پاسخ به: روزي جنگي بود 2
جمعه 8 بهمن 1389 12:09 PM
پنجره ي انتظار يك روز قبل از شهادت هادي دلم عجيب شور ميزد. براي اينكه اضطراب و دلتنگيام را كاهش دهم، به سراغ زينب رفتم تا بلكه با بازي و حرف زدن با او نگرانيم برطرف شود. در ميان صحبتهايم پرسيدم: «زينب جان بابا كي ميآيد؟» انتظار داشتم مثل هميشه با زبان بچهگانهاش بگويد: «اگه دوتا اگه سه تا بخوابيم بابا ميآيد» اما گويي زينب از راز بزرگي مطلع بود. با حالتي غمگرفته پاسخ داد: «مامان هرچند تا بخوابيم باز هم بابا نميآيد. مامان بابا ديگه نميآيد». منبع: مجله جاودانه ها
دستانش را به گرمي فشردم. او فقط سه سال داشت. بغضم را فرو خوردم تا اينكه ساعت 3:30 دقيقهي روز بعد خبر شهادت همسرم هادي فضلي را برايم آوردند. نگاهي به زينب انداختم كه اشكريزان از پنجره بيرون را نگاه ميكرد تا كي پيكر خونآلود پدر را برايش بياورند.