را تداعى مى‏کند،و دانسته یا ندانسته ترتیب‏و تنظیم قرآن را برسولخدا(ص)نسبت داده!
و یا اینکه جمع آورى قرآن را روى ترتیب نزول پنداشته،و یا درمورد تعدد زوجات رسولخدا زیرکانه مطالب خلاف واقعى را به آن‏بزرگوار نسبت داده...و امثال آن.
--------------------------
1-تاریخ تمدن-ترجمه سید هاشم حسینى ص 114.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  9:03 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

همانگونه که گفته شد یکى از معیارها براى پذیرفتن یک‏خبر و حدیث عدالت و درستى گوینده است،و دلیل آن نیز روشن‏است زیرا کسى که تقواى در کردار و گفتار نداشته باشد و به‏اصطلاح فاسق و دروغگو باشد گفتار و کردارش قابل اعتمادو عمل نیست،و دلیل نقلى و قرآنى آن نیز آیه معروف‏«نبا»
است که در سوره حجرات،آیه 6 آمده که خداى تعالى فرماید:
یا ایها الذین آمنوا ان جائکم فاسق بنباء فتبینوا ان تصیبوا قومابجهالة فتصبحوا على ما فعلتم نادمین.
اى کسانى که ایمان آورده‏اید،اگر فاسقى براى شما خبرى‏آورد تفحص و تحقیق کنید(و بدون تحقیق بگفته او عمل نکنید)
مبادا بمردمانى از روى نادانى آسیبى رسانید و از آنچه کرده‏ایدپشیمان شوید.
مفسران عموما گویند این آیه در شان ولید بن عقبه نازل شد، (1) که پیغمبر اسلام‏«ص‏»او را براى گرفتن زکات از حارث بن ضرارخزاعى فرستاد و این حارث پیش از آن نزد رسولخدا آمده بودو از آنحضرت خواسته بود تا در تاریخ معینى کسى را براى گرفتن‏زکات نزد او بفرستد،و در تاریخ تعیین شده رسولخدا ولید رافرستاد،اما ولید مقدارى که از مدینه خارج شد ترسید،و بدون‏اینکه بنزد حارث خزاعى و قبیله او برود بنزد پیغمبر باز گشت‏و بدروغ گفت:
حارث زکات نداد و میخواست مرا بکشد!
رسول خدا گروهى را براى گرفتن زکات و دستگیرى حارث‏بسوى او گسیل داشت.
از آنسو حارث بن ضرار که دید در موعد مقرر فرستاده‏رسول خدا نیامد نگران شده گفت: رسولخدا براى گرفتن زکات‏با من موعدى را مقرر کرده بود و لابد اتفاقى افتاده و باید براى‏تحقیق بمدینه برویم.و بهمین منظور با چند تن از افراد قبیله خودبسوى مدینه حرکت کرد،و فرستادگان رسولخدا نیز به طرف قبیله‏حارث براه افتادند.
و در راه به یکدیگر رسیده و چون حارث از آنها پرسید:به کجا مامور هستید؟
گفتند:بنزد تو.
پرسید-براى چه؟
گفتند:براى آنکه رسول خدا ولید بن عقبه را براى گرفتن‏زکات بنزد شما فرستاده و شما از دادن زکات خود دارى کرده‏و خواسته‏اید او را بقتل برسانید!
حارث که سخت ناراحت‏شده بود سوگند یاد کرد که نه‏ولید را دیده‏ام و نه او بنزد من آمد.
و بدنبال این گفتگو همگى بنزد رسولخدا باز گشتند و جریان‏را بعرض رساندند و بدنبال آن ماجرا،این آیه شریفه نازل گردید.
و این ولید بن عقبه که قرآن به فسق او شهادت داده برادرمادرى عثمان بن عفان بود که چون عثمان بخلافت رسید او را به‏حکومت کوفه منصوب کرد،و پیوسته شراب میخورد تا آنکه‏روزى در حالى که کاملا مست بود براى نماز صبح به مسجد آمدو بجاى دو رکعت،چهار رکعت نماز صبح خواند و تازه پس ازسلام نماز رو به مامومین کرده گفت:
«ا فلا ازیدکم‏»؟
آیا میخواهید باز هم بخوانم؟
که این عمل مسلمانانى را که در مسجد بودند بخشم آورده و با مشت و لگد و ضرب و شتم او را بیرون کردند.
و در نقل دیگرى است که سجده‏ها را طولانى کرد و بجاى‏ذکر سجده مرتبا مى‏گفت:
«اشرب و اسقنى‏»!
خود بیاشام و جامى هم بمن ده!
بارى این آیه شریفه بصراحت میگوید:اگر فاسقى براى‏شما خبرى آورد تحقیق کنید و بگفته او عمل نکنید!و بگفته‏علماء و دانشمندان این آیه ارشاد به همان حکم عقل است که‏بگفته فاسق و گناهکار بى بند و بارى که پاى بند راستگوئى‏و صداقت نیست نمى‏شود عمل کرد.
از آنسو ما وقتى تاریخ را مى‏نگریم و مى‏بینیم که تاریخ‏اسلام بیش از هشتاد سال در دست بنى امیه و پس از آن حدودپانصد سال در دست بنى عباس قرار گرفت و آنها که اکثرامردمانى فاسق و بى بند و بار بوده و پیوسته بنفع خود پول خرج‏مى‏کردند و با تطمیع و تهدید و حقوق و حبس و شکنجه و غیره‏افرادى همانند خود را اجیر کرده بودند تا بنفع آنها و به ضرررقباى ایشان که بنى هاشم و اولاد على علیه السلام بودند از زبان‏پیغمبر خدا و صحابه حدیث جعل کنند و در منبرها و مجامع عمومى براى مردم بخوانند،ما چگونه مى‏توانیم بدون تحقیق روایاتى‏را که در کتابهاى تاریخى و غیره رسیده است بپذیریم.
و بالاتر آنکه در آغاز خلافت بنى امیه معاویه بن ابى سفیان‏جمعى از خود همین صحابه را اجیر کرده بود تا از زبان‏پیغمبر اسلام در مدح ابو سفیان و معاویه،و در مذمت على بن‏ابیطالب علیه السلام و نزدیکان آنحضرت حدیث دروغى جعل‏کنند!
و با سابقه‏اى که از معاویه و دودمان بنى امیه داریم که جزبه ریاست و حکومت به هیچ چیز دیگر نمى‏اندیشیدند و همه را فداى‏آن میکردند،و بلکه طبق نقل اهل تاریخ در صدد محو اساس‏اسلام و نام پیغمبر اسلام نیز بودند،بخوبى مى‏توانیم بفهمیم که‏چه جنایتى بدست اینها در تاریخ اسلام انجام شد،و چگونه‏حقایق و مقدسات اسلام بازیچه و ملعبه دستهاى ناپاک اینان قرارگرفت.
مسعودى در مروج الذهب از مطرف بن مغیرة بن شعبه نقل‏مى‏کند که:
«مطرف بن مغیره گفت من با پدرم در شام مهمان معاویه بودیم‏و پدرم در دربار معاویه،زیاد تردد مى‏کرد و او را ثنامى‏گفت.شبى از شبها پدرم از نزد معاویه برگشت ولى زیاد اندوهگین و ناراحت بود.من سبب آن را پرسیدم.گفت:این‏مرد،یعنى معاویه مردى بسیار بد بلکه پلیدترین مردم روزگاراست.گفتم مگر چه شده؟گفت من به معاویه پیشنهاد کردم‏اکنون که تو،به مراد خود رسیدى و دستگاه خلافت اسلامى راصاحب گشتى،بهتر است که در آخر عمر با مردم به عدالت‏رفتار مى‏نمودى و با بنى هاشم اینقدر بد رفتارى نمى‏کردى‏چون آنها بالاخره ارحام تواند و اکنون چیزى دیگر براى آنها باقى‏نمانده که بیم آن داشته باشى که بر تو خروج کنند، معاویه‏گفت:هیهات،هیهات!ابو بکر خلافت کرد و عدالت گسترى‏نمود و بیش از این نشد که بمرد و نامش هم از بین رفت و نیزعمر و عثمان همچنین مردند با اینکه با مردم نیکو رفتار کردنداما جز نامى باقى نگذاشتند و هلاک شدند ولى برادر هاشم(یعنى رسول خدا)هر روز پنج نوبت بر نام او در دنیاى اسلام،فریاد مى‏کنند،اشهد ان محمدا رسول الله مى‏گویند«فای‏عمل یبقی مع هذا لا ام لک،لا و الله الا دفنا دفنا»پس از آن‏که نام خلفاء ثلاث بمیرد و نام محمد زنده باشد دیگر چه عملى‏باقى خواهد ماند،جز آن که نام محمد دفن شود و اسم او هم ازبین برود» (2)
و گویند:مامون عباسى وقتى این حدیث را شنید دستور دادمعاویه را علنا لعن کنند،و سپس جریانى پیش آمد و دوباره جلوى این کار را گرفت.
و این حدیث پرده از روى باطن معاویه که سر سلسله این‏شجره خبیثه است بخوبى برمیدارد، و در مورد خلفاى پس از اوخیلى بدتر از این نقل کرده‏اند.
و در مورد اجیر کردن اصحاب رسول خدا براى جعل حدیث درمذمت امیر المؤمنین علیه السلام و مدح دشمنان آنحضرت ابن‏ابى الحدید در شرح نهج البلاغه مى‏نویسد:
«استاد ما ابو جعفر اسکافى گفته:...معاویه جمعى ازصحابه و تابعین را گمارده و براى آنها پاداش و حقوقى معین‏کرده بود تا اخبار زشتى در مذمت على بن ابیطالب علیه السلام‏جعل کنند که از آنجمله بود(در اصحاب)ابو هریره و عمرو بن‏عاص و مغیرة بن شعبه،و از تابعین عروة بن زبیر...» (3) و پس از نقل قسمتى از خبرهاى جعلى و دروغى که بوسیله‏آنها منتشر شد داستان جالبى از یکى دیگر از حدیث‏سازان‏حرفه‏اى بنام:«سمرة بن جندب‏»نقل میکند بدین شرح:
«...معاویة یکصد هزار درهم به سمرة بن جندب داد تا روایتى جعل‏کند که آیه شریفه‏«و من الناس من یعجبک قوله فی الحیاة الدنیا و یشهد الله على ما فی قلبه و هو الد الخصام...» (4) که‏درباره شخص منافقى بنام اخنس بن شریق نازل شده بود،درباره على بن ابیطالب علیه السلام نازل شده‏و آیه بعدى که فرماید«و من الناس من یشرى نفسه ابتغاءمرضات الله و الله رؤف بالعباد» (5) که مفسران شیعه و سنى‏گفته‏اند و روایت کرده‏اند که در شب هجرت رسولخداصلى الله علیه و آله و فداکارى بى نظیر امیر مؤمنان علیه السلام‏که حاضر شد در بستر آنحضرت بخوابد و در شان آن حضرت‏نازل شده،درباره ابن ملجم مرادى نازل گردیده.
سمرة حاضر نشد با صد هزار درهم چنین جنایتى مرتکب‏شود و معاویه صد هزار درهم دیگر اضافه کرد،باز هم حاضر نشدتا بالاخره با چهار صد هزار درهم معامله جوش خورد،و سمره‏حاضر شد و اینکار را انجام داد».
و از مدائنى نقل شده (6) که گفته است:
«معاویه به کارگزاران خود در همه جا نوشت:شهادت‏هیچ یک از شیعیان على بن ابیطالب را نپذیرید...و بنگریدتا هر کس از طرفداران عثمان نزد شما هستند و فضائل او را نقل‏مى‏کنند آنها را بخود نزدیک کنید و گرامى دارید،و هر کس در فضیلت عثمان حدیثى نقل کرد نام او و پدر و فامیل او رابراى من بنویسید...کارگزاران نیز بکار افتاده و همین امرسبب شد تا احادیث بسیارى در فضیلت عثمان در هر شهرى‏نقل و جمع آورى شد،و بخاطر جایزه‏هاى زیاد و جامه و زمین‏و باغ و غیره که از معاویه مى‏گرفتند سیل‏«حدیث‏»
و کاروانهاى‏«خبر»بدربار معاویه و کارگزاران او سرازیر شده‏و جریان یابد...و مدتى بر این منوال گذشت.
کار بجائى رسید که معاویه به کارگزاران مزبور نوشت:
حدیث در فضیلت عثمان زیاد شده و از حد گذشته و همه شهرهاو قراء و قصبات را پر کرده،از این پس با رسیدن این بخشنامه‏دستور دهید در فضیلت دیگر صحابه و خلفاء حدیث گویند، ولى اجازه ندهید احدى از مسلمانان حدیثى درباره ابو تراب‏روایت کند...
و همین سبب شد تا حدیثهاى جعلى و دروغى که هیچ‏حقیقت نداشت در مناقب دیگر صحابه نقل کنند و آنها را درمنابر ذکر کرده و به معلمان یاد دهند و آنها نیز براى بچه‏ها درمدرسه‏ها بازگو کرده و تدریجا جزء درسهاى روزانه آنها قرارگرفت و آنها روایت کرده و همچون قرآن کریم بیکدیگر یادمیدادند تا آنجا که بدختران و زنان و خدمتکاران خود نیزیاد دادند...و مدتى هم بر این منوال گذشت...
سپس به همان کارگزاران نوشت:از این پس بنگرید تاهر کس که ثابت‏شد شیعه على و دوستدار او و یا دوستدارخاندان او است نام او را از حقوق بگیران بیت المال قطع‏کرده و همه امتیازات و عطایاى او را حذف کنید...و بدنبال آن نامه دیگرى رسید به این مضمون:
که هر کس بدوستى على بن ابیطالب و خاندان او متهم‏شد او را دستگیر نموده و خانه‏اش را خراب کنید،که درآنموقع سخت‏ترین بلاها و گرفتاریها متوجه مردم عراق وبخصوص مردم کوفه شد،و کار بجائى رسید که شیعیان على‏بن ابیطالب با ترس شدید بخانه دوستان خود که آنها رامى‏شناختند رفته و در پنهانى با یکدیگر سخن بگویند،وجرات آنکه نزد زن و بچه و یا خدمتکار آنها نیز سخنى‏بگویند نداشتند.
اینجا بود که حدیثهاى دروغ و بهتان بسیار شد و قاضیان‏و والیان بر این منوال روزگار خود مى‏گذراندند،و آنوقت بودکه آزمایش سختى پیش آمد و از همه گروهها بیشتر،قاریان‏ریا کار و افراد ضعیف الایمانى که تظاهر به خضوع و عبادت‏مى‏کردند دچار لغزش شده و بخاطر نزدیکى به کارگزاران‏معاویه و کسب مال و منال و زمین و باغ و خانه و تقرب‏بدربار حدیثهاى زیادى را بدروغ جعل کردند،و این‏حدیثهاى جعلى و دروغ تدریجا به متدینین و کسانى که ازدروغ پرهیز مى‏کردند منتقل گردید،و بخیال اینکه آنهاصحیح و راست است آن حدیثها را پذیرفته و روایت کردند،و اگر میدانستند دروغ و باطل است هیچگاه نقل‏نمى‏کردند...و کار بر همین منوال گذشت تا آنگاه که‏حسن بن على علیهما السلام از دنیا رفت که بلاء و آزمایش‏سخت‏تر و فزونتر گردید...» و این بود شمه‏اى از تاریخ حدیث و سرگذشت اخبارى که درفضائل اصحاب و دیگران از زبان مورخین اهل سنت نقل شده،و جنایتى که دستگاه خلافت معاویه با سنت رسول خدا انجام‏داد،و بنفع خود و بستگان خود آنهمه حدیث جعلى و دروغ‏در میان اخبار و روایات وارد سازند.
و این وضع تاسف بار و تاریک و خفقان سیاه را خودامیر المؤمنین علیه السلام نیز پیش بینى مى‏کرد که در آن خطبه‏فرموده(خطبه 57 نهج البلاغه):
«اما انه سیظهر علیکم بعدی رجل رحب البلعوم،مندحق‏البطن،یاکل ما یجد،و یطلب ما لا یجد فاقتلوه و لن تقتلوه!الاو انه سیامرکم بسبی و البراءة منی فاما السب فسبونی فانه لی‏زکاة و لکم نجاه،و اما البراءة فلا تتبراؤا منی فانی ولدت على‏الفطرة،و سبقت الى الایمان و الهجرة‏»
-آگاه باشید که بزودى بعد از من مردى گشاده گلو و شکم‏بزرگ بر شما چیره شود،مى‏خورد آنچه را بیابد و طلب کند آنچه‏را نیابد،پس او را بکشید و گر چه هرگز نخواهیدش کشت.
-آگاه باشید که او شما را به دشنام دادن و بیزارى جستن ازمن دستور مى‏دهد،اما دشنام را بدهید که براى من سبب پاکى وعلو مقام است و براى شما وسیله نجات و رهائى،و اما در مورد بیزارى جستن،از من بیزارى نجوئید که من بر فطرت اسلام تولدیافته‏ام و در ایمان و هجرت، بدیگران پیشى جسته‏ام...!
و از این کلمات جانگداز ضمن مظلومیت بسیار آن حضرت،از وضع آینده اسلام و فشار بر دوستان و شیعیان امام علیه السلام‏نیز خبر داده و به عنوان یکى از خبرهاى غیبى در تاریخ اخبارغیبیه امیر المؤمنین علیه السلام به ثبت رسیده و گویاى دامنه‏وسیع تبلیغات دروغ و لکه‏دار کردن چهره‏هاى تابناک و اصیل‏اسلام بوسیله خبرهاى جعلى که مورد بحث ما بود نیز مى‏باشد.
تازه آنچه گفته شد درباره خود معاویه بود که سعى مى‏کردتا حدودى ظواهر اسلام را حفظ کند،و پس از وى کار بى دینى و بى‏بند و بارى و دشمنى با رسول خدا و قرآن و اسلام امویان بجائى‏کشید که یزید بن معاویه وقتى نظرش به سر مقدس ابا عبد الله‏الحسین علیه السلام افتاد در حال مستى و غرور حکومت،آن‏اشعار معروف را سرود که پیغمبر و قرآن و همه چیز را انکار کرده‏و به باد مسخره گرفت و گفت:
لعبت هاشم بالملک فلا خبر جاء و لا وحى نزل
ولید بن یزید بن عبد الملک-یکى دیگر از این خاندان کثیف و خلفاى بنى امیه-نیز به پیروى از او گفته است:
تلعب بالخلافة هاشمى بلا وحى اتاه و لا کتاب فقل لله یمنعنى طعامى و قل لله یمنعنى شرابى (7)
و تدریجا کار بجائى رسید که اینها براى مردم سخنرانى‏کردند و در بخشنامه‏ها نوشتند که مقام خلیفه از مقام رسول خدابالاتر است و اگر باور ندارید به این روایت گوش دهید:
این حجاج بن یوسف ثقفى است که در کوفه سخنرانى کردو در ضمن سخنرانیش در مورد کسانى که به مدینه رفته و قبررسول خدا را زیارت مى‏کردند گفت:
«تبا لهم انما یطوفون باعواد و رمة بالیة هلا طافوا بقصرامیر المؤمنین عبد الملک؟الا یعلمون ان خلیفة المرء خیرمن رسوله؟» (8)
مرگ بر اینها که به دور یک مشت چوب پوسیده‏مى‏گردند؟چرا به دور قصر امیر المؤمنین عبد الملک‏نمى‏گردند؟مگر نمى‏دانند که خلیفه هر کس بهتر ازفرستاده و رسول او است؟!!!
و در نامه‏اى که به عبد الملک مى‏نویسد مى‏گوید:
«ان خلیفة الرجل فی اهله اکرم علیه من رسوله الیهم وکذلک الخلفاء یا امیر المؤمنین اعلى منزلة‏من المرسلین...» (9) .
براستى که خلیفه مرد در میان خاندان او گرامى‏تر ازفرستاده او است،و به همین سبت‏خلفاءاى امیر المؤمنین‏منزلت و مقامشان از مرسلین برتر است.
و این خالد بن عبد الله قسرى-یکى دیگر از جیره خواران‏کثیف این خانواده است-که در مکه سخنرانى کرد و گفت:
«...و الله لو امرنى ان انقض هذه الکعبة حجرا حجرالنقضتها،و الله لامیر المومنین اکرم على الله من انبیائه‏» (10)
بخدا سوگند اگر عبد الملک به من دستور دهدسنگهاى این خانه کعبه را یکى یکى بشکنم خواهم‏شکست و بخدا سوگند امیر المؤمنین-عبد الملک-درپیشگاه خدا گرامى‏تر از پیمبران و انبیاء او هستند!!
و این هم همان ولید بن یزید یکى از این خلفاى بى‏آبرو و دائم الخمراست که گویند:از جام سیراب نمى‏شد و حوضى براى‏او ساخته بودند و آنرا پر از شراب مى‏کردند،و ولید لخت مى‏شدو خود را در آن حوض مى‏انداخت و آنقدر مى‏خورد که نقص درحوض شراب پدید مى‏آمد،و همین ولید روزى به قرآن تفال زده‏و آن را گشود و این آیه آمد:
«و استفتحوا و خاب کل جبار عنید،من ورائه جهنم و...» (11)
ولید که آنرا بر خود منطبق مى‏دید عصبانى شد و قرآن را درگوشه‏اى نهاد و تیر و کمان خود را خواسته و قرآن کریم را هدف‏قرار داده و با تیر آنرا پاره پاره کرد و این دو شعر را نیز گفت:
تهددنى بجبار عنید فها انا ذاک جبار عنید اذا ما جئت ربک یوم حشر فقل یا رب مزقنى الولید!
بارى اسلام عزیز در طول قریب به 80 سال در دست چنین‏زمامدارانى قرار گرفت که هر چه خواستند با این آئین مقدس واخبار و روایات آن انجام دادند.
و براستى معجزه‏اى از این بالاتر نیست که با این همه‏احوال،این همه فضائل از على بن ابیطالب‏«ع‏»بدست مارسیده!نهج البلاغه امیر المؤمنین علیه السلام بدست ما رسیده!
حدیث غدیر،و حدیث طیر و حدیث منزلة،و حدیث‏یوم الدار...و آن همه احادیث جالب که در باره آن حضرت از رسول‏خدا«ص‏»نقل شده با آن همه اسناد و روایات صحیحه بدست‏ما رسیده. ..!
و شما فکر نکنید که بنى عباس مثلا بهتر از اینها بودند،زیرادر اصل عداوت با بنى هاشم و علویان همه یکسان بودند،و درفسق و فجور و شراب خوارى هم بنى عباس دست کمى ازبنى امیه نداشتند با این تفاوت که اینها قدرى بیشتر حفظ ظاهرمى‏کردند،و نسبت به شخص پیغمبر اسلام نیز جسارتى روانمى‏داشتند،مگر متوکل عباسى نبود که مردى را بخاطر وایت‏یک حدیث در فضیلت امیر المؤمنین علیه السلام هزار تازیانه زد!
و زبان‏«ابن سکیت‏»را که حاضر نشده بود فرزندانش را برحسنین علیهما السلام ترجیح دهد از بیخ برید!و دستور ویران‏کردن قبر امام حسین علیه السلام و دست و سر بریدن زائران آن‏حضرت را صادر کرد!و یا اجداد او نبودند که آن همه سادات‏فرزند امام حسن و علویان را سر بریدند و یا زندانها را بر سرشان‏خراب کردند و...و هزاران جنایات دیگر،و بالاخره در این جهت با هم شرکت داشتند که از نقل‏فضائل امیر المؤمنین علیه السلام و نزدیکان آن حضرت و مدایح‏آنان به شدت جلوگیرى مى‏کردند،و بجاى آن براى خود واجداد خود فضیلت تراشى کرده و بازرگانان حدیث وحدیث‏سازان را مى‏خریدند...
و از این رو است که مى‏بینیم ابو سفیان جنایتکارى که‏پیمان بسته بود تا جلوى پیشرفت اسلام را بهر نحو که مى‏تواندبگیرد (12) و روزى که عثمان به خلافت رسید در اطاقى که بنى امیه‏در آن بودند نگاهى به اطراف کرده،گفت:آیا بیگانه‏اى درمیان شما نیست؟گفتند:نه،آنگاه گفت:
«اى فرزندان امیه...این حکومت را مانند چوگان بازى به‏چنگ گیرید...به آن کسى که ابو سفیان سوگند بنام او یاد مى‏کندپیوسته همین را براى شما آرزومند بودم...و باید بچه‏هاى شماآنرا به ارث دست بدست رسانند...» (13) و روزى بر قبر حمزه‏سید الشهدا گذر کرد و پاى خود را به قبر حمزه زد و گفت:اى‏ابا عماره آنچه را دیروز ما بر سر آن به روى هم شمشیر مى‏کشیدیم،اکنون در دست بچه‏هاى ما قرار گرفته که بدان بازى‏مى‏کنند... (14)
چنین منافق بى‏دینى،با آنهمه لشکرکشیها و پولهائى که‏براى نابود کردن اسلام خرج کرد و آن همه توطئه‏ها،به عنوان‏یک مسلمان و صحابى پیغمبر در تاریخ معرفى شده...و یاعباس بن عبد المطلب به عنوان مشاور رسول خدا و مدافع آن‏بزرگوار،حتى در شب عقبه و بیعت مردم مدینه با رسول خدانامش در تاریخ ذکر شده،با اینکه مسلما در آن موقع مشرک بوده و در سلک مشرکان مى‏زیسته،و در جنگ بدر از سرکردگان‏لشکر شرک و جیره دهندگان آنها بوده. ..
اما جناب ابو طالب به جرم اینکه پدر امیر المؤمنین علیه السلام‏بوده با آن همه حمایت بى‏دریغى که از رسول خدا در سخت‏ترین‏شرایط کرده و با آن همه کلمات و اشعار بسیارى که از او به مارسیده و صریحا به نبوت پیغمبر اسلام اعتراف کرده و دیگران رانیز به ایمان و دفاع از آن حضرت دعوت کرده،و سه سال تمام‏براى پیشرفت اسلام در شعب ابى طالب سخت‏ترین شرائطزندگى را بر خود،و قبیله‏اش تحمل کرده و در برابر همه سختیهابه منظور انجام این هدف مقدس مقاومت کرد...-نعوذ بالله‏مشرک از دنیا رفته،و تا زانوانش در آتش قرار داد که مخ سرش‏از حرارت آن آتش مى‏جوشد!...و یا به گفته برخى دیگر تا دم‏مرگ ایمان نیاورده بود و لحظات آخر عمر براى دلخوشى رسول‏خدا فقط یک کلمه بر زبان جارى کرد که همان سبب‏خوشحالى رسول خدا گردید و فرمود:راضى شدم و سپس از دنیارفت!...
و یا جعفر بن ابى طالب برادر امیر المؤمنین علیه السلام به‏همین جرم که برادر آن حضرت بوده با آن همه فضیلت وبزرگوارى که پیغمبر فرمود:در بهشت با فرشتگان پرواز مى‏کند...و آن سخنرانى شجاعانه و جالب را در محضر نجاشى‏مى‏کند و سبب اسلام نجاشى و جمعى دیگر مى‏شود،و در برابرداهیه عرب یعنى عمرو بن عاص حیله‏گر-که در خدعه و نیرنگ‏و شیطنت نظیر نداشت-نقش او را خنثى کرد...
این گونه مورد بى‏مهرى این راویان قرار مى‏گیرد،که براى‏خدشه‏دار کردن همان سخنرانى تاریخى آنرا مخدوش دانسته و درصدد انکار آن بر آمده‏اند،و یا در جنگ موته او را امیر دوم لشکر دانسته و...
همه این حق کشیها انگیزه‏اى جز همین ارتباط و پیوند اینان‏با على علیه السلام نداشته و همانگونه که گفته شد این بزرگان‏اسلام و تاریخ جرمى جز همین نزدیکى با امیر المؤمنین نداشته‏اند وهمه آن فضیلت تراشیها و جعلیات نیز درباره امثال ابو سفیان وعباس و وابستگانشان دلیلى جز همان جایزه دادن به اینان وشخصیت تراشیدن در برابر این خاندان نداشته است...!
و گرنه کدام متتبع خبیر و داناى احوال تاریخى است که‏باور کند ابو هریره‏اى که بگفته مورخین در سال هفتم هجرت‏مسلمان شد«5374»حدیث از رسول خدا نقل کند.اما به گفته‏همان مورخین على بن ابیطالب که از آغاز بعثت و بلکه سالهاقبل از بعثت در خانه رسول خدا و در کنار آن حضرت بوده و به‏شهادت تاریخ نخستین مسلمان از جنس مردان به رسول خدا-صلى الله علیه و آله و سلم-بوده.و در تمام سفرها و جنگها جزتبوک و یکى دو سفر کوتاه دیگر همراه آن بزرگوار بوده...وکمتر شب و روزى اتفاق مى‏افتاد که ساعتى و یا ساعتها درکنار پیغمبر نباشد...و تا آخرین دقایق زندگى آن حضرت درکنار بستر آن حضرت بود...و طبق نقل صحیح در حالى که سررسول خدا در دامن على علیه السلام بود از این دنیا رحلت‏فرمود...و با آن علاقه‏اى که پیغمبر داشت تا دانستنیها را به على‏علیه السلام یاد دهد...و با آن حافظه و عشق و علاقه وافر و نبوغ‏خارق العاده‏اى که على علیه السلام براى فراگیرى علوم و حدیث‏داشت...تا آنجا که به گفته شیعه و سنى رسول خدا در باره‏اش‏فرمود:«انا مدینة العلم و علی بابها»آنوقت با تمام این احوال این‏على بن ابیطالب به گفته همان مورخین 586 حدیث از رسول خدانقل کرده.
یعنى یک دهم کسى که بجاى بیست و سه سال على‏علیه السلام فقط سه سال با پیغمبر بوده و آن هم سه سالى که درهیچ سفر جنگى و در غیر سفر جنگى نامى از او دیده نمى‏شود،وسه سالى که نصف بیشتر آن را رسول خدا در سفرهاى جنگى وغیر جنگى همچون تبوک و سفر حجة الوداع و جنگ حنین وجنگ طائف و دیگر سفرهاى طولانى گذراند. آیا جز غرض ورزى و عناد نسبت به آن حضرت،و جعل و تزویرو دروغ نسبت به دیگران وجه دیگرى براى این آمار وجود دارد؟!
و ما عین عبارت‏«ذهبى‏»را که در کتاب‏«شذرات الذهب‏»
ابن عماد حنبلى نقل شده بدون شرح و توضیح براى شما نقل‏مى‏کنیم تا در مورد دیگران نیز این نسبت را خودتان بسنجید وغرض ورزیها و حق کشیها و جعل و تزویرها را طبق همان معیارو نمونه‏هائى که ما گفتیم دریابید و خودتان حدیث مفصل را ازاین مجمل بخوانید.
«قال الحافظ الذهبى:المکثرون من روایة‏الحدیث من الصحابه رضى الله عنهم اجمعین:
ابو هریرة،مرویاته خمسة الآف و ثلاثماة و اربعة وسبعون،ابن عمر الفان و ستماة و ثلاثون،انس الفان وماتان و ستة و سبعون،عائشة الفان و ماتان و عشر. (15) ابن عباس الف و ستماة و سبعون، جابر الف و خمساة‏و اربعون،ابو سعید الف و ماة و سبعون،على خمسماه‏و ستة و ثمانون...» (16)
و ابن عماد این قسمت را در همان داستان مرگ‏ابو هریره ذکر کرده و همانجا دنباله این قسمت درتاریخ اسلام ابو هریره مى‏نویسد:
«اسلم عام خیبر سنة سبع...» (17)
اکنون با این ترتیب شما خود قضاوت کنید که ما مى‏توانیم‏بدون تحقیق و بررسى هر خبر و روایتى که در کتابها نقل شده‏بپذیریم،و آنرا پایه اعتقاد فکرى و خط مشى زندگى خود ودیگران قرار دهیم اگر چه راوى آن صحابه پیغمبر و همان‏مسلمانان صدر اسلام باشند،و آیا صحابى بودن پیغمبر نیز مى‏توانددر ردیف ملاکهاى دیگرى که ذکر کردیم ملاکى براى صحت‏خبر و روایت راوى آن باشد...!
و این ملاکى است که جمعى از برادران اهل سنت آنرا نیزدر ردیف ملاکهاى دیگر قرار داده‏اند و ما ناچاریم ذیلا در باره‏این ملاک نیز قدرى توضیح دهیم.
-----------------------------
1-و در برخى از تفاسیر نیز روایت‏شده که این آیه در شان برخى از زوجات رسول
خدا نازل شد که به ماریه قبطیه تهمت زنا زده بود و ابراهیم فرزند رسول خدا را فرزندجریح قبطى خوانده بود بشرحى که در بحار الانوار ج 79 ص 103 آمده است.
2-الموفقیات ص 577 و مروج الذهب ج 3 ص 454 و شرح ابن ابی الحدید ج 5ص 129-130.
3-شرح ابن ابی الحدید ج 1 ص 358.
4-سوره بقره-آیه 204.
5-سوره بقره-آیه 207.
6-النصایح الکافیة ص 72-73.الصحیح من السیرة ج 2 ص 284-285.
7-مروج الذهب ج 3 ص 216.و الحور العین ص 190 بهج الصباغه ج 5 ص 339.
8-النصایح الکافیة ص 81.البدایة و النهایة ج 9 ص 131.شرح ابن ابى الحدید ج 15ص 242.
9-عقد الفرید اندلسى ج 2 ص 354.
10-الاغانى ج 19 ص 60.
11-سوره ابراهیم آیه 15.
12-متن عبارت باب 5 کتاب‏«المنتقى فی مولود المصطفى‏»که در بحار(ج 19ص 133)نقل شده در حوادث سال اول هجرت اینگونه است:-«و فیها مات من المشرکین العاص بن وائل و الولید بن المغیره بمکة و روى من‏الشعبى قال:لما حضر الولید بن المغیرة جزع،فقال له ابو جهل:یا عم ما یجزعک قال:
و الله ما بى جزع من الموت و لکنى اخاف ان یظهر دین ابن ابى کبشه بمکة.فقال‏ابو سفیان:لا تخف انا ضامن ان لا یظهر».
13-الامام على بن ابى طالب نوشته عبد الفتاح عبد المقصود ج 1 ص 467.
14-قاموس الرجال ج 10 ص 89-نقل از ابن ابى الحدید.
15-و در نقل دیگرى است که از عایشه چهل هزار حدیث نقل شده و آن شاعر عرب‏نیز در این باره گفته است:«سمعت اربعین الف حدیث و من الذکر...»
16-شذرات الذهب ج 1 ص 63.
17-و جالب این است که خود اینان در جائى که ابو هریره بنفعشان چیزى نمى‏گفت همین‏ایراد را به او مى‏کردند که از تاریخ ابن عساکر نقل شده که در داستان شهادت حسن بن- على علیه السلام ابو هریره حدیثى در فضیلت امام حسن نقل کرده و مروان بن حکم درمقام رد او گفت:«انک و الله اکثرت على رسول الله فلا نسمع منک ما تقول!...و لقد جئت‏من جبال دوس قبل وفاة رسول الله بیسیر...».

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  9:04 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

در برابر آنچه گفته شد جمعى از برادران اهل سنت صحابى پیغمبر بودن را نیز بعنوان یکى از ملاکها براى صحت‏روایت و اعتبار راوى آن ذکر کرده‏اند،و بلکه گفته‏اند:اگرکسى افتخار مصاحبت پیغمبر را پیدا کرده ما باید او را ازهر گناهى پاک و مبرا دانسته،و چشم و گوش بسته-و به اصطلاح‏تعبدا-بگوئیم که او عادل است و گناهی نکرده است.
و اگر باور کردن این حرف براى شما دشوار است به عبارت‏زیر توجه کنید:
ابن حجر عسقلانى-یکى از دانشمندان بزرگ اهل سنت-درکتاب‏«تطهیر اللسان‏»که بدنبال‏«الصواعق المحرقة‏»چاپ شده مى‏گوید:
«اعلم ان الذی اجمع علیه اهل السنة و الجماعة انه‏یجب على کل مسلم تزکیة جمیع الصحابة باثبات‏العدالة له...»
یعنى بدانکه آنچه اهل سنت و جماعت بر آن‏اجماع کرده‏اند آن است که واجب است بر هر مسلمانى‏تزکیه همه صحابه به اینکه عدالت را براى آنها ثابت کند...
یعنى واجب است هر مسلمانى به زورو بى چون و چرا بگوید که همه صحابه رسول خدا عادل هستند،و چشم و گوش بسته بگوید آدمهاى پاک‏و خوبى بوده‏اند...
حالا ما براى تحقیق بیشتر در باره صحت و سقم این ادعا بایدقدرى بیشتر توضیح دهیم.
و ابتداءا میگوئیم:در اینکه درک مصاحبت رسول خدا-صلى‏الله علیه و آله-یک افتخارى بوده بحثى نیست،اما بحث این‏است که آیا این افتخار سبب تطهیر همه اعمال بد انسان هم‏میتواند باشد یا نه؟
اگر ما بخواهیم این ادعاى زور را به پذیریم باید همه‏معیارهاى اسلامى و قرآنى را بهم بریزیم، و بقول معروف‏کاتولیکتر از پاپ شویم،زیرا ما وقتى مى‏نگریم که در زمان خودرسول خدا افراد منافق و فاسق و گنهکار بسیارى وجود داشته‏و رسول خدا از آنها بیزارى جسته و آنها را از خود طرد کرده،و خداى تعالى به فسق آنها گواهى داده و دستور تحقیق و بررسى‏اخبار ایشان را داده،و از عمل کردن به خبرشان نهى فرموده...
و کار بجائى رسیده که پیغمبر خدا سخنرانى کرده و مردم را ازدروغ بستن به آنحضرت نهى فرموده و آنها را از عذاب جهنم بیم‏داده...چگونه میتوانیم همه آنها را نادیده گرفته و همان‏صحابى بودن آنها را ملاک صحت روایت و گفته‏شان قرار دهیم...
مگر همان ولید بن عقبه صحابى نبود که آیه‏«نبا»درباره‏اش نازل شد...بشرحى که گذشت؟
و مگر خالد بن ولید صحابى رسول خدا نبود که طبق نقل‏بخارى در صحیح و ابن سعد در طبقات و ابن اثیر در اسد الغابة‏و دیگر محدثین و مورخین در داستان بنى جذیمة که رسول خدا اورا براى ویران کردن بتکده‏هاشان بدانسو فرستاد و بدو دستور دادکسى را نکشد...او بر خلاف دستور آنحضرت و روى سوابق‏قومى و پدر کشته‏گى...مردان آنها را کشت...و جنایاتى راانجام داد که چون به اطلاع رسول خدا-صلى الله علیه و آله-رسیددست بدرگاه خداى تعالى بلند کرد و سه بار گفت:
«اللهم انی ابرء الیک مما صنع خالد...» (1) خدایا من از کار خالد بدرگاه تو بیزارى میجویم...و پس‏از آن امیر المؤمنین علیه السلام را براى جبران کار خالد فرستادو خونبهاى کشتگان و بهاى اموالشان را که خالد از بین برده بود همه را پرداخت...!
حالا در اینجا ما باید بگوئیم که خود رسول خدا هم برخلاف اجماع مسلمین عمل کرده...!
و از آقاى ابن حجر مى‏پرسیم آیا شما معتقدید که این اجماع‏ادعائى شما قرآن کریم را نیز تخصیص میزند که میفرماید:
و من یقتل مؤمنا متعمدا فجزائه جهنم خالدا فیها و غضب‏الله علیه و لعنه و اعد له عذابا عظیما(سوره نساء آیه 92)
یعنى-هر کس مؤمنى را عمدا بکشد کیفرش دوزخ است که‏در آن مخلد است و خشم خدا بر او است و خدا او را لعنت کرده‏و عذاب بزرگى براى او مهیا کرده است!
و آیا این معاویه را که شما بخاطر تطهیر او این ادعاى زور راکرده و این حرف نادرست را زده‏اید با آنهمه مؤمنین بزرگى که به‏قتل رساند و عمدا آنها را کشت همچون عمار یاسر و اویس قرنى‏و عمرو بن حمق خزاعى و مالک اشتر و هزاران مؤمن دیگرى که درجنگ صفین و دیگر جاها بقتل رسانید...با این اجماع ادعائى‏میتوانید از حکم این آیه خارج کرده و غضب و لعنت‏خدا و آتش‏دوزخ و عذاب عظیم را از او دور کنید....؟
و آیا آن کسانى را که در جنگهاى احد و خیبر و حنین و دیگر جنگهاى صدر اسلام از برابر دشمنان اسلام گریختند و بر طبق‏آیه شریفه:
یا ایها الذین آمنوا اذا لقیتم الذین کفروا زحفا فلا تولوهم‏الادبار،و من یولهم یومئذ دبره الا متحرفا لقتال او متحیزا الى فئة‏فقد باء بغضب من الله و ماواه جهنم و بئس المصیر(سوره انفال‏آیه 16-17)
-اى کسانى که ایمان آورده‏اید هنگامى که کافران را درحال تعرض و تهاجم(در جنگ)دیدار کردید بدانها پشت نکنیدو نگریزید،و هر کس بدانها پشت کند-جز آنکه روى مصالحى‏حمله انحرافى کند یا در صدد یارى دادن به گروه دیگرى باشندو گرنه بخشم خدا برگشته و جایگاهش دوزخ است و بد منزلگاهى‏است.
اهل جهنم و مورد غضب الهى هستند:
با این گفتار بى‏دلیل و نامربوط میتوانید تطهیر کنید؟
آیا ما حرف خدا را قبول کنیم و اینگونه افراد را،جهنمى‏بدانیم؟یا حرف ابن حجر عسقلانى را و آنها را پاک و پاکیزه‏و عادل و بهشتى...!؟
مگر خود پیغمبر نفرمود در روز قیامت که میشود من در کنار حوض کوثر ایستاده‏ام که جمعى از اصحاب مرا میآورند ولى‏مانع نزدیک شدن آنها بمن میشوند و آنها را دستگیر نموده و براى‏عذاب میبرند و من میگویم خدایا اینان اصحاب منند!!و خداى‏تعالى میفرماید:تو نمیدانى که اینان بعد از توجه کردند؟!اینان‏بعد از تو مرتد شده و به قهقرى برگشتند و حوادث ناگوارى ایجادکردند!و این هم متن حدیث که بخارى در چند جا از کتاب‏صحیح خود و مسلم در صحیح خود و احمد بن حنبل در مسندو دیگران با مختصر اختلافى نقل کرده‏اند، و ما متن یکى ازروایات صحیح بخارى را انتخاب مى‏کنیم،و زحمت پیدا کردن‏حدیثهاى دیگر را خودتان بکشید:
«...عن ابی هریرة عن النبی-صلى الله علیه و آله-قال:
یرد علی یوم القیامة رهط من اصحابی فیجلون عن الحوض‏فاقول:یا رب اصحابی؟فیقول:انک لا علم لک بما احدثوابعدک،انهم ارتدوا على ادبارهم القهقرى...» (2) ابو هریرة از رسول خدا-صلى الله علیه و آله-روایت کرده که‏فرمود:در روز قیامت گروهى از اصحاب من بر من در آیند ولى‏آنها را از حوض کوثر دور کنند،من(روى علاقه به آنها)
میگویم:پروردگارا اینان اصحاب منند؟خداى تعالى گوید:تونمیدانى اینها بعد از تو چه کردند،اینان به پشت‏هاى خود و به‏قهقرى باز گشته و مرتد شدند!
و از این گفتار معلوم میشود که در میان همان صحابه پیغمبرکسانى بودند که پس از رسولخدا(ص)مرتد شده و از دین خارج‏شدند،حالا ما نمى‏دانیم در باره آنها با گفتار علیه آقاى عسقلانى چه‏موضعى بگیریم؟!
و بهتر آن است که این بحث را با سخن امیر المؤمنین علیه‏السلام در نهج البلاغه که جامعترین کلمات را در اینباب فرموده خاتمه‏دهیم که مى‏فرماید:
ان فی ایدی الناس حقا و باطلا.و صدقا و کذبا.و ناسخاو منسوخا و عاما و خاصا.و محکما و متشابها.و حفظا و وهما.و لقدکذب على رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم على عهده حتى‏قام خطیبا فقال:«من کذب علی متعمدا فلیتبوا مقعده من النار».
و انما اتاک بالحدیث اربعة رجال لیس لهم خامس:
رجل منافق مظهر للایمان،متصنع بالاسلام لا یتاثم‏و لا یتحرج،یکذب على رسول الله صلى الله علیه و آله متعمدا،فلو علم الناس انه منافق کاذب لم یقبلوا منه و لم یصدقوا قوله،و لکنهم قالوا صاحب رسول الله صلى الله علیه و آله راى و سمع منه و لقف عنه فیاخذون بقوله،و قد اخبرک الله عن المنافقین‏بما اخبرک،و وصفهم بما وصفهم به لک،ثم بقوا بعده علیه و آله‏السلام فتقربوا الى ائمة الضلالة و الدعاة الى النار بالزورو البهتان،فولوهم الاعمال و جعلوهم حکاما على رقاب الناس،و اکلوا بهم الدنیا.و انما الناس مع الملوک و الدنیا الا من عصم‏الله فهو احد الاربعة.
و رجل سمع من رسول الله شیئا لم یحفظه على وجهه فوهم‏فیه و لم یتعمد کذبا فهو فی یدیه و یرویه و یعمل به و یقول اناسمعته من رسول الله صلى الله علیه و آله،فلو علم المسلمون انه‏و هم فیه لم یقبلوه منه،و لو علم هو انه کذلک لرفضه.
رجل ثالث‏سمع من رسول الله صلى الله علیه و آله شیئا یامربه ثم نهى عنه و هو لا یعلم،او سمعه ینهى عن شی‏ء ثم امر به و هولا یعلم،فحفظ المنسوخ و لم یحفظ الناسخ،فلو علم انه منسوخ‏لرفضه،و لو علم المسلمون اذ سمعوه منه انه منسوخ لرفضوه.
و آخر رابع لم یکذب على الله و لا على رسوله،مبغض للکذب‏خوفا من الله و تعظیما لرسول الله صلى الله علیه و آله و لم یهم،بل حفظ ما سمع على وجهه،فجاء به على ما سمعه لم یزد فیه‏و لم ینقص منه،فحفظ الناسخ فعمل به،و حفظ المنسوخ فجنب‏عنه،و عرف الخاص و العام فوضع کل شی‏ء موضعه،و عرف المتشابه و محکمه.
و قد کان یکون من رسول الله صلى الله علیه و آله الکلام له‏وجهان:فکلام خاص و کلام عام، فیسمعه من لا یعرف ما عنى‏الله به،و لا ما عنى رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم، فیحمله‏السامع و یوجهه على غیر معرفة بمعناه و ما قصد به و ما خرج من‏اجله.و لیس کل اصحاب رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم‏من کان یساله و یستفهمه حتى ان کانوا لیحبون ان یجی‏ءالاعرابی و الطارى‏ء فیساله علیه السلام حتى یسمعوا.و کان لا یمربی من ذلک شی‏ء الا سالت عنه و حفظته فهذه وجوه ما علیه‏الناس فی اختلافهم و عللهم فی روایاتهم. (3)
و طبق گفته سید رضی(ره)این سخنان را امیر مؤمنان‏هنگامى بیان فرمود که شخصى از آن بزرگوار در مورد خبرهاى‏جعلى و اختلافى که در احادیث موجود در دست مردم دیده میشودپرسش کرد و امام علیه السلام در پاسخ او فرمود:
-در میان احادیثى که در دست مردم است‏حق هست،باطل‏نیز هست،راست هست،دروغ هم هست،ناسخ هست،و منسوخ نیزهست،عام هست،خاص نیز هست،محکم هست،متشابه نیز هست،حفظ(و مصون از خطا و اشتباه)هست،موهوم هم هست.
و براستى که در زمان رسول خدا-صلى الله علیه و آله-آنقدردروغ بر پیغمبر بستند که آنحضرت ایستاده سخنرانى کردو فرمود:کسى که عمدا بر من دروغ به‏بندد،باید براى خودجایگاهى در آتش دوزخ فراهم کند(و جایگاه او دوزخ است).
امیر المؤمنین علیه السلام سپس فرمود:
و جز این نیست که حدیث را چهار گونه از مردم براى تو آورده‏و نقل میکنند که پنجمى ندارند:
1-مرد منافقى که تظاهر به ایمان میکند و اسلام او ساختگى‏است پرهیزى و باکى از گناه ندارد،و عمدا به رسول خدا دروغ‏مى‏بندد،و اگر مردم میدانستند که او منافق و دروغگو است‏سخنش را نمى‏پذیرفتند و گفتارش را تصدیق نمیکردند،ولى مردم‏میگویند:
او صحابى رسول خدا است که آنحضرت را دیده و از اوشنیده و فرا گرفته است،و روى همین باور(غلط)گفتارش رامیگیرند و مى‏پذیرند!!
در صورتیکه خدا وضع منافقان را بتو خبر داده و توصیف آنها رابراى تو کرده است.
و همین افراد پس از رسول خدا ماندند،و به دربار زمامداران‏گمراهى و آنها که مردم را بازور و بهتان بسوى آتش دوزخ خواندند(مانند معاویه و دیگران)تقرب جستند،و آنها نیز این‏افراد را بر سر کارها گماردند،و بر گردن مردم سوار کرده و(بجان‏و مال مردم)حاکم کردند،و به کمک آنها دنیا را خوردند. (4) و مردم نیز(همیشه)بدنبال زمامداران و(مادیات)دنیا هستندمگر آنکس را که خداى یکتا نگهدارى کند!
این یکى از چهار دسته:
2-دوم مردى است که چیزى از رسول خدا شنیده ولى‏آنطور که باید و شاید آنرا حفظ نکرده و در آنچه شنیده اشتباه کرده(و روى همان اشتباه حدیث را نقل میکند)و از روى عمد دروغ‏نمى‏گوید،و این شخص نیز همان(حدیث اشتباهى)در نزد اواست و همان را روایت میکند و بدان عمل میکند و میگوید:من‏آنرا از رسول خدا شنیدم.
و اگر مسلمانان بدانند که وى(در نقل حدیث)اشتباه کرده‏از او نمى‏پذیرند،و خود او نیز اگر بداند که اشتباه است آنرا به‏یکسو مى‏اندازد(و از رسول خدا نقل نکرده و بدان عمل نمى‏کند).
3-مرد سوم کسى است که از رسول خدا-صلى الله علیه و آله-شنیده است که به چیزى دستور داده(و همانرا شنیده)و سپس‏رسول خدا-صلى الله علیه و آله-از همان چیز نهى کرده ولى این‏شخص آن نهى را خبر ندارد(فقط همان امر و دستور را شنیده‏و نقل مى‏کند).
و یا از آنحضرت شنیده که از چیزى نهى فرموده(و تنها همان‏نهى را شنیده)سپس رسول خدا بدان امر فرموده ولى او نمیداند(و از امر اطلاعى ندارد)
و از اینرو این شخص منسوخ(یعنى همان امر و نهى و حکم‏قبلى را)حفظ کرده و از آن خبر دارد ولى ناسخ(یعنى نهى و امربعدى)را حفظ نکرده(چون خبر نداشته)و اگر میدانست که آن‏نسخ شده(و دیگر قابل عمل و نقل نیست)آنرا بیکسو مى‏انداخت،و مسلمانان نیز که از او مى‏شنوند اگر میدانستند که آن حکم نسخ‏شده آنرا ترک میکردند(و عمل نمیکردند)!
4-و چهارمین نفر کسى است که بر خدا و رسول او دروغ‏نمى‏بندد،و از ترس خدا و احترام پیامبرش دروغ را مبغوض داردو در نقل حدیث نیز اشتباه نمى‏کند بلکه همانگونه که شنیده باتمام خصوصیات آنرا حفظ کرده،و بهمانگونه نیز که شنیده است‏صحیح نقل میکند نه در آن زیاد میکند و نه چیزى از آن کم‏مى‏کند،ناسخ را حفظ کرده و بدان عمل نموده،و منسوخ را نیز حفظ کرده و از آن پرهیز نموده،حکم خاص و عام را بخوبى‏شناخته و هر یک را در جاى خود نهاده،و به متشابه و محکم نیزآشنائى پیدا کرده و شناخته است...
و گاه میشد که از رسولخدا-صلى الله علیه و آله-(روى‏مقتضیات زمان و مکان)سخنى صادر میشد که دو چهره و دوصورت داشت(ولى در ظاهر یک چیز دیده میشد)سخنى که‏مخصوص(بجائى و زمانى)بود،و سخنى که عمومیت داشت،و کسى که در اینباره شناختى نداشت آنرا مى‏شنید و بدون توجه‏بمعنا و منظور اصلى آنرا بمعناى دیگرى که خود فهمیده بود حمل‏و توجیه میکرد.
و همه اصحاب رسول خدا چنان نبودند که هر چه رامى‏پرسیدند معناى آنرا نیز بدانگونه که هست بفهمند(بلکه همین‏اندازه دل خوش بودند که چیزى را از پیغمبر شنیده و یا بشنوند) تاجائیکه دوست مى‏داشتند یک مرد بادیه نشین و یا رهگذرى‏بیاید و از آنحضرت چیزى بپرسد و آنها بشنوند(و بدون توجه به‏جهات و به مسائل دیگر بروند و آنرا از آنحضرت نقل کنند).
ولى من چنان بودم که در این باب چیزى بر من نگذشت جزآنکه از آنحضرت مى‏پرسیدم و آنرا حفظ و ضبط میکردم!
و این بود جهات و علل اختلاف در روایات مردم.
------------------------
1-صحیح بخارى(کتاب بدء الخلق،باب بعث النبى خالد بن الولید الى بنى جذیمه)
صحیح نسائى ج 2 باب الرد على الحاکم اذا قضى بغیر الحق.و مسند احمد بن حنبل ج 2ص 150.طبقات ابن سعد ج 2 قسم 1 ص 106 و اسد الغابة ج 2 ص 102.کنز العمال ج 2ص 420.و غیره
2-صحیح بخارى(فی الرقاق باب فى الحوض)مسند احمد بن حنبل ج 1 ص 384 و 402...
3-نهج البلاغة خطبه 208.
4-با توجه بدانچه در پیش گفتیم بهترین و کوتاهترین و در عین حال رساترین عبارتها راامام علیه السلام در اینباب بیان فرموده و کسى که سرگذشت معاویه و دیگران را بخواندبخوبى به سخنان امام علیه السلام واقف گردد.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  9:04 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

جداد رسولخدا-صلى الله علیه و آله-بگونه‏اى که اهل تاریخ‏ذکر کرده‏اند تا ابراهیم علیه السلام حدود سى نفر و تا نوح پیغمبرقریب چهل نفر و تا آدم ابو البشر حدودا پنجاه نفر میباشند که از«عدنان‏»به بالا،هم در اسامى آنها و هم در عدد آنان اختلاف‏زیادى است،و هر که خواهد میتواند بکتابهاى تاریخى و کتابهاى‏دیگرى که در انساب تدوین شده مراجعه نمایند (1) و همه آن نامها را با اختلافهائى که دارد ببیند و بهمین علت نیز ما عدد آنها را«حدودا»گفتیم.
و در چند حدیث از آن بزرگوار نقل شده که فرمود:
«اذا بلغ نسبى الى عدنان فامسکوا»
یعنى-هنگامى که نسب من به عدنان رسید توقف کنید.
و«عدنان‏»بیست و یکمین جد آنبزرگوار است که مورخین‏بدون اختلاف،نسب آنحضرت را تا به وى اینگونه ذکر کرده‏اند:
«محمد»بن عبد الله بن عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف‏بن قصى بن کلاب بن مرة بن کعب بن لوى بن غالب بن فهر بن‏مالک بن نضر بن کنانة بن خزیمة بن مدرکة بن الیاس بن‏مضر بن نزار بن معد بن عدنان...
و همانگونه که گفته شد از عدنان ببالا تا برسد بحضرت آدم‏ابو البشر علیه السلام،هم در عدد و هم در نام آنها اختلاف فراوانى‏در روایات و تواریخ دیده مى‏شود،و شاید یکى از جهاتى هم که‏سبب شده تا رسول خدا-صلى الله علیه و آله-طبق این روایت‏دستور داده‏اند از ذکر بقیه آنها خود دارى شود همین جهت باشد،و در حدیثى نیز از آنحضرت نقل شده که فرمود:
«کذب النسابون قال الله تعالى:و قرونا بین ذلک کثیرا» (2) و بدین ترتیب آنحضرت در مقام تکذیب اهل انساب نیزبر آمده است.
----------------------------
1-براى اطلاع بیشتر میتوانید بکتاب مناقب ابن شهر آشوب ج 1 ص 106-107 و بحار الانوارج 15 ص 104-108 و تاریخ یعقوبى ج 2 ص 97 و سیره ابن هشام ج 1 ص 1 و 2و مروج الذهب ج 2 ص 272 و تاریخ طبرى ج 2 ص 29 و کتابهاى دیگر مراجعه کنید.
2-مناقب ابن شهر آشوب ج 1 ص 107

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  9:05 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

گذشته از پیمبران بزرگ الهى که در طول نسب رسولخداو اجداد آنحضرت-صلى الله علیه و آله-دیده مى‏شوند ماننداسماعیل،ابراهیم،نوح،ادریس،شیث و آدم علیهم السلام،در میان اجداد رسولخدا(ص)تا عدنان نیز که ذکر شد مردان‏بزرگى دیده میشوند مانند:
عبد المطلب،هاشم،قصى بن کلاب،نضر بن کنانة،فهر بن مالک،و عدنان.
که از نظر سیاسى و اجتماعى در جزیرة العرب و شهر مکه‏هر کدام از بزرگترین شخصیتهاى زمان خود بودند،و بدون دستورو نظر آنها کارى انجام نمى‏شد.و ما بطور اختصار در بخش‏«نسب رسولخدا»در تاریخ زندگانى آنحضرت قسمتى از آنها راتدوین کرده (1) و نوشته‏ایم. که چون ذکر آنها در بحث تحلیلى مادر تاریخ اسلام ارتباط چندانى ندارد از نقل آن خود دارى میشود، فقط یکى دو مطلب هست که در باره اجداد رسول خدا-صلى الله‏علیه و آله-باید مورد بحث قرار گیرد

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  9:07 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

ملا محمد باقر مجلسى(ره)در بحار الانوار فرموده:
«اتفقت الامامیة رضوان الله علیهم على ان والدى الرسول و کل‏اجداده الى آدم علیه السلام کانوا مسلمین بل کانوا من الصدیقین،اما انبیاء مرسلین او اوصیاء معصومین،و لعل بعضهم لم یظهر الاسلام‏لتقیة او لمصلحة دینیة‏» (1)
یعنى-شیعه امامیه متفقا گفته‏اند که پدر و مادر رسولخدا و همه‏اجداد آن بزرگوار تا به آدم ابو البشر همگى مسلمان(و معتقدبخداى یکتا)بوده و بلکه از«صدیقین‏»بوده‏اند که یا پیامبرمرسل و یا از اوصیاء معصومین بوده‏اند،و شاید برخى از ایشان‏بخاطر تقیه یا مصالح دینى دیگرى اسلام خود را اظهارنکرده‏اند.
و شیخ طبرسى(ره)در مجمع البیان در مورد«آزر»که درقرآن بعنوان پدر ابراهیم نامش ذکر گردیده گوید:
«ان آزر کان جد ابراهیم علیه السلام لامه،او کان عمه من حیث‏صح عندهم ان آباء النبی-صلى الله علیه و آله-الى آدم کلهم کانواموحدین،و اجمعت الطائفة على ذلک...» (2)
یعنى-اصحاب ما-علماء شیعه-گفته‏اند که‏«آزر»جدمادرى ابراهیم علیه السلام و یا عموى آنحضرت بوده چون این‏مطلب نزد آنها ثابت‏شده که پدران رسول خدا-صلى الله‏علیه و آله-تا آدم همه شان موحد بوده‏اند،و طائفه شیعه بر اینمطلب‏اجماع دارند...
و چنانچه مشاهده مى‏کنید در گفتار این دو عالم بزرگوار شیعه‏ادعاى اجماع و اتفاق بر اینمطلب شده و بلکه اینمطلب نزددانشمندان اهل سنت نیز معروف بوده که فخر رازى در تفسیر خودگوید:(3)
یعنى-شیعه گفته‏اند که احدى از پدران رسول خدا و اجدادآنحضرت کافر نبوده‏اند...
و از اینکه بطور عموم اینمطلب را به شیعه نسبت میدهد چنین‏استفاده میشود،که این مطلب از مسائل مورد اتفاق و اجماع شیعه‏بوده همانگونه که از مرحوم مجلسى و شیخ طبرسى نقل کردیم.
--------------------
1-بحار الانوار ج 15 ص 117.
2-مجمع البیان ج 4 ص 322.
3-مفاتیح الغیب ج 4 ص 103.و

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  9:07 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

ولى در میان علماء اهل سنت در این باره اختلاف زیادى‏است،و جمعى از آنها مانند سیوطى و برخى دیگر همانند شیعه‏عقیده دارند که پدر و مادر رسولخدا و اجداد آنحضرت همگى‏موحد بوده‏اند،و بخصوص سیوطى در اینباره بطور تفصیل سخن‏گفته و این مطلب را از نظر عقل و نقل به اثبات رسانده (1) ،و جمعى‏نیز آنها را و حتى عبد الله پدر آنحضرت را کافر و مشرک‏دانسته‏اند (2)
----------------------------
1-به کتاب مسالک الحنفاء ص 17 سیوطى به بعد مراجعه شود.
2-به تفسیر فخر رازى مراجعه شود.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  9:07 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

و گاهى دیده مى‏شود که براى اینمطلب به این آیه شریفه نیزاستدلال شده که خداى تعالى فرموده:
«و توکل على العزیز الرحیم،الذی یراک حین تقوم،و تقلبک فی‏الساجدین...» (1)
و بر خداى مقتدر و مهربان توکل کن،آن خدائى که تو رادر هنگامى که به نماز مى‏ایستى مى‏بیند،و به کشتنت در میان سجده کنندگان،که بر طبق پاره‏اى روایات و استدلال برخى ازاهل تفسیر آمده که منظور از«تقلب در میان ساجدان‏»دوران‏تحول رسول خدا از صلبهاى شامخ و رحمهاى پاک است،و از این‏آیه استفاده میشود که اجداد آنبزرگوار همگى موحد و ساجد درپیشگاه خداى تعالى بوده‏اند.
و روایتى هم در اینباره از رسول خدا-صلى الله علیه و آله-نقل‏شده که فرمود:
«لم ازل انقل من اصلاب الطاهرین الى ارحام الطاهرات‏» (2) یعنى پیوسته من منتقل شدم از صلبهاى مردان پاک به‏رحمهاى زنان پاک...
و در روایتى نیز که در مجمع البیان طبرسى(ره)پس ازعبارتى که قبلا ذکر شد آمده اینگونه است که رسول خدا(ص) فرمود:
«...لم یزل ینقلنى الله من اصلاب الطاهرین الى ارحام‏المطهرات،حتى اخرجنى فی عالمکم هذا،لم یدنسنى بدنس‏الجاهلیة‏».
یعنى پیوسته خداوند مرا از صلبهاى مردان پاک به رحمهاى زنان پاک منتقل کرد تا وقتى که در این عالم شما وارد کرد و به‏چرکیهاى جاهلیت آلوده‏ام نکرد.
و در زیارت وارث در باره امام حسین علیه السلام نوه‏رسولخدا(ص)نظیر همین عبارت را میخوانیم:
«اشهد انک کنت نورا فی الاصلاب الشامخة و الارحام‏المطهرة،لم تنجسک الجاهلیة بانجاسها و لم تلبسک من مدلهمات‏ثیابها»
ولى باید گفت:اثبات این مطلب از روى این تفسیرو روایت کار دشوارى است زیرا این اثبات، فرع بر صحت‏روایاتى است که در تفسیر این آیات وارد شده و هم چنین فرع برصحت این روایت نبوى است که اثبات آن نیز مشکل و قابل‏خدشه است چنانچه منظور از صلبهاى طاهر و رحمهاى مطهره نیزممکن است پاکى و طهارت مولد در برابر ازدواجهاى ناصحیح‏و شبهه‏ناک و سفاح زمان جاهلیت باشد،و از تعبیر«دنس‏جاهلیت‏»نیز ظاهرا همین معنى استفاده مى‏شود (3) ،و بنابر این‏مهم براى ما در اینجا،همان اجماع و اتفاقى است که در گفتارعلماى اعلام و دانشمندان بزرگوار ما آمده است.
--------------------------
1-سوره شعراء 217-219.
2-بحار الانوار ج 15 ص 118(متن)و 119(پاورقى)
3-چنانچه در روایتى نیز که از دلائل النبوة بیهقى نقل شده(پاورقى ج 15 بحار الانوار ص‏119)اینگونه است که فرمود:«ما افترق الناس فرقتین الا جعلنى الله فی خیرهما،فاخرجت من بین ابوى فلم یصبنى‏شی‏ء من عهد الجاهلیة،و خرجت من نکاح و لم اخرج من سفاح من لدن آدم حتى انتهیت‏الى ابی و امی...»
که تصریح به این مطلب شده است و با تامل و دقت منظور روشن است.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  9:08 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

یکى از اشکالهائى که بر اینمطلب شده این اشکال است که‏چگونه مردان موحدى مانند عبد المطلب و قصى بن کلاب نام‏فرزندان خود را عبد مناف،و عبد العزى گذارده‏اند... (1) و چنانچه میدانیم‏«مناف‏»و«عزى‏»نام دو بت بوده است؟
ولى با توجه به اینکه مسئله نامگذارى در گذشته و بلکه‏هم اکنون نیز غالبا بدست مادران و یا مادر بزرگان و یا بزرگ‏قبیله و یا دیگران انجام میشده و در بسیارى از موارد پدران چندان‏دخالتى نداشته‏اند،و یا زیاد دیده شده که پدر و مادر براى فرزندنامى انتخاب کرده‏اند ولى همان فرزند در میان مردم به نام‏دیگرى مشهور شده و همان نام مشهور روى او مانده است،چنانچه در باره خود عبد المطلب آمده است که نامش‏«شیبة الحمد»بود (2) ولى چون در وقت ورود به مکه پشت‏سر عمویش‏مطلب بر شتر سوار بود مردم خیال کردند او بنده مطلب است که‏او را از یثرب خریدارى کرده و به مکه آورده است-بشرحى که‏در زندگانى رسولخدا(ص)نوشته‏ایم- (3)
و یا در باره خود عبد مناف در تاریخ آمده که نام اصلى او«مغیرة‏»بوده ولى مادر و یا کسان او نامش را«عبد مناف‏»
گذارده‏اند.
و ما هم اکنون پس از گذشت قرنها از ظهور اسلام،و با همه‏سفارشهائى که در باره نام گذارى و اهمیت آن از طریق ائمه‏بزرگوار و رهبران الهى شده است مى‏بینیم هنوز در مسئله‏نام گذارى دقت نمى‏شود،و روى چشم و هم چشمى و رسوم‏و سنتهاى محلى،و به تعبیر ساده نامهاى‏«من درآورى‏»نامهاى‏بى معنى و غلطى مثل‏«شمس على‏»و«چراغعلى‏»و«زلفعلى‏»
و امثال آنها روى فرزندان خود مى‏گذارند که بدون توجه به‏معنى آنها این نامها را روى بچه‏ها نهاده‏اند...
----------------------------
1-بر طبق گفته اهل تاریخ نام ابو لهب عبد العزى بوده،و نام ابو طالب هم مطابق روایتى‏عبد مناف بوده که عبد المطلب در هنگام مرگ خود سفارش رسول خدا-و یتیم عبد الله-را بدوکرده و میگوید:
اوصیک یا عبد مناف بعدى بموحد بعد ابیه فرد
2-معناى‏«شیبة الحمد»را ما در زندگانى رسولخدا ص 13-در پاورقى-نقل کرده‏ایم.
3-زندگانى رسول خدا صفحة 14.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  9:08 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

بارى این سئوال و اشکال چندان مهم نیست که ما وقت‏خودو شما را روى جواب آن زیاد بگیریم،و در اینجا اشکال دیگرى‏است که لازم است قدرى روى آن بحث و تحقیق شود و آن این‏اشکال است که ظاهر قرآن کریم مخالف با این اجماع و اتفاق‏است.زیرا در قرآن نام پدر ابراهیم-که یکى از اجدادرسولخدا(ص)است-«آزر»ذکر شده و او به صریح آیات قرآنى‏مرد بت پرستى بوده که ابراهیم پیوسته با او در اینباره محاجه میکرد.

این اشکال را با توضیح بیشترى اینگونه طرح کرده‏اند که‏در قرآن کریم در چند جا نام‏«آزر»بت پرست و طرفدار بت بعنوان‏پدر ابراهیم،و در برخى از جاها نام پدر ابراهیم بعنوان شخص‏بت پرست و مدافع بت پرستى که ابراهیم را در مبارزه‏اش با این‏مرام مورد تهدید و مؤاخذه قرار داده است آمده مانند این آیات:
«و اذ قال ابراهیم لابیه آزر اتتخذ اصناما آلهة،انی اراک و قومک فی‏ضلال مبین‏» (1)
«و اذکر فی الکتاب ابراهیم انه کان صدیقا نبیا،اذ قال لابیه‏یا ابت لم تعبد ما لا یسمع و لا یبصر و لا یغنى عنک شیئا» (2)
(3)
که پدر ابراهیم علیه السلام‏را-که در یکجا یعنى در همان (4) سوره انعام نامش را«آزر»ذکر کرده‏است-بعنوان مردى بت پرست،و طرفدار بت نام برده،و بلکه‏در سوره مریم بدنبال آیات فوق از زبان پدر ابراهیم نقل شده که‏با او بمحاجه پرداخته و در پایان ابراهیم علیه السلام را سرزنش‏و تهدید کرده و میگوید:(5)
اکنون گفته میشود با توجه به اینکه ابراهیم علیه السلام ازاجداد رسول خدا است و پدرش آزر بت پرست و حامى بت پرستى‏بوده چگونه پاسخ میدهید؟
جواب این اشکال هم آنست که در لغت عرب و بلکه‏زبانهاى دیگر که یکى از آنها هم زبان فارسى خودمان است لفظ‏«اب‏»و«پدر»همانگونه که به پدر صلبى گفته میشود،به‏سر پرست و عمو و پدر مادر و معلم و شوهر مادر انسان و بهر کس که‏نوعى حق تربیت و سرپرستى انسان را داشته باشد اطلاق‏مى‏شود،چنانچه از آنطرف لفظ‏«ابن‏»و«پسر»نیز هم بر پسرصلبى گفته مى‏شود،و هم بر پسر دختر و شاگرد و هر کس که‏بنوعى تحت تکفل و تربیت انسان باشد.
در قرآن کریم در سوره بقره آنجا که حضرت یعقوب در وقت‏مرگ به پسرانش وصیت میکند آمده است که به آنها گفت:
پس از من چه چیز را مى‏پرستید؟
«قالوا نعبد الهک و اله آبائک ابراهیم و اسماعیل و اسحق...» (6) گفتند:ما معبود تو و معبود پدرانت ابراهیم و اسماعیل و اسحاق‏را مى‏پرستیم که اطلاق پدر بر اسماعیل شده در صورتیکه اسماعیل عموى یعقوب بود و پدرش اسحاق بوده.
و از آنطرف نیز در سوره انعام عیسى علیه السلام را از ذریه‏و پسران ابراهیم علیه السلام شمرده در صورتیکه نسبت آنحضرت‏از طرف مادرش مریم به ابراهیم میرسد،آنجا که فرماید:
«و من ذریته داود و سلیمان...»تا آنجا که فرماید«...و زکریاو یحیى و عیسى و الیاس‏» (7)
و بدانچه گفته شد باید اینمطلب را نیز اضافه کرد که بنابگفته اهل تاریخ میان اهل انساب اختلافى نیست در اینکه نام‏پدر ابراهیم‏«تارخ‏»به خاء معجمة،و یا«تارح‏»به حاء مهملة‏بوده است (8) ، چنانچه از تورات نیز نقل شده که نام پدر ابراهیم را«تارخ‏»ذکر کرده (9) و از اثبات الوصیة مسعودى نقل شده که‏گفته است
آزر جد مادرى ابراهیم و منجم نمرود بود،و پدر ابراهیم‏نامش تارخ بود که در هنگام کودکى ابراهیم،وى از دنیا رفت و ابراهیم تحت‏سرپرستى‏«آزر»جد مادرى خود قرار گرفت (10) .
و مرحوم استاد علامه طباطبائى در این باره استدلال جالبى ازروى خود آیات کریمه قرآن آورده و از آنها استفاده کرده است‏که طبق آیات قرآن کریم‏«آزر»پدر صلبى ابراهیم نبوده و پدرصلبى او شخص دیگرى بوده که از او تعبیر به‏«والد»شده است،و خلاصه گفتار ایشان در تفسیر آیه 74 سوره انعام اینگونه است که‏فرموده:
دقت و تدبر در آیات کریمه‏اى که در باره حضرت ابراهیم‏علیه السلام و داستانهاى آنحضرت در قرآن آمده انسانرا به اینمطلب‏راهنمائى مى‏کند که ابراهیم علیه السلام در آغاز با مردى روبرومیشود که قرآن میگوید وى پدر ابراهیم و نامش آزر بوده و اصرارداشته که او دست از بت پرستى بردارد و از مرام توحید پیروى‏کند،و آن مرد نیز ابراهیم را تهدید کرده و طرد نموده و بدو دستورهجرت و دورى از وى را داده است. (11)
ابراهیم علیه السلام که چنان مى‏بیند به او درود فرستاده‏و وعده آمرزشخواهى و استغفار از درگاه حق را بدو میدهد،و بدنبال آن از آزر و قوم او اعتزال جسته و دورى مى‏گزیند،زیرا که بدنبال همان آیات فوق(سوره مریم)است که میفرماید:
...قال سلام علیک ساستغفر لک ربی انه کان بى حفیا،و اعتزلکم و ما تدعون من دون الله و ادعو ربی عسى ان لا اکون‏بدعاء ربی شقیا (12)
و آیه دوم بهترین شاهد و قرینه است بر اینکه این وعده استغفاردر دنیا بوده نه وعده شفاعت در قیامت اگر چه بحال کفر از دنیابرودآنگاه خداى تعالى در سوره شعراء(آیه 89)حکایت میکندکه ابراهیم علیه السلام به این وعده خود عمل کرده و براى آزراستغفار کرده آنجا که در مقام دعاى بدرگاه پروردگار متعال ازجمله گوید:
«...و اغفر لابی انه کان من الضالین...»
و پدرم را بیامرز که او از گمراهان بود...
و از لفظ‏«کان‏»که در این آیه است معلوم مى‏شود که این‏دعا پس از مرگ پدرش و یا پس از دورى گزیدن و هجرت از وى‏انجام گرفته،و این هم بخاطر وفاى به وعده‏اى بوده که داده بود، چنانچه خداى تعالى نیز در سوره توبه از این حقیقت پرده برداشته و چنین گوید:
ما کان للنبی و الذین آمنوا ان یستغفروا للمشرکین و لو کانوا اولى‏قربى من بعد ما تبین لهم انهم اصحاب الجحیم،و ما کان‏استغفار ابراهیم لابیه الا عن موعدة وعدها ایاه فلما تبین له‏انه عدو لله تبرا منه... (13)
که خلاصه ترجمه آن است که پیغمبر و مؤمنین نمى‏توانندبراى مشرکان اگر چه نزدیکانشان باشند استغفار کنند...
و استغفار ابراهیم نیز براى پدرش بخاطر وعده‏اى بود که بدو داده‏بود،و چون براى او معلوم شد که وى دشمن خدا است از اوبیزارى جست...
و سیاق آیه گواهى دهد که این دعاء و بیزارى جستن همه دردنیا و عالم تکلیف بوده نه در آینده و در قیامت...
و همه این جریانات پیش از مهاجرت ابراهیم علیه السلام به‏سرزمین مقدس بوده،و سپس خداى تعالى عزم ابراهیم علیه السلام‏را بر مهاجرت به سرزمین مقدس(بیت المقدس)نقل فرموده که‏گوید:
فارادوا به کیدا فجعلناهم الاسفلین،و قال انی ذاهب الى ربی سیهدین،رب هب لى من الصالحین (14)
که داستان هجرت ابراهیم علیه السلام و بدنبال آن دعاى‏آنحضرت را براى روزى فرزندان صالح و شایسته نقل فرموده...
و سپس در جاى دیگر داستان ورود آنحضرت را به سرزمین‏مقدس و دارا شدن وى فرزندان صالحى را همچون اسحاق‏و یعقوب نقل فرموده و گوید:
...و ارادوا به کیدا فجعلناهم الاخسرین،و نجیناه و لوطا الى‏الارض التى بارکنا فیها للعالمین،و وهبنا له اسحاق و یعقوب‏نافلة و کلا جعلنا صالحین (15)
و در جاى دیگر گوید:
فلما اعتزلهم و ما یعبدون من دون الله وهبنا له اسحاق و یعقوب‏و کلا جعلنا نبیا (16)
و پس از همه این ماجراها و دارا شدن فرزندان صالح‏و سکونت وى در سرزمین مقدس و تعمیر خانه کعبه دعاى‏آنحضرت را در مکه و در پایان عمر اینگونه نقل مى‏کند:
و اذ قال ابراهیم رب اجعل هذا البلد آمنا... (17) تا آنجا که گوید:الحمد لله الذى وهب لى على الکبر اسماعیل‏و اسحاق...-و در پایان همین آیات بالاخره فرماید:ربنا اغفر لى‏و لوالدی و للمؤمنین یوم یقوم الحساب (18) که در اینجا مى‏بینیم بعد از آن بیزارى جستن و تبرى از پدرش‏«آزر»باز هم براى پدر و مادرش که در اینجا تعبیر به‏«والدى‏»
شده است براى روز جزا طلب آمرزش و استغفار مى‏کند،و ازرویهمرفته همه آیاتى که ذکر شد«والد»در این آیه با قرائنى‏که در کار است پدر صلبى و واقعى ابراهیم علیه السلام بوده و اوشخص دیگرى غیر از«آزر»بوده،و لطف مطلب در همان تعبیر به‏«والد»است که معمولا به پدر صلبى اطلاق میشود،بر خلاف‏«اب‏»که همانگونه که گفته شد بر پدر و سرپرست و عموو پدر مادر و شوهر مادر نیز اطلاق میگردد...
و این بود خلاصه‏اى از گفتار مرحوم استاد علامه طباطبائى درکتاب شریف المیزان (19) که چون براى بحث ما جالب بوددر اینجا آوردیم،و خلاصه این بود که در اطلاق و استعمال لفظ‏«اب‏»و«والد»فرق است،استعمال و اطلاق لفظ‏«اب‏»
و مشتقات آن دائره وسیعى دارد که بر پدر و دیگران همانگونه که‏گفته شد اطلاق مى‏گردد، ولى لفظ‏«والد»و مشتقات آن مانند«ولد»و«والده‏»و«مولود»اینگونه نیست،و«والد»معمولابر پدر صلبى اطلاق میگردد،چنانچه‏«ولد»بر فرزند صلبى،و«والده‏»بر مادر حقیقى اطلاق میگردد.
------------------------------
1-سوره انعام آیه 74 یعنى و هنگامى که ابراهیم به پدرش آزر گفت:آیا بتان را براى خود خدا و معبود گرفته‏اى،براستى که من تو و قوم تو را در گمراهى آشکارى مى‏بینیم.
2-سوره مریم آیه 41-42،یعنى ابراهیم را در کتاب یاد کن که بسیار راستگو و پیغمبر بود، آنگاه که بپدرش گفت چرا مى‏پرستى چیزى را که نمى‏شنود و نمى‏بیند و بى‏نیاز نمى‏کندتو را چیزى.
3-سوره شعراء آیه 69-71 یعنى بخوان برایشان خبر ابراهیم را هنگامى که بپدرش و قوم اوگفت چه مى‏پرستید؟گفتند:بتها را مى‏پرستیم و در برابر آنها پیوسته پرستش کرده و هستیم.
4-مانند آیه 52 سوره انبیاء،و صافات آیه 85 و زخرف آیه 26.
5-سوره مریم آیه 46 یعنى گفت:اى ابراهیم آیا از معبودان من روگردانى؟اگر دست
-برندارى تو را سنگسار کرده و سالهاى بسیار از من دورى کن.
6-سوره بقره آیه 133
7-سوره انعام آیه 83-84.یعنى و از فرزندان ابراهیم است داود و سلیمان...و زکریاو یحیى و عیسى و الیاس.
8-بحار الانوار ج 12 ص 48.
9-المیزان ج 7 ص 168.
10-پاورقى بحار الانوار ج 12 ص 49.
11-آیات سوره مریم(45-49)
12-سوره مریم آیه 48.
13-سوره توبه آیه 114.
14-سوره صافات آیه 100
15-سوره انبیاء آیه 72.
16-سوره مریم آیه 49.
17-سوره بقره آیه 126.
18-سوره ابراهیم آیات 31-41.
19-المیزان ج 7 ص 168-171.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  9:09 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

از جمله مطالبى که در مورد اجداد رسول خدا(ص)باید دراینجا مورد بحث قرار گیرد، داستان نذر عبد المطلب و ذبح عبد الله‏و حدیث‏«انا ابن الذبیحین‏»است که از نظر ثبوت و اثبات و نیزکیفیت ماجرا مورد بحث قرار گرفته،و ما در اینجا نیز بطوراجمال مى‏گوئیم.
اصل حدیث‏«انا ابن الذبیحین‏»که از رسول خدا(ص)نقل‏شده در کتابهاى محدثین شیعه و اهل سنت آمده است.مانندکتاب عیون الاخبار و خصال صدوق‏«ره‏»و تفسیر على بن‏ابراهیم و تفسیر مفاتیح الغیب فخر رازى (1) و منظور از ذبیح اول،عموما گفته‏اند حضرت اسماعیل علیه السلام بوده،و منظور از«ذبیح‏»دوم نیز را گفته‏اند«عبد الله‏»پدر رسول خدا«ص‏»بوده‏است.
و داستان ذبح عبد الله را نیز بسیارى از اهل حدیث و تاریخ وسیره نویسان با مختصر اختلافى در کتابهاى خود آورده‏اند (2) وداستان-که خود در کتاب زندگانى پیغمبر اسلام برشته تحریردر آورده‏ایم-از اینجا شروع مى‏شود که سالها قبل از ریاست‏اجداد رسول خدا در مکه دو قبیله بنام جرهم و خزاعه در آنجاحکومت داشتند که نخست جرهمیان بودند و سپس قبیله خزاعه‏آنها را بیرون کرده و خود در مکه بحکومت رسیدند.
و آخرین کسى که از طایفه جرهم در مکه حکومت داشت ودر جنگ با خزاعه شکست‏خورد شخصى بود بنام عمرو بن‏حارث که چون دید نمى‏تواند در برابر خزاعه مقاومت کند وبزودى شکست‏خواهند خورد بمنظور حفظ اموال کعبه از دستبرددیگران بدرون خانه کعبه رفت و جواهرات و هدایاى نفیسى راکه براى کعبه آورده بودند و از آنجمله دو آهوى طلائى و مقدارى‏شمشیر و زره و غیره بود همه را بیرون آورد و بدرون چاه زمزم‏ریخت و چاه را با خاک پر کرده و مسدود نمود و برخى‏گفته‏اند:حجر الاسود را نیز از جاى خود برکند و با همان هدایادر چاه زمزم دفن کرد،و سپس بسوى یمن گریخت و بقیه عمر خود را با تاسف بسیار در یمن سپرى کرد.این جریان گذشت ودر زمان حکومت‏خزاعه و پس از آن نیز در حکومت اجدادرسولخدا«ص‏»کسى از جاى زمزم و محل دفن هدایا اطلاعى‏نداشت و با اینکه افراد زیادى از بزرگان قریش و دیگران درصدد پیدا کردن جاى آن و محل دفن هدایا بر آمدند اما بدان‏دست نیافتند و بناچار چاههاى زیادى در شهر مکه و خارج آن‏براى سقایت‏حاجیان و مردم دیگر حفر کردند و مورد استفاده‏آنان بود.
عبد المطلب نیز پیوسته در فکر بود تا بوسیله‏اى بلکه بتواندجاى چاه را پیدا کند و آنرا حفر نموده این افتخار را نصیب خودگرداند،تا اینکه روزى در کنار خانه کعبه خوابیده بود که درخواب دستور حفر چاه زمزم را بدو دادند،و این خواب همچنان‏دو بار و سه بار تکرار شد تا از مکان چاه نیز مطلع گردید و تصمیم‏به حفر آن گرفت.
روزى که مى‏خواست اقدام به این کار کند تنها پسر خود راکه در آنوقت داشت و نامش‏«حارث‏»بود همراه خود برداشته وکلنگى بدست گرفت و بکنار خانه آمده شروع بکندن چاه کرد.
قریش که از جریان مطلع شدند پیش او آمده و بدو گفتند:
این چاهى است که نخست مخصوص به اسماعیل بوده و ما همگى نسب بدو مى‏رسانیم و فرزندان اوئیم،از اینرو ما را نیز دراین کار شریک گردان،عبد المطلب پیشنهاد آنانرا نپذیرفته وگفت:این ماموریتى است که تنها بمن داده شده و من کسى رادر آن شریک نمى‏کنم،قریش به این سخن قانع نشده و درگفتار خود پافشارى کردند تا بر طبق روایتى طرفین،حکمیت‏زن کاهنه‏اى را که از قبیله بنى سعد بود و در کوههاى شام مسکن‏داشت،پذیرفتند و قرار شد بنزد او بروند و هر چه او حکم کردگردن نهند،و بهمین منظور روز دیگر بسوى شام حرکت کردند ودر راه به بیابانى برخوردند که آب نبود و آبى هم که همراه‏داشتند تمام شد و نزدیک بود بهلاکت برسند که خداوند از زیرپاى عبد المطلب یا زیر پاى شتر او چشمه آبى ظاهر کرد و همگى‏از آن آب خوردند و همین سبب شد که همراهان قرشى او مقام‏عبد المطلب را گرامى داشته و در موضوع حفر زمزم از مخالفت باوى دست بردارند و از رفتن بنزد زن کاهنه نیز منصرف گشته،بمکه باز گردند.
و در روایت دیگرى است که عبد المطلب چون مخالفت قریش‏را دید بفرزندش حارث گفت: اینان را از من دور کن و خود بکارحفر چاه ادامه داد،قریش که تصمیم عبد المطلب را در کار خودقطعى دیدند دست از مخالفت با او برداشته و عبد المطلب زمزم را حفر کرد تا وقتى که بسنگ روى چاه رسید تکبیر گفت،وهمچنان پائین رفت تا وقتى آن دو آهوى طلائى و شمشیر و زره وسایر هدایا را از میان چاه بیرون آورد و همه را براى ساختن‏درهاى کعبه و تزئینات آن صرف کرد،و از آن پس مردم مکه وحاجیان نیز از آب سرشار زمزم بهره‏مند گشتند.
گویند:عبد المطلب در جریان حفر چاه زمزم وقتى مخالفت‏قریش و اعتراضهاى ایشان را نسبت بخود دید و مشاهده کرد که‏براى دفاع خود تنها یک پسر بیش ندارد با خود نذر کرد که اگرخداوند ده پسر بدو عنایت کرد یکى از آنها را در راه خدا-و درکنار خانه کعبه-قربانى کند،و خداى تعالى این حاجت او رابرآورد و با گذشت چند سال ده پسر پیدا کرد که یکى از آنهاهمان حارث بن عبد المطلب بود و نام نه پسر دیگر بدین شرح بود:
حمزه،عبد الله،عباس،ابو طالب-که بگفته ابن هشام نامش‏عبد مناف بود-زبیر،حجل-که او را غیداق نیز مى‏گفتندمقوم،ضرار،ابو لهب.
--------------------
1-عیون الاخبار ص 1170 و خصال صدوق ص 56 و 58.تفسیر قمى ص 559 و مفاتیح الغیب‏ج 7 ص 155.
2-مصادر گذشته و سیره ابن هشام ج 1 ص.151-155.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  9:10 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

با تولد یافتن حمزه و عباس عدد پسران عبد المطلب به ده تن‏رسید،و در اینوقت عبد المطلب به یاد نذرى که کرده بود افتاد،و از اینرو آنها را جمع کرده و داستان نذر خود را به اطلاع ایشان‏رسانید.
فرزندان اظهار کردند:ما در اختیار تو و تحت فرمان توهستیم.عبد المطلب که آمادگى آنها را براى انجام نذر خودمشاهده کرد آنانرا بکنار خانه کعبه آورد،و براى انتخاب یکى‏از ایشان قرعه زد،و قرعه بنام عبد الله در آمد،که گویند:
عبد الله از همه نزد او محبوبتر بود.
در این هنگام عبد المطلب دست عبد الله را گرفته و با دست‏دیگر کاردى بران برداشت و عبد الله را بجایگاه قربانى آورد تا درراه خدا قربانى نموده بنذر خود عمل کند.
مردم مکه و قریش و فرزندان دیگر عبد المطلب پیش آمده وخواستند بوسیله‏اى جلوى عبد المطلب را از اینکار بگیرند ولى‏مشاهده کردند که وى تصمیم انجام آنرا دارد،و از میان برادران‏عبد الله،ابو طالب بخاطر علاقه زیادى که به برادر داشت بیش ازدیگران متاثر و نگران حال عبد الله بود تا جائى که نزدیک آمد ودست پدر را گرفت و گفت:
پدر جان!مرا بجاى عبد الله بکش و او را رها کن!
در اینهنگام دائیهاى عبد الله و سایر خویشان مادرى او نیزپیش آمده و مانع قتل عبد الله شدند،جمعى از بزرگان قریش نیز که چنان دیدند نزد عبد المطلب آمده و بدو گفتند:
تو اکنون بزرگ قریش و مهتر مردم مکه هستى و اگر دست‏به چنین کارى بزنى دیگران نیز از تو پیروى خواهند کرد و این‏بصورت سنتى در میان مردم در خواهد آمد.
پاسخ عبد المطلب نیز در برابر همگان این بود که نذرى کرده‏ام‏و باید به نذر خود عمل نمایم.
تا بالاخره پس از گفتگوى زیاد قرار بر این شد (1) که شتران‏چندى از شتران بسیارى که عبد المطلب داشت بیاورند و براى‏تعیین قربانى میان عبد الله و آنها قرعه بزنند و اگر قرعه بنام‏شتران در آمد آنها را بجاى عبد الله قربانى کنند و اگر باز بنام‏عبد الله در آمد به عدد شتران بیافزایند و قرعه را تجدید کنند وهمچنان به عدد آنها بیفزایند تا وقتى که بنام شتران در آید،عبد المطلب قبول کرد و دستور داد ده شتر آوردند و قرعه زدند بازدیدند بنام عبد الله درآمد ده شتر دیگر افزودند و قرعه زدند بازدیدند قرعه بنام عبد الله در آمد ده شتر دیگر افزودند و قرعه زدند باز هم بنام عبد الله در آمد و همچنان هر بار ده شتر اضافه کردند وقرعه زدند و همچنان عبد الله در مى‏آمد تا وقتى که عدد شتران به‏صد شتر رسید قرعه بنام شتران در آمد که در آنهنگام بانگ تکبیرو صداى هلهله زنان و مردان مکه بشادى بلند شد و همگى‏خوشحال شدند،اما عبد المطلب قبول نکرده گفت:من دو باردیگر قرعه مى‏زنم و چون دو بار دیگر نیز قرعه زدند بنام شتران در آمدو عبد المطلب یقین کرد که خداوند به این فدیه راضى شده وعبد الله را رها کرد و سپس دستور داد شتران را قربانى کرده‏گوشت آنها را میان مردم مکه تقسیم کنند.
و شیخ صدوق‏«ره‏»گذشته از اینکه این داستان را در کتاب‏عیون و خصال به تفصیل از امام صادق علیه السلام روایت کرده،در کتاب من لا یحضره الفقیه نیز از امام باقر علیه السلام اجمال‏آنرا در باب احکام قرعه روایت کرده است (2) .
ولى در پاورقى همان کتاب من لا یحضره الفقیه فاضل‏ارجمند و صدیق گرانقدر آقاى غفارى حدیث مزبور را سخت‏مخدوش دانسته و از نظر سند،ضعیف و بى اعتبار خوانده،و این‏داستان را ساخته و پرداخته دست داستان سرایان و محدثان عامه ذکر کرده که در مقابل عقیده شیعیان که معتقد به ایمان اجدادبزرگوار رسول خدا«ص‏»بوده‏اند،خواسته‏اند با جعل این حدیث‏جناب عبد المطلب را در زمره مشرکانى قلمداد کنند که براى‏خدایان خود فرزندانشان را قربانى مى‏کرده و یا نذر مى‏نموده‏اندو خداوند تعالى این عمل آنها را در قرآن کریم یک عمل زشت‏و شیطانى معرفى کرده و مى‏فرماید:
و کذلک زین لکثیر من المشرکین قتل اولادهم شرکاؤهم‏لیردوهم و لیلبسوا علیهم دینهم... (3) و ملخص آنکه این عمل عبد المطلب،با آن شخصیت‏روحانى و مقام و عظمتى که از وى نقل شده و رسول خدا بدوافتخار مى‏کند سازگار نیست زیرا در روایات آمده که وى‏سنتهائى را بنا نهاد که اسلام نیز آنها را تایید نمود،مانند:
حرمت‏خمر،و زنا،و قطع دست دزد،و جلوگیرى از کشتن‏دختران و نکاح محارم و طواف خانه کعبه عریان،و وجوب وفاءبنذر و امثال آن...
ولى در مقابل ایشان برخى دیگر از دانشمندان معاصر،همین‏سنتها را که ایشان دلیل بر ضعف داستان گرفته با توجه به آغاز حال عبد المطلب،دلیل بر سیر تکاملى ایمان عبد المطلب دانسته‏و نشانه قوت آن گرفته و در تصحیح همین روایت‏«انا ابن‏الذبیحین‏»و داستان ذبح عبد الله اینگونه قلمفرسائى کرده‏اند:
...ما ملاحظه مى‏کنیم که عبد المطلب در آغاز زندگى در حدى‏بوده که حتى فرزندان خود را به نامهائى چون عبد مناف وعبد العزى (4) نامگذارى کرده،ولى تدریجا بحدى از تسلیم و ایمان‏بخداى تعالى مى‏رسد که ایمان وى ابرهه-صاحب فیل-را مرعوب‏خود مى‏سازد،و بدانجا مى‏رسد که سنتهائى را مانند قطع دست‏دزد،و حرمت‏خمر و زنا و حرمت طواف عریان،و وجوب وفاءبنذر...بنا مى‏نهد،و مردم را به مکارم اخلاق ترغیب نموده و ازاشتغال به امور پست دنیائى باز مى‏دارد،...
و بالاخره بمقامى مى‏رسد که مستجاب الدعوه شده و بتها را یکسره‏رها مى‏کند...
و بخصوص پس از ولادت نوه عزیز و مورد علاقه‏اش حضرت‏محمد«ص‏»،بدان حد از ایمان مى‏رسد که بسیارى از نشانه‏هاى‏نبوت آنحضرت را به چشم دیده و بسیارى از کرامات و نشانه‏هاى‏قطعى نبوت آنحضرت را مشاهده مى‏کند...
و بنابر این چه مانعى دارد که گفته شود:اعتقاد اولیه وى آن بودکه چنین تصرفى در باره فرزند خود و چنین نذرى را مى‏تواندبکند..
و این مطلب را هم به گفته بالا اضافه کنید که در شرایع گذشته‏حرمت و جایز نبودن چنین نذرى ثابت نشده بود،چنانچه در قرآن‏کریم آمده که مادر عمران در مورد فرزندى که در شکم دارد نذرمى‏کند که او را به خدمت‏خانه خدا بسپارد تا خدمتکارى خانه‏خدا را انجام دهد،یا آنکه خداى تعالى پیامبر خود ابراهیم‏علیه السلام را به ذبح فرزندش اسماعیل دستور داده و امرمى‏فرماید...! (5)
و دوست دیگرمان دانشمند گرانمایه جناب آقاى سبحانى نیزدر کتاب فروغ ابدیت بدون دغدغه و خدشه و بصورت یک‏داستان مسلم و قطعى،داستان مزبور را نقل کرده،و در پاورقى‏آنرا نشانه عظمت و قاطعیت جناب عبد المطلب دانسته و گوید:
این داستان فقط از این جهت قابل تقدیر است که بزرگى روح ورسوخ عزم و اراده عبد المطلب را مجسم مى‏سازد،و درست‏مى‏رساند که تا چه اندازه این مرد پاى بند به عقاید و پیمان خودبوده است...! (6)
و ما در امثال اینگونه روایات که نظیرش را در آینده نیزخواهیم خواند-مانند داستان شق صدر-مى‏گوئیم:اگر روایت صحیحى در اینباره بدست ما برسد،و اصل داستان و یا اجمال‏آن در حدیث معتبرى نقل شده باشد ما آنرا مى‏پذیریم،و استبعادو بعید دانستن داستان با ذکر شواهد و دلیلهائى نظیر آنچه شنیدیدنمى‏تواند جلوى اعتقاد و پذیرفتن حدیث و روایت معتبر را بگیرد،و خلاصه استبعاد نمى‏تواند بجنگ حدیث معتبر برود،زیرا اگربناى قلمفرسائى و ذکر شاهد و دلیل باشد طرفین مى‏توانند براى‏مدعاى خود قلمفرسائى کرده و دلیل بیاورند،و بلکه همانگونه‏که خواندید،همان دلیلهائى را که یک طرف دلیل بر ضعف وبطلان داستان دانسته،طرف دیگر همان‏ها را شاهد و دلیل برصحت و تقویت داستان مى‏داند،و از اینرو باید بسراغ سند این‏روایت برویم و براى ما بى‏اعتبارى این روایات و احادیث درحدى که برادر ارجمندمان آقاى غفارى گفته‏اند هنوز ثابت نشده‏است.
و بلکه مى‏توانیم بگوئیم اگر ما این داستان را از بعد دیگرى‏بنگریم،همانگونه که ذکر شد مى‏توانیم دلیل بر کمال ایمان‏عبد المطلب بگیریم نه دلیل بر ضعف ایمان او بخداى تعالى و یاخداى نکرده نشانه بى‏ایمانى او،زیرا عبد المطلب اینکار را براى‏تقرب هر چه بیشتر بخداى تعالى انجام داد نه براى هدفهاى دیگرکه برخى عمدا یا اشتباها فهمیده‏اند چنانچه در گفته‏هاى برادرمحترم ما بود،و از اینرو مى‏بینیم محدث خبیر و متتبع بزرگوارشیعه مرحوم ابن شهر آشوب داستان را با همین بعد مورد بحث قرارداده و از روى همین دید مى‏نگرد،و بدون ذکر سند و بعنوان یک‏داستان مسلم در کتاب نفیس خود«مناقب آل ابیطالب‏»اینگونه‏عنوان مى‏کند:
و تصور لعبد المطلب ان ذبح الولد افضل قربة لما علم من حال‏اسماعیل علیه السلام فنذر انه متى رزق عشرة اولاد ذکور ان ینحراحدهم للکعبة شکرا لربه،فلما وجدهم عشرة قال لهم،یا بنی ماتقولون فی نذری؟فقالوا:الامر الیک،و نحن بین یدیک فقال:
لینطلق کل واحد منکم الى قدحه و لیکتب علیه اسمه ففعلوا و اتوه‏بالقداح فاخذها و قال:
عاهدته و الان او فی عهده اذ کان مولای و کنت عبده نذرت نذرا لا احب رده و لا احب ان اعیش بعده
فقدمهم ثم تعلق باستار الکعبة و نادى:«اللهم رب البلد الحرام،و الرکن و المقام،و رب المشاعر العظام،و الملائکة الکرام،اللهم‏انت‏خلقت الخلق لطاعتک،و امرتهم بعبادتک،لا حاجة منک فی‏کلام له‏»ثم امر بضرب القداح و قال:«اللهم الیک اسلمتهم و لک اعطیتهم،فخذ من احببت منهم فانی راض بما حکمت،و هب لی‏اصغرهم سنا فانه اضعفهم رکنا»ثم انشا یقول:
یا رب لا تخرج علیه قدحی و اجعل له واقیة من ذبحی
فخرج السهم على عبد الله فاخذ الشفرة و اتى عبد الله حتى اضجعه‏فی الکعبة،و قال:
هذا بنی قد ارید نحره و الله لا یقدر شی‏ء قدره فان یؤخره یقبل عذره
و هم بذبحه فامسک ابو طالب یده و قال:
کلا و رب البیت ذی الانصاب ما ذبح عبد الله بالتلعاب
ثم قال:«اللهم اجعلنی فدیته،وهب لی ذبحته‏»،ثم قال:
خذها الیک هدیة یا خالقی روحی و انت ملیک هذا الخافق
و عاونه اخواله من بنی مخزوم و قال بعضهم: یا عجبا من فعل عبد المطلب×و ذبحه ابنا کتمثال الذهب‏فاشاروا علیه بکاهنة بنی سعد فخرج فی ثمان ماة رجل و هو یقول:
تعاورنی امر فضقت به ذرعا و لم استطع مما تجللنی دفعا نذرت و نذر المرء دین ملازم و ما للفتى مما قضى ربه منعا و عاهدته عشرا اذا ما تکملوا اقرب منهم واحدا ما له رجعا فاکملهم عشرا فلما هممت ان افی‏ء بذاک النذر ثار له جمعا یصدوننی عن امر ربی و اننی سارضیه مشکورا لیلبسنی نفعا
فلما دخلوا علیها قال:
یا رب انی فاعل لما ترد ان شئت الهمت الصواب و الرشد فقالت:کم دیة الرجل عندکم؟قالوا:عشرة من الابل،قالت:واضربوا على الغلام و على الابل القداح،فان خرج القداح على‏الابل فانحروها،و ان خرج علیه فزیدوا فی الابل عشرة عشرة حتى یرضى ربکم،و کانوا یضربون القداح على عبد الله و على عشرة‏فیخرج السهم على عبد الله الى ان جعلها ماة،و ضرب فخرج‏القداح على الابل فکبر عبد المطلب و کبرت قریش،و وقع‏عبد المطلب مغشیا علیه،و تواثبت بنو مخزوم فحملوه على اکتفاهم،فلما افاق من غشیته قالوا:قد قبل الله منک فداء ولدک،فبینا هم‏کذلک فاذا بهاتف یهتف فی داخل البیت و هو یقول:قبل الفداء.ونفذ القضاء،و آن ظهور محمد المصطفى،فقال عبد المطلب:
القداح تخطى‏ء و تصیب حتى اضرب ثلاثا،فلما ضربها خرج على‏الابل فارتجز یقول:
دعوت ربی مخلصا و جهرا یا رب لا تنحر بنی نحرا فنحرها کلها فجرت السنة فی الدیة بماة من الابل (7)
که چون تقریبا ترجمه آن بجز اشعار جالب آن قبلا در نقل‏داستان گذشته،از ترجمه آن خوددارى مى‏کنیم.اما روایت رابتمامى براى دوستان متتبعى که بخصوص با تاریخ و ادبیات‏عرب آشنا هستند نقل کردیم تا معلوم شود که هدف عبد المطلب‏از آغاز تا بانجام و در همه فصلها و فرصت‏ها یک هدف الهى بوده و بمنظور تقرب بخداى تعالى اینکار انجام گرفته، و همه جاسخن از خدا و ایثار و فداکارى در راه او و دعا و نیایش بدرگاه اوبوده،و مى‏توان این داستان را به گونه‏اى که ابن شهر آشوب‏«ره‏»
نقل کرده نمونه‏اى از عالى‏ترین تجلیات روحى و ایثار و گذشت‏و فداکارى عبد المطلب دانست،و بهترین پاسخ براى امثال‏فخر رازى بشمار آورد،و این شبهه را نیز با این روایت‏بگونه‏اى که نقل شد برطرف کرد،اگر چه نقل مزبور در برخى ازجاها خالى از نقل اجتهادى نیست ولى از مثل ابن شهر آشوب‏که خود خریت این فن و امین در نقل مى‏باشد، پذیرفته است.
------------------------
1-و در پاره‏اى از تواریخ است که قرار شد بنزد زن‏«کاهنه‏»قبیله بنى سعد که نامش‏«سجام‏»و یا«قطبه‏»بود و در خیبر سکونت داشت بروند و هر چه او گفت بهمان گفته اوعمل کنند،و پس از آنکه بنزد وى آمدند او این راه را بآنها نشان داد،و در روایت صدوق‏است که این پیشنهاد را عاتکه دختر عبد المطلب کرد و عبد المطلب نیز آنرا پسندید.
2-من لا یحضره الفقیه چاپ مکتبه صدوق ج 3 ص 89.
3-سوره انعام آیه 137.
4-در بحث قبلى گفتیم که عبد مناف نام ابو طالب و عبد العزى نام ابو لهب بوده.
5-الصحیح من السیرة ج 1 ص 70-69.
6-فروغ ابدیت ج 1 ص 94.
7-مناقب آل ابیطالب ج/1 ص 15 و 16

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  9:11 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

در تاریخ آمده که پس از داستان ذبح عبد الله و نحر یکصدشتر،عبد المطلب،عبد الله را برداشته و یک سر بخانه وهب بن‏عبد مناف...که در آنروز بزرگ قبیله خود یعنى قبیله بنى زهره‏بود آورد و دختر او آمنه را که در آنروز بزرگترین زنان قریش ازنظر نسب و مقام بود به ازدواج عبد الله در آورد (1) .
و یکى از نویسندگان این کار را در آنروز-و بلا فاصله پس ازداستان ذبح-غیر عادى دانسته و در صحت آن تردید کرده است،ولى بگفته برخى با توجه به خوشحالى زائد الوصفى که از نجات‏عبد الله از آن معرکه به عبد المطلب دست داده بود،و عبد المطلب‏مى‏خواست با اینکار زودتر ناراحتى خود و عبد الله را جبران کرده‏باشد،اینکار گذشته از اینکه غیر عادى نیست، طبیعى هم بنظرمى‏رسد.
و البته این مطلب طبق گفته ابن اسحاق است که در سیره ازوى نقل شده،ولى طبق گفته برخى دیگر این ازدواج یک سال‏پس از داستان ذبح عبد الله انجام شده است، (2) و دیگر این بحث‏پیش نمى‏آید.
------------------------
1-سیره ابن هشام ج 1 ص 156.
2-تاریخ پیامبر اسلام تالیف مرحوم آیتى ص 47.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  9:12 AM
تشکرات از این پست
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام

در اینجا باز هم یک داستان جنجالى در تاریخ آمده که‏برخى از نویسندگان حرفه‏اى هم آنرا پر و بال داده و بصورت‏مبتذل و هیجان انگیزى در آورده و سوژه‏اى بدست برخى دشمنان‏مغرض اسلام داده و از اینرو برخى از سیره نویسان در اصل آن‏تردید کرده و آنرا ساخته و پرداخته دست دشمنان دانسته‏اند.
و البته این داستان بگونه‏اى که در سیره ابن هشام نقل شده‏مخدوش و مورد تردید است،ولى بر طبق نقل محدث بزرگوار مامرحوم ابن شهر آشوب و برخى از ناقلان دیگر،قابل توجیه بوده ووجهى براى رد آن دیده نمى‏شود.
آنچه را ابن هشام از ابن اسحاق نقل کرده اینگونه است که‏گوید:
«هنگامى که عبد المطلب دست عبد الله را گرفته بود و ازقربانگاه باز مى‏گشت،عبورشان به زنى از قبیله بنى اسد بن‏عبد العزى بن قصى بن کلاب افتاد که آن زن کنار خانه کعبه‏بود و خواهر ورقة بن نوفل بوده (1) و هنگامى که نظرش به صورت‏عبد الله افتاد بدو گفت:اى عبد الله کجا مى‏روى؟پاسخ داد:
بهمراه پدرم!زن بدو گفت:من حاضرم بهمان تعداد شترى که‏براى تو قربانى کردند به تو بدهم که هم اکنون با من درآمیزى!عبد الله گفت:من بهمراه پدرم هستم،و نمى‏توانم بااو مخالفت کرده و از او جدا شوم...!»
ابن هشام سپس داستان ازدواج عبد الله را با آمنه بهمانگونه که‏ذکر شد نقل کرده و سپس مى‏نویسد:
«گفته‏اند:پس از آنکه عبد الله با آمنه هم بستر شد،و آمنه به‏رسول خدا حامله شد،عبد الله از نزد آمنه بیرون آمده نزد همان‏زن رفت و بدان زن گفت:چرا اکنون پیشنهاد دیروز خود راامروز نمى‏کنى؟آن زن پاسخ داد:براى آنکه آن نورى که‏دیروز با تو بود امروز از تو جدا شده،و دیگر مرا به تو نیازى‏نیست!و آن زن از برادرش ورقة بن نوفل-که به دین نصرانیت‏در آمده بود و کتابها را خوانده بود-شنیده بود که در این امت،پیامبرى خواهد آمد...» (2)
ابن هشام سپس داستان دیگرى نیز شبیه بهمین داستان از زن‏دیگرى که نزد آمنه بوده نقل مى‏کند که آن زن نیز قبل از ازدواج‏عبد الله با آمنه از وى خواست با وى در آمیزد ولى عبد الله پاسخ اورا نداده بنزد آمنه رفت و پس از هم بستر شدن با آمنه بنزد آنزن‏برگشت و بدو پیشنهاد آمیزش کرد ولى آنزن نپذیرفت و گفت:
دیروز میان دیدگان تو نور سفیدى بود که امروز نیست... (3)
البته نقل مذکور نه تنها با شان جناب عبد الله بن عبد المطلب-که در ایمان و عفت او جاى تردید نیست-مناسب نیست،بلکه‏با شیوه هیچ مرد آزاده و با کرامتى که پاى بند مسائل خانوادگى وعفت عمومى باشد سازگار نخواهد بود،و ما هم نمى‏توانیم آنرابپذیریم،و با دلیل عقلى و نقلى آنرا مردود مى‏دانیم،اگر چه‏دیگر سیره نویسان نیز نوشته و نقل کرده باشند!
اما بر طبق نقلى که مرحوم ابن شهر آشوب و دیگران‏کرده‏اند (4) داستان اینگونه است:
«کانت امراة یقال لها:فاطمة بنت مرة قد قرات الکتب،فمر بهاعبد الله ابن عبد المطلب، فقالت:انت الذی فداک ابوک بماة من الابل؟قال:نعم،فقالت:هل لک ان تقع علی مرة و اعطیک‏من الابل ماة؟فنظر الیها و انشا:
اما الحرام فالممات دونه و الحل لا حل فاستبینه فکیف بالامر الذی تبغینه
و مضى مع ابیه فزوجه ابوه آمنة فظل عندها یوما و لیلة،فحملت‏بالنبی صلى الله علیه و آله،ثم انصرف عبد الله فمر بها فلم‏یر بها حرصا على ما قالت اولا،فقال لها عند ذلک مختبرا:
هل لک فیما قلت لی فقلت:لا؟
قالت:
قد کان ذاک مرة فالیوم لافذهبت کلمتا هما مثلا!
ثم قالت:ای شی‏ء صنعت بعدی؟قال:زوجنی ابی آمنة فبت‏عندها،فقالت:
لله ما زهریة سلبت ثوبیک ما سلبت؟و ما تدری
ثم قالت:رایت فی وجهک نور النبوة فاردت ان یکون فی و ابى‏الله الا ان یضعه حیث‏یحب،ثم قالت:
بنی هاشم قد غادرت من اخیکم امینة اذ للباه یعتلجان کما غادر المصباح بعد خبوه فتائل قد شبت له بدخان و ما کل ما یحوى الفتى من نصیبه بحرص و لا ما فاته بتوانی
و یقال:انه مر بها و بین عینیه غرة کغرة الفرس.»
که خلاصه ترجمه‏اش چنین است که گفته‏اند:در مکه زنى‏بود به نام:«فاطمه دختر مرة‏»،که کتابها خوانده و از اوضاع‏گذشته و آینده اطلاعاتى بدست آورده بود،آن زن روزى عبد الله‏را دیدار کرده بدو گفت:توئى آن پسرى که پدرت صد شتر براى‏تو فدا کرد؟
عبد الله گفت:آرى.
فاطمه گفت:حاضرى یکبار با من هم بستر شوى و صد شتربگیرى؟
عبد الله نگاهى بدو کرده گفت:
اگر از راه حرام چنین درخواستى دارى که مردن براى من‏آسان‏تر از اینکار است،و اگر از طریق حلال مى‏خواهى که‏چنین طریقى هنوز فراهم نشده پس از چه راهى چنین درخواستى‏را مى‏کنى؟
عبد الله رفت و در همین خلال پدرش عبد المطلب او را به‏ازدواج آمنه در آورد و پس از چندى آن زن را دیدار کرده و ازروى آزمایش بدو گفت:آیا حاضرى اکنون به ازدواج من درآئى‏و آنچه را گفتى بدهى؟
فاطمه نگاهى بصورت عبد الله کرد و گفت:حالا نه،زیراآن نورى که در صورت داشتى رفته، سپس از او پرسید:پس از آن گفتگوى پیشین تو چه کردى؟
عبد الله داستان ازدواج خود را با آمنه براى او تعریف کرد،فاطمه گفت:من آن روز در چهره تو نور نبوت را مشاهده کردم ومشتاق بودم که این نور در رحم من قرار گیرد ولى خدا نخواست، و اراده فرمود آنرا در جاى دیگرى بنهد،و سپس چند شعر نیزبعنوان تاسف سرود.و گفته‏اند: هنگامى که عبد الله بدو برخوردسفیدى خیره کننده‏اى میان دیدگان عبد الله بود همانند سفیدى‏پیشانى اسب....
و همانگونه که مشاهده مى‏کنید تفاوت میان این دو نقل‏بسیار است،و بدینصورت که در نقل مرحوم ابن شهر آشوب است‏منافاتى هم با مقام شامخ جناب عبد الله ندارد،و براى ما نیز نقل‏مزبور قابل قبول و پذیرش است،و دلیل بر رد آن نداریم،و الله‏العالم.
---------------------------------
1-در پاورقى سیره آمده که نامش رقیه بوده.
2-سیره ابن هشام ج 1 ص 157-155.
3-سیره ابن هشام ج 1 ص 157-155.
4-مناقب آل ابیطالب-ط قم-ج 1 ص 26.و پاورقى سیره ابن هشام ج 1 ص 156.

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

جمعه 26 فروردین 1390  9:13 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها