0

روزي جنگي بود 2

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 2
جمعه 8 بهمن 1389  12:14 PM

تولدي دوباره

دو تن از رزمندگان ايراني را ديدم كه به تعدادي از سربازان ما با اشاره‌ي دست علامت مي‌دادند، كه به سنگر آن‌ها بروند. براي اولين بار چهره‌ي «بسيجي» را مي‌ديدم. تا چندي پيش گمان مي‌كردم كه بسيجي نام عشايري در ايران است. اما فهميدم به كساني كه باندي بر سر پيچيده و چفيه بر گردن دارند و كفش‌هاي ورزشي مي‌پوشند و شلواري همانند شلوارهاي كردي به پا دارند بسيجي مي‌گويند.
ناگهان از طرف سربازهاي ما تيري به طرف آن‌ها شليك شد، از ترس زبانم بند آمده بود. آن رزمنده‌ها نيز به پشت خاكريز خود بازگشتند. پارچه‌ي سفيدي را در نزديكي خود ديدم. آن را برداشتم و به سر تفنگ خود بستم و آن را بالا بردم و خود را تسليم آن‌ها كردم. وقتي ديدم كه ديگر تيري رها نمي‌شود، دوست خود را كه زخمي بود و از شدت زخمي كه داشت بي‌هوش شده بود در آغوش گرفتم و به طرف خاكريز رزمندگان حركت كردم.
يك لحظه فكر اين‌كه سربازهاي عراقي به طرفم شليك كنند تنم را لرزاند، اما خودم را كنترل كردم و با دلي پر اميد به طرف خاكريز رزمندگان حركت كردم. در ميانه‌ي راه بودم كه متوجه شدم از طرف خاكريز رزمندگان شخصي به زبان عراقي از سربازهاي ما مي‌خواست خود را تسليم كنند. در اين موقع به پشتم نگاهي كردم و ديدم در حالي كه سربازهاي عراقي دست‌هاي بالارفته و رنگ‌ پريده‌اي داشتند به طرف خاكريز رزمندگان به راه افتادند. خوشحال شدم و دوباره ادامه دادم.
به خاكريز رسيدم. نفس عميقي كشيدم و آرامش از دست رفته را به دست آوردم. متوجه شدم كه رزمندگان ايراني از ديوار بتوني در حال بالا رفتن هستند تا بتوانند به خيابان برسند. ناگهان نوجوان 15 ساله‌اي كه چهره‌ي نوراني داشت و مهربان به نظر مي‌رسيد، به من نزديك شد و اسلحه‌ي من را گرفت.
اول ترسيدم و فكر كردم كه مي‌خواهد به من آسيبي برساند، اما متوجه شدم كه او به كلتي كه به كمرم بسته بود اشاره مي‌كند و آن را مي‌خواهد. بي‌درنگ كلت را به او دادم. در حالي كه دستانم آشكارا مي‌لرزيد. به خاكريز رسيدم، در طول عمرم اين چنين اسارتي را نديده بودم. از پلي عبور كرديم. در آن طرف پل سيلي از رزمندگان ايران بود كه نوارهاي سفيدي بر سر داشتند و همه در حال جنب و جوش بودند. تازه متوجه شدم كه وارد دنياي تازه‌اي شده‌ام و دوست داشتم در همان جا هم بمانم.
ناگهان يكي از نيروهاي ايراني من را در آغوش گرفت، بوي عطري عجيبي مي‌داد. من هم او را در آغوشم فشردم. متعجب بودم از چنين برخوردي، اما به روي خودم نياوردم. مي‌خواستم از شدت خوشحالي گريه كنم اما به لبخندي بسنده كردم. آن لحظه ساعت 7:15 بامداد روز 24 مه سال 1982 ميلادي بود كه گويي من دوباره متولد شده بودم.
   

منبع: ماهنامه سبزسرخ  

راوي: دكتر عبدالرحمن 

 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها