پاسخ به: روزي جنگي بود 2
پاسخ دلشكستگي
از اينكه براي شناسايي ميرفتيم از خوشحالي در پوست خود نميگنجيدم. چند روز بود كه عمليات كربلاي پنج شروع شده و ما براي شركت در عمليات لحظهشماري ميكرديم.
روز عمليات رسيد، به سه راهي شهادت كه رسيديم، يكي از همشهريهايم را ديدم، خيلي مضطرب و پريشان بود. دستهايش را گرفته و گفتم: «چيه... چرا نگراني، چه اتفاقي افتاده است؟!»
بريده بريده در جواب من گفت: «توپ به آن سنگر خورده و بر اثر اصابت توپ ورودي آن مسدود شده است. جدا شده و شروع به كندن محلي براي بيرون آوردن بچهها كردم. هرچه تلاش كردم نشد، آتش دشمن خيلي زياد شده بود. هرچه ميكنديم باز خاكريز فرو ميريخت و اوضاع بدتر ميشد.
در آن ميان صداي فرمانده به گوشم رسيد كه ميگفت: «كجايي.... بيا ديگه؟!» از آن برادر جدا شدم و گفتم هنگام برگشتن حتماً كمكش خواهم كرد. در دلم غوغايي برپا بود، براي بچههاي داخل خاكريز دعا كردم كه دوام بياورند و سپس دو دست همشهريام را بوسه زدم و از او جدا شده و به نيرو پيوستم.
كمي جلوتر صدايي به گوشم رسيد. متوجه شدم جواني در حاليكه سر شهيدي را در آغوش دارد كمك ميخواهد. نشستم و گفتم: چه ميخواهي، در حاليكه صداي گريهاش كاملاً به گوش ميرسيد جواب داد: «من و برادر كوچكترم نوبتي به جبهه ميآمديم». اينبار عمليات بود و برادر كوچكتر با خواهش و تمنا مادرم را راضي كرد تا با من بيايد. مادرم در حاليكه براي ما نگران بود رو به من كرد و گفت: «دست برادر كوچكترت را در دست تو ميگذارم و دست هردويتان را در دست خداوند».
به اينجا كه رسيد سيل اشك بر صورتش روان بود و صدايش به هقهق افتاد. رو به من كرد و گفت: «حالا من چه كار كنم، جواب مادرم را چه بدهم؟!» خواهش ميكنم كمك كن تا برادرم را به عقب ببرم، دوباره فرمانده فرياد زد «نورعلي نيا» رو به سرباز جوان كردم و گفتم: «من مأموريت دارم، وقتي برگشتم حتماً تو را كمك خواهم كرد».جوان با لبخند پاسخ داد: «برو به سلامت، شايد تو پنجاهمين فردي هستي كه ميگويي ميروم و باز ميگردم، چون هركس اين حرف را گفته است ديگر بازنگشته و من همچنان تنها هستم». او را نيز بوسيدم و از وي جدا شدم.
هنوز چند متري جلو نرفته بودم كه با صداي انفجار به عقب نگاهي كردم. توپ دشمن دقيقاً جايي را كه دو برادر نشسته بودند هدف قرار داده بود، دلم طاقت نياورد. سريع به عقب برگشتم، با ديدن آن صحنه اشك در چشمانم جمع شد، تنم لرزيد و افسوس خوردم، حالا آن دو برادر هردو شهيد شده بودند.
با خود عهد بستم كه هنگام برگشتن هردو را به عقب ببرم. با هزار زحمت خود را به بچهها رساندم، وقتي علت ديركردنم را به فرمانده گفتم او گفت: «هنگام برگشتن هر دو را به عقب ميبريم، هنگام برگشتن دو برادر را با خود آورديم، به سنگري رسيديم كه ورودي آن تخريب شده بود. اما صدايي از آنجا نميآمد. شايد همان همشهري هم چون ديگر صدايي نشنيده بود به عقب بازگشته و آنجا را ترك كرده بود.
منبع: ماهنامه سبزسرخ - صفحه: 6
راوي: نورعلي رمضاني نژاد
جمعه 8 بهمن 1389 12:05 PM
تشکرات از این پست