0

روزي جنگي بود 2

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 2

تلفن هندلي

يك روز سرپرست بودم كه تلفن هندلي بعد از مدت‌ها زنگ زد. گوشي را برداشتم. يك نفر به زبان فارسي پرسيد. خمپاره‌اي كه الان زدند به كجاي شما خورد. ما هم ساده و از همه‌جا بي‌خبر گفتيم به فاصله‌ي چهل متريمان.
گفتند: «الآن مي‌زنيم نزديك‌تر بعد با كمال پررويي دوباره بعد از اين‌كه يك خمپاره برايمان فرستادند. تلفن زدند كه حالا كجا خورده؟ باز هم متوجه نشديم و پاسخ داديم: «حدوداً 10 متري ما. بعد فهميديم كه اين تلفن به سنگرهاي عراقي وصل است. البته اين را زماني فهميديم كه از پشت تلفن برايمان ترانه پخش كردند.
   

منبع: سالنامه يادياران  

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  12:13 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 2

تمرين فرار

سال 1360 به عنوان بسيجي وارد جبهه شدم. بار اولم بود كه منطقه را از نزديك مي‌ديدم. چيزي از اخلاص و ايمان بچه‌ها نمي‌دانستم. چند وقتي بود، برادري را مي‌ديدم كه با پاي برهنه روي شن‌هاي داغ خط اول راه مي‌رود. كنجكاو شدم. روزي از او علت اين كارش را پرسيدم.
گفت: من تا حالا دوبار اسير شده‌ام و هر دوبارش را فرار كردم. عراقي‌ها اولين كاري كه مي‌كنند در آوردن پوتين از پاي بچه‌هاست. من دفعات قبل كه فرار كردم سخت مي‌توانستم بدون كفش در صحرا بدوم، اين است كه دارم تمرين فرار مي‌كنم تا اگر دوباره به چنگ دشمن افتادم مشكلي نداشته باشم.
   

 

 

منبع: سررسيد سال 84 جبهه فرهنگي حزب الله  

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  12:13 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 2

تمسك به قرآن

چند شب قبل از عمليات نصر4، به همراه شهيد اسكندر انوري، فرمانده‌ي گردان‌ها و دسته‌ها براي شناسايي به منطقه رفته بوديم.
وقتي به پشت سيم‌هاي خاردار رسيديم، اسلحه‌ي يكي از بچه‌ها از دستش افتاد و دشمن متوجه حضور ما شد. خواستيم كه با آن‌ها درگير شويم، اما شهيد اسكندر به ما دستور داد كه از جايمان تكان نخوريم و آيه‌ي وجعلنا را بخوانيم. به لطف خدا، بعد از دو ساعت جستجو، عراقي‌ها ما را پيدا نكردند و ما توانستيم خود را به پشت سنگرها برسانيم و بعد از شناسايي بدون هيچ مشكلي به قرارگاه برگشتيم.
   

منبع: كتاب روايت عشق جلد3  

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  12:13 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 2

تنگه ي احد

دانشجو بود و منشي گروهان. كم حرف بود، اصلاً حرفي نمي‌زد. دو سال دست كردها اسير بود. دو سال هم بيشتر. به هيچ‌كس نگفته بود. از دو ساعت قبل از اذان صبح غيبش مي‌زد. تا سه ربع بعد از اذان لبخند زيبايي داشت.
آن روز با هم رسيديم به تنگه. شروع كرد به فرياد زدن هي با خودم مي‌گفتم: «اينه كه داره داد مي‌كشه؟» باورم نمي شد، معمولش اين بود كه صدايش شنيده نمي شد. رجز مي‌خواند: « تنگه تنگه‌ي احد ماست». تك تيرانداز بود. تا توي تنگه بود موقع تيراندازي رجز مي‌خواند.
هربار كه بلند مي‌شد رجز مي‌خواند و تيراندازي مي‌كرد. آخرين بار كه بلند شد، گلوله‌اي او را از پا درآورد. بي‌صدا به پشت افتاد. كار در جا تمام شد. خيلي قشنگ بي‌سر و صدا و بي‌مشكل.
   

منبع: سالنامه يادياران  

 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  12:14 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 2

تنها پسر

از كندن قبر كه فارغ شد در كنار پيكر شهيد بعدي نشست. قبرها هر روز زياد و زيادتر مي‌شد. گاه‌گاهي صداي انفجار، سكوت قبرستان را درهم مي‌شكست. روي محمود را كنار زد. همه چيز را باور مي‌كرد، جز مرگ محمودش را.
مگر مي‌شود اهل خرمشهر باشي، فرزندت شهيد شود و آنگاه... هيچ‌كس، هيچ‌كس حتي يك نفر هم نباشد كه تو را تسلي دهد. آي فاميل‌ها كجاييد؟ كدام مادر را ديده‌ايد كه پيكر تنها فرزندش را با دست خود به خاك بسپارد، مگر من مادر نيستم.
اشك‌هاي مادر براي آخرين بار پيكر فرزند را شست‌وشو داد. چه غسل مباركي. مادر پا درون قبر گذارد و پيكر جوانش را به سوي خود كشيد و آن‌چنان كه او را در كودكي بغل مي‌كرد و در آغوش مي‌فشرد، در درون قبر خواباند.... ساعتي بعد مادر بهت‌زده بر سر قبر فرزند مي‌گريست.
   

منبع: كتاب زنان جنگ  

 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  12:14 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 2

توقف مصلحتي

از تفحص پيكر شهدا برمي‌گشتيم. خسته بودم و ناراحت كه چرا نتوانسته‌ايم چشمان منتظر مادر يا همسري را از انتظار دربياوريم كه خرابي ماشين توجه همه‌ را به خود جلب كرد.
فرمانده پيشنهاد داد كه پياده به مقر بازگرديم و فقط راننده و يك سرباز آن‌جا بماند.
فردا صبح كه براي درست كردن ماشين رفتيم، راننده خواب عجيبش را براي ما اين‌چنين تعريف كرد: « به قدري خسته بودم كه نشسته خوابم برد. در خواب ديدم شهيدي آمده و به سرم دست مي‌كشد و مي‌گويد: «برادر! لطفاًَ ماشين را از روي سينه‌ام بردار چون خيلي احساس درد دارم!.» از خواب پريدم، با خودم گفتم كه شايد يك رؤيا بوده.»
با بي‌توجهي دوباره خوابيدم، دوباره آن شهيد به خوابم آمد و اين‌بار با عصبانيت گفت: «برادر مگر نگفتم كه سينه‌ام درد گرفته است لطفاً اين ماشين را از اين‌جا بردار!». هراسان و وحشت‌زده از خواب پريدم. نمي‌دانم بايد چكار كنم؟!
تا اين خواب را براي ما تعريف كرد همگي كمك كرده و ماشين را جابه‌جا كرديم. با كندن زمين با تعجب به استخوان‌هاي شهيدي رسيديم. اشك شوق از چشمانمان جاري شد. با پيدا كردن اين شهيد به آرامشي رسيديم كه نمي‌توان توضيح داد. اما هرچه بود خيلي احساس خوبي بود.
   

منبع: ماهنامه سبزسرخ   -  صفحه: 6

 

 

راوي: ابوالفضل عموزاده  

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  12:14 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 2

تولدي دوباره

دو تن از رزمندگان ايراني را ديدم كه به تعدادي از سربازان ما با اشاره‌ي دست علامت مي‌دادند، كه به سنگر آن‌ها بروند. براي اولين بار چهره‌ي «بسيجي» را مي‌ديدم. تا چندي پيش گمان مي‌كردم كه بسيجي نام عشايري در ايران است. اما فهميدم به كساني كه باندي بر سر پيچيده و چفيه بر گردن دارند و كفش‌هاي ورزشي مي‌پوشند و شلواري همانند شلوارهاي كردي به پا دارند بسيجي مي‌گويند.
ناگهان از طرف سربازهاي ما تيري به طرف آن‌ها شليك شد، از ترس زبانم بند آمده بود. آن رزمنده‌ها نيز به پشت خاكريز خود بازگشتند. پارچه‌ي سفيدي را در نزديكي خود ديدم. آن را برداشتم و به سر تفنگ خود بستم و آن را بالا بردم و خود را تسليم آن‌ها كردم. وقتي ديدم كه ديگر تيري رها نمي‌شود، دوست خود را كه زخمي بود و از شدت زخمي كه داشت بي‌هوش شده بود در آغوش گرفتم و به طرف خاكريز رزمندگان حركت كردم.
يك لحظه فكر اين‌كه سربازهاي عراقي به طرفم شليك كنند تنم را لرزاند، اما خودم را كنترل كردم و با دلي پر اميد به طرف خاكريز رزمندگان حركت كردم. در ميانه‌ي راه بودم كه متوجه شدم از طرف خاكريز رزمندگان شخصي به زبان عراقي از سربازهاي ما مي‌خواست خود را تسليم كنند. در اين موقع به پشتم نگاهي كردم و ديدم در حالي كه سربازهاي عراقي دست‌هاي بالارفته و رنگ‌ پريده‌اي داشتند به طرف خاكريز رزمندگان به راه افتادند. خوشحال شدم و دوباره ادامه دادم.
به خاكريز رسيدم. نفس عميقي كشيدم و آرامش از دست رفته را به دست آوردم. متوجه شدم كه رزمندگان ايراني از ديوار بتوني در حال بالا رفتن هستند تا بتوانند به خيابان برسند. ناگهان نوجوان 15 ساله‌اي كه چهره‌ي نوراني داشت و مهربان به نظر مي‌رسيد، به من نزديك شد و اسلحه‌ي من را گرفت.
اول ترسيدم و فكر كردم كه مي‌خواهد به من آسيبي برساند، اما متوجه شدم كه او به كلتي كه به كمرم بسته بود اشاره مي‌كند و آن را مي‌خواهد. بي‌درنگ كلت را به او دادم. در حالي كه دستانم آشكارا مي‌لرزيد. به خاكريز رسيدم، در طول عمرم اين چنين اسارتي را نديده بودم. از پلي عبور كرديم. در آن طرف پل سيلي از رزمندگان ايران بود كه نوارهاي سفيدي بر سر داشتند و همه در حال جنب و جوش بودند. تازه متوجه شدم كه وارد دنياي تازه‌اي شده‌ام و دوست داشتم در همان جا هم بمانم.
ناگهان يكي از نيروهاي ايراني من را در آغوش گرفت، بوي عطري عجيبي مي‌داد. من هم او را در آغوشم فشردم. متعجب بودم از چنين برخوردي، اما به روي خودم نياوردم. مي‌خواستم از شدت خوشحالي گريه كنم اما به لبخندي بسنده كردم. آن لحظه ساعت 7:15 بامداد روز 24 مه سال 1982 ميلادي بود كه گويي من دوباره متولد شده بودم.
   

منبع: ماهنامه سبزسرخ  

راوي: دكتر عبدالرحمن 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  12:14 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 2

تير در چشم

باقري يكي از سربازان غيور استان مازندران بود، قرار بود او با تيربارش بر روي منطقه آتش بريزد، تا ما بتوانيم جلوتر رفته و يكي از مجروحان را نجات دهيم.
او شروع به شليك مداوم نمود و ما به راه افتاديم. هنوز به محل مورد نظر نرسيده بوديم كه شليك گلوله‌هاي تيربار قطع شد. برگشتيم و به سنگر شهيد باقري نگاه كرديم. خاطره‌ي تلخ ديگري رقم خورد و پرستوي مهاجر پر گشود. باقري در همان ساعت به علت اصابت تير قناصه به چشم آسماني شد، تا در جرگه‌ي پيروان علمدار كربلا در روز محشر حاضر گردد.
   

منبع: كتاب سفر عشق  

 

 

 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  12:15 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 2

تير غيب

اوايل بهار سال 1366 در سرماي زمستان كردستان، توي سنگر داشتيم از فرط سرما مي‌لرزيديم. كه اخبار ساعت 2 راديو اعلام كرد: «به گزارش خبرگزاري‌ها، يك فروند ناو جنگي آمريكا به نام استارك توسط يك جت عراقي هدف موشك قرار گرفته و 37 نفر از خدمه‌ي ناو آمريكايي در خليج فارس كشته شده‌اند. يك‌باره كريم شنگول بلند شد و در حالي‌كه سينه مي‌زد شروع به خواندن كرد:
«عزا عزاست امروز، روز عزاســـــت امروز
صدام كوبيد به ريگان، كار خداست امروز»
صداي خنده‌ي بچه‌ها فضاي سنگر را فرا گفت.
   

منبع: سالنامه شيدايي  

 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  12:15 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 2

تيرخلاص

عمليات رمضان بود. نيروها خط بصره را شكسته بودند. زخمي و خونين افتاده بودم؛ شهدا نيز در كنارم و چند زخمي ديگر تشنگي را فرياد مي‌كردند. غربتي بود سنگين؛ نه از ترس و هراس اين كه باز بار ديگر زخمي يا كشته شويم. شهدا كه شهيد شده بودند و ما چند نفر هم زخمي. پس از گلوله و خمپاره هراسي نبود.
آفتاب سوزان پشت بصره دلم را به كربلا مي‌كشاند و ياد شهداي كربلا كه در عمق تشنگي جان باختند و شهيد شدند. هر لحظه انتظار داشتم شهيد بشوم. ولي گلوله‌اي كه خورده بودم، انتظارم را به نااميدي مبدل كرده بود. گلوله كاري نبود. خيلي تشنه بودم. دوستان زخمي من هم تشنه بودند. گرسنه و خسته از عمليات شب گذشته. نيروهاي رزمنده با عراقي‌ها در دروازه‌هاي بصره درگير بودند؛ جايي كه ما افتاده بوديم.
گمانمان نبود كه عراقي‌ها گذرشان به ما بيفتد. هوا داشت رو به تاريكي مي‌رفت و ما هنوز منتظر امدادگراني كه وعده‌اش را داده بودند. ناگهان شيهه‌ي تانك‌ها ما را به زمين ميخكوب كرد. ولي از اين‌كه گمانمان به خودي‌ها بود، اميد داشتيم كه از اين وضع رها مي‌شويم و شهدا را نيز خواهيم برد. اصلاً راضي نبودم خودم بروم و شهدا آن‌جا بمانند. دلم مي‌خواست يكي يكي كولشان كنم و با خود ببرم به يك جاي امن. اما تانك‌ها رسيدند و دل‌ها تپيدن گرفت؛ تانك‌هاي عراقي مرداني خبيث با كلاه‌هاي قرمز رنگ و چهره‌هاي چندش‌آور. زخمي‌ها را گفتم: خودتان را بكشيد زير شهدا. جوري كه نفهمند زنده هستيم. فقط شكم و سرتان بيرون نباشد. باقي مهم نيست.
ولي ناگهان دلم ريخت؛ نكند با تانك روي ما دور بزنند و برقصند. چون از عراقي‌هاي بعثي اصلاً دور از انتظار نبود. خودم را زير يكي – دو شهيد پنهان كردم. كلاه قرمزي‌هاي بعثي با تانك و چند سرباز درجه‌دار عراقي دور زدند و پياده شدند. نفس‌ها در سينه‌ها حبس شده بود. كوچك‌ترين صدا همه چيز را به هم مي‌ريخت. منتظر شديم تا تير خلاص را بزنند؛ رسم عراقي‌ها بود. وقتي بچه‌هاي بسيجي شهيد مي‌شدند، اين قصاب‌هاي وحشي به شهدا تير خلاص مي‌زدند. يكي يكي شروع كردن به زدن تير خلاص. زخمي‌ها را هم زدند. نوبت به من رسيد؛ يك لگدي زدن. چون سرم زير شكم يك شهيد بود، توجهي نكرد و سه تير خلاص به باسن و شكم و پاهايم زد و لگدي ديگر محكم زدند و سوار تانك شدند و از منطقه گريختند.
با سختي از جايم خزيدم. ولي افتادم نتوانستم روي پايم بلند شوم. زخمي‌ها را صدا زدم. معلوم شد كه نامردها به سر بچه‌ها شليك كردن و آن‌ها به شهادت رسيده‌اند. تنهايي همه‌ي وجودم را پر كرده بود چاره‌اي نبود بايد كاري مي‌كردم. چفيه‌ها را بريدم و زخم‌هايم را بستم و سينه‌خيز شروع به رفتن كردم. پيش خودم گفتم لااقل به جايي خواهم رسيد؛ حتي اگر شده تا فردا صبح بروم. البته تا جايي كه توان داشتم. هر جا هم خدا نخواست و افتادم و شهيد شدم كه خود افتخاري است كه لايق شوم.
سينه‌خيز به سمت نيروهاي رزمنده رفتم. حدود دو كيلومتر راه را رفتم. هوا تاريك شده بود. من تمام بدنم خونين و خسته و تشنه. متوجه شدم كه تا خدا نخواهد، هيچ اتفاقي نخواهد افتاد. سرنوشت من كجا براي شهادت رقم خواهد خورد. تنها خدا مي‌داند و بس.
ناگهان دو مرد با لباس‌هاي شبه نظامي عراقي جلوي من ايستادند. با خود گفتم: اسير شدم. ولي متوجه شدم كه از نيروهاي رزمنده‌ي عراقي و مجاهدين شيعه بودند. مرا كول كردند و به منطقه‌ي امني بردند و بعد بيمارستان. حدود دو ماه بستري بودم. شش ماه بعد ديگر توان ماندن در شهر را نداشتم و عازم جبهه شدم.
غلام‌رضا پس از اعزام مجدد و بهبودي نسبي در منطقه‌ي عملياتي شلمچه به شهادت رسيد. بار نخست كه به مقام جانبازي رسيده بود. اين خاطره‌ي خودم را در دفترچه يادداشت خود نوشته بود!
   

منبع: نشريه امتداد   -  صفحه: 45

 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  12:15 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 2

جام بلا

عمليات والفجر هشت تمام شده بود. كنار مقر ما يك كانال بود كه از نظر ما پاك‌سازي شده بود. يك روز كه از كنار كانال عبور مي‌كردم، چشم در چشم يك افسر عراقي شدم. براي اين‌كه فرصت حمله نداشته باشد، خودم را به او نزديك نزديك كردم و در حال كلنجار رفتن با او بودم كه سوزش شديدي در دست و شكمم احساس كردم.
گويا چون نتوانسته بود از پس من بربيايد، متوسل به سلاح شده بود، اما اهميتي به درد خودم ندادم و هم‌چنان با او مبارزه كردم و با تمام توانم توانستم سرنيزه را درون سينه‌ي او فر ببرم. بعد به بيمارستان منتقل شدم، اما پس از چند روز طاقت نياورده و دوباره به جبهه برگشتم.
او مي‌گفت و من مي‌شنيدم. آن‌قدر آرام صحبت مي‌كرد كه گويي داستاني را تعريف مي‌كند. هم‌چنان كه صحبت مي‌كرد مشغول بيرون آوردن پلاتين‌هاي دستش بود، اما جالب اين‌جا بود كه هيچ‌گونه دردي را حس نمي‌كرد. چهره‌اي آرام و دوست‌داشتني داشت. با اين‌كه فرمانده‌ي ما بود اما هيچ‌گاه با ما بدخلقي نمي‌كرد و با همه دوست بود.
در عمليات كربلاي 4 بود كه چند تركش به همان دستش خورد و يك تير به سر مباركش اصابت كرد، روحش قرين رحمت شد.
   

منبع: ماهنامه سبزسرخ   -  صفحه: 7

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  12:25 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 2

جسد عراقي

شرايط زندگي در جزيره براي پدافند سخت بود. آب و غذا نمي‌رسيد. توي آب‌هاي منطقه جنازه پخش بود و ما مجبور بوديم از همان آب بخوريم. بمب‌باران هم كه لحظه‌اي قطع نمي‌شد.
يك روز توي ني‌زارها گم شديم. نمي‌دانستيم ايراني‌ها كجا هستند، عراقي‌ها كجا؟ مجبور بوديم يك جا بايستيم. چشمم زخمي شده بود. دو روز هم نخوابيد بودم. خوابم برد. خسرو با خنده بيدارم كرد. گفتم: مگر آزار داري، چرا مي‌خندي؟ گفت: مي‌داني روي چه خوابيده‌اي؟ روي پاي جسد عراقي.
از جا پريدم. راست مي‌گفت تازه جنازه بوي تعفن هم گرفته بود.
   

منبع: كتاب هوردرآتش؛روايت طلاييه و زيد   -  صفحه: 87

 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  12:25 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 2

جشن 22 بهمن

سال 1363 در خط شلمچه واحد اطلاعات و عمليات بودم. شب بيست و دوم بهمن ماه با چند نفر از برادران 22 تا پرچم ايران برداشتيم و با قايق‌هاي موتوري حركت كرديم به طرف پاسگاه بوبيان.
تمام آن‌ها را روي تانك‌هاي منهدم شده‌ي دشمن و هر جاي مناسب ديگر نصب كرديم. وحشت سراپاي عراقي‌ها را گرفته بود. قايق‌ها را سوار شدند و راه افتادند، كه پرچم‌ها را پايين بياورند، اما آتش بچه‌ها امانشان نداد و اين پرچم‌ها چند روز در خاك دشمن برافراشته بود.
   

منبع: سررسيد سال 84 جبهه فرهنگي حزب الله  

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  12:26 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 2

جگر شير نداري سفر عشق مرو

پرچم، پيشاني‌بند، انگشتر، چفيه، بي‌سيم روي كولش، خيلي بانمك شده بود. گفتم: «چيه خودتو مثل علم درست كردي؟» . مي‌دادي پشت لباست را هم بنويسند. ناگهان پشت به من كرد و پشت لباسش را نشان داد.
عبارت جالبي نوشته شده بود؛ گفتم به هر حال اصرار بي‌خود نكن بي‌سيم‌چي لازم است ولي تو را نمي‌برم . هم سنت كمه هم برادرت شهيد شده.
از من حساب مي‌برد و كمي هم مي‌ترسيد، دستش را گذاشت روي كاپوت ماشين و گفت: «باشه نمي‌آم ولي فرداي قيامت شكايتت را به فاطمه‌ي زهرا مي‌كنم. مي‌توني جواب بدي ؟».
گفتم: «برو سوار شو، سفارش كردم كه بچه است نكند گم شود». بعد از عمليات داشتيم شهدا را جمع مي‌كرديم. بعضي‌ها فقط يك گلوله و يا تركش ريز خورده بودند. يكي را هم كه تركش سرش را بريده بود برگرداندم. پشت لباسش را ديدم، همان رزمنده‌ي كم سن و سال بود: «جگر شير نداري، سفر عشق مرو» .
   

منبع: سالنامه يادياران  

 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  12:26 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 2

جلو‌تر از همه

باقري خودش رفته بود سركشي خط. خاك‌ريز بالانيامده، لودر پنچر شده بود. سراغ فرمانده‌ي گردان را هم از ستاد لشكر گرفت. خواب بود.
يعني چي كه فرمانده‌ي گردان هفت كيلو‌متر عقب‌تر از نيروها شه؟ اگه قراره گردان با بي‌سيم هدايت شه، از مقر تيپ اين كارو مي‌كرديم. وقتي فرمانده‌ي گروهان از پشت بي‌سيم مي‌گه سمت راست فشاره، فرمانده‌ي گردان بايد با گوشت و خونش بفهمه چي ‌مي‌گه. باز توقع دارم خدا كمك كنه.
اين جور نمي‌شه؛ فرمانده‌ي گردان بايد جلوتر از همه باشه.
   

منبع: بروشور فرهنگ سراي پايداري  

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  12:26 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها