0

تاریخ تحلیلی اسلام

 
yaemamhasan2
yaemamhasan2
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 11008
محل سکونت : تهران

پاسخ به:تاریخ تحلیلی اسلام
جمعه 26 فروردین 1390  9:11 AM

با تولد یافتن حمزه و عباس عدد پسران عبد المطلب به ده تن‏رسید،و در اینوقت عبد المطلب به یاد نذرى که کرده بود افتاد،و از اینرو آنها را جمع کرده و داستان نذر خود را به اطلاع ایشان‏رسانید.
فرزندان اظهار کردند:ما در اختیار تو و تحت فرمان توهستیم.عبد المطلب که آمادگى آنها را براى انجام نذر خودمشاهده کرد آنانرا بکنار خانه کعبه آورد،و براى انتخاب یکى‏از ایشان قرعه زد،و قرعه بنام عبد الله در آمد،که گویند:
عبد الله از همه نزد او محبوبتر بود.
در این هنگام عبد المطلب دست عبد الله را گرفته و با دست‏دیگر کاردى بران برداشت و عبد الله را بجایگاه قربانى آورد تا درراه خدا قربانى نموده بنذر خود عمل کند.
مردم مکه و قریش و فرزندان دیگر عبد المطلب پیش آمده وخواستند بوسیله‏اى جلوى عبد المطلب را از اینکار بگیرند ولى‏مشاهده کردند که وى تصمیم انجام آنرا دارد،و از میان برادران‏عبد الله،ابو طالب بخاطر علاقه زیادى که به برادر داشت بیش ازدیگران متاثر و نگران حال عبد الله بود تا جائى که نزدیک آمد ودست پدر را گرفت و گفت:
پدر جان!مرا بجاى عبد الله بکش و او را رها کن!
در اینهنگام دائیهاى عبد الله و سایر خویشان مادرى او نیزپیش آمده و مانع قتل عبد الله شدند،جمعى از بزرگان قریش نیز که چنان دیدند نزد عبد المطلب آمده و بدو گفتند:
تو اکنون بزرگ قریش و مهتر مردم مکه هستى و اگر دست‏به چنین کارى بزنى دیگران نیز از تو پیروى خواهند کرد و این‏بصورت سنتى در میان مردم در خواهد آمد.
پاسخ عبد المطلب نیز در برابر همگان این بود که نذرى کرده‏ام‏و باید به نذر خود عمل نمایم.
تا بالاخره پس از گفتگوى زیاد قرار بر این شد (1) که شتران‏چندى از شتران بسیارى که عبد المطلب داشت بیاورند و براى‏تعیین قربانى میان عبد الله و آنها قرعه بزنند و اگر قرعه بنام‏شتران در آمد آنها را بجاى عبد الله قربانى کنند و اگر باز بنام‏عبد الله در آمد به عدد شتران بیافزایند و قرعه را تجدید کنند وهمچنان به عدد آنها بیفزایند تا وقتى که بنام شتران در آید،عبد المطلب قبول کرد و دستور داد ده شتر آوردند و قرعه زدند بازدیدند بنام عبد الله درآمد ده شتر دیگر افزودند و قرعه زدند بازدیدند قرعه بنام عبد الله در آمد ده شتر دیگر افزودند و قرعه زدند باز هم بنام عبد الله در آمد و همچنان هر بار ده شتر اضافه کردند وقرعه زدند و همچنان عبد الله در مى‏آمد تا وقتى که عدد شتران به‏صد شتر رسید قرعه بنام شتران در آمد که در آنهنگام بانگ تکبیرو صداى هلهله زنان و مردان مکه بشادى بلند شد و همگى‏خوشحال شدند،اما عبد المطلب قبول نکرده گفت:من دو باردیگر قرعه مى‏زنم و چون دو بار دیگر نیز قرعه زدند بنام شتران در آمدو عبد المطلب یقین کرد که خداوند به این فدیه راضى شده وعبد الله را رها کرد و سپس دستور داد شتران را قربانى کرده‏گوشت آنها را میان مردم مکه تقسیم کنند.
و شیخ صدوق‏«ره‏»گذشته از اینکه این داستان را در کتاب‏عیون و خصال به تفصیل از امام صادق علیه السلام روایت کرده،در کتاب من لا یحضره الفقیه نیز از امام باقر علیه السلام اجمال‏آنرا در باب احکام قرعه روایت کرده است (2) .
ولى در پاورقى همان کتاب من لا یحضره الفقیه فاضل‏ارجمند و صدیق گرانقدر آقاى غفارى حدیث مزبور را سخت‏مخدوش دانسته و از نظر سند،ضعیف و بى اعتبار خوانده،و این‏داستان را ساخته و پرداخته دست داستان سرایان و محدثان عامه ذکر کرده که در مقابل عقیده شیعیان که معتقد به ایمان اجدادبزرگوار رسول خدا«ص‏»بوده‏اند،خواسته‏اند با جعل این حدیث‏جناب عبد المطلب را در زمره مشرکانى قلمداد کنند که براى‏خدایان خود فرزندانشان را قربانى مى‏کرده و یا نذر مى‏نموده‏اندو خداوند تعالى این عمل آنها را در قرآن کریم یک عمل زشت‏و شیطانى معرفى کرده و مى‏فرماید:
و کذلک زین لکثیر من المشرکین قتل اولادهم شرکاؤهم‏لیردوهم و لیلبسوا علیهم دینهم... (3) و ملخص آنکه این عمل عبد المطلب،با آن شخصیت‏روحانى و مقام و عظمتى که از وى نقل شده و رسول خدا بدوافتخار مى‏کند سازگار نیست زیرا در روایات آمده که وى‏سنتهائى را بنا نهاد که اسلام نیز آنها را تایید نمود،مانند:
حرمت‏خمر،و زنا،و قطع دست دزد،و جلوگیرى از کشتن‏دختران و نکاح محارم و طواف خانه کعبه عریان،و وجوب وفاءبنذر و امثال آن...
ولى در مقابل ایشان برخى دیگر از دانشمندان معاصر،همین‏سنتها را که ایشان دلیل بر ضعف داستان گرفته با توجه به آغاز حال عبد المطلب،دلیل بر سیر تکاملى ایمان عبد المطلب دانسته‏و نشانه قوت آن گرفته و در تصحیح همین روایت‏«انا ابن‏الذبیحین‏»و داستان ذبح عبد الله اینگونه قلمفرسائى کرده‏اند:
...ما ملاحظه مى‏کنیم که عبد المطلب در آغاز زندگى در حدى‏بوده که حتى فرزندان خود را به نامهائى چون عبد مناف وعبد العزى (4) نامگذارى کرده،ولى تدریجا بحدى از تسلیم و ایمان‏بخداى تعالى مى‏رسد که ایمان وى ابرهه-صاحب فیل-را مرعوب‏خود مى‏سازد،و بدانجا مى‏رسد که سنتهائى را مانند قطع دست‏دزد،و حرمت‏خمر و زنا و حرمت طواف عریان،و وجوب وفاءبنذر...بنا مى‏نهد،و مردم را به مکارم اخلاق ترغیب نموده و ازاشتغال به امور پست دنیائى باز مى‏دارد،...
و بالاخره بمقامى مى‏رسد که مستجاب الدعوه شده و بتها را یکسره‏رها مى‏کند...
و بخصوص پس از ولادت نوه عزیز و مورد علاقه‏اش حضرت‏محمد«ص‏»،بدان حد از ایمان مى‏رسد که بسیارى از نشانه‏هاى‏نبوت آنحضرت را به چشم دیده و بسیارى از کرامات و نشانه‏هاى‏قطعى نبوت آنحضرت را مشاهده مى‏کند...
و بنابر این چه مانعى دارد که گفته شود:اعتقاد اولیه وى آن بودکه چنین تصرفى در باره فرزند خود و چنین نذرى را مى‏تواندبکند..
و این مطلب را هم به گفته بالا اضافه کنید که در شرایع گذشته‏حرمت و جایز نبودن چنین نذرى ثابت نشده بود،چنانچه در قرآن‏کریم آمده که مادر عمران در مورد فرزندى که در شکم دارد نذرمى‏کند که او را به خدمت‏خانه خدا بسپارد تا خدمتکارى خانه‏خدا را انجام دهد،یا آنکه خداى تعالى پیامبر خود ابراهیم‏علیه السلام را به ذبح فرزندش اسماعیل دستور داده و امرمى‏فرماید...! (5)
و دوست دیگرمان دانشمند گرانمایه جناب آقاى سبحانى نیزدر کتاب فروغ ابدیت بدون دغدغه و خدشه و بصورت یک‏داستان مسلم و قطعى،داستان مزبور را نقل کرده،و در پاورقى‏آنرا نشانه عظمت و قاطعیت جناب عبد المطلب دانسته و گوید:
این داستان فقط از این جهت قابل تقدیر است که بزرگى روح ورسوخ عزم و اراده عبد المطلب را مجسم مى‏سازد،و درست‏مى‏رساند که تا چه اندازه این مرد پاى بند به عقاید و پیمان خودبوده است...! (6)
و ما در امثال اینگونه روایات که نظیرش را در آینده نیزخواهیم خواند-مانند داستان شق صدر-مى‏گوئیم:اگر روایت صحیحى در اینباره بدست ما برسد،و اصل داستان و یا اجمال‏آن در حدیث معتبرى نقل شده باشد ما آنرا مى‏پذیریم،و استبعادو بعید دانستن داستان با ذکر شواهد و دلیلهائى نظیر آنچه شنیدیدنمى‏تواند جلوى اعتقاد و پذیرفتن حدیث و روایت معتبر را بگیرد،و خلاصه استبعاد نمى‏تواند بجنگ حدیث معتبر برود،زیرا اگربناى قلمفرسائى و ذکر شاهد و دلیل باشد طرفین مى‏توانند براى‏مدعاى خود قلمفرسائى کرده و دلیل بیاورند،و بلکه همانگونه‏که خواندید،همان دلیلهائى را که یک طرف دلیل بر ضعف وبطلان داستان دانسته،طرف دیگر همان‏ها را شاهد و دلیل برصحت و تقویت داستان مى‏داند،و از اینرو باید بسراغ سند این‏روایت برویم و براى ما بى‏اعتبارى این روایات و احادیث درحدى که برادر ارجمندمان آقاى غفارى گفته‏اند هنوز ثابت نشده‏است.
و بلکه مى‏توانیم بگوئیم اگر ما این داستان را از بعد دیگرى‏بنگریم،همانگونه که ذکر شد مى‏توانیم دلیل بر کمال ایمان‏عبد المطلب بگیریم نه دلیل بر ضعف ایمان او بخداى تعالى و یاخداى نکرده نشانه بى‏ایمانى او،زیرا عبد المطلب اینکار را براى‏تقرب هر چه بیشتر بخداى تعالى انجام داد نه براى هدفهاى دیگرکه برخى عمدا یا اشتباها فهمیده‏اند چنانچه در گفته‏هاى برادرمحترم ما بود،و از اینرو مى‏بینیم محدث خبیر و متتبع بزرگوارشیعه مرحوم ابن شهر آشوب داستان را با همین بعد مورد بحث قرارداده و از روى همین دید مى‏نگرد،و بدون ذکر سند و بعنوان یک‏داستان مسلم در کتاب نفیس خود«مناقب آل ابیطالب‏»اینگونه‏عنوان مى‏کند:
و تصور لعبد المطلب ان ذبح الولد افضل قربة لما علم من حال‏اسماعیل علیه السلام فنذر انه متى رزق عشرة اولاد ذکور ان ینحراحدهم للکعبة شکرا لربه،فلما وجدهم عشرة قال لهم،یا بنی ماتقولون فی نذری؟فقالوا:الامر الیک،و نحن بین یدیک فقال:
لینطلق کل واحد منکم الى قدحه و لیکتب علیه اسمه ففعلوا و اتوه‏بالقداح فاخذها و قال:
عاهدته و الان او فی عهده اذ کان مولای و کنت عبده نذرت نذرا لا احب رده و لا احب ان اعیش بعده
فقدمهم ثم تعلق باستار الکعبة و نادى:«اللهم رب البلد الحرام،و الرکن و المقام،و رب المشاعر العظام،و الملائکة الکرام،اللهم‏انت‏خلقت الخلق لطاعتک،و امرتهم بعبادتک،لا حاجة منک فی‏کلام له‏»ثم امر بضرب القداح و قال:«اللهم الیک اسلمتهم و لک اعطیتهم،فخذ من احببت منهم فانی راض بما حکمت،و هب لی‏اصغرهم سنا فانه اضعفهم رکنا»ثم انشا یقول:
یا رب لا تخرج علیه قدحی و اجعل له واقیة من ذبحی
فخرج السهم على عبد الله فاخذ الشفرة و اتى عبد الله حتى اضجعه‏فی الکعبة،و قال:
هذا بنی قد ارید نحره و الله لا یقدر شی‏ء قدره فان یؤخره یقبل عذره
و هم بذبحه فامسک ابو طالب یده و قال:
کلا و رب البیت ذی الانصاب ما ذبح عبد الله بالتلعاب
ثم قال:«اللهم اجعلنی فدیته،وهب لی ذبحته‏»،ثم قال:
خذها الیک هدیة یا خالقی روحی و انت ملیک هذا الخافق
و عاونه اخواله من بنی مخزوم و قال بعضهم: یا عجبا من فعل عبد المطلب×و ذبحه ابنا کتمثال الذهب‏فاشاروا علیه بکاهنة بنی سعد فخرج فی ثمان ماة رجل و هو یقول:
تعاورنی امر فضقت به ذرعا و لم استطع مما تجللنی دفعا نذرت و نذر المرء دین ملازم و ما للفتى مما قضى ربه منعا و عاهدته عشرا اذا ما تکملوا اقرب منهم واحدا ما له رجعا فاکملهم عشرا فلما هممت ان افی‏ء بذاک النذر ثار له جمعا یصدوننی عن امر ربی و اننی سارضیه مشکورا لیلبسنی نفعا
فلما دخلوا علیها قال:
یا رب انی فاعل لما ترد ان شئت الهمت الصواب و الرشد فقالت:کم دیة الرجل عندکم؟قالوا:عشرة من الابل،قالت:واضربوا على الغلام و على الابل القداح،فان خرج القداح على‏الابل فانحروها،و ان خرج علیه فزیدوا فی الابل عشرة عشرة حتى یرضى ربکم،و کانوا یضربون القداح على عبد الله و على عشرة‏فیخرج السهم على عبد الله الى ان جعلها ماة،و ضرب فخرج‏القداح على الابل فکبر عبد المطلب و کبرت قریش،و وقع‏عبد المطلب مغشیا علیه،و تواثبت بنو مخزوم فحملوه على اکتفاهم،فلما افاق من غشیته قالوا:قد قبل الله منک فداء ولدک،فبینا هم‏کذلک فاذا بهاتف یهتف فی داخل البیت و هو یقول:قبل الفداء.ونفذ القضاء،و آن ظهور محمد المصطفى،فقال عبد المطلب:
القداح تخطى‏ء و تصیب حتى اضرب ثلاثا،فلما ضربها خرج على‏الابل فارتجز یقول:
دعوت ربی مخلصا و جهرا یا رب لا تنحر بنی نحرا فنحرها کلها فجرت السنة فی الدیة بماة من الابل (7)
که چون تقریبا ترجمه آن بجز اشعار جالب آن قبلا در نقل‏داستان گذشته،از ترجمه آن خوددارى مى‏کنیم.اما روایت رابتمامى براى دوستان متتبعى که بخصوص با تاریخ و ادبیات‏عرب آشنا هستند نقل کردیم تا معلوم شود که هدف عبد المطلب‏از آغاز تا بانجام و در همه فصلها و فرصت‏ها یک هدف الهى بوده و بمنظور تقرب بخداى تعالى اینکار انجام گرفته، و همه جاسخن از خدا و ایثار و فداکارى در راه او و دعا و نیایش بدرگاه اوبوده،و مى‏توان این داستان را به گونه‏اى که ابن شهر آشوب‏«ره‏»
نقل کرده نمونه‏اى از عالى‏ترین تجلیات روحى و ایثار و گذشت‏و فداکارى عبد المطلب دانست،و بهترین پاسخ براى امثال‏فخر رازى بشمار آورد،و این شبهه را نیز با این روایت‏بگونه‏اى که نقل شد برطرف کرد،اگر چه نقل مزبور در برخى ازجاها خالى از نقل اجتهادى نیست ولى از مثل ابن شهر آشوب‏که خود خریت این فن و امین در نقل مى‏باشد، پذیرفته است.
------------------------
1-و در پاره‏اى از تواریخ است که قرار شد بنزد زن‏«کاهنه‏»قبیله بنى سعد که نامش‏«سجام‏»و یا«قطبه‏»بود و در خیبر سکونت داشت بروند و هر چه او گفت بهمان گفته اوعمل کنند،و پس از آنکه بنزد وى آمدند او این راه را بآنها نشان داد،و در روایت صدوق‏است که این پیشنهاد را عاتکه دختر عبد المطلب کرد و عبد المطلب نیز آنرا پسندید.
2-من لا یحضره الفقیه چاپ مکتبه صدوق ج 3 ص 89.
3-سوره انعام آیه 137.
4-در بحث قبلى گفتیم که عبد مناف نام ابو طالب و عبد العزى نام ابو لهب بوده.
5-الصحیح من السیرة ج 1 ص 70-69.
6-فروغ ابدیت ج 1 ص 94.
7-مناقب آل ابیطالب ج/1 ص 15 و 16

امام على علیه السلام : در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شود، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها