پاسخ به: روزي جنگي بود 2
جمعه 8 بهمن 1389 12:26 PM
جگر شير نداري سفر عشق مرو پرچم، پيشانيبند، انگشتر، چفيه، بيسيم روي كولش، خيلي بانمك شده بود. گفتم: «چيه خودتو مثل علم درست كردي؟» . ميدادي پشت لباست را هم بنويسند. ناگهان پشت به من كرد و پشت لباسش را نشان داد. منبع: سالنامه يادياران
عبارت جالبي نوشته شده بود؛ گفتم به هر حال اصرار بيخود نكن بيسيمچي لازم است ولي تو را نميبرم . هم سنت كمه هم برادرت شهيد شده.
از من حساب ميبرد و كمي هم ميترسيد، دستش را گذاشت روي كاپوت ماشين و گفت: «باشه نميآم ولي فرداي قيامت شكايتت را به فاطمهي زهرا ميكنم. ميتوني جواب بدي ؟».
گفتم: «برو سوار شو، سفارش كردم كه بچه است نكند گم شود». بعد از عمليات داشتيم شهدا را جمع ميكرديم. بعضيها فقط يك گلوله و يا تركش ريز خورده بودند. يكي را هم كه تركش سرش را بريده بود برگرداندم. پشت لباسش را ديدم، همان رزمندهي كم سن و سال بود: «جگر شير نداري، سفر عشق مرو» .